پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶

الان می خواستم سيگار روشن کنم کبريت نداشتم، ياد اون روز افتادم که تو بازداشتگاه وزرا رو کول هم سوار شديم که سيگار و با لامپ روشن کنيم...
شب افتتاحيهء نمايشگاه نقاشی من و يکی ديگه از بچه ها بود، بعد تصميم گرفتيم بريم خونهء يکی مون که نزديک آتليه بود. آقا شاخرام (مامانش اينطور صداش می کرد، يعنی قصد بدی نداشت ها، امکانات نبود)... پياده شد سيگار بخره يه از خدا بيش از حد باخبر به گيسهای بلندش گير داد... بعد يادم نيست ما آی کيومون زد بالا رفتيم طرفش، يا اون اومد طرف ما. خلاصه طرف فهميد که جنايت مربوطه به گيس بلندی آقا شاخرام ختم نمی شه و ما يه عده نامحرم معلوم نيست داريم چه غلطی می کنيم تو ماشين و چه نسبتهای ناروايی که با هم نداريم..

حالا فرض کن تو بازداشتگاهی، يه سيگارو با دوز و کلک و شناس تو جيبت قايم کردی، آممممممااااااا ه هيچ کاری ازت ساخته نيست. هيچ وقت يادم نمی ره. .

بايگانی وبلاگ