ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشکی دارم. دوستم مريم با جيزقيل بادوميش که اسمش رادمهره - اِ راستی چند روز ديگه يک ساله می شه - اومده بود خونه مون. موقع رفتن من که شد اونم آژانس گرفت و منو تا يه مسيری رسوند. ازش خداحفظی کردم و رفتم سوار يکی از ماشين های خطی آرژانتين شدم. نزديکای مقصد می خواستم پول تاکسی رو بدم که ديدم به به. اين دفه کيفم سُر و مر و گنده سر جاشه، اما دريغ از يه پاپاسی که توش باشه! پاک پاک! اينهو نامهء اعمال يه مؤمن متعهد!
با چه اعتماد به نفسی هم نشسته بودم جلو و می خواستم دو نفر حساب کنم هاها! خلاصه با کلی شرمندگی و گردن کج - نزديک بود گريه ام بکنم آخه به راننده خطی که جای دو نفر رو تو ماشينش اشغال کردی بخوای بگی پول نداری بهش بدی می دونی يعنی چی ؟- گفتم آقا من کيف پولمو جا گذاشتم! راننده با يه لبخند و لهجهء ارمنی غليظ جواب داد: اشکالی نداره خانم. از اين اتفاقا پيش مياد....
اما من بهش گفتم که اگه قبول کنه، من می تونم چند دقيقه به دکترم اطلاع بدم که يک روز ديگه ميام و با خودش برگردم خونه و کرايه رو به اضافهء مسير اونجا تا خونه حساب کنم. قبول کرد.
حالا می موند به دکتری که برای اولين بار می خواستم برم پيشش و يک ربع َم دير کرده بودم، بگم که يک وقت ديگه برام بذاره.....
آهان راستی حالا چرا تو کيفم پول نبود ؟ روز قبلش رفته بودم خريد - می خواستم چند تا بليز پاييزه بخرم - برای اينکه همهء پولمو خرج نکنم، نصفيشو از کيفم در آوردم و بقيه شم همه ش خرج شده بود.. خلاصه، توی راه برگشتن همش خودم رو سرزنش می کردم که هم اينهمه وقتمو هدر دادم، هم اينکه حالا معلوم نيست چقدر بايد به راننده پول بدم تا راضی بشه. از اون طرفم درگير بودم با اين فکر که چرا به خاطر کاری که شده دارم خودمو بی خودی سرزنش می کنم. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که خونسرد باشم.
راننده بنزينش داشت تموم می شد و قرار شد که بنزين بزنه. به پمپ بنزين که رسيديم يه خانم چادری تقريباً مسن، داشت به ماشين جلويی ما که يه جيپ آبی رنگ بود کبريت می فروخت. يعنی می خواست که بفروشه اما انگار راننده نمی خواست بخره. اونم با حالت مأيوسی آخر ول کرد و اومد طرف ما. راننده با همون لهجهء غليظ پرسيد : - چند هست کبريتا ؟
- دويست.
- يه کبريت دويست ؟ چسب زخما چنده؟
- اونم دويست.
- يه چسب دويست تومن؟
- خودم صد تومن می خرم به خدا آقا!
فکر نمی کردم ازش بخره. اما خريد! بعد که زن دور شد برگشت عقب به من گفت: خوبه حالا گدائی نمی کرد! کاسبی می کرد. (لبخند زد) ارزش داره!
- بله درسته
- خانم من مسيحيم. ببينين ما چون از جون و دل پشتمون به مسيح گرمه، همه جای دنيا قدرت داريم. همين ارمنستان خودمون، چقدر از آذربايجان جمعيتش کمتره، اما قدرتمندتره! چون ما اگه جنگی بشه، با جون و دل می ريم دفاع می کنيم. با جون و دل کار می کنيم برای مملکت. اما اينجا چی؟.... همش مردمو می چاپن، همش دروغ، چه پولا که از اين ملت نبردن و مردم همين طور وايسادن نگاه کردن ....
خلاصه تا نزديکای خونه حرف زد و منم گوش دادم. بعضی وقت هام جواب دادم. سعی کردم از ديد اون ببينم.. از نگاه خودم هم اگه می خواستم ببينم، باهاش موافق بودم، اما می خواستم مدل نگاه اونو بفهمم.. بازی جالبيه. تا حالا امتحانش کردين؟
-... خانم من از ايران متنفرم! اگرم موندم واسه اينه که يه کم کارام مشخص بشه و زود برم.. خونوادهَ م همه آمريکان.. به جز برادرم که آلمانه. من هفت سال َ م ارمنستان زندگی کردم. يه چند سالیَ م آلمان.... البته اينجا مردم خوبی داره، خون گرمن.. اما خوب.. اينا نمی ذارن زندگی کنه آدم....
به خونه که رسيديم، گفتم چند لحظه صبر کنه تا برم پول بيارم.
- چقدر می شه؟
- هزار و هفصد.. قابليم نداره
جلوی خودمو گرفتم که نگم " چی؟ همش هزارو هفصد تومن؟"
خيلی کمتر از اونی بود که انتظار داشتم.
جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۱
می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمالی باشيم هنر کرديم. از وقتی پا تو اين اجتماع نکبت گرفته می گذاريم به عناوين مختلف اذيت می شيم و آزار می بينيم. دائم بايد توهين ها رو نديده بگيريم و خودمون رو به اون راه بزنيم. انگار اصل زن بودن گناهِ ! نه خوب وقتی خود زن هامون هم به کتابی اعتقاد دارند که می گه بدترين عيب زن اينه که مرد رو از او گريزی نيست، همين می شه که می بينيد. از همون نوجونی باهات طوری برخورد می شه که انگار گناه کاری مگر اينکه خلافش ثابت بشه.
يه روزی از همين روزا چندتا خاطره از دوران راهنماييم می نويسم تا منظورمو بهتر بگم. با خوندن اين مطلب بانوی شرقی ياد اون روز افتادم که به خاطر ديد زدن شماره 2کردن دوستم - صرفاً برای خنده - متهم به همجنس بازی شدم. البته کسی واضح نمی گفت اينو، اما منظور ناظم رو که با چشم های از حدقه در اومده در وصف "اخلاق فاسد" من داد و بيداد می کرد و می خواست تکليفم رو روشن کنه خوب می فهميدم. اول راهنمايی. اونم من يول که درست نمی دونستم اصل قضيه چی هست!
اينم از له شدن شخصيتت وقتی از در هر اداره و سازمان کوفتی که بخوای بری تو، که اگه سر و وضعت مطابق سليقهء سليته خانومی نباشه که جلوی در خودشو ولو کرده، بايد راه تو کج کنی از همون طرف که اومدی برگردی بری پی کارت.
الان داشتم اينو می خوندم از وبلاگ ديوانه تر:
... وای ، ولی خدا رو شکر که مشکلم تو همين واحد حل شد ؛ وگرنه که ... من از واحد مرکز متنفرم ! برای گرفتن کارت کنکورم هم که گذارم به اونجا می افته ، عزا می گيرم ! تو همون دو دقيقه ، محاله حال آدمو نگيرند ! ... از هيچ کس در زندگيم بيشتر از اين خانمهای چادری دم در نشين متنفر نبوده ام ! به نظرم اين يکی از کثيف ترين شغلهای موجود در عالم بشريته ! کثيف ترين ؛ به همين غليظی که گفتم !
