جمعه، دی ۱۱، ۱۳۸۳

خليج فارس بدون پرانتز
اينو تو سردبير خودش ديدم.
گفتم شايد اول اومده باشين سر ديوار، خوشحال بشين.


يه مستخدم هست که مياد اينجا رو تميز می کنه. صاحبخونه ام کليدمو داره و وقتی من نيستم درو براش باز می کنه. امروز صبح خودش نيومده خواهر کوچيکه شو فرستاده. وقتی اومدم خونه ديدم خواهره برداشته يه سه راهی به چه قوندجی رو به اضافهء يه دونه از اين Alloutهای پشه کش به چه سنگينی که بهش وصل بوده گذاشته رو لپ تاپ.


واسه لپ تاپه خيلی ناراحتم. معلوم هم نيست با چه شدتی گذاشته تش انقدر که اينا هول هولکی کار می کنن بعيد نيست کوبيده باشه روش!

راستی شکلاته هم که اشتباهی به جای سيگار خريده بودم و ديشب گذاشته بودمش تو درِ يخچال ناپديد شده.





پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳

يه چيز بگم بخندين اما زياد نخندين.
چند روز بود هوس سيگار برگ کرده بودم و هر مغازهء خلافی هم می رفتم هيچ کس نمی دونست سيگار برگ چيه. راضی شدم به کاپتان بلک خشک و خالی اما اونم پيدا نکردم.
امروز رفته بودم واسه خورشت امشب که قرار بوده آلو اسفناج باشه قيسی بخرم چون اينجا ماشالا آلو هم گير نمياد (ميگم منم خوب به خودم می رسما!) خلاصه می خواستم چيزهايی که خريده بودم رو صندوق حساب کنم ديدم تو قفسهء شکلات ها سيگار برگ هست. ديروز هم ديده بودم و فکر کرده بودم شکلاته امروز خوندم روش رو نوشته 4 سويس پرالاين سيگارز. خريدمش و کلی به خطر همين چارتا سيگار اومد روی قيمت خريدها.. برای اينکه زياد بی حساب و کتاب خرج نکرده باشم گفتم روغن زيتون رو پس بدم و امشب سالادم رو بی روغن بخورم (نه ولش کن الان می رم روغن می خرم نمی شه) اما کلی ذوق زده بودم که بالاخره سيگار برگ جونمو پيدا کردم و الان می رم خونه حسابی واسه خودم حال و حول می کنم.
از اونجا که اومدم بيرون از مشروب فروشی بغلش به افتخار سيگار برگ جونم يه دونه آبجو هم خريدم و اومدم خونه.

اول يه ليوان آبجو ريختم برا خودم، بعد بستهء سيگار رو باز کردم و ديدم شکلات هاش خيلی خوشمزه به نظر ميان اما تا اطلاع ثانوی ريخت هيچ شکلاتی رو نمی خوام ببينم اينه که درش رو بستم و گذاشتم تو يخچال و سعی می کنم به سيگار برگ فکر نکنم.



****

اينقدر خوبه تو هم برو !!


****

اونسنس دوست دارين؟

اين يکی رو از همه بيشتر دوست دارم:


Perfect by nature, icons of self-indulgence
Just what we all needMore lies about a world
That never was and never will be
Have you no shame, don't you see me

You know you've got everybody fooled
Look here she comes now -Bow down and stare in wonder
Oh, how we love you
No flaws when you're
But now I know she

Never was and never will be
You don't know how you betrayed me
And somehow you've got everybody fooled
Without the maskWhere will you hide
Can't find yourself,Lost in your lies

I know the truth now
I know who you are
And I don't love you anymore

Never was and never will be
You don't know how you betrayed me
And somehow you've got everybody fooled

Never was and never will be
Not for real that you can save me
And somehow now you're everybody's fool


چهارشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۳

کمتر از يک چهارم مردم نواحی ساحلی زنده مانده اند

هزاران نفر و همچنين صدها اتومبيل در دريا هستند و هنوز در قسمت های عميق تر، اتوبوس هايی را می بينيم که در سطح آب شناورند.


'ممکن است 100 هزار نفر قربانی شده باشند'



آدرس صليب سرخ شهر پونا:
Col. Garud, Honorary Secretary Indian Red Cross Society, Pune District Branch, 11, Mahatma Gandhi Road, Pune - 411 001. Ph : 0212-681626 (R) 681144

دوستانی که می خوان به زلزله زده ها کمک کنن می تونن به اين آدرس مراجعه کنن. لطفاً به اونهايی که وبلاگ نمی خونن ادرس رو بدين..


به نام آزادی رو لوگو کيليک کنين.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

- تک نويسي در مورد افراد سياسي آنهم با گرايش جنسي و بعضاً سياسي يکي ديگر از مواردي بود که مي گفتند. در همه اين موارد پاي ثابت کساني که از همه خواسته اند عليه شان مطلب بنويسند، در حوزه سياست و اخلاق و فني، من و مصطفي تاج زاده بوديم.
و حرفهاي ديگري که بعضاً قابل نقل نيستند.



ابطی جون ناراحت نباش درسته يه ريزه دامنت و لکه دار کردن و بهت تهمت ناموسی زدن عوضش"خبردار" شدی که برای اعتراف گيری چقدر بازار شکنجهء روحی و جسمی و تهمت ناروا داغه.

گوگوری مگوری بيا بشين ور دست ننه ندا تا واست قصهء مردمی رو بگم که ياد گرفتن شماها چی کاره حسنين.

دوشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۳

تلاش بی‌فرجام رژيم ولايت فقيه، برای گرم‌کردن تنور انتخابات

****

زلزله به خودی خود فاجعه نيست. زلزله مثل باران طبيعی ست. اونچه که دردآور هست اينه که در زمانی زندگی می کنيم که می شه در شديدترين زلزله ها زنده موند اما باز ده هزار ده هزار قربانی می دهيم.

