شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

نه نظر خواهی داره نه ايميلش رو گذاشته تو وبلاگش! هم مدرسه ای منه! وای دارم از هيجان می ترکم! منم دورهء بيانی و واسطه ای و فرهنمد که هر سه به نوعی روانی بودن تو همون مدرسه بودم!
تو رو خدا اينجارو بخون! آهای هم مدرسه ای!
من اينجام!
يادته بيانی يه بدبختی رو با مامانش تو خيابون ديده بود که داشته می رفته تولد؟ روسری سفيد سرش بوده و يه کمی هم به خودش رسيده بوده؟ اومد فرداش سر صف گفت يکی تونو ديدم با چه وضعی و حالا من می دونم و اون ؟ تو هم مثل من تو خيابون از ترس ديدن بيانی هی دور و برت رو نگاه می کردی بعد از اون؟
از دست اينا بيرون از مدرسه هم نفس راحت نمی کشيديم....
يادته واسته ای يه دفه قاط می زد؟
يادته فرهمند با اون صورت مثل اسکلتش بهت نگاه که می کرد می خواستی از ترس غلب تهی کنی؟
خانم امامی رو يادته؟ بعدها که سعيد امامی رو شناختم فکر کردم اينا احتمالاً فاميل بودن

يه بار فرهمند زنگ تفريح منو تو دست شويی با دوستم گرفت! من داشتم به شوخی در دستشويی رو باز می کردم که دوستم توش بود. يه جوری قضيه رو جلوه داد انگار من می خواستم بدن دوستم رو ببينم!

اينجارو نگاه کن! من اينجام.. هم مدرسه ايت.

منم با تو اونجا بودم. منم همونجا از ترس جوراب رنگيم يه روز کامل هيچی از درسها نفهميدم!
شايد اون موقع که من به خاطر دفتر عقايدم دم دفتر وايساده بودم تا "پرونده مو بزنن زير بغلم اخراجم کنن" تو از اون راهرو رد شده باشی!

يه دختر يه کم تپل که خيلی بيچاره و تنها و ترسيده باشه هيچ وقت تو اون مدرسه نديدی؟


بايگانی وبلاگ