سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶

يارُم ميايه اينديا

ما از اين چيز ميزای شيک و پيک اينجا نداريم اما خوب همونی که قاصدک جان گفتن.

***


اين هنديا انقدر به فکر مردم سراسر دنيا هستن.. انقدر مهربونن.. انقدر همه چی.. که بيشتر از يک ماه ويزا نمی دن يه وقت پول زياد خرج نکنی ورشکست بشی. خيلی ماهن. کاش يه کم بد بودن سه ماه حداقل ويزا می دادن.

موندم دسامبر تا می رو چه کنم.


***

ديشب چشمام که داشت گرم می شد يه شعر اومد تو ذهنم. پانشدم بنويسمش حالا ببينم چيزی يادم مونده ازش يا نه...


آلبالو و لواشک ارزانی تان
من کشک هايم را با خود می برم
و زرشک را
که هزار خاصيت دارد

خوابم را نبينيد
کودکيم را به ياد نياوريد
من همان گوسفند سياهم که بودم
هنوز هم پشم های سياهم فرفری است
صدايم همانطور جيغ جيغو

به ديدارتان نخواهم آمد
عيد يا عزا
هميشه غصه ام را می خوريد
که حرام شدم

نمی دانيد
نمی فهميد
من زندگی را انتخاب کرده بودم

گوشتهايم را بدهيد
استخوانم را دور هم انداختيد مهم نيست
می دانيد که
"پی دادن غريبان" می روم

یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶

به نام خدا من "شين" سی ساله باکره از تهران

اولين حرفی که بهم بعد از سلام و معرفی زد اين بود که از ايرانی های اينجا متنفره چون پشت سر آدم حرف در ميارن و دوميش اين که باکره است.

اونشب که جلوی رستوران ايرانی ها جلوی اون پسرها که داشتن متلک بهم می گفتن با موتور خوردم زمين و آش و لاش شدم، قبل از اينکه آقايون بهم برسن برای کمک، با اينکه درد شديدی داشتم در رفته بودم... می گفتم از اينکه جلوی اينا اونطوری با موتور افتادم ناراحتم می گفت "فکر می کردم مثل منی و حرف مردم برات مهم نيست."
آرنجم خونين و مالين بود و زانو و پای چپم داشت از درد می کشتم وگرنه شايد بهش می گفتم... نمی دونم چی بهش می گفتم بهتر بود؟ مثلاً اينکه... راست می گی حرف مردم برات مهم نيست وگرنه نمی گفتی هنوز باکره ای، چون ممکنه از نظر بعضيا مسخره باشه.. هوم؟
اعتياد

می گه: دور چشماشو ديدی؟ تعجبيم نداره.. همون وقتی که با "خ" دوست شد فهميدم چی داره می شه..
می گم: اوهوم.. اصلاً از ديدنش تو اين وضع خوشحال نيستم.
می گه: من دلم اصلاً براش نمی سوزه. خودش اين بلا رو سر خودش آورد.
می گم: آره.. ولی..چطور بگم... فکر کن داری يه خونه رو تماشا می کنی که داره می ره زير آب. تو داری از دور تماشا می کنی. می دونی که کاری ازت ساخته نيست. اما زمانی هم اونجا رو دوست داشتی و ازش خاطره داری.
می گه: آره.. اما نيست که آدم جالبی نيست، من نمی تونم زياد متاسف باشم. کسی که زندگی برادر خودشو بخواد به باد بده..
می گم: دلم برای مامانش می سوزه. می دونه؟
می گه: نمی دونم.. تشخيص اش زياد سخت نيست.
می گم: اوهوم...

شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶

درس خوندن و زندگی هر جايی سختی ها و مشکلات مخصوص به خودشو داره.
برای من که اومدم هند درس بخونم، يک مشکل جدی اين بود که چون قاطی ايرانی ها نشدم و نمی شم و نخواهم شد -حالا توضيح می دم خدمتتون که چرا- خيلی راه و چاه های به درد بخور رو ياد نگرفتم و اين خيلی به ضررم شد.