اوايل که اومدم هند خيلی از دست دولت هند عصبانی بودم که چرا به وضع اين همه فقير رسيدگی نمی کنه. بعد صاحبخونه م يه روز برم داشت برد يتيم خونهء کليسا. اونجا از زن ها و دخترهای بی خانواده، معلولين ذهنی و جسمی و افراد مسن نگه داری می شه. مؤسس يتيم خانه هم خانمی هست که در قرن نوزده پدرش از خانه بيرونش کرده بوده (اسمش يادم نيست بعدن می نويسم) و بعد هم ازدواج می کنه و بعد از دو سال بيوه می شه که اينجا جرم بزرگی بوده (الان هم هست!)

از اون يتيم خونه يه سبد خيلی خوشگل* خريدم که دخترهای کور يتيم خونه بافته بودن. ديگه بعد از اون به هيچ گدايی کمک نکردم. چون فرهنگ گدايی ست که دست اين مردم رو جلوت دراز می کنه و طمع کمک های دست و دلبازانهء توريست های غربی وگرنه اگر بخوان همه شون می تونن برن به اين مراکز و با کار خيلی سبکی در طول روز، نيازهاشون رو برآورده کنن.



حالا من نمی دونم چقدر از سهم اين قربانی های زلزلهء هند ( و اندونزی) مال حکومت هند و بی توجهی هاش هست و چقدرش سهم خود مردم. مردم هندو هم سر هم کلاه زياد می گذارن. اينو خودشون می گن. آيا بساز بفروش های اينجا هم مثل ما اگر دولت قانون بگذاره که ساختمون بايد ضد زلزله باشه با رشوه برای ساختمون به درد نخورشون مجوز می گيرن؟



چرا مردم ژاپن تو زلزله کمترين قربانی رو می دن؟ دانش ضد زلزله ساختن بناها خيلی بالاست؟ حکومت خيلی گله؟ شايد. اما مردم ژاپن هم فرهنگ فدا شدن برای جمع رو دارن. اتفاق افتاده در تاريخ ژاپن که شاهی خودش رو کنار کشيده تا برادرش که فکر می کرده لياقت بيشتری داره به سلطنت برسه (تيلا جون اگه اشتباه می کنم لطفا بتذکر)
اما ما فقط به فکر نفع کوتاه مدت خودمون هستيم و واسه پر کردن جيب خودمون حتی از جون بچهء مردم هم حاضريم مايه بگذاريم... چه حقيقت تلخی نه؟

نه فقط بساز بفروش هامون، اکثر مردم ما اگر کسی از نوهء عمه مون بهمون دورتر باشه ديگه برامون اهميت نداره حتی اگه سقف بالکن خونه ای که بهش اجاره داديم بايد تعمير می شده و ممکنه رو سر دختر بچهء دوسالهء مستأجر فرو بريزه ( اينو با چشم خودم ديدم)

ما بايد تغيير کنيم. باور کنين.



*عکس سبد رو چند ساعت ديگه می ذارم اينجا


یکشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۳

نه. نمی تونم. نمی تونم بهش بگم دوستش دارم چون يه چيزهايی هست که نمی تونم به خاطرشون ببخشمش.
يه چيزهايی که می تونست زندگی مامانمو خيلی متفاوت تر کنه. لزومی نداشت مامانک خوشگلک من افسردگی عميق بگيره. همينطور که حالا ديگه نداره. حالا ديگه اون چيزهاهم تغيير کردن. می تونست از اول اينجوری باشه.
نمی تونم از اين بگذرم.
مامانم اما می گه مردی خوبی بوده. مرد آرومی بوده و ايراد هم نمی گرفته. درسته. اما خيلی چيزهای ديگه وجود داشت که روح يه آدم رو و همينطور يک زن رو بکشونه ته چاه افسردگی.
چيزهايی که حالا تغيير کردن اما ديگه ديره. بهترين سالهای زندگی يه آدم که من عاشقشم.. کاش می تونستم اون سالها رو تغيير بدم.. آخ مامانکم عاشقتم...
می تونی چيزی بگی که آرومم کنه؟ يه تجربهء مشابه مثلاً که تونستی ردش کنی؟


پ.ن: نمی خواد چيزی بگی. من عادت کردم اينجا خودم رو خالی کنم بهتره چيز ديگه ای نخوام. همين قدر که زحمت خوندنش رو می کشی ممنون. زياد هم هست.



*******

پيلهء من..


يک علت اينکه نمی تونم ديگه بدون وبلاگ زندگی کنم اينه که شماها بعضی هاتون آيينهء زندگيم هستين و بعضی ديگه چند فريم جلوتر يا عقب تر اما باز هم عين خود من... بعضی هاتون هم مثل يه تجربهء متفاوت و عجيب می مونين که آدم بدون اون يه چيزی تو زندگيش کمه.
يه خلاء خيلی بزرگ پر شده که من هميشه و هميشه به خاطر اون و اين رشدی که بهم هديه دادين ممنونم.



******

بم فاجعهء کش داری است که مسؤول به وجود آمدنش اگر جمهوری اسلامی نباشه مسؤول کش دار بودن و فاجعه ماندنش هست. من از اين به بعد اين رو با حروف درشت و رنگی هر بار توی هر پستم تکرار می کنم.

مسؤول فاجعه ماندن فاجعهء بم جمهوری اسلامی است!
مسؤول کش آمدن فاجعهء بم تا يکسال جمهوری اسلامی است!


ايران نيمی قلب شده و نيمی خنجر. هر روز نيم دوم نيم اول را با تيغهء بی رحم وبی روح خود پاره تر می کند. و نيم بزرگتر، نيم پاره پاره انگار فقط چطور خونريزتر شدن را می داند.

چه تاريخ تلخی را داريم می سازيم!