يه روزی از همين روزا چندتا خاطره از دوران راهنماييم می نويسم تا منظورمو بهتر بگم. با خوندن اين مطلب بانوی شرقی ياد اون روز افتادم که به خاطر ديد زدن شماره 2کردن دوستم - صرفاً برای خنده - متهم به همجنس بازی شدم. البته کسی واضح نمی گفت اينو، اما منظور ناظم رو که با چشم های از حدقه در اومده در وصف "اخلاق فاسد" من داد و بيداد می کرد و می خواست تکليفم رو روشن کنه خوب می فهميدم. اول راهنمايی. اونم من يول که درست نمی دونستم اصل قضيه چی هست!
اينم از له شدن شخصيتت وقتی از در هر اداره و سازمان کوفتی که بخوای بری تو، که اگه سر و وضعت مطابق سليقهء سليته خانومی نباشه که جلوی در خودشو ولو کرده، بايد راه تو کج کنی از همون طرف که اومدی برگردی بری پی کارت.
الان داشتم اينو می خوندم از وبلاگ ديوانه تر:
... وای ، ولی خدا رو شکر که مشکلم تو همين واحد حل شد ؛ وگرنه که ... من از واحد مرکز متنفرم ! برای گرفتن کارت کنکورم هم که گذارم به اونجا می افته ، عزا می گيرم ! تو همون دو دقيقه ، محاله حال آدمو نگيرند ! ... از هيچ کس در زندگيم بيشتر از اين خانمهای چادری دم در نشين متنفر نبوده ام ! به نظرم اين يکی از کثيف ترين شغلهای موجود در عالم بشريته ! کثيف ترين ؛ به همين غليظی که گفتم !
پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۱
چهارشنبه، مهر ۰۳، ۱۳۸۱
این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظار نداشتم اون بالا برسه. (فکر کنم خودش هم باورش نمیشد.) این دوستمون، توی راه خیلی ذوق زده شده بود. همش بالا و پایین میپرید. و همش حرف میزد. هر چند وقت یکبار هم شروع میکرد به دویدن. خلاصه کلی به من خوش گذشت.
~~~~~~~
درس آشپزی
غذای اين جلسه: کله کوهی برای چهار نفر
مواد لازم: 1- يک عدد کوه
2- چهار عدد کله آدميزاد ( اگر به بدن وصل باشد هم اشکالی ندارد)
3- يک عدد چونه
4- چهل و پنج عدد تخم کفتر
5- ويتامين های B12 و B کمپلکس
طرز تهيه: ابتدا سه نفر که می خوان مثل بچهء آدم برن کوه را گول می زنيد که شما را هم با خود ببرند. سپس چهل و پنج عدد تخم کفتر را حسابی هم می زنيد تا کاملاً با هم مخلوط شوند. سپس آنها را به چانهء خود می ماليد تا حسابی تقويت شود. حالا به اين محلول کمی ويتامين B12 و B کمپلکس نيز اضافه کنيد. چونه را به کوه برده شروع به هم زدن کنيد تا جايی که کف سفيد و يکدستی روی مواد را بگيرد. سپس کله ها را حسابی با چونه هم می زنيد تا وقتی که چشمشان سياهی برود.
غذای شما آماده است. اين غذا بسيار مقوی و مغذی است و خواص فراوان دارد. خصوصاً برای تقويت استخوان کف پا بسيار مفيد می باشد.
نوش جان.
~~~~~~~
درس آشپزی
غذای اين جلسه: کله کوهی برای چهار نفر
مواد لازم: 1- يک عدد کوه
2- چهار عدد کله آدميزاد ( اگر به بدن وصل باشد هم اشکالی ندارد)
3- يک عدد چونه
4- چهل و پنج عدد تخم کفتر
5- ويتامين های B12 و B کمپلکس
طرز تهيه: ابتدا سه نفر که می خوان مثل بچهء آدم برن کوه را گول می زنيد که شما را هم با خود ببرند. سپس چهل و پنج عدد تخم کفتر را حسابی هم می زنيد تا کاملاً با هم مخلوط شوند. سپس آنها را به چانهء خود می ماليد تا حسابی تقويت شود. حالا به اين محلول کمی ويتامين B12 و B کمپلکس نيز اضافه کنيد. چونه را به کوه برده شروع به هم زدن کنيد تا جايی که کف سفيد و يکدستی روی مواد را بگيرد. سپس کله ها را حسابی با چونه هم می زنيد تا وقتی که چشمشان سياهی برود.
غذای شما آماده است. اين غذا بسيار مقوی و مغذی است و خواص فراوان دارد. خصوصاً برای تقويت استخوان کف پا بسيار مفيد می باشد.
نوش جان.
صندوق السلطنه :
... و از اونجايي كه يكي از اصول جذاب بودن باهوش بودنه، اين مردها رابطه رو به طرز قشنگي اداره ميكنن كه تا جايي كه ممكنه لزومي نباشه كسي به كسي خيانت كنه!
... و از اونجايي كه يكي از اصول جذاب بودن باهوش بودنه، اين مردها رابطه رو به طرز قشنگي اداره ميكنن كه تا جايي كه ممكنه لزومي نباشه كسي به كسي خيانت كنه!
من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که توی غلط ديکته بد جوری رو دست من بلند شده. حتی می تونم بگم با يک نفر ديگه می تونه در اين زمينه رقابت کنه... نذارين بگم کی D:
سهشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۱
دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۱
از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببينيم سيب زمينی پياز کيلو چنده... اِ بچه دستمو ول کن بقيه شو بنويسم! ببخشين بچه همسايه اومده می گه بيا بازی کنيم. بايد برم وگرنه شخصيت بچه له می شه..شرمنده
(خوب شد که نمی شه بقيه شو بنويسم وگرنه حتماً به اين آقای ميدون تره باری بر می خورد اون وقت يه ورد می خوند ديگه تاکسی گيرم نياد!)
(خوب شد که نمی شه بقيه شو بنويسم وگرنه حتماً به اين آقای ميدون تره باری بر می خورد اون وقت يه ورد می خوند ديگه تاکسی گيرم نياد!)
یکشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۱
ديوانه تر :
● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه دفعه خيلی غمگين شدم ، بی دليل !
... به اين ميگن تعادل روانی !!!
● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه دفعه خيلی غمگين شدم ، بی دليل !
... به اين ميگن تعادل روانی !!!
شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۱
اين کتاب فروشی نزديک خونهء ما خسته شده بود از دستم از بس اونوقتا که هنوز اينترنت نداشتم می رفتم سراغش که جلد پنجم اومد؟ قباحت داره می دونم اما زياد خودتو ناراحت نکن. تازه اينکه چيزی نيست پيرزن پيرمرد های هفتاد سالهَ م توی کلوپ هوادارنش پيدا می شن!
اما اگه درست فهميده باشم مثل اينکه قراره ايشالله طرفای کريسمس چشم به راهان هری پاتر رو از خشک شدگی چشم به در کتاب فروشی ها نجات بدن. آمممممممين!!
* جادوگرا. ما عادت کرده بوديم به جای دال جيم تلفظ کنيم.
جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۱
از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی می بينی يه جايی به دنيا اومدی که سه دقيقه نمی تونی پای حرفای اين و اون راجع به اعتقاداتشون بشينی! جل الخالق!
يه دقيقه نمی تونی پای تلويزيونش دوام بياری!
خوب جيگرتو بچرخونم خدا جونم يه جايی می نداختی منو پايين که نه من وصلهء ناجور باشم نه انقدر حرفای عجيب غريب بشنوم که کفرم در بياد آخه! بابا جون آخه من تو کله ام نمی ره خوب چی کار کنم؟!
گمونم يه منفی، مثبتی چيزی اشتباه کردی نه؟
يه دقيقه نمی تونی پای تلويزيونش دوام بياری!
