یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۳

تا حالا
انقدر تنها
انقدر خسته
از تنهايی

از نشنيدن صدای تو
پشت سرم
وقتی انگشتهام روی کيبورد می رقصيدن

که می گفتی
و صدام می کردی
و هميشه چيزی برای گفتن بود

از نبودن تو
وقتی خواب می بينم اومدی
و من دارم می بوسمت
بعد زود می فهمم که خواب بوده
گريه چيز مسخره ای به نظر مياد


هرگز توی زندگيت به اندازهء الان من تنها بودی؟

خودمو تو دستگاه عصبی فريتيما پوستوما غرق می کنم
بلند بلند
که يادم بره همه اش

تنها نبودن تو نيست
اينکه چقدر پی سی او عود کرده و من دوباره دارم هی با خودم توی سرم می جنگم

پی سی او می گه تو حتی نمی تونی يه دوستی ساده داشته باشی
و من می دونم وقتی که انقدر پوستم نازکه واقعاً نمی تونم

من خطها رو قاطی می کنم
من مرزها رو نمی شناسم
دوستهای خط دار رو هم دوست ندارم

اما تنهايی رو هم دوست ندارم

اونقدرها زيبا نيستم
اما اگر به چشم کسی باشم
او به چشم من نيست
وقتی هست
می بينم که دنياش اون طرف اقيانوسهاست و مال من اينطرف
تعجب می کنم چرا همجنس گرا نيستم
چرا نيستم؟






پ.ن: اين شعر نبود.

بايگانی وبلاگ