مثلاً تيوشن شيمی گيرم نمی اومد و نمی دونستم از کجا بايد بگيرم و آخرشم چون کلاس های شيمی توی کالج ما همه اش کنسل می شد، شيمی رو افتادم و بعد هم با بدبختی پاس کردم. اينم بگم اون شيمی که ايران درس می دن خيلی خلاصه شده است پيش اين که اينجا تدريس می شه. حداقل دبيرستان که اينطوره. برای همين کسی که ايران دبيرستان رفته باشه بعد بياد اينجا دانشگاه احساس گاگول بودن می کنه.

چقدر يکی از استادهای شيمی رو التماس کردم بياد يادم بده. يک ماه اومد و ديگه نيومد. کاش می گفت که نمياد. هی می گفت ميام و سرکارم می ذاشت. الان فکرش داره اذيتم می کنه. چشمهاش با اون نگاه مخصوص بعضی هندی ها.. بعضی هاشون نگاه ملايم و خوبی دارن اما تو نگاه بعضی هاشون يه زهر و کينهء خاصی هست.. نمی دونم به کی و به چی اما هست.

ايرانی های اينجا از يه کالج ديگه تيوشن می گيرن. من نمی دونستم. الانم که ديگه خودم راه افتادم گرچه... ترجيح می دم که کاش اصلاً اين درس رو بر نمی داشتم.
مجبور شدم تغذيه سالم و ورزش رو به کل کنار بگذارم تا بتونم درس بخونم. ديگه نمی تونستم اونطوری ادامه بدم. اما از اين وضع هم دارم به تنگ ميام. دلم برای زندگی سالم تنگ شده.
دلم می خواد ساعت ها بدوم و ورزش کنم.. دلم می خواد يوگا کار کنم. اما نمی شه. وقت ندارم. تا آخرين قطرهء انرژيمو بايد صرف درس خوندن بکنم.
دلم می خواد غذاهای فيبردار و سالم بخورم، سبزيجات و سالاد و نون قهوه ای. اما به جاش بايد چيزای پر کالری بخورم وگرنه مخم کار نمی کنه. هر روز پلو گاهی روزی دوبار، هر روز شکلات و کيک.. خودم گاهی وحشت می کنم.
تو آينه سعی می کنم نگاه نکنم.
دلم می خواد فرار کنم.

پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

شازده کرمو
به خوانندگان محترمی که سريعاً دچار حالات اشمئزاز و ساير حالات ناراحت گرديده از غذا خوردن می افتند توصيه نمی شود که اين مطلب را بخوانند.. به خوانندگان محترمی که ديشب اومدن اينو خوندن حالت اشمئزاز بهشون دست داد و از غذا خوردن افتادن: ببخشين دير گفتيم.


خانوم "همساده" يه گربهء ديگه به دوتا گربه اش اضافه کرده. گفت برم خونه اش ببينمش. اول می خواست اسمشو بذاره "اخترخانوم جون" بعد فهميديم پسره، قرار شد بذاره "شازده اسدلله ميرزا".
به "همساده" می گم اين گربه مريضه. می گه نه، افسرده است.
امروز ولی خود خانوم همساده زنگ زد گفت دارم شازده رو می برم بيمارستان. مريضه. خيلی جلوی خودمو گرفتم نگم "ديدی گفتم؟"
ولی گفتم.
خانوم همساده الان زنگ زد، شازده رو از بيمارستان آورده بود؛ می گفت شازده "کرم داره" بعدم گفت "نزديک بود بچه کرمو بندازم بهت."
آخه من اولش که ديدمش گفتم اينو من می برم بزرگ می کنم، هم تو سه تا گربه زياده برات هم من هيچی گربه کمه برام. بعدش دو سه تا چنگول که فرو کرد تو پر و پاچه م پشيمون شدم. اما مثکه خانوم همساده هنوز کانسپت پشيمونی و اينا رو نگرفتن. خلاصه، حالا موندم فکری، آخه اون موقه که رفته بودم اسم گذارون، شازده يه ده دقيقه ای رو دوشم بود که اون دوتا ورپريده ( شمس الملوک و قمرالملوک ملقب به آناستازيا و گرزيلا ) بهش پيف نکنن. همچين بگی نگی رومون به همين ديوار که روشيم منفذ ماتحتشونم نزديک دهن ما بود آخه نيست که داشت می افتاد، خودشو جمع کرده بود طفلی دمشم داده بود بالا.