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

دلم فقط به يک چيز خوشه. يکی از دوستام که مرتب بعد از زلزله می رفته بم، چند ماه پيش بهم گفته بود که ديگه يه دونه بمی تو شهر نمونده. همه رفتن به شهرهای ديگه. اين هايی که الان توی بم هستن روستايی های فرصت طلب اطراف بم هستن که اومدن يه چيزی بهشون برسه.
دلم به اين حرف خوشه. وگرنه از خود فاجعهء زلزله گذشته، اين که کمک ها بهشون نرسيده باشه و هنوز سقفی بالای سرشون نباشه حتی از خبر سنگسارها و اعدام ها هم تلخ تره.



تا حالا شده با يک جمله از خواب بپرين؟ من امروز با اين جمله از خواب پريدم: خدايا به ما کمک کن. بعد که بيشتر بيدار شدم گفتم خدايا وجود داشته باش و وضع ايران ما رو عوض کن. خودم هم از بيچارگی خودم گريه ام گرفت.


ای سال دو هزار و پنج؛ سال تغيير باش. سال بهتری باش.






کريسمس شما هم مبارک.
دوستتون دارم.




آخ راستی! من برای بار سوم از اين ايملها گرفتم که می گه يه عالم پول بردی. ايندفه يورو بردم! يک ميليون و ششصد هزار يورو! کسی می دونه جريان اين ايميل ها چيه؟ هدف فرستنده اش چيه؟

خيلی ننرن ها! آدم می مونه تو خماری.



پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

اطلاعيهء شماره يک کمپين نجات ندا

تنها يک هفته فرصت داريم!

تا کنون هزينهء اين همه سفر را به کرج خونهء دوستمان و شمال و چند جای ديگه داده ايم که همهء آنها در جهت مبارزه با جمهوری اسلامی بوده که در آن مهمانی و خوشگذرانی ممنوع می باشد.
حالا برای سفر کوبنده تری که شکست ارتجاع حکومت آخوندی را به طور صد در صد به دنبال خواهد داشت نياز به ياری سبزتان داريم.

عزيزان برای نجات ندا از گوآ نرفتن فقط يک هفته وقت هست. لطفاً کمک های خود را به شماره حسابی که بعداً بياييد جلو در گوشتان بگم بريزيد.

قبلاً پاسخ محکمی به کسانی که می دانيم به ما تهمت خواهند زد که اين پول را صرف چه حرکت مبارزاتی کرده ايم آماده کرده ايم که پيشاپيش به آنها ايميل خواهيم کرد.




يک لحظه،
وقتی درک می کنم که حالت تعادل و شناوری پوستهء بيرونی زمين روی لايهء زيری اش يعنی چه، می روم پيش مردمی که زمين شان سوار بود بر پشت لاک پشتی عظيم، شناور روی آبهای بی پايان.



سه‌شنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۳

لطفاً به حکم اعدام خاجيه اعتراض کنين.


چند سال پيش اون موقع که گر و گر برای بد حجابی می گرفتن من و دوستمو گرفته بودن... نه خدايا ببخشين اونروز به خاطر مهمونی ای که من گرفته بودم اونجا بوديم (برای بی حجابی و به اتهام خيلی بی شرمانهء پسر بازی که عمراً به ما نمی چسبه هم چند باری در آن سلول های بسيار خوشبو بوده ايم و بسيار سابقه دار و خطر ناک می باشيم) (قابل توجه موتوری های عزيز) ريختن لت و پارمون کردن و من چون صابخونه بودم جرمم سنگين تر بود و شب نگه م داشتن. دوستم هم باباش گفت بمون اونجا تا آدم شی (وقتی داشت می اومد مهمونی عيبی نداشت انگار فقط وقتی گرفتنمون خيلی کار بدی کرده بود. بقيهء مهمون ها هم پدر مادرشون اومده بودن من بيچاره رو فحش می دادن بابای منم برگشت بهشون گفت اگه نمی گرفتن مهمونی رو مشکلی نداشتين حالا چون اين اتفاق افتاده ندا بده شد؟ خلاصه من کلی اون روز کلی با فرهنگ غنی هم وطنانم آشنا شدم) (لطفاً اگر اينطوری نيستين به دل نگيرين اما اکثريت اون روز اين رفتار رو کردن)

خلاصه يه خانم فاحشه ای اونجا بود که ما کلی از دستش خنديديم. اون اولين باری بود که من با يک خانم که از راه تن فروشی روزگار می گذراند صحبت می کردم (بار دوم در يک کاروان اسکی يک خانم تن فروش ديگه رو ملاقات کردم که خيلی هم کف کردم از مصاحبت با ايشون اگر شد بعداً جريانشو می نويسم) خلاصه اين خانم خيلی چيزها به ما گفت از جمله اينکه در مقابل چه مبلغی تن فروشی می کنه که ما خيلی نصيحتش کرديم که اين مبلغ در مقابل ضربه های جسمی و روحی که اين شغل براش داره خيلی کمه و بياد و اين کار رو ترک کنه و اونم گفت مادرش رو خواب ديده و از روش خحالت می کشه که البته واضح هست که ما به اين تيکه از صحبت هاش و غصه های ديگه اش به هيچوجه نخنديديم.