خوب جيگرتو بچرخونم خدا جونم يه جايی می نداختی منو پايين که نه من وصلهء ناجور باشم نه انقدر حرفای عجيب غريب بشنوم که کفرم در بياد آخه! بابا جون آخه من تو کله ام نمی ره خوب چی کار کنم؟!
گمونم يه منفی، مثبتی چيزی اشتباه کردی نه؟
پنجشنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۱
تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راست گفت: ممکنه يه زن به لحاظ جسمي از يه مرد ضعيف تر باشه اما هيچ موجودی روی زمين، قويتر از يه مادر نيست.
برای همينه که فکر می کنم اون مادر بايد دخترشو نجات می داد.. به خدا می تونست! بايد بچه اش رو نجات می داد! نکنه خودش گرفتار همون تفکری بوده که قاتل دخترش شد؟ نکنه دست های خودش توی حنای همون انديشه رنگ گرفته بوده باشه؟ مگه می شه کسی از دختر مورد تجاوز- يا تهمت - قرار گرفته اش دفاع نکنه؟ راستی می خوام بدونم اون مادر چطور بزرگ شده بوده. احتمالاً توی خانه ای که "به هر حال تقصير زن است".
يه مرد که هيچی، هيچ جونوری قوی تر از يه مادر نيست. هيچ قاتلی جلودار يک مادر نمی تونه باشه... يک آدم سالم از بچه اش دفاع می کنه. از اون هيولا هم که به جای "پدر" قرار گرفته اصلاً صحبت نمی کنم. داريم راجع به "آدم های بيمار و ناقص القل" حرف می زنيم نه موجودات افسانه ای مثل هيولا.
~~~~~~~~
يادتونه جريان مهمونی هشتگرد رو نوشتم و مادر دوستم که وقتی شنيد مأمور بازداشتگاه هشتگرد بچه ها رو با کابل زده داشته رو خفه اش می کرده؟ يادتونه گفتم چندتا مرد گنده يه عالم زور زدن تا تونستن جناب آقای متنبه کننده رو نجات بدن؟
توروخدا ببين به کجا رسيديم که خفه کردن يه کار ارزشمند حساب می شه! آخه مجبوريم برای دفاع از بچه هامون بهش فکر کنيم!
بابا تو رو خدا تو اين مملکت بچه دار نشيد!
برای همينه که فکر می کنم اون مادر بايد دخترشو نجات می داد.. به خدا می تونست! بايد بچه اش رو نجات می داد! نکنه خودش گرفتار همون تفکری بوده که قاتل دخترش شد؟ نکنه دست های خودش توی حنای همون انديشه رنگ گرفته بوده باشه؟ مگه می شه کسی از دختر مورد تجاوز- يا تهمت - قرار گرفته اش دفاع نکنه؟ راستی می خوام بدونم اون مادر چطور بزرگ شده بوده. احتمالاً توی خانه ای که "به هر حال تقصير زن است".
يه مرد که هيچی، هيچ جونوری قوی تر از يه مادر نيست. هيچ قاتلی جلودار يک مادر نمی تونه باشه... يک آدم سالم از بچه اش دفاع می کنه. از اون هيولا هم که به جای "پدر" قرار گرفته اصلاً صحبت نمی کنم. داريم راجع به "آدم های بيمار و ناقص القل" حرف می زنيم نه موجودات افسانه ای مثل هيولا.
~~~~~~~~
يادتونه جريان مهمونی هشتگرد رو نوشتم و مادر دوستم که وقتی شنيد مأمور بازداشتگاه هشتگرد بچه ها رو با کابل زده داشته رو خفه اش می کرده؟ يادتونه گفتم چندتا مرد گنده يه عالم زور زدن تا تونستن جناب آقای متنبه کننده رو نجات بدن؟
توروخدا ببين به کجا رسيديم که خفه کردن يه کار ارزشمند حساب می شه! آخه مجبوريم برای دفاع از بچه هامون بهش فکر کنيم!
بابا تو رو خدا تو اين مملکت بچه دار نشيد!
يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آبی نشون دهندهء غم باشه. اما نقاش ها معمولاً ازش برای نشون دادن فضای گرفته و لبريز از غم استفاده می کنن. اين خانوم معلم مام هر وقت می خواد يه تکونی به کلاس بده يه نفر و که از همه يُبس تره نشون می کنه و تا آخر کلاس هی بهش می گه آهای! you چرا to day انقد blue ؟ چه می دونم شايد می خواد طرف لج کنه و ثابت کنه که خيليم شاد و شنگوله..
اما من توی آبی يه شادی عميق و فضای پر از امنيت می بينم. توی دنيای من اگر يه عالم آرامش و يه خورده رؤيای شيرين رو ببری توی اعماق قلبت با هم قاطی کنی آبی می شن. ديگه اينکه توی آبی انگار کنترل همه چيز دستمه، مخصوصاً احساسات خودم.
اما مثلاً بانارنجی دلم ممکنه بگيره. مخصوصاً اگه کدر باشه. اينارو گفتم ياد بنفش افتادم. من بچه گيام عاشق بنفش بودم اما حالا ازش می ترسم. خيلی وهم آلوده نه؟ يه خورده ام انگار ديونهَ س. دوست ندارم طرفش برم. مگر اينکه يه عالم آبی دور و برم باشه.
همين ديگه.
~~~~~~~
راستی، هيچ دقت کردين توی وبلاگ من می شه تغييرات مودیِ يک خردادی نصفه عيار(واه واه امان از خردادی تمام عيار!) رو مطالعه کرد؟
خودم گاهی از نوشته هام تعجب می کنم.
اما من توی آبی يه شادی عميق و فضای پر از امنيت می بينم. توی دنيای من اگر يه عالم آرامش و يه خورده رؤيای شيرين رو ببری توی اعماق قلبت با هم قاطی کنی آبی می شن. ديگه اينکه توی آبی انگار کنترل همه چيز دستمه، مخصوصاً احساسات خودم.
اما مثلاً بانارنجی دلم ممکنه بگيره. مخصوصاً اگه کدر باشه. اينارو گفتم ياد بنفش افتادم. من بچه گيام عاشق بنفش بودم اما حالا ازش می ترسم. خيلی وهم آلوده نه؟ يه خورده ام انگار ديونهَ س. دوست ندارم طرفش برم. مگر اينکه يه عالم آبی دور و برم باشه.
همين ديگه.
~~~~~~~
راستی، هيچ دقت کردين توی وبلاگ من می شه تغييرات مودیِ يک خردادی نصفه عيار(واه واه امان از خردادی تمام عيار!) رو مطالعه کرد؟
خودم گاهی از نوشته هام تعجب می کنم.
سهشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۱
دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۱
شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۱
آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ترحم و دلسوزی برای خود يا ديگران هستش. فکر می کنم به جای اينکه با ترحم کردن توانايی کسی رو ناديده بگيريم، خيلی بهتره اگر به قدرتش اعتماد کنيم. به جای تلف کردن انرژی و شکوه و شکايت، سعی کنيم مصيبت زده رو يه جوری خوشحالش کنيم. رو اين حسابا بود که من بعد از شنيدن چيزايی که اون خانم پير - که الان می گم کيه - در مورد مردی که اذيتش کرده بود گفت، تونستم خودمو نگه دارم که مثل فشنگ از جا درنرم.