حالا نمی دونم الان من همه اش گرسنه ام می شه، يعنی مال چيه؟




بعد از پست:

- هنوز از اون جين داری؟
-آره، چطور؟
-کرم و می کشه، نه؟
-آره، شنيده م انگل منگل و دفع می کنه..فلفلم بخور
-اوهوم... تو ام بخور پس.
-حالا من شايد کرممو نگه دارم که لاغر شم.
-آره به ذهن خودمم رسيده بود اما بعد از اينکه جينه رو خوردم.. پاشم برم در کون شازده رو دوتا ماچ بکنم...
بقالی محل ما مجهز به سيستم "دليوری" است. مواقعی مثل الان که موقع امتحانه خيلی چيز به درد بخور و خوبيه. گاهی پيش مياد که من دوبار در روز زنگ بزنم و سفارش جنس بدم.
امروز صبح يه سری چيز ميز می خواستم.. آهان راستی بقالی های اينجا پياز و سيب زمينی و ليمو ترش هم می فروشن. بهش می گم يک کيلو سيب زمينی بفرست بالا. می گه پياز؟ می گم نه بابا، سيب زمينی! حالا اگه می گفت گوجه، می گفتم چون توميتو يخورده شبيه پوتيتو هست لابد اشتباه می کنه، اما چرا اونيون می شنويد پوتيتو رو، خدا عالمه.
آخر سر بعد از اينکه چهار پنج دفعه پرسيد و مطمئن شد، "پوتيتو" ها رو فرستاد.
عصرديدم نون يادم رفته و کره هم برای پوره سيب زمينی ام ندارم. دوباره زنگ زدم و چندتا چيز به اضافه اين دوتا سفارش دادم.
بعد از چند دقيقه در زدن، نون و چندتا چيز ديگه رو آورده بود، اما به جای کره، يک کيلو سيب زمينی داد دستم.

سيب زمينی صبح فکر کنم انقدر تو مخش فرو رقته بود که رسيده بود به ناخودآگاه.

چهارشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۶

گوآ که بوديم اتفاقی افتاد که باعث شد حسابی ياد دانشجوها و بلاگرهايی که آمريکا هستند بکنم. لب ساحل واسه خودمون لم داده بوديم داشتيم لذت می برديم از آفتاب و تماشای امواج و فکر کنم داشتيم يه چيزی هم می خورديم. يه دفعه دوستم گفت اين تخت بغل دستيمون يه زن و شوهرن مرده خيلی بد نگاه می کنه ما رو. يه وری نگاه کردم ديدم راست می گه. زن و مرد شروع کردن به حرف زدن و از لهجه شون معلوم شد آمريکايی هستن.
نمی دونم چطور فهميده بودن ما ايرانی هستيم اما اينم نمی تونم بفهمم که چرا بايد اين قضيه اين آدمها رو اذيت کرده باشه.
نگاه های مرده داشت سوراخمون می کرد. يه چيزی بين نفرت و تحقير و خاک توسری.
همون موقع بود که بوش رفته بود برزيل و مردم برزيل هم حسابی حالشو گرفته بودن.
من شروع کردم بلند بلند از منفور شدن روز به روز آمريکايی ها توی دنيا حرف زدن و اينکه ديگه برزيل هم بوش رو خيط کرد و اينا.
قشنگ دم آقاهه چيده شد.

اما چيزی که حالا اذيتم می کرد فکر آدمهايی بود که می شناختم و وبلاگشون رو گاهی می خونم، کسايی که الان بين همچين مردمی زندگی می کنن.
آفرين که دارين آدمهايی مثل اين آقا رو هر روز تحمل می کنين.

دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

داشتم به کامنت يک نفر که برای اندر حکايـت تشت طلای کتی گذاشته بود فکر می کردم، در مورد شخصی که تو وبلاگش گفته بوده فقط با شراب و شمع و اين چيز ميزای هاليوودی عشق بازی می کنه. داشتم فکر می کردم فرض کن انقدر خود داستان برات بی مزه باشه که بدون اينا اصلاً بی خيال بشی... شرمنده ما يکم بالای هيجده سال صوبت موبت نموديم امشب.


***

فرض کنين يه آدمی که به شما اصرار می کنه ناهار مهمونش کنين، برای اينکه نشون بدين کارش زشته به اضافه اينکه تمايلی به ناهار خوردن با اون ندارين، دست کنين صد روپيه بهش بدين بگين خودت برو بخور. اونم صد روپيه رو بذاره جيبش و تشکر کنه و بره ناهارشو بخوره.
بعد فرض کنين که همچين آدمی واقعاً وجود داره.

***

دوری از دلدار دهن آدم را سرويس می کند بدجور ای پسر!...نه ، دوری از دلدار کند دهان سرويس، بدجور ای پسر..نه، دلبر دلدار دور دهان سرويس..نه...
ربودن منتقدين شده شيوه معمول اين روزهای "نظام" و چاپلوسهايی که قند فوت شده و برنج چسيده شده "آقا" رو می خورن و جای پاشو مثل سگ بو می کشن، اون روی ديگر داستان رو نشون می دن با زشتی تمام.

سياهی غليظی است، مه جبين.

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

هميشه می گفتم مردهای ايرانی دوست های خوب و دوست پسرهای بدی هستن.
حرفمو پس می گيرم. از اون لحاظ.

چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶

کاش وکيل بودم، يا گردن کلفتی داشتم و يا با آدمهای زيادی متحد بودم تا بتوانم بگويم: علت مرگ زهرا بايد روشن شود و عاملين قتل -بله قتل- او محاکمه و مجازات شوند.
کاش می توانستم اعلام کنم که تا زمانی که عاملين قتل زهرا به مجازات خود نرسند دست از پی گيری بر نمی دارم..
به مردمی فکر می کنم که بعضی هاشون مثلاً دوست و آشنای خودم هستن.. اونهايی که از مرگ زهرا خبردار نمی شن و اونهايی که اگر بشنون حداکثر چند لحظه نگاهت می کنن و نچ نچ... بعد فکر می کنم، خودم چه کار می کردم اگر ايران بودم؟ حاضر بودم پی دستگير شدن رو به تنم بمالم؟
سوخته ام. بد جوری...
در همين رابطه:
خيلی عصبانی و بيچاره م...

یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

جو گرفتگی...

خوب من از اول قرار گذاشتم که اينجا تا حد ممکن رودربايستی رو بگذارم کنار، برای همين می خوام اعتراف کنم که خيلی احمق بودم که به فيلم 300 اعتراض کردم، اونم نديده.
هر کسی بهم می رسيد چه همينجا توی هند چه تو وبلاگها می گفت به ما توهين شده منم بايد همينطوری قبول می کردم؟ چرا چون خشايارشا رو شکل گی ها کشيده؟ يا چرا خشايارشا رو شکل سياها کشيده؟
خجالت می کشم.. از خودم خجالت می کشم..

فرانک ميلر رو با سين سيتی اش بهتر شناختم، کميک استريپ های 300 رو هم ديدم... و به خودم قول دادم، از اين به بعد تا مطمئن نشدم که صدايی صدای من نيست، باهاش همصدا نشوم.
بخشيدن برای من مفهومش اينه که بگذارم آدمی که در گذشته بهم بدی کرده از اکنونم برای هميشه بره و ديگه آزارم نده.

اما بخشيدن ناظمی که به خاطر يه ذره اين طرف صف وايسادن وحشيانه ترين رفتار رو باهام کرد سر صبح، آسون نيست... کاش بتونم ولش کنم بره.

از ناظم ها و معلم های دبستان بخصوص يک ناظم خشن که هر کاری می کردم باهام خوب باشه فايده نداشت، و معلم احمق و انقلابی پرورشی -که با اين اوضاع اسف بار الان اميدوارم خورده باشه تو پوزش- که می خواست تشويقمون کنه راجع به خمينی حرف های بودار بزنيم که بعد دودمانمونو بسوزونه هم هيچ دل خوشی ندارم..

کاش بتونم بگذارم باهمون گذشته ای که برای هميشه رفته، برن... با خودم می گم، شايد هيچ وقت کسی دوستشون نداشته، شايد هرگز لذت هم آغوشی با عشق رو نچشيدن.. وگرنه نمی تونستن انقدر خشن باشن.. شايد بچگی بدی داشتن.

ياد معلم دينی مهربون دوم دبيرستان می افتم که مچ منو موقع مسخره بازی دم پنجره با اون پسره گرفت و به ناظم نگفت.. اگه می گفت اعدام انقلابی می شدم. قبلا به خاطر لاک ناخن و مقنعهء کوتاه که "حال مديرمون رو به می زد" اخطار گرفته بودم.

کاش بتونم همه رو ببخشم.

شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

يه چيزی پيدا کردم نيشم تا بناگوش بازه.
دههء شصت، تلويزيون خيلی افسردگی زا بود. يعنی مثل الان که فشارخونو می بره بالا و يک دفه می کشه نبود، ذره ذره می کشتت. همه اش سينه زنی و اخبار جنگ. بهترين برنامه اش قرائتی و برنامه کودک بود. دههء شصتی ها شايد درست يادشون نباشه اما برای ما دهه پنجاهی ها، آخرای دهه شصت و واويل هفتاد که ديگه داشتيم بزرگ می شديم و برنامه کودک نمی خواستيم زندگی داشت سخت می شد.. ماهواره ام که هنوز نيومده بود.
حتی طنزها هم سنگين و محتاط بودن و بدتر آدمو می گريوندن.
بعد اين ساعت خوشی ها اومدن.. سال هفتادودو بود فکر کنم. خيلی دوست داشتم اين برنامه رو. نمی تونستم تا شب صبر کنم که شروع بشه.
يوسف صيادی هم شکل دوست پسرم بود واسه همين ديگه خيلی اين برنامه رو دوست داشتم.. آره خوب يه کم بد سليقه بودم، اما خوب پيش اومد ديگه...

اينم آقاجوات محبوب همگان.
منکه پينگ نکرده بيدم!!! چرا پينگ شده بيدم؟

خب حالا که پينگم اجباری شد تو اين مملکت، بنده همينجا اعلام می کنم که بنده تا اطلاع ثانوی از اين وبلاگ فقط استفادهء تخليه ای خواهم کرد. پنج دقيقه ام بيشتر رو هر پست وقت نمی ذارم. اگر از مسائل غير مهم و روز مره و اينا خوشتون نمی ياد اينجا رو نخونين.. يعنی منظورم همون ده بيست نفريه که هنوز به ديوار من سر می زنن.

روز تعطيل و غير تعطيل همگی خوش.
تنهايی ناآرومم می کنه. اينو چندماه پيش کشف کردم، چطورش بماند.. يعنی يکی که پيشم باشه خوابم عميق و خوب و به موقع است. حالا تنهايی به کنار امتحان هم که داشته باشم واويلا..دزد هم بياد ديگه نگو...
الان در حال سعی برای به خواب رفتن، صدای مشکوک بلندی مثل کشيده شدن ميز روی زمين شنيدم.. می دونستم اگه کسی تو بالکن باشه سکته می کنم. می دونستم گلناز هنوز نبايد خواب باشه.. زنگ زدم بهش. شانس آوردم بيدار بود و می تونست بياد، اومد و چک کرد، کسی نبود.. گلنازک شجاعک مرسی.

