یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶

بخشيدن برای من مفهومش اينه که بگذارم آدمی که در گذشته بهم بدی کرده از اکنونم برای هميشه بره و ديگه آزارم نده.

اما بخشيدن ناظمی که به خاطر يه ذره اين طرف صف وايسادن وحشيانه ترين رفتار رو باهام کرد سر صبح، آسون نيست... کاش بتونم ولش کنم بره.

از ناظم ها و معلم های دبستان بخصوص يک ناظم خشن که هر کاری می کردم باهام خوب باشه فايده نداشت، و معلم احمق و انقلابی پرورشی -که با اين اوضاع اسف بار الان اميدوارم خورده باشه تو پوزش- که می خواست تشويقمون کنه راجع به خمينی حرف های بودار بزنيم که بعد دودمانمونو بسوزونه هم هيچ دل خوشی ندارم..

کاش بتونم بگذارم باهمون گذشته ای که برای هميشه رفته، برن... با خودم می گم، شايد هيچ وقت کسی دوستشون نداشته، شايد هرگز لذت هم آغوشی با عشق رو نچشيدن.. وگرنه نمی تونستن انقدر خشن باشن.. شايد بچگی بدی داشتن.

ياد معلم دينی مهربون دوم دبيرستان می افتم که مچ منو موقع مسخره بازی دم پنجره با اون پسره گرفت و به ناظم نگفت.. اگه می گفت اعدام انقلابی می شدم. قبلا به خاطر لاک ناخن و مقنعهء کوتاه که "حال مديرمون رو به می زد" اخطار گرفته بودم.

کاش بتونم همه رو ببخشم.

بايگانی وبلاگ