شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶

يه چيزی پيدا کردم نيشم تا بناگوش بازه.
دههء شصت، تلويزيون خيلی افسردگی زا بود. يعنی مثل الان که فشارخونو می بره بالا و يک دفه می کشه نبود، ذره ذره می کشتت. همه اش سينه زنی و اخبار جنگ. بهترين برنامه اش قرائتی و برنامه کودک بود. دههء شصتی ها شايد درست يادشون نباشه اما برای ما دهه پنجاهی ها، آخرای دهه شصت و واويل هفتاد که ديگه داشتيم بزرگ می شديم و برنامه کودک نمی خواستيم زندگی داشت سخت می شد.. ماهواره ام که هنوز نيومده بود.
حتی طنزها هم سنگين و محتاط بودن و بدتر آدمو می گريوندن.
بعد اين ساعت خوشی ها اومدن.. سال هفتادودو بود فکر کنم. خيلی دوست داشتم اين برنامه رو. نمی تونستم تا شب صبر کنم که شروع بشه.
يوسف صيادی هم شکل دوست پسرم بود واسه همين ديگه خيلی اين برنامه رو دوست داشتم.. آره خوب يه کم بد سليقه بودم، اما خوب پيش اومد ديگه...

اينم آقاجوات محبوب همگان.

بايگانی وبلاگ