از جمله حرفهای آن خانم اين بود آقا جان تن خودم بوده دلم خواسته باهاش اين کارو بکنم به شما چه؟ (البته اينو به صورت فرياد به خانم فاطمه کوماندوی زندان بان می گفت(

حالا اين حاجيه خانم هم همينطور. آقا جان يه مثال يک نفر زد از يک کشتی که يکی نشسته سوراخش می کنه می گه به شما چه من دارم قسمت خودم رو سوراخ می کنم و نتيجه اين شد که کشتی غرق شد حالا شما اين حرف رو بهانه کرديد که سر تو هر سوراخ خصوصی مردم بکنيد از مهمونی گرفته تا هزار تا چيز ديگه رو درش فضولی کنيد آقا جان به شما چه که کسی می خواد رابطهء جنسی داشته باشه يا نداشته باشه؟


دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۳

همَه با هم در نظرسنجی من شرکت کنين:

ا-به نظر شما از ممّد کثيف الويه بخرم؟

2- به نظر شما با وجود اينکه کلاسامو نبايد دودره کنم برای کريسمس برم گوآ که خيلی خوش می گذره؟

شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

چند روز پيش می خواستم اينو بنويسم اما دست و دلم نرفت حالا هم زياد حوصله اش رو ندارم که شاخ و برگش بدم از بس که چيز تلخی است.
فکر نکنم زهرمار زنگی هم به اين تلخی باشد که مردم هنوز حتی به اين فکر هم نکرده اند که اعدام عدالت نيست. حتی برای قاتل. دروغ چرا تا قبر آآآآ(بگذار اين تلخی رو کمی با مزهء طنز قاطی کنم) ما خودمان هم آن زمان که مملکت قياس آباد هنوز وبلاگ نداشت هميجوری فکر می کرديم.
آخ... مردم حتی با سنگسار هم موافقن. حتی هم نسلان ما.
يک عده از دوستان رو که مدت زيادی بود نديده بودم دوباره خونهء دوست ديگری ديدمشان. چند روز قبل از عيد بود. يکی از پسرها تعريف کرد که يکی از آشناهاش مدتی قبل ازدواج کرده بوده و دختر خيلی هم خوشگل و چشم آبی بوده و اين داستانها. بعد از يک مدت احساس می کنه که مريض شده. می ره دکتر و دکتر بهش می گه ميزان "دوا"يی که مصرف می کند خيلی زياد است. مرد می گه که دارو يا دوايی مصرف نمی کنه و خلاصه با مشورت دکتر تصميم می گيره سر از اين قضيه در بياره. شب که می ره خونه شام نمی خوره اما بعد از شام خودش رو به خواب می زنه و می بينه که بعله. خانم جان عباس آقا رو آورد خونه.
خلاصه درگيری پيش مياد و باقی قضايا که احتمالاً مثل بمب هم صدا کرده که به گوش ما رسيده.
من يهو بی هوا گفتم آخ حالا حتماً زنه رو سنگسار می کنن. اين دوست برگشت گفت: آره ديگه! پس چی! تو خونهء خود آدم، زن آدم...

شايد وقتی من خيلی پير شدم مردم هم عوض بشن.. نمی دونم... اصلاً ولش کن بابا پاشم يه خورده تخم کدو بريزم تو باغچه.. واسه پروستات کرم های خاکی خوبه.





ای موتوری!





می گم به نسبت اون موقه ها که از اين خوابا می ديدم خيلی اوضاعم خوبه ها!





نمی دونم اچ بی اوی ولايت شما هم امشب enough رو نشون می ده يانه؛ فيلمی در مورد خشونت های خانگی.
راستی، خيلی دلم می خواد بدونم چرا با اين زنهای خشونت ديده انقدر هم ذات پنداری می کنم. فکر می کنم خاطره ای، چيزی از اجدادم بايد بدجوری توی سلولهام ذخيره شده باشه.




نه نظر خواهی داره نه ايميلش رو گذاشته تو وبلاگش! هم مدرسه ای منه! وای دارم از هيجان می ترکم! منم دورهء بيانی و واسطه ای و فرهنمد که هر سه به نوعی روانی بودن تو همون مدرسه بودم!
تو رو خدا اينجارو بخون! آهای هم مدرسه ای!
من اينجام!
يادته بيانی يه بدبختی رو با مامانش تو خيابون ديده بود که داشته می رفته تولد؟ روسری سفيد سرش بوده و يه کمی هم به خودش رسيده بوده؟ اومد فرداش سر صف گفت يکی تونو ديدم با چه وضعی و حالا من می دونم و اون ؟ تو هم مثل من تو خيابون از ترس ديدن بيانی هی دور و برت رو نگاه می کردی بعد از اون؟
از دست اينا بيرون از مدرسه هم نفس راحت نمی کشيديم....
يادته واسته ای يه دفه قاط می زد؟
يادته فرهمند با اون صورت مثل اسکلتش بهت نگاه که می کرد می خواستی از ترس غلب تهی کنی؟
خانم امامی رو يادته؟ بعدها که سعيد امامی رو شناختم فکر کردم اينا احتمالاً فاميل بودن

يه بار فرهمند زنگ تفريح منو تو دست شويی با دوستم گرفت! من داشتم به شوخی در دستشويی رو باز می کردم که دوستم توش بود. يه جوری قضيه رو جلوه داد انگار من می خواستم بدن دوستم رو ببينم!

اينجارو نگاه کن! من اينجام.. هم مدرسه ايت.

منم با تو اونجا بودم. منم همونجا از ترس جوراب رنگيم يه روز کامل هيچی از درسها نفهميدم!
شايد اون موقع که من به خاطر دفتر عقايدم دم دفتر وايساده بودم تا "پرونده مو بزنن زير بغلم اخراجم کنن" تو از اون راهرو رد شده باشی!

يه دختر يه کم تپل که خيلی بيچاره و تنها و ترسيده باشه هيچ وقت تو اون مدرسه نديدی؟


جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

آرزو می کنم اين آرامش نوپا نميرد...