اولين بار که ديدمش داشتم می رفتم خونهء يکی از دوستام مهمونی. روی سکوی طلا فروشی نشسته بود. چيزی که باعث شد من تا آخر شب اونشب مثل منگا باشم و يک کلمه حرف نزنم، و نصف بسته وينيستون رو ظرف چهار ساعت تموم کنم، اين بود که نصف صورتش که از زير چادر معلوم بود ( چادر رو تا بالای دماغ کشيده بود پايين و سفت نگه داشته بود) شباهت غريبی به مادر بزرگ مرحومم داشت. البته روزهای آخر ديگه اين شکلی شده بود. مرگ مادر بزرگم بد جوری اذيتم کرده بود و هنوز بعد ار سه سال نتوسته بودم حضمش کنم...بگذريم. خانم پيری که می گم، خرجشو از گدايی در مياره. چند وقتيه که جاشو عوض کرده و اينطرف خيابون رو سکوی بانک می شينه. به نظرم هشتاد سالی بايد داشته باشه. محض رضای خدا يه دونه دندون توی دهنش نيست. چروک های عميق دور لبش نشون می ده مدت زيادیه که دندوناشو از دست داده. وقتی می خواستم باهاش حرف بزنم چادرشو زد بالا و چشماشو ديدم. دوتا چشم خاکستری ميون انبوهی از چين و شکنج. شاهدهای سالها رنج و سختی پيرزن که ديگه انگار رقبتی به ديدن ندارن. دوتا پسر داشته که گويا فارق التحصيل دانشگاه علم و صنعت بودن. هردو شهيد شدن. اگه ازش بپرسی پس چرا بنياد شهيد کمکت نمی کنه با هيجان می گه: من پول خون پسرام رو نمی خورم!
چند شب پيش که کلاس برمی گشتم ديدمش که مثل هر شب نشسته بود همونجا. گاهی که خسته نباشم با هم يه فالوده می خوريم و گپ می زنيم. اون شب اما تا منو ديد با صدايی که از خشم و ناراحتی می لرزيد گفت: امروز يه مردی اومده بود اينجا ( بعد روشو کرد به پفک فروش که پفک هاشو چهارتا دويست تومن می ده) آقا ديدی چقدر منو هی اذيت می کرد؟ منکه کاری به اون نداشتم!
(دوباره شروع کرد به تعريف کردن برای من) اومده بود هی دستشو می ذاشت رو کلهء من تکون می داد سرمو اينور اونور هی می گفت نازی نازی ، هی می گفت می شه من دست بزنم به ممه هات ؟ من گفتم برو گمشو! چی کار داری به من؟ دست از سرم وردار! اين آقای فالوده ای و بقيهء اين مغازه دارا که همه شون منو می شناسن اومدن گفتن برو گمشو! اين مادر دوتا شهيده! دوتا پسر فوق ليسانسشو از دست داده! اما اون پول خون پسراشو نمی گيره بخوره! چی کارش داری ؟ برو گمشو وگرنه می بريمت کلانتری!
اونم زودی رفت سوار ماشينش شد و در رفت. اينا به من گفتن اگه اين دفه اومد شماره ماشينشو ورمی داريم پدرشو درمياريم.
وقتی داشت اينا رو می گفت صورتش سرخ شده بود و تمام بدنش می لرزيد. اشک توی چشماش جمع شده بود و قلپ قلپ شربت فالوده از دست لرزونش می ريخت روی چادر. آخر سر هم چندبار پشت سر هم گفت: منکه اينجا کاری به کسی ندارم!
من همينطور که دارم گوش می دم اين چيزا رو مرور می کنم: اون قابليت پشت سر گذاشتن همهء اين تجربه ها رو داشته. اگرچه خيلی سختن. بهش به چشم يه آدم قدرتمند نگاه کن. مگه هر کسی رو کانون قدرت زندگی خودش نمی دونی؟ ترحم ممنوع!
آخيش! داشتم سوراخ سوراخ می شدم!
وقتی شروع می کنه عاقبت به خوردن فالوده، ازش آروم خداحافظی می کنم و راه می افتم. تا برسم خونه محور مختصات رو با يک صفر گنده بالای سرم می چرخونم.....
اولين بار که ديدمش داشتم می رفتم خونهء يکی از دوستام مهمونی. روی سکوی طلا فروشی نشسته بود. چيزی که باعث شد من تا آخر شب اونشب مثل منگا باشم و يک کلمه حرف نزنم، و نصف بسته وينيستون رو ظرف چهار ساعت تموم کنم، اين بود که نصف صورتش که از زير چادر معلوم بود ( چادر رو تا بالای دماغ کشيده بود پايين و سفت نگه داشته بود) شباهت غريبی به مادر بزرگ مرحومم داشت. البته روزهای آخر ديگه اين شکلی شده بود. مرگ مادر بزرگم بد جوری اذيتم کرده بود و هنوز بعد ار سه سال نتوسته بودم حضمش کنم...بگذريم. خانم پيری که می گم، خرجشو از گدايی در مياره. چند وقتيه که جاشو عوض کرده و اينطرف خيابون رو سکوی بانک می شينه. به نظرم هشتاد سالی بايد داشته باشه. محض رضای خدا يه دونه دندون توی دهنش نيست. چروک های عميق دور لبش نشون می ده مدت زيادیه که دندوناشو از دست داده. وقتی می خواستم باهاش حرف بزنم چادرشو زد بالا و چشماشو ديدم. دوتا چشم خاکستری ميون انبوهی از چين و شکنج. شاهدهای سالها رنج و سختی پيرزن که ديگه انگار رقبتی به ديدن ندارن. دوتا پسر داشته که گويا فارق التحصيل دانشگاه علم و صنعت بودن. هردو شهيد شدن. اگه ازش بپرسی پس چرا بنياد شهيد کمکت نمی کنه با هيجان می گه: من پول خون پسرام رو نمی خورم!
چند شب پيش که کلاس برمی گشتم ديدمش که مثل هر شب نشسته بود همونجا. گاهی که خسته نباشم با هم يه فالوده می خوريم و گپ می زنيم. اون شب اما تا منو ديد با صدايی که از خشم و ناراحتی می لرزيد گفت: امروز يه مردی اومده بود اينجا ( بعد روشو کرد به پفک فروش که پفک هاشو چهارتا دويست تومن می ده) آقا ديدی چقدر منو هی اذيت می کرد؟ منکه کاری به اون نداشتم!
(دوباره شروع کرد به تعريف کردن برای من) اومده بود هی دستشو می ذاشت رو کلهء من تکون می داد سرمو اينور اونور هی می گفت نازی نازی ، هی می گفت می شه من دست بزنم به ممه هات ؟ من گفتم برو گمشو! چی کار داری به من؟ دست از سرم وردار! اين آقای فالوده ای و بقيهء اين مغازه دارا که همه شون منو می شناسن اومدن گفتن برو گمشو! اين مادر دوتا شهيده! دوتا پسر فوق ليسانسشو از دست داده! اما اون پول خون پسراشو نمی گيره بخوره! چی کارش داری ؟ برو گمشو وگرنه می بريمت کلانتری!
اونم زودی رفت سوار ماشينش شد و در رفت. اينا به من گفتن اگه اين دفه اومد شماره ماشينشو ورمی داريم پدرشو درمياريم.
وقتی داشت اينا رو می گفت صورتش سرخ شده بود و تمام بدنش می لرزيد. اشک توی چشماش جمع شده بود و قلپ قلپ شربت فالوده از دست لرزونش می ريخت روی چادر. آخر سر هم چندبار پشت سر هم گفت: منکه اينجا کاری به کسی ندارم!
من همينطور که دارم گوش می دم اين چيزا رو مرور می کنم: اون قابليت پشت سر گذاشتن همهء اين تجربه ها رو داشته. اگرچه خيلی سختن. بهش به چشم يه آدم قدرتمند نگاه کن. مگه هر کسی رو کانون قدرت زندگی خودش نمی دونی؟ ترحم ممنوع!