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

الان می خواستم سيگار روشن کنم کبريت نداشتم، ياد اون روز افتادم که تو بازداشتگاه وزرا رو کول هم سوار شديم که سيگار و با لامپ روشن کنيم...
شب افتتاحيهء نمايشگاه نقاشی من و يکی ديگه از بچه ها بود، بعد تصميم گرفتيم بريم خونهء يکی مون که نزديک آتليه بود. آقا شاخرام (مامانش اينطور صداش می کرد، يعنی قصد بدی نداشت ها، امکانات نبود)... پياده شد سيگار بخره يه از خدا بيش از حد باخبر به گيسهای بلندش گير داد... بعد يادم نيست ما آی کيومون زد بالا رفتيم طرفش، يا اون اومد طرف ما. خلاصه طرف فهميد که جنايت مربوطه به گيس بلندی آقا شاخرام ختم نمی شه و ما يه عده نامحرم معلوم نيست داريم چه غلطی می کنيم تو ماشين و چه نسبتهای ناروايی که با هم نداريم..

حالا فرض کن تو بازداشتگاهی، يه سيگارو با دوز و کلک و شناس تو جيبت قايم کردی، آممممممااااااا ه هيچ کاری ازت ساخته نيست. هيچ وقت يادم نمی ره. .

سه‌شنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶

خوب چيه؟ همه اشتباه می کنن... اما خدا که هست!
ای خدااااااااااااااااا شکرت!!! نمرديم و يه دفه ام بلاگ رولينگ که خراب شد ما بالای رول اش بوديم... حالا شوما هی بگو خدا نيست!!! والر می زنه تو صورتت سياه می شی مثل مادرشوهر مريم ها!
الان داشتم عکسهای يک ماه پيشو می ديدم.. آقا زندگی گاهی در عرض مدت به اين کمی يهو بدفرم پست و بلند می شه!! از دست بر گردن يار، هر روز کله پاچه، همه اش بشين فيلم ببين، به يار در وب کم، کله پاچه در آن ديار، و من در حال خوندن فوائد پرورش کرم خاکی ...
آخه چرا؟ هان؟؟؟

دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶

اصلاً من عاشق پرورش کرم خاکی و کاربردهای زهر زنبور عسلم. خوب شد؟ ولم کنين بابا!

یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶

آدمهايی رو می شناسم که به درخت باغچه شون ميخ فرو کردن و بهش طناب رخت بستن. آدمهايی که منِ بلک شيپ مضحکه شون می شم وقتی از گريهء اون درخت حرف می زنم.
اين عکس و ديدم يادشون افتادم.
انسان اين موجود زباله ساز و توليد کننده انواع بوهای نامطبوع..

برم بگيرم بخوابم ديگه...
نشستم دارم کلدپلی جونمو گوش می دم واسه خودم، زنگ زده می گه با حسين کار دارم. می گم اينجا حسين نداريم. می ره. درو می بندم بقيهء آهنگ و گوش بدم. دوثانيه بعد دوباره زنگ می زنه. دروباز می کنم بهش نگاه می کنم. يه کاغذ نشونم می ده که به هندی روش يه چيزايی نوشته شده. می گم مگه بهت نگفتم حسين نداريم اينجا؟ می گه اما اين آدرس که اينجا نوشته شده همينه! می گم به من مربوط نيست چی اون تو نوشته! بهت گفتم حيسنی در کار نيست! درضمن من هندی نمی تونم بخونم.

عجب گيری کرديم ها!

سه‌شنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶

اعصابم خورد می شه وقتی قرار باشه با جواب ندادن و راههای غير مستفيم چيزی رو به کسی بفهمونم.
اين هنديام که جاست دونت گت ايت!

منظورم اينه که، آخه من چی دارم به تو بگم که اومدی تو ارکات ادم کردی حالا گيريم که منم بی خودی ادت کردم! چرا نمی فهمی که من نمی تونم از منتها عليه غرب هند بيام شرق، کلکته تئاتر شما رو تماشا کنم؟ من چی دارم که راجع بهش به تو ميل بزنم؟ چرا بايد شمارمو بهت بدم؟

من دوست دارم مثل يک گاو بی ادب اينها رو بگم. چرا بايد انقدر جواب ندم که طرف حاليش بشه؟
چرا خودش حاليش نمی شه؟

آخه من چرا انقدر مشنگ جذب می کنم هان؟ يکی که فيلم سيکرت رو ديده به منم بگه!


***

من مثل گاو می خورم اين روزا.
کمک

بايگانی وبلاگ