الان رفته بودم سر کوچه چيزی بخرم. صدای يک موتوری رو شنيدم که به من نزديک می شد و آهسته می کرد. شاخک هام سيخ شد و به حالت آماده باش برگشتم به سمت چپ... دستش رو تقريباً به موقع پس زدم. اما مبهوت تر از اون بودم که دنبالش بدوم. (راستی شما با سکوت در اين جور مواقع موافقيد؟ من می گم بايد چنان به طرف حمله کرد که از جسارتش کم بشه. من فکر می کنم سکوت زنها اين جور مردها رو جسورتر می کنه)
برگشتنه دوباره داشت از اون سر کوچه می اومد. وقتی به من رسيد شناختمش. داشت با لبخند تهوع اوری خطاب به من چيزی می گفت.
دنبالش دويدم و هوا رو چنگ زدم.
می خواستم به حساس ترين نقاط صورتش چنگ بزنم.
می خواستم نک انگشتش رو که به بدنم گرفته بود گاز بگيرم که خون فواره بزند.
پاش رو روی گاز گذاشت و در رفت.
دنبالش دويدم. وقتی ديدم دستهام بهش نمی رسند صدام رو بلند کردم.

حالا نگرانم.
که تين ايجرهای محلمان که تازگی ها ياد گرفته اند بگن :"چطوری؟" جسورتر بشوند، ياد بگيرند که طور ديگه ای هم می توانند با همسايهء خارجی شان ارتباط برقرار کنند.. نگرانم آرامش پياده روی هايم دوباره از من گرفته شود.
چيزی برای نگه داشتن اين خوشبختی دوباره زنده شده سراغ داری که انقدر زود فنا نشود؟

آشفته م.
با من حرف بزن.


هر وقت می رفتم خونه اش معذب بودم. بايد مواظب می بودم ذره ای از شيرينی که تعارفم کرده روی زمين نريزه و سيگار رو طوری توی جاسيگاری بتکونم که يک پر کوچيک خاکستر هم به فرش نگيره. با اون جاسيگاری که قطرش پنج سانت بود کار آسونی نبود.
هميشه اتاقش مثل ويترين لوکس ترين بوتيک ها بود. درخشنده و پر از وسائل تزئينی.
گاهی که کشوی دراورش رو باز می کرد تا چيزی برداره توی کشو نگاهی می انداختم. اونجا هم مثل يک مينی ويترين چيده شده بود.
می گفت اگه برق بره می تونم هر چی بخوام از تو کشو بردارم بدون اينکه چيزی ببينم. من فکر می کردم اگه برق بره لاکش رو بر ميداره از تو کشو که ناخن هاشو لاک بزنه يا سايهء چشمش رو.
گاهی اون می اومد خونهء من. منم هر چی خونهء اون عذاب کشيده بودم اونجا تلافی می کردم. سيگارمو رو فرش می تکوندم و بعد انگار اتفاقی نيفتاده دستمو می کشيدم روش که محو شه -هميشه از اينکه انقدر خوب محو می شه و اثرش رو فرش نمی مونه لذت می بردم- بعد که می ديدم ساکت شده می گفتم برا فرش خوبه! بيد نمی زنه.. نمی دونستی؟
اونم دوباره شروع می کرد بقيهء ماجرای اون پسره که تو شرکتشون بود رو تعريف کردن.
قبلاً بهم گفته بود که پسره دو رگه است.
وقتی ماجرا رسيده بود به کش رفتن پس ورد ايميل پسره و کشف رابطه اش با دوست دختر برزيلی اش و اينکه دختره شوهر داره و چقدر کار پسره زشته که به يه زن شوهر دار ايميل عاشقانه می زنه، هر روز می اومد پيشم.


پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۳

عجيبه واقعاً... اينهمه بدمون بياد از روشی که با اون به ما داره حکومت می شه بعد خودمون عين همون رفتار کنيم.

وقتی مثلاً نويسنده ای رو دستگير می کنن سريع می گن به اتهام روابط نامشروع و شرب خمر و اين بساطا دستگير شده. که خوب همه می دونيم خودشونم می دونن که می دونيم ذرت پرت می کنن.

اونوقت ما بلاگرا با کسی مخالفيم بهش بگيم سگ باز! بعد اداعا کنيم از آخوند جماعت بی زاريم. خوب عزيز من اگه می خوای فرق داشته باشی با اين آدما بايد اول روش ات تفاوت داشته باشه يا نه؟

من نمی خوام از کسی طرفداری کنم -هر چند دوستش داشته باشم- چون می دونم هر کس بخواد حرف بزنه توانايی شو داره. اما از صبح تا حالا هر چی ميام برم سر کارهام اين فکر داره اذيتم می کنه.
واقعاً اين حرف درسته که اين ملت ها هستند که حکومت رو می سازن و ما تا وقتی اينيم اين ستم و شقاوت حکومتی رو هم بايد تحمل کنيم.





گربهء حياطتمون حامله است و يه گربهء نر هم هست که هر دفعه اين بيچاره ميزاد مياد بچه هاشو می بره يه لقمهء چپ می کنه. بعد هم همه اش منتظره غذا بذاريم واسه اين گربه که اون بياد با قلدری بخوره تش.
يه غذا اختراع کردم واسه اين جور حيواونا که مال خودمون نيستن و زورمون مياد واسشون غذای مخصوص بخريم. پوست مرغ رو می پزم توش نون خورد می کنم می دم بهش با چه اشتهايی هم می خوره. سر هم خود پوست رو بهش می دم. البته گاهی هم خود جوجه رو بهش می دما زيادم خسيس نيستم.

اما به هر حال غذا هر چی که باشه من بايد تا آخر بالا سرش وايسم نگهبانی بدم که گربه نره نياد بتاروندش و خودش غذا رو بخوره. گنده بک دوبرابر اينه خجالت نمی کشه!


اما خوب يه چيزی که بدم مياد اين پررو شدن سريع گربه هاست. اين گربه ماده هم همينطوره. يه روز که بهش زياد غذا بدی هی مياد پشت در ميو ميو می کنه اعصاب می شه. گرسنه هم نيست ها!

سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

يه انگل هست بی خوابی مياره. نکنه من دارم؟

ديشب مثل هر شب که خيلی خسته بودم می دونستم خوابم نمی بره از خستگی. اما از سرما خوابم نمی برد. مشکل بقيه ام هست، فکر می کنن هند يعنی استوا. خوب کشور گرمسيری هم هست اما هيچ کس به ما نگفت اينورش چه شبهای سردی داره.

ديشب هر چی اين پتوی يه لا قبا رو می چلوندم به خودم می ديدم افاقه نمی کنه. دماغم يخ کرده بود والبته ما به چشم خودمان چيزی نديديم اما احتمالن قرمز هم شده بود.
آخر سر ديدم سه شد من دارم سگ لرز می زنم امروز هم که تا شب بايد می موندم کالج دهنم صاف می شه (وضعيت الان دهنم) پاشدم حوله ام رو انداختم رو پتو جوراب و کلاه هم پوشيدم و خوابيدم.



صبح ساعت هفت و نيم از گرما بيدار شدم.





قرار بود مجازات سنگسار لغو بشه. اما انگار ترک کردنش واسه بعضيا سخته. لطفاً اينجا رو امضاء کنيد.




یکشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۳

در مورد پردهء بکارت اينجا رفتم و نظر دادم بعد به پيشنهاد آقای دانش رفتم اينجا و يه مقاله نوشتم. امروز ديدم علاوه بر اينکه نصفيش رو حذف کردن بالاش نوشتن به احتمال زياد اين نوشته بی طرفانه نيست! منم برش داشتم. باسن لقتان. می ذارم همينجا بخونيدش. اما يه سوال؛ بی طرفانه فکر کردن يعنی چه؟ مگه کلهء آدم يا دستگاه تناسلی اش دادگاه است که آدم بی طرف يا با طرف در آن راجع به موضوعی مثل پردهء بکارت فکر کند؟ شمايی که جمله هايی از مقاله رو که مربوط به افکار مذهبی در مورد خلقت می شه حذف کرديد بی طرف نيستيد يا من؟



و اما چيزی که نوشته بودم:



آيا شما هم عقيده داريد که پردهء بکارت "آفريده" شده تا ضامن "وفاداری" همسر آيندهء شما باشد؟
يا جای "عدالت" در در اين مورد خالی مانده و ارادهء خلقت به نفع مردان رقم خورده است؟
هيچ فکر کرده ايد حقيقتاً اين عضو که هيچ کار خاصی در بدن انسان انجام نمی دهد -جز اينکه در بعضی جوامع سرنوشت بعضی دارنده ها و ندارندگانش را رقم می زند- به چه علت وجود دارد؟
چيزی که می خواهم اينجا در مورد اين پرده عنوان کنم، از نظر علمی ثابت نشده و حدسيات خودم می باشد، اما چيزی که بديهی است اين است که در زمانی زندگی نمی کنيم که اينگونه پرسش ها با پاسخ هايی نظير آنچه در بالا به آن اشاره کردم برای همگان قابل حل باشد.
يک لحظه به انگشت های دستتان نگاه کنيد. چرا آخری انقدر کوچک است؟ يک روز هنگام استفاده کردن از دستتان در کارهای روزمره به طرز استفاده از انگشتانتان دقت کنيد، چقدر از انگشت کوچک استفاده می کنيد؟
خيلی کمتر از انگشتان ديگر. شما برای بقا نيازی به انگشت کوچک نداريد. برای همين دارد تحليل می رود.
حتما با عضوی که گاهی ناگهان "عود" می کند، آپانديس آشنايی داريد. آن هم بيشتر از روی داستانهای عود کردنش و عمل جراحی سريع و خارج کردنش از بدن. آپانديس در بدن شما چکار می کند؟
تقريباً هيچ.
آن هم عضوی در حال تحليل رفتن است.
حدس من در مورد پردهء بکارت هم همين است؛ عضوی در حال تحليل رفتن که مثلاً شايد پنجاه هزار سال ديگر اصلاً کسی خبر از وجود داشتنش در زمانهای گذشته نداشته باشد.
حال اين پرسش پيش می آيد که اين "عضو در حال تحليل" قبلاً چه کاری انجام می داده است؟
در مورد جفت گيری حيواناتی مثل سگ و الاغ ممکن است شنيده باشيد که گاهی مهبل حيوان ماده اصطلاحاً "قفل" می کند. فکر می کنم در واقع مهبل اين جانداران قابليتی دارد که از رابطهء جنسی ناخواسته جلوگيری می کند و تا جائيکه شنيده ام در مورد سگ -و شايد خيلی حيوانات ديگر- به دريافت اسپرم کمک می کند.
به گمان من عضوی که امروز پردهء بکارت از آن باقی مانده همين است که در بدن حيواناتی مانند سگ چنين وظيفه ای دارد.
می دانيم سير تکاملی به سود تکثّر و بقا جهت می گيرد و حذف چنين عضوی شانس زاد و ولد را بالا می برد - زيرا جاندار ماده توانايی جلوگيری از رابطهء جنسی ناخواسته را ندارد- و می بينيم که در موجودات تکامل يافته تری مثل ميمون و انسان اين عضو رو به نابودی می رود.




پ.ن: اين ها حدسيات من هستند و ممکنه درست و به اندازهء کافی علمی نباشن.

آدم نمی دونه بعضی وقتا در مورد بعضی چيزا چی بنويسه. بعضی وقتام اصلاً نمی تونه چيزی بگه و بنويسه!
مثلاً آخه آدم در مورد يه بچهء سی و پنج روزه که .... آخ چی بگه آدم؟

اما يه چيزی به فکرم می رسه اونم اينه که بايد هر چه سريعتر يه تحقيق درست و حسابی انجام بشه که معلوم بشه انقدر کودک آزاری زياد شده. بعد هم يه راهی واسه ريشه کنی اش پيدا .... ای خانوم... دلت خوشه ها..

