پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

خيلی خابالوام اين روزا... تقريباً از شروع زمستون اينجوری شدم.. شدم عين اين گربه های دم شومينه. لوسيفر مثلاً.

آرزو می کردم يک هفته می تونستم اينجاها زندگی کنم:
قرن هجدهم اروپا، زمان اوج رمانتيسيم
زمان "مورچه داره"ء ايران
توی سفينه ای که در مدار مشتری می چرخه
جزيرهء کرت زمان سينوهه


حتی غول چراغ هم نمی تونه منو ببره اينجاها... اما فيلم ها کمی تا قسمتی می تونن!
سومی حتما بايد تو سينما باشه تا طبيعی به نظر بياد.




خيلی دلم واسه استاد مينرالوجی می سوزه. يک زوری می زنه يه مطلب رو حالی کنه که نگو. بی انصافا هيچ کس هم نمی گه بابا فهميديم خودتو نکش......آخی، تپلی! يه خورده م پيره حيوونکی. آدم دلش می خواد بگه نازی بشين يه چايی بخور حالا خستگيت در ره. فکر کنم خودش خيلی سختش بوده آرايش اتمی فلزات رو بفهمه.



راستی يه دوست پيدا کردم. چند روز پيشا رفتيم اين فيلم جديد رنه زلگر رو ديديم. آخر فيلم هندی! ولی کتک کاری هيو گرانت با اون يکی هنرپيشه هه که اسمشو نمی دونم خيلی بامزه بود. کتک کاری مدرن! رنه هم خيلی بانمکه. بازم از اين فيلم هنديا بازی کنه می رم ميبينم. می خنديم ديگه! بی خيالِ فيلم عميق.




می گم ها، حتی درسی که انقدر عاشقشی هم بايد ضد حالی مثل فصل بی پايان و خسته کنندهء کرم خاکی داشته باشه. کی فکرشو می کرد اين ماکارونی جاندار انقد دم و دستگاه داشته باشه؟ کی نشسته اينهمه کرم خاکی رو پاره کرده که بفهمه توش چيه؟ روی مرده اش که نمی شه درست تحقيق کرد پس لابد زنده زنده... قبلش بی حسشون کرده بوده؟
جزقل کرم چهار جفت قلب داره!... آخ چقد خوابم مياد. بايد اين فصل و امشب تموم کنم...





بايگانی وبلاگ