یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶

به نام خدا من "شين" سی ساله باکره از تهران

اولين حرفی که بهم بعد از سلام و معرفی زد اين بود که از ايرانی های اينجا متنفره چون پشت سر آدم حرف در ميارن و دوميش اين که باکره است.

اونشب که جلوی رستوران ايرانی ها جلوی اون پسرها که داشتن متلک بهم می گفتن با موتور خوردم زمين و آش و لاش شدم، قبل از اينکه آقايون بهم برسن برای کمک، با اينکه درد شديدی داشتم در رفته بودم... می گفتم از اينکه جلوی اينا اونطوری با موتور افتادم ناراحتم می گفت "فکر می کردم مثل منی و حرف مردم برات مهم نيست."
آرنجم خونين و مالين بود و زانو و پای چپم داشت از درد می کشتم وگرنه شايد بهش می گفتم... نمی دونم چی بهش می گفتم بهتر بود؟ مثلاً اينکه... راست می گی حرف مردم برات مهم نيست وگرنه نمی گفتی هنوز باکره ای، چون ممکنه از نظر بعضيا مسخره باشه.. هوم؟

بايگانی وبلاگ