هيچ علفی نمی تونم بخورم. فقط می تونم مثل خانمباجی جد بزرگوارم مشتم رو بزنم به سينه ام و بگم الهی اون دستی که تو رو اينجوری کرد بره زير ساتور... !

آره همين ازم بر مياد!!!!

خيلی ببخشيد خاک بر سر من که مردمم اينطوری شدن و من هيچ کاری نمی تونم بکنم


آخه اين بچه چرا بايد اينطوری بشه هان؟




از طريق آسيه






شنبه، آذر ۲۱، ۱۳۸۳

از وقتی وحشتناک ترين انگل دنيا رو شناختم ديگه جرأت نمی کنم گوشت بخورم. اين کرم از طريق خوردن گوشت آلوده منتقل می شه که درست نپخته باشه.

ننه کرمه توی روده واسه خودش کانون خانواده تشکيل می ده بعد بچه هام که ماشالا باهوش خودشون عين قزل آلا می پرن توی جريان خون و د بدو که رفتی شنا می کنن می رن توی ماهيچهء دور از جون شما اونجا رو پانسيون می کنن تا بزرگ شن و ديگه اون ماهيچه رو بکّنی بندازی دور بهتره.

اين کرم بر خلاف اکثر انگل ها در انتخاب ميزبان زياد سخت گيری نمی کنه و در گونه های بسياری ممکنه ديده بشه. از جمله بوفالو که اينجايی ها به خاطر کمی تا قسمتی مقدس بودن گاو، ازش استفاده می کنن. اما انگار توی گوشت خوک بيشتر احتمال پيدا شدنش هست...
گوشت شکار، ويا گوشتهايی که از دامهايی تهيه می شن که تحت کنترل های منظم بهداشتی نيستن خيلی احتمال آلودگی به اين انگل درشون بالاست.
و چيزی که به راحتی می شه روش شرط بست کنترل نشدن مواد غذايی از نظر بهداشتی در هند هست.
خلاصه نمی دونُم مو که می ترسُم ای جو گوشت بخوروم.





يه توضيح بدم در مورد يادداشت پايين. اول اينکه من مشکلی از نظر آزادی نداشتم. هر چی بيرون نداشتيم توی جمع دوستان داشتيم و اگه بار نبود مهم نبود اگه ديسکو نبود مهمونی که بود اما چيزی که خيلی منو اذيت کرد اين دو سال آخر و هی هم تصاعدی بيشتر می شد و می شه اين جنسی شدن بيش از حد مردم هست.

توی يه قدم زدن ساده يه بار شمردم هر قدم دوبار يه نفر با جنسی ترين لحن ممکن يه چيزی بهت می گه. راجع به بدن و لباس و مانتو و قيافه ات با همون لحن نظر می ده.
پسرها نمی دونم چرا انقدر تازگی ها وقيح شدن.
بلا نسبت آدم های با شخصيت.
پسره به خودش اجازه می ده بلند بلند راجع به اندام های جنسی تو حرف بزنه. بعد مردم هم بر می گردن بر و بر تو رو نگاه می کنن. دلت می خواد از اين همه بی انصافی غير قابل تحمل يقه ات رو پاره کنی و جيق بکشی.

ببينين شايد خيلی ها از من قوی تر باشن. خانم ها رو می گم. بعد فکر کنن من دارم غلو می نم. بابا خوب من حساس تر از شمام، امکانش نيست کسی با شما فرق داشته باشه؟ چون زنه بايد مثل شما باشه؟

يه بار موزيک تو گوشم بود، همين چند ماه پيش. می ديدم اون زمانی که موزيک قطع می شه تا آهنگ بعدی شروع بشه انگار يه نوار ديگه روشن می کنن.

نواری از ويز ويزهای جنسی.


خلاصه که،
ای مردان که عقدهای جنسی شما رو در خيابون به دوش کشيدم، و ای زنهايی که قضاوت شما رو بعد از اون همه آزار بايد تحمل می کردم، زنهايی که مثل قوز بالا قوزيد، خوشحالم که از هم دوريم.

همين.



بازم خوراکی..
من به طور متوسط سالی دوبار کره می خورم که تازه اونم سالی يه بارش توی رستوران با چلوکباب يا چيزهای ديگه است و شايد آخرين باری که قبل از ديروز کره خريدم دو سال پيش بوده باشه. کره خريدن واسه من يه جور خلاف سنگينه که خيلی باهاش حال می کنم.






جمعه، آذر ۲۰، ۱۳۸۳

چقدر خوشبخت ترم

حالا که می توانم راه برم بی اونکه هر قدم دوبار اعصابم از ريشه بلرزد.
اينجا اتفاقاتی از اين دست که نفس آدم رو از خشم بند ميارن هر دوماه يک بار برايت اتفاق می افتن.

با اينکه هند يک کشور سنتی شرقی است.

تنها اگر مثل من دچار کيست های متعدد تخمدان باشيد، که پی سی او هم به آن می گويند،
تنها اگر بدونيد پياده روی چقدر برای زنهايی مثل حياتی است
و استرس برای ما چقدر کشنده است، و کيست ها را چقدر زيادتر می کند

می توانيد بدونيد که من حالا چقدر خوشبخت ترم

و چقدر بيشتر می تونم دوست داشته باشم


همهء شما را عاشقم.






پ.ن: به جز کله ای که در سرش برتری طلبی مردانه باشد البته.



پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

خيلی خابالوام اين روزا... تقريباً از شروع زمستون اينجوری شدم.. شدم عين اين گربه های دم شومينه. لوسيفر مثلاً.

آرزو می کردم يک هفته می تونستم اينجاها زندگی کنم:
قرن هجدهم اروپا، زمان اوج رمانتيسيم
زمان "مورچه داره"ء ايران
توی سفينه ای که در مدار مشتری می چرخه
جزيرهء کرت زمان سينوهه


حتی غول چراغ هم نمی تونه منو ببره اينجاها... اما فيلم ها کمی تا قسمتی می تونن!
سومی حتما بايد تو سينما باشه تا طبيعی به نظر بياد.




