چهارشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۶

گوآ که بوديم اتفاقی افتاد که باعث شد حسابی ياد دانشجوها و بلاگرهايی که آمريکا هستند بکنم. لب ساحل واسه خودمون لم داده بوديم داشتيم لذت می برديم از آفتاب و تماشای امواج و فکر کنم داشتيم يه چيزی هم می خورديم. يه دفعه دوستم گفت اين تخت بغل دستيمون يه زن و شوهرن مرده خيلی بد نگاه می کنه ما رو. يه وری نگاه کردم ديدم راست می گه. زن و مرد شروع کردن به حرف زدن و از لهجه شون معلوم شد آمريکايی هستن.
نمی دونم چطور فهميده بودن ما ايرانی هستيم اما اينم نمی تونم بفهمم که چرا بايد اين قضيه اين آدمها رو اذيت کرده باشه.
نگاه های مرده داشت سوراخمون می کرد. يه چيزی بين نفرت و تحقير و خاک توسری.
همون موقع بود که بوش رفته بود برزيل و مردم برزيل هم حسابی حالشو گرفته بودن.
من شروع کردم بلند بلند از منفور شدن روز به روز آمريکايی ها توی دنيا حرف زدن و اينکه ديگه برزيل هم بوش رو خيط کرد و اينا.
قشنگ دم آقاهه چيده شد.

اما چيزی که حالا اذيتم می کرد فکر آدمهايی بود که می شناختم و وبلاگشون رو گاهی می خونم، کسايی که الان بين همچين مردمی زندگی می کنن.
آفرين که دارين آدمهايی مثل اين آقا رو هر روز تحمل می کنين.

بايگانی وبلاگ