شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

چند روز پيش می خواستم اينو بنويسم اما دست و دلم نرفت حالا هم زياد حوصله اش رو ندارم که شاخ و برگش بدم از بس که چيز تلخی است.
فکر نکنم زهرمار زنگی هم به اين تلخی باشد که مردم هنوز حتی به اين فکر هم نکرده اند که اعدام عدالت نيست. حتی برای قاتل. دروغ چرا تا قبر آآآآ(بگذار اين تلخی رو کمی با مزهء طنز قاطی کنم) ما خودمان هم آن زمان که مملکت قياس آباد هنوز وبلاگ نداشت هميجوری فکر می کرديم.
آخ... مردم حتی با سنگسار هم موافقن. حتی هم نسلان ما.
يک عده از دوستان رو که مدت زيادی بود نديده بودم دوباره خونهء دوست ديگری ديدمشان. چند روز قبل از عيد بود. يکی از پسرها تعريف کرد که يکی از آشناهاش مدتی قبل ازدواج کرده بوده و دختر خيلی هم خوشگل و چشم آبی بوده و اين داستانها. بعد از يک مدت احساس می کنه که مريض شده. می ره دکتر و دکتر بهش می گه ميزان "دوا"يی که مصرف می کند خيلی زياد است. مرد می گه که دارو يا دوايی مصرف نمی کنه و خلاصه با مشورت دکتر تصميم می گيره سر از اين قضيه در بياره. شب که می ره خونه شام نمی خوره اما بعد از شام خودش رو به خواب می زنه و می بينه که بعله. خانم جان عباس آقا رو آورد خونه.
خلاصه درگيری پيش مياد و باقی قضايا که احتمالاً مثل بمب هم صدا کرده که به گوش ما رسيده.
من يهو بی هوا گفتم آخ حالا حتماً زنه رو سنگسار می کنن. اين دوست برگشت گفت: آره ديگه! پس چی! تو خونهء خود آدم، زن آدم...

شايد وقتی من خيلی پير شدم مردم هم عوض بشن.. نمی دونم... اصلاً ولش کن بابا پاشم يه خورده تخم کدو بريزم تو باغچه.. واسه پروستات کرم های خاکی خوبه.





ای موتوری!





می گم به نسبت اون موقه ها که از اين خوابا می ديدم خيلی اوضاعم خوبه ها!





نمی دونم اچ بی اوی ولايت شما هم امشب enough رو نشون می ده يانه؛ فيلمی در مورد خشونت های خانگی.
راستی، خيلی دلم می خواد بدونم چرا با اين زنهای خشونت ديده انقدر هم ذات پنداری می کنم. فکر می کنم خاطره ای، چيزی از اجدادم بايد بدجوری توی سلولهام ذخيره شده باشه.




بايگانی وبلاگ