آخيش! داشتم سوراخ سوراخ می شدم!
وقتی شروع می کنه عاقبت به خوردن فالوده، ازش آروم خداحافظی می کنم و راه می افتم. تا برسم خونه محور مختصات رو با يک صفر گنده بالای سرم می چرخونم.....
خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان زده يا دلسوزی زده و غيره می شم، محور مختصات رو مجسم می کنم و عقربه (حالا نگين محور مختصات که عقربه نداره خوب از ساعتم قرض می کنم يه دقه!) رو ميارم روی صفر و همون موقع احساس آرامش می کنم. يا مثلاً اگه مچ خودمو موقع قضاوت کسی بگيرم، با يه "به من مربوط نيست" عقربه رو دوباره می کشونم طرف صفر. بعدش واقعاً احساس رهايی می کنم.
بازم بقيه اش باشه بعداً . يعنی فردا.
راستی فردا روز خيلی مُهُمّيه . البته برای من و اين وبلاگ جيزقيلی فقط.
بازم بقيه اش باشه بعداً . يعنی فردا.
راستی فردا روز خيلی مُهُمّيه . البته برای من و اين وبلاگ جيزقيلی فقط.
جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۱
محور مختصات و نقطهء صفر احساسات
من يه سری تئوری برای خودم دارم که خيلی جاها کمکم می کنن. می تونم بگم بدون اينا خيلی چيزا رو نمی تونستم برای خودم حل کنم و خيلی مشکل پيدا می کردم. راستش اول اين مشکلات رو پيدا کردم بعد برای حلشون از اين دستورالعمل ها استفاده کردم. يه سری رو از اين و اون گرفتم و يه چيزايی َم خودم فهميدم، بعد سر هم بنديشون کردم و به يه نتيجه هايی رسيدم. يکيش کنار اومدن با احساس سوراخ کنندهء ترحم و دلسوزی به حال خود يا ديگران. شايد عادت داشته باشيم به اينجور حرف زدن: «منکه به کسی بدی نکرده بودم! چرا بايد اين بلا سرم بياد؟» «طفلکی محمود ديدی چه جوری همه کاراش به هم ريخت ؟ جوون به خوبی! ليسانسه! (!!)» « بيچاره فرزانه! يک عمر زحمت بکش، خون دل بخور، آخر سرم اينطوری مزدتو بذارن کف دستت!»
گاهی اين داستان ها واقعاً تأسف بار و غم انگيزن. اما کدوم مشکلی با وای وای و های های کردن درست شده تاحالا؟ وقتی می گيم "بی چاره" فلانی (يا من) داريم از کسی حرف می زنيم که راه حلی برای مشکلش وجود نداره و اون فلانی فلک زده (که می تونه خودمون باشه) رو محکوم می کنيم به سوختن و ساختن و تا ابد توی اون وضعيت موندن. "طفلکی" يعنی آدم صغير بی دست و پايی که احتياج به سرپرست داره چون يا توانايی اداره کردن خودش رو نداره يا نمی تونه از حقش دفاع کنه. کسی که چون مظلوم واقع شده بايد مورد محبت و توجه قرار بگيره. حداقل گاهی اين معنی رو می ده. حالا چی شده که من باز رفتم از بالا منبر ذرت* پرت می کنم؟ می خوام بگم چه طوری شد که ديروز بعد از اين جريان که تعريف می کنم الان، تونستم اون چيزی که قبلاً گفتم می خوام تمرين کنم رو تا حدودی انجام بدم.
گفته بودم که می خوام تمرين کنم که زياد بار احساسی به خودم نگيرم. اگه احساسات رو به صورت محور مختصات نشون بديم، صفر نقطه ايه که از هر بار منفی و مثبتی آزاده. اونچه که بهش می گم "بار" انرژی آزاردهنده ايه که تعادل فکری رو به هم می زنه و جهت کارهارو تغيير می ده. هيجان و دلهره، غم و اندوه و دلسوزی، داوری و قضاوت کردن ديگران از "بار"ها به حساب ميان. وقتی روی نقطهء صفر هستيم، بالاترين کارايی مغزی رو داريم و درست ترين تصميم ها رو می گيريم.
خسته شدم بقيه شو بعداً می نويسم.
* قابل توجه جين جين : اينجا يه مثال وجود داره برای اينکه نشون بديم نوشتن املای درست کلمات چقدر می تونه اهميت داشته باشه. اگه من ذُرت رو با ز می نوشتم، می شد زِرت و نه تنها شخصيت خودم زير سؤال می رفت، به منبر که مکان ارشاد مردم و محل مقدسيه توهين می شد. تازه، اينجوری حداقل مردمو کشونديم تا اينجا يه بلال می ديم دستشون گاز بزنن تا آخرشو بخونن خوابشون نبره. ثوابم داره.
من يه سری تئوری برای خودم دارم که خيلی جاها کمکم می کنن. می تونم بگم بدون اينا خيلی چيزا رو نمی تونستم برای خودم حل کنم و خيلی مشکل پيدا می کردم. راستش اول اين مشکلات رو پيدا کردم بعد برای حلشون از اين دستورالعمل ها استفاده کردم. يه سری رو از اين و اون گرفتم و يه چيزايی َم خودم فهميدم، بعد سر هم بنديشون کردم و به يه نتيجه هايی رسيدم. يکيش کنار اومدن با احساس سوراخ کنندهء ترحم و دلسوزی به حال خود يا ديگران. شايد عادت داشته باشيم به اينجور حرف زدن: «منکه به کسی بدی نکرده بودم! چرا بايد اين بلا سرم بياد؟» «طفلکی محمود ديدی چه جوری همه کاراش به هم ريخت ؟ جوون به خوبی! ليسانسه! (!!)» « بيچاره فرزانه! يک عمر زحمت بکش، خون دل بخور، آخر سرم اينطوری مزدتو بذارن کف دستت!»
گاهی اين داستان ها واقعاً تأسف بار و غم انگيزن. اما کدوم مشکلی با وای وای و های های کردن درست شده تاحالا؟ وقتی می گيم "بی چاره" فلانی (يا من) داريم از کسی حرف می زنيم که راه حلی برای مشکلش وجود نداره و اون فلانی فلک زده (که می تونه خودمون باشه) رو محکوم می کنيم به سوختن و ساختن و تا ابد توی اون وضعيت موندن. "طفلکی" يعنی آدم صغير بی دست و پايی که احتياج به سرپرست داره چون يا توانايی اداره کردن خودش رو نداره يا نمی تونه از حقش دفاع کنه. کسی که چون مظلوم واقع شده بايد مورد محبت و توجه قرار بگيره. حداقل گاهی اين معنی رو می ده. حالا چی شده که من باز رفتم از بالا منبر ذرت* پرت می کنم؟ می خوام بگم چه طوری شد که ديروز بعد از اين جريان که تعريف می کنم الان، تونستم اون چيزی که قبلاً گفتم می خوام تمرين کنم رو تا حدودی انجام بدم.
گفته بودم که می خوام تمرين کنم که زياد بار احساسی به خودم نگيرم. اگه احساسات رو به صورت محور مختصات نشون بديم، صفر نقطه ايه که از هر بار منفی و مثبتی آزاده. اونچه که بهش می گم "بار" انرژی آزاردهنده ايه که تعادل فکری رو به هم می زنه و جهت کارهارو تغيير می ده. هيجان و دلهره، غم و اندوه و دلسوزی، داوری و قضاوت کردن ديگران از "بار"ها به حساب ميان. وقتی روی نقطهء صفر هستيم، بالاترين کارايی مغزی رو داريم و درست ترين تصميم ها رو می گيريم.
