شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶

درس خوندن و زندگی هر جايی سختی ها و مشکلات مخصوص به خودشو داره.
برای من که اومدم هند درس بخونم، يک مشکل جدی اين بود که چون قاطی ايرانی ها نشدم و نمی شم و نخواهم شد -حالا توضيح می دم خدمتتون که چرا- خيلی راه و چاه های به درد بخور رو ياد نگرفتم و اين خيلی به ضررم شد.

مثلاً تيوشن شيمی گيرم نمی اومد و نمی دونستم از کجا بايد بگيرم و آخرشم چون کلاس های شيمی توی کالج ما همه اش کنسل می شد، شيمی رو افتادم و بعد هم با بدبختی پاس کردم. اينم بگم اون شيمی که ايران درس می دن خيلی خلاصه شده است پيش اين که اينجا تدريس می شه. حداقل دبيرستان که اينطوره. برای همين کسی که ايران دبيرستان رفته باشه بعد بياد اينجا دانشگاه احساس گاگول بودن می کنه.

چقدر يکی از استادهای شيمی رو التماس کردم بياد يادم بده. يک ماه اومد و ديگه نيومد. کاش می گفت که نمياد. هی می گفت ميام و سرکارم می ذاشت. الان فکرش داره اذيتم می کنه. چشمهاش با اون نگاه مخصوص بعضی هندی ها.. بعضی هاشون نگاه ملايم و خوبی دارن اما تو نگاه بعضی هاشون يه زهر و کينهء خاصی هست.. نمی دونم به کی و به چی اما هست.

ايرانی های اينجا از يه کالج ديگه تيوشن می گيرن. من نمی دونستم. الانم که ديگه خودم راه افتادم گرچه... ترجيح می دم که کاش اصلاً اين درس رو بر نمی داشتم.

بايگانی وبلاگ