یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶

اعتياد

می گه: دور چشماشو ديدی؟ تعجبيم نداره.. همون وقتی که با "خ" دوست شد فهميدم چی داره می شه..
می گم: اوهوم.. اصلاً از ديدنش تو اين وضع خوشحال نيستم.
می گه: من دلم اصلاً براش نمی سوزه. خودش اين بلا رو سر خودش آورد.
می گم: آره.. ولی..چطور بگم... فکر کن داری يه خونه رو تماشا می کنی که داره می ره زير آب. تو داری از دور تماشا می کنی. می دونی که کاری ازت ساخته نيست. اما زمانی هم اونجا رو دوست داشتی و ازش خاطره داری.
می گه: آره.. اما نيست که آدم جالبی نيست، من نمی تونم زياد متاسف باشم. کسی که زندگی برادر خودشو بخواد به باد بده..
می گم: دلم برای مامانش می سوزه. می دونه؟
می گه: نمی دونم.. تشخيص اش زياد سخت نيست.
می گم: اوهوم...

بايگانی وبلاگ