خيلی دلم واسه استاد مينرالوجی می سوزه. يک زوری می زنه يه مطلب رو حالی کنه که نگو. بی انصافا هيچ کس هم نمی گه بابا فهميديم خودتو نکش......آخی، تپلی! يه خورده م پيره حيوونکی. آدم دلش می خواد بگه نازی بشين يه چايی بخور حالا خستگيت در ره. فکر کنم خودش خيلی سختش بوده آرايش اتمی فلزات رو بفهمه.



راستی يه دوست پيدا کردم. چند روز پيشا رفتيم اين فيلم جديد رنه زلگر رو ديديم. آخر فيلم هندی! ولی کتک کاری هيو گرانت با اون يکی هنرپيشه هه که اسمشو نمی دونم خيلی بامزه بود. کتک کاری مدرن! رنه هم خيلی بانمکه. بازم از اين فيلم هنديا بازی کنه می رم ميبينم. می خنديم ديگه! بی خيالِ فيلم عميق.




می گم ها، حتی درسی که انقدر عاشقشی هم بايد ضد حالی مثل فصل بی پايان و خسته کنندهء کرم خاکی داشته باشه. کی فکرشو می کرد اين ماکارونی جاندار انقد دم و دستگاه داشته باشه؟ کی نشسته اينهمه کرم خاکی رو پاره کرده که بفهمه توش چيه؟ روی مرده اش که نمی شه درست تحقيق کرد پس لابد زنده زنده... قبلش بی حسشون کرده بوده؟
جزقل کرم چهار جفت قلب داره!... آخ چقد خوابم مياد. بايد اين فصل و امشب تموم کنم...





سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۳

ديشب تا خود صبح خواب می ديدم بابام... به سفر ابدی رفته و من اينجا بودم و نديدمش و داشتم به اين ايميل هايی که به هم می زنيم فکر می کردم و افسوس می خوردم که چرا بهش ابراز محبت نکردم و حالا ديگه فرصتش رو ندارم.
چه زجری کشيدم.. تا خود صبح اين خواب ادامه داشت.. حتی يه بار از خواب پريدم و دوباره که خوابم برد دوباره اين احساس ادامه داشت... بميرن اين کابوس های من. کاش کور-خوابی می گرفتم!






يه چيزی می خوام بگم واسه دانشجوهايی که يهو می رن يه شهر ديگه و خلاصه دور می شن از مامان جونشونو دست پختش و هر روز هر روز نيمرو می بندن به خودشون. يه غذای ساده اختراع کردم که اگه زياد سختگير نباشين چيز خوبيه.

با جوانه های مختلف می شه درستش کرد. اول پياز رو سرخ کنين، بعد جوانه ها رو -که قبلاً حتماً شستين ديگه!- بريزين توش و يه تفت بدين، اگه خواستين بيشتر بپزه يه کم آب بريزين (خيلی کم) و بذارين ده دقيقه بپزه.
برنج رو به حالت کته درست کنين، يه مقدار هم شويد بريزين و بذارين آبش که کار رفت جوانه ها رو اضافه کنين.

راستی يادتون نره به جوانه ها کمی فلفل و نمک و زردچوبه هم بزنين.

انقدم نيمرو نخورين.

آهان يه غذای ديگه هم کدو تنبل و عدسه که من خيلی دوست دارم و امشبم شامم همين بود. کدو تنبل رو تيکه می کنين و پوست می گيرين و تفت می دين. بعد روش آب می ريزين و عدس ها رو -که حتماً قبلش عقلتون رسيده پاک کنين و بشورين- بهش اضافه می کنين، نمک و فلفل و زردچوبه می زنين (من فقط نمک می زنم به اين) و می ذارين بپزه... آخ برم يه کاسه ديگه بکشم...



دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۳

سلام

خوبم. دوست دارم اين شراب و پکی سيگار رو با شما شريک بشم.

و اين شعرهای مختاری که ارنستوی عزيز پيدا کرده.


ل ب خ ن د

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۳

تا حالا
انقدر تنها
انقدر خسته
از تنهايی

از نشنيدن صدای تو
پشت سرم
وقتی انگشتهام روی کيبورد می رقصيدن

که می گفتی
و صدام می کردی
و هميشه چيزی برای گفتن بود

از نبودن تو
وقتی خواب می بينم اومدی
و من دارم می بوسمت
بعد زود می فهمم که خواب بوده
گريه چيز مسخره ای به نظر مياد


هرگز توی زندگيت به اندازهء الان من تنها بودی؟

خودمو تو دستگاه عصبی فريتيما پوستوما غرق می کنم
بلند بلند
که يادم بره همه اش

تنها نبودن تو نيست
اينکه چقدر پی سی او عود کرده و من دوباره دارم هی با خودم توی سرم می جنگم

پی سی او می گه تو حتی نمی تونی يه دوستی ساده داشته باشی
و من می دونم وقتی که انقدر پوستم نازکه واقعاً نمی تونم

من خطها رو قاطی می کنم
من مرزها رو نمی شناسم
دوستهای خط دار رو هم دوست ندارم

اما تنهايی رو هم دوست ندارم

اونقدرها زيبا نيستم
اما اگر به چشم کسی باشم
او به چشم من نيست
وقتی هست
می بينم که دنياش اون طرف اقيانوسهاست و مال من اينطرف
تعجب می کنم چرا همجنس گرا نيستم
چرا نيستم؟






پ.ن: اين شعر نبود.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۳

آآآآآآآآآآآآآآآآآه.... مثل آسودگی موقتی ميان دو خبر اعدام و دو انتظار برای خبر نتيجه دادن پتيشن ها.

بايگانی وبلاگ