دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶

داشتم به کامنت يک نفر که برای اندر حکايـت تشت طلای کتی گذاشته بود فکر می کردم، در مورد شخصی که تو وبلاگش گفته بوده فقط با شراب و شمع و اين چيز ميزای هاليوودی عشق بازی می کنه. داشتم فکر می کردم فرض کن انقدر خود داستان برات بی مزه باشه که بدون اينا اصلاً بی خيال بشی... شرمنده ما يکم بالای هيجده سال صوبت موبت نموديم امشب.


***

فرض کنين يه آدمی که به شما اصرار می کنه ناهار مهمونش کنين، برای اينکه نشون بدين کارش زشته به اضافه اينکه تمايلی به ناهار خوردن با اون ندارين، دست کنين صد روپيه بهش بدين بگين خودت برو بخور. اونم صد روپيه رو بذاره جيبش و تشکر کنه و بره ناهارشو بخوره.
بعد فرض کنين که همچين آدمی واقعاً وجود داره.

***

دوری از دلدار دهن آدم را سرويس می کند بدجور ای پسر!...نه ، دوری از دلدار کند دهان سرويس، بدجور ای پسر..نه، دلبر دلدار دور دهان سرويس..نه...

بايگانی وبلاگ