جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

آرزو می کنم اين آرامش نوپا نميرد...

الان رفته بودم سر کوچه چيزی بخرم. صدای يک موتوری رو شنيدم که به من نزديک می شد و آهسته می کرد. شاخک هام سيخ شد و به حالت آماده باش برگشتم به سمت چپ... دستش رو تقريباً به موقع پس زدم. اما مبهوت تر از اون بودم که دنبالش بدوم. (راستی شما با سکوت در اين جور مواقع موافقيد؟ من می گم بايد چنان به طرف حمله کرد که از جسارتش کم بشه. من فکر می کنم سکوت زنها اين جور مردها رو جسورتر می کنه)
برگشتنه دوباره داشت از اون سر کوچه می اومد. وقتی به من رسيد شناختمش. داشت با لبخند تهوع اوری خطاب به من چيزی می گفت.
دنبالش دويدم و هوا رو چنگ زدم.
می خواستم به حساس ترين نقاط صورتش چنگ بزنم.
می خواستم نک انگشتش رو که به بدنم گرفته بود گاز بگيرم که خون فواره بزند.
پاش رو روی گاز گذاشت و در رفت.
دنبالش دويدم. وقتی ديدم دستهام بهش نمی رسند صدام رو بلند کردم.

حالا نگرانم.
که تين ايجرهای محلمان که تازگی ها ياد گرفته اند بگن :"چطوری؟" جسورتر بشوند، ياد بگيرند که طور ديگه ای هم می توانند با همسايهء خارجی شان ارتباط برقرار کنند.. نگرانم آرامش پياده روی هايم دوباره از من گرفته شود.
چيزی برای نگه داشتن اين خوشبختی دوباره زنده شده سراغ داری که انقدر زود فنا نشود؟

آشفته م.
با من حرف بزن.


بايگانی وبلاگ