جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳

هر وقت می رفتم خونه اش معذب بودم. بايد مواظب می بودم ذره ای از شيرينی که تعارفم کرده روی زمين نريزه و سيگار رو طوری توی جاسيگاری بتکونم که يک پر کوچيک خاکستر هم به فرش نگيره. با اون جاسيگاری که قطرش پنج سانت بود کار آسونی نبود.
هميشه اتاقش مثل ويترين لوکس ترين بوتيک ها بود. درخشنده و پر از وسائل تزئينی.
گاهی که کشوی دراورش رو باز می کرد تا چيزی برداره توی کشو نگاهی می انداختم. اونجا هم مثل يک مينی ويترين چيده شده بود.
می گفت اگه برق بره می تونم هر چی بخوام از تو کشو بردارم بدون اينکه چيزی ببينم. من فکر می کردم اگه برق بره لاکش رو بر ميداره از تو کشو که ناخن هاشو لاک بزنه يا سايهء چشمش رو.
گاهی اون می اومد خونهء من. منم هر چی خونهء اون عذاب کشيده بودم اونجا تلافی می کردم. سيگارمو رو فرش می تکوندم و بعد انگار اتفاقی نيفتاده دستمو می کشيدم روش که محو شه -هميشه از اينکه انقدر خوب محو می شه و اثرش رو فرش نمی مونه لذت می بردم- بعد که می ديدم ساکت شده می گفتم برا فرش خوبه! بيد نمی زنه.. نمی دونستی؟
اونم دوباره شروع می کرد بقيهء ماجرای اون پسره که تو شرکتشون بود رو تعريف کردن.
قبلاً بهم گفته بود که پسره دو رگه است.
وقتی ماجرا رسيده بود به کش رفتن پس ورد ايميل پسره و کشف رابطه اش با دوست دختر برزيلی اش و اينکه دختره شوهر داره و چقدر کار پسره زشته که به يه زن شوهر دار ايميل عاشقانه می زنه، هر روز می اومد پيشم.


بايگانی وبلاگ