خسته شدم بقيه شو بعداً می نويسم.
* قابل توجه جين جين : اينجا يه مثال وجود داره برای اينکه نشون بديم نوشتن املای درست کلمات چقدر می تونه اهميت داشته باشه. اگه من ذُرت رو با ز می نوشتم، می شد زِرت و نه تنها شخصيت خودم زير سؤال می رفت، به منبر که مکان ارشاد مردم و محل مقدسيه توهين می شد. تازه، اينجوری حداقل مردمو کشونديم تا اينجا يه بلال می ديم دستشون گاز بزنن تا آخرشو بخونن خوابشون نبره. ثوابم داره.
پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۱
پر از عشقم؛
الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را بردارم... الان است که از خودم سر بروم. قل قل کنان بر کف جاری شوم.
هی! ای هر چه گنجشک و سنجاقک و وبلاگ و نظرخواهيست! چه قدر خوب که هستيد.
هرچه قناريست که از شير آبی، سروته آب می نوشد. و تو که عکسش را می فرستی برايم.
چه قدر خوب که هستيد و هستيم که بخوانيم و ببينيم و بدانيم! تا بگيريم دست يکديگر را از ميان ميله های "دوستی مرد و زن ممنوع!". جاری کنيم طپش های بی پروايمان را تا عمق اين دلمردگی. و آبی کنيم آسمان خانه هامان را تا مهمانی خداحافظی ابرهای خاکستری. بروند هر وقت باران داشتند بيايند و سيرابمان کنند. بس است تشنگی. بس است هرچه بوی نا گرفتيم از تاريکی و نموری.
لبريزم از "دوستتان دارم" و پر از "خانه هاتان چه قدر خانهء خود من است".
دوستتان دارم! خانه هاتان چه قدر خانهء خود من است!
الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را بردارم... الان است که از خودم سر بروم. قل قل کنان بر کف جاری شوم.
هی! ای هر چه گنجشک و سنجاقک و وبلاگ و نظرخواهيست! چه قدر خوب که هستيد.
هرچه قناريست که از شير آبی، سروته آب می نوشد. و تو که عکسش را می فرستی برايم.
چه قدر خوب که هستيد و هستيم که بخوانيم و ببينيم و بدانيم! تا بگيريم دست يکديگر را از ميان ميله های "دوستی مرد و زن ممنوع!". جاری کنيم طپش های بی پروايمان را تا عمق اين دلمردگی. و آبی کنيم آسمان خانه هامان را تا مهمانی خداحافظی ابرهای خاکستری. بروند هر وقت باران داشتند بيايند و سيرابمان کنند. بس است تشنگی. بس است هرچه بوی نا گرفتيم از تاريکی و نموری.
لبريزم از "دوستتان دارم" و پر از "خانه هاتان چه قدر خانهء خود من است".
دوستتان دارم! خانه هاتان چه قدر خانهء خود من است!
چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱
به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم وقتی ناگهان تلويزون ترکيه شروع کرد به پخش صحنه های برخورد هواپيما با ساختمان. می شد تشخيص داد که هواپيما جنگی نيست و احتمال بروز اشتباه هم نمی رفت. ترکی هم که نمی فهميدم. بی بی سی ورلد رو گرفتم. بازهم چيز زيادی نفهميدم. برای اينکه بفهمم چه اتفاقی افتاده بايد تا شروع اخبار ساعت نه ايران دو ساعتی صبر می کردم....
باور کردنی نبود. از تصور آدمهايی که از توی ساختمون ها با وحشت و ناباوری زل زدند به هواپيمايی که هر لحظه به شيشه ها نزديک و نزديکتر می شه به خودم می لرزيدم. آدمهايی که لحظه ای بعد جسد ها شون با همون نگاه بهت زده به جای نا معلومی خيره مونده.... بين کشته شده ها شايد کم نبودند کسانی که فقط چند دقيقه اونجا توی ساختمون ها کار داشتند.
آرزوی آرامش می کنم و به ياد آوردن شادی های کودکانه، برای بچه هايی که اونروز صبح با پدر يا مادرشون صبحانه خوردند و ازش برای هميشه خداحافظی کردند، و عشق و شادمانی دوباره برای عشاقی که باور نمی کردند امروز براشون روز خداحافظی ابدی خواهد بود. تو فکر می کنی تا الان باورکرده باشند؟
فکر می کنی بين اون همه آدم که مثل آش شل قلم کار با آجر و سنگ و شيشه هم خوردند و ريز ريز شدند، چند نفر از مسلمون ها متنفر بودند؟ کسانی که بايد به غم از دست دادنشون عادت کنند چی؟
راستی، به نظر تو چند نفر پيدا می شن که فکر کنن انتقام جهنم سازی و آتش افروزی تروريستهای متعصب رو از بچه های افغانی بايد کشيد؟ فکر می کنی سهم بنيادگرايانی که از راه خون به وادی حقيقت در باورهاشون می رسند در آينده خون آلود بچه های عراقی چقدره؟ سهم اونهايی که پنجهء خونين به فلک زده ترين نقطهء آسيا و ذخايرش انداخته اند چقدره؟ به نظرت نمی ياد که در نهايت هردو به يک نقطه می رسند؟ هر دو به يک زمين، به يک کودک، يک مادر، يک خون.... و يک حقيقت.
فکر می کنی اگر هزار سال ديگه برای زندگی صبر می کردم، می تونستم روی دنيايی خالی از تعصب پا بگذارم؟ دنيايی که بهای بهشتش خون انسان نباشه؟ فکر می کنی چند هزار سال ديگه بايد برای تولدم صبر می کردم تا توی دنيای خالی از جنگ پا بگذارم؟
اصلاً فکر می کنی بايد صبر می کردم؟ فکر می کنی بايد صبر کنم؟ خونسرديمو حفظ کنم؟... فکر می کنی اگه اينکارو نکنم کار ديگه ای ازم بر مياد؟
به ياد آوردن و غم خوردن....يا اگر بخواهی فقط به ياد آوردن. آرامشم رو حفظ می کنم و به ياد می آورم.
باور کردنی نبود. از تصور آدمهايی که از توی ساختمون ها با وحشت و ناباوری زل زدند به هواپيمايی که هر لحظه به شيشه ها نزديک و نزديکتر می شه به خودم می لرزيدم. آدمهايی که لحظه ای بعد جسد ها شون با همون نگاه بهت زده به جای نا معلومی خيره مونده.... بين کشته شده ها شايد کم نبودند کسانی که فقط چند دقيقه اونجا توی ساختمون ها کار داشتند.
آرزوی آرامش می کنم و به ياد آوردن شادی های کودکانه، برای بچه هايی که اونروز صبح با پدر يا مادرشون صبحانه خوردند و ازش برای هميشه خداحافظی کردند، و عشق و شادمانی دوباره برای عشاقی که باور نمی کردند امروز براشون روز خداحافظی ابدی خواهد بود. تو فکر می کنی تا الان باورکرده باشند؟
فکر می کنی بين اون همه آدم که مثل آش شل قلم کار با آجر و سنگ و شيشه هم خوردند و ريز ريز شدند، چند نفر از مسلمون ها متنفر بودند؟ کسانی که بايد به غم از دست دادنشون عادت کنند چی؟
راستی، به نظر تو چند نفر پيدا می شن که فکر کنن انتقام جهنم سازی و آتش افروزی تروريستهای متعصب رو از بچه های افغانی بايد کشيد؟ فکر می کنی سهم بنيادگرايانی که از راه خون به وادی حقيقت در باورهاشون می رسند در آينده خون آلود بچه های عراقی چقدره؟ سهم اونهايی که پنجهء خونين به فلک زده ترين نقطهء آسيا و ذخايرش انداخته اند چقدره؟ به نظرت نمی ياد که در نهايت هردو به يک نقطه می رسند؟ هر دو به يک زمين، به يک کودک، يک مادر، يک خون.... و يک حقيقت.
فکر می کنی اگر هزار سال ديگه برای زندگی صبر می کردم، می تونستم روی دنيايی خالی از تعصب پا بگذارم؟ دنيايی که بهای بهشتش خون انسان نباشه؟ فکر می کنی چند هزار سال ديگه بايد برای تولدم صبر می کردم تا توی دنيای خالی از جنگ پا بگذارم؟
اصلاً فکر می کنی بايد صبر می کردم؟ فکر می کنی بايد صبر کنم؟ خونسرديمو حفظ کنم؟... فکر می کنی اگه اينکارو نکنم کار ديگه ای ازم بر مياد؟
به ياد آوردن و غم خوردن....يا اگر بخواهی فقط به ياد آوردن. آرامشم رو حفظ می کنم و به ياد می آورم.
سهشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۱
آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلبی يا هرچی گريزی - من با حزب اللهی شدن بخشی از وبلاگ عمومی مخالفم، اونم اينطوری، با اين مقدمه و مؤخره.
من مخالفم. حتی می تونم بگم از اينکار عصبانيم. وبلاگ عمومی رو دوست داشتم خيلی.
فضولک؟ يکی ديگه درست می کنی؟
من مخالفم. حتی می تونم بگم از اينکار عصبانيم. وبلاگ عمومی رو دوست داشتم خيلی.
فضولک؟ يکی ديگه درست می کنی؟
دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۱
امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که از در گذاشتم بيرون به نظرم اومد همه چیز يه جورديگه شده. نمی دونستم چرا ولی انگار همه يه شکل ديگه شده بودن. خودمَ م قدم بلند شده بود انگار که يه ده سانتی قد کشيده باشم زمينو دورتر می ديدم. يه خورده اونورتر از سر کوچه فهميدم همهء اينا برا اينه که عينکمو جا گذاشتم. حالا ساعت 6و پنج دقيقهَ س منم کلاسم 6 و نيم شروع می شه. اگه قرار نبود دوباره برگردم خونه يه کم که تند می رفتم و يه خورده ام از تاکسی شانس می آوردم به موقع می رسيدم. اينو داشته باشين.
حالا اينو بگم که من قهرمان بی بديل و بی رقيب گم کردن کيف پول بودم تا وقتی که اين کيف قرمز چرمی خوشگلم رو خريدم. اينو خيلی وقته دارم - يه سه چهار ماهی می شه - آخه هر جا باشه يه جيغ قرمز می زنه زود پيداش می کنم. تازه بهش زنگوله ام آويزون کردم که اگه يه وقت خواست بره دورتر بازی کنه از صدای زنگوله ها پيداش کنم. اين زنگوله ها يه خاصيت ديگه ام دارن اونم اينه که با يکيش می شه در کوچه رو باز کرد با اون يکي در آپارتمان، با اونيَم که از همه بزرگتره در اتاقمو.
خلاصه ديدم اصلاً بدون عينک کلاس مزه نمی ده چون همهء مزهَ ش به اينه که آدم وقتی می خواد با بغل دستيش حرف بزنه ببينتش. برگشتم و زنگوله (منظورم همون کليده اما نقش زنگولگی شون برای من کارآمدتره) ها رو انداختم در و باز کردم و دويدم اون يکی درم باز کردم و رفتم تو اتاقم عينکمو از رو اين ميز کامپيوتر برداشتم و با خيال راحت و به حالت يورتمه رفتم طرف خيابون. اگه يه کم می جنبيدم اقلاً اولای درس می رسيدم. اين بود که همچين از وسط دوسه تا موتوری پريدم که ياد اسپايدر من افتادن. حتماً نديده بودن فيلمشو وگرنه می يومدن ازم امضا بگيرن. خلاصه دَون دَون و پرون پرون خودمو رسوندم به تاکسی های خطی که از بس قشنگ و راحتن و راننده هاش مؤدب، هر روز يه ربع می شينم توشون بعد که ديگه حسابی ديرم می شه وخبری از مسافر پنجم نمی شه پياده می شم و با هزار تأسف از ترک جای راحتم و سفر خوبی که می شد با آقای رانندهء مهربون داشته باشم سوار يه ماشين ديگه می شم که برسم به کلاس. امروزم همين کارو کردم. يه 200 متری راه رفته بوديم که دودستی زدم رو جفت لپّام : « کيف پولمو جا گذاشتم! آقا ببخشين من پياده می شم!»
اين جمله رو انگار که نذر داشته باشم حداقل ماهی يک بار می گم تو تاکسی. بار آخر قبل از امروز راننده که انسان بسيار نيکوکاری هم بود، اصرار داشت که من خجالت نکشم و پنجاه تومن کمکشو قبول کنم. درست به اندازهء کرايه ای که قرار بود بهش بدم. آخه يه جور گدايی جديداً مد شده که همين جوريه، سوار تاکسی می شی، بعد که يه خورده دور شد ماشين می زنی تو سر خودت (يا حالا مثلاً رو دستت يا صورتت. بايد ببينی کجا بيشتر درد مياد که فريادتم جان خراش تر باشه) که آآآآآآی ديدی چی شد؟ کيفم نيست و حالا چه جوری برگردم و چيکار کنم و اين حرفا. تازه مثلاً اگه بگی شهرستانيم و اينجا ها رو نمی شناسم و حالا چه جوری برگردم و درراه مانده شدم ممکنه بتونی حسابی کاسبی کنی. اما خوب من کمکشو قبول نکردم. آخه پنجاه تومنم پوله؟ آدم نيکوکاریَم می کنه بايد يه جوری باشه که طرف دست و دلش بره ورداره. اقلاً بشه يه بستنی قيفی خريد باهاش. ولی خوب باز صد رحمت به اون، اين يکی که يه 25 تومنی َم تعارف نکرد.
حالا می رسيم به اوج داستان يعنی اونجا که بعد از يه کم پياده روی کله ام بادخورده و يادم رفته که يادم رفته بوده کيفمو با خودم بيارم و رفتم تو يه مغازهء پلاستيک فروشی يه چيزی که لازم داشتمو بخرم. خدا رحم کرد اون چيزو نداشت وگرنه مجبور می شدم کمک مغازه دار نيکوکار رو هم رد کنم و دلشو بشکونم. تصورشو بکنين ....
تورو خدا يکی منو از دست خودم نجات بده!
حالا اينو بگم که من قهرمان بی بديل و بی رقيب گم کردن کيف پول بودم تا وقتی که اين کيف قرمز چرمی خوشگلم رو خريدم. اينو خيلی وقته دارم - يه سه چهار ماهی می شه - آخه هر جا باشه يه جيغ قرمز می زنه زود پيداش می کنم. تازه بهش زنگوله ام آويزون کردم که اگه يه وقت خواست بره دورتر بازی کنه از صدای زنگوله ها پيداش کنم. اين زنگوله ها يه خاصيت ديگه ام دارن اونم اينه که با يکيش می شه در کوچه رو باز کرد با اون يکي در آپارتمان، با اونيَم که از همه بزرگتره در اتاقمو.
خلاصه ديدم اصلاً بدون عينک کلاس مزه نمی ده چون همهء مزهَ ش به اينه که آدم وقتی می خواد با بغل دستيش حرف بزنه ببينتش. برگشتم و زنگوله (منظورم همون کليده اما نقش زنگولگی شون برای من کارآمدتره) ها رو انداختم در و باز کردم و دويدم اون يکی درم باز کردم و رفتم تو اتاقم عينکمو از رو اين ميز کامپيوتر برداشتم و با خيال راحت و به حالت يورتمه رفتم طرف خيابون. اگه يه کم می جنبيدم اقلاً اولای درس می رسيدم. اين بود که همچين از وسط دوسه تا موتوری پريدم که ياد اسپايدر من افتادن. حتماً نديده بودن فيلمشو وگرنه می يومدن ازم امضا بگيرن. خلاصه دَون دَون و پرون پرون خودمو رسوندم به تاکسی های خطی که از بس قشنگ و راحتن و راننده هاش مؤدب، هر روز يه ربع می شينم توشون بعد که ديگه حسابی ديرم می شه وخبری از مسافر پنجم نمی شه پياده می شم و با هزار تأسف از ترک جای راحتم و سفر خوبی که می شد با آقای رانندهء مهربون داشته باشم سوار يه ماشين ديگه می شم که برسم به کلاس. امروزم همين کارو کردم. يه 200 متری راه رفته بوديم که دودستی زدم رو جفت لپّام : « کيف پولمو جا گذاشتم! آقا ببخشين من پياده می شم!»
اين جمله رو انگار که نذر داشته باشم حداقل ماهی يک بار می گم تو تاکسی. بار آخر قبل از امروز راننده که انسان بسيار نيکوکاری هم بود، اصرار داشت که من خجالت نکشم و پنجاه تومن کمکشو قبول کنم. درست به اندازهء کرايه ای که قرار بود بهش بدم. آخه يه جور گدايی جديداً مد شده که همين جوريه، سوار تاکسی می شی، بعد که يه خورده دور شد ماشين می زنی تو سر خودت (يا حالا مثلاً رو دستت يا صورتت. بايد ببينی کجا بيشتر درد مياد که فريادتم جان خراش تر باشه) که آآآآآآی ديدی چی شد؟ کيفم نيست و حالا چه جوری برگردم و چيکار کنم و اين حرفا. تازه مثلاً اگه بگی شهرستانيم و اينجا ها رو نمی شناسم و حالا چه جوری برگردم و درراه مانده شدم ممکنه بتونی حسابی کاسبی کنی. اما خوب من کمکشو قبول نکردم. آخه پنجاه تومنم پوله؟ آدم نيکوکاریَم می کنه بايد يه جوری باشه که طرف دست و دلش بره ورداره. اقلاً بشه يه بستنی قيفی خريد باهاش. ولی خوب باز صد رحمت به اون، اين يکی که يه 25 تومنی َم تعارف نکرد.
حالا می رسيم به اوج داستان يعنی اونجا که بعد از يه کم پياده روی کله ام بادخورده و يادم رفته که يادم رفته بوده کيفمو با خودم بيارم و رفتم تو يه مغازهء پلاستيک فروشی يه چيزی که لازم داشتمو بخرم. خدا رحم کرد اون چيزو نداشت وگرنه مجبور می شدم کمک مغازه دار نيکوکار رو هم رد کنم و دلشو بشکونم. تصورشو بکنين ....
تورو خدا يکی منو از دست خودم نجات بده!
یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۱
ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون طرف جاده نشون می داد، چه جيغ و ويقی می کرديم از خوشحالی. اون روزا که مي شد دلت رو بزنی بهش وخودتم با دلت بری. انقدر دوستش داشتم که تا جاده باهاش موازی بود کلهء منم همون وری می موند و چشم ازش بر نمی داشتم. وقتی که توی خم جاده قايم می شد، از درختای اين طرف متنفر می شدم آخه اونا هنوز سرجاشون بودن. عوضش تا می رسيديم می رفتم پيشش و انقدر با موج هاش بالا پايين می رفتم که خودمو هلاک می کردم. اگه از تاريکی نمی ترسيدم دوست داشتم تا آخر شب همونجا بمونم. اون روزا که هنوز آبی بود رو می گم، که هنوز با فاضلاب خونه ها قاطی نشده بود.اون وقتا که هنوز يه ريزهَ ش مال خودمون بود، يه ريزه از بزرگترين درياچهء جهان. خاطره آفرين کودکی های ما و ماه عسل های بزرگترهامون.
شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۱
جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۱
وقتی اژدها به سونا می رود
پيش خودم گفتم: اگر ميدونستم كه واقعا اين آدمها چيكاره هستند، آيا بازم حاضر بودم كه با اونها توي يك جا شنا كنم. و ...
اينهايی که رها خان می گه اگر می دونستن چی فکر می کنه ... ها ها ولی چه فکر بامزه ای کردی رها در عين عميق بودنش. زن ها انقدر توی سونا حرف می زنن که آدم جز شوهر و فاميل شوهر و چيزهايی که خريدن و جاهايی که می خوان برن نمی تونه به چيز ديگه فکر کنه. تازه آدم هی تو دلش می گه خدا کنه تا آخرشو بگه بعد بره بيرون. آخه نمی دونم چرا آدم دوست نداره هيچ داستانی رو نيمه کاره بشنوه.
پيش خودم گفتم: اگر ميدونستم كه واقعا اين آدمها چيكاره هستند، آيا بازم حاضر بودم كه با اونها توي يك جا شنا كنم. و ...
اينهايی که رها خان می گه اگر می دونستن چی فکر می کنه ... ها ها ولی چه فکر بامزه ای کردی رها در عين عميق بودنش. زن ها انقدر توی سونا حرف می زنن که آدم جز شوهر و فاميل شوهر و چيزهايی که خريدن و جاهايی که می خوان برن نمی تونه به چيز ديگه فکر کنه. تازه آدم هی تو دلش می گه خدا کنه تا آخرشو بگه بعد بره بيرون. آخه نمی دونم چرا آدم دوست نداره هيچ داستانی رو نيمه کاره بشنوه.
اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی رو ازمون دور می کنه. من بهش می گم خوراک رسانی دوطرفه.
اينايی که به درد مردم اهميت می دن درواقع دارن به خودشون خوبی می کنن چون چه بهش فکر کنيم چه نه اين خودمون هستيم که آرامش می گيريم آخرش. افسردگی چيزيه که از فکر کردن زياد به خودمون و مشکلاتمون بهش دچار می شيم.
درست به همين دليل بود که امروز وقتی برام يه کاسه انجير آورد فهميدم يه قدم بزرگ با افسردگی فاصله گرفته. تازه، خودش رفته بود خريده بود و خيليم خوب شسته بودشون.
بالاخره يه روزی زندگی روی آروم و خوبش رو به هر کسی نشون می ده مگه نه ؟
اينايی که به درد مردم اهميت می دن درواقع دارن به خودشون خوبی می کنن چون چه بهش فکر کنيم چه نه اين خودمون هستيم که آرامش می گيريم آخرش. افسردگی چيزيه که از فکر کردن زياد به خودمون و مشکلاتمون بهش دچار می شيم.
درست به همين دليل بود که امروز وقتی برام يه کاسه انجير آورد فهميدم يه قدم بزرگ با افسردگی فاصله گرفته. تازه، خودش رفته بود خريده بود و خيليم خوب شسته بودشون.
بالاخره يه روزی زندگی روی آروم و خوبش رو به هر کسی نشون می ده مگه نه ؟
پنجشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۱
چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۱
- خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟
- ( خررررررپفففففف)
- خانووووووم!!!
- Yes؟!؟
- چی؟( نگاه با تعجب) مگه اينجا نمی خواسسين پياده شين؟!
- اِم..بله مرسی.. هه هه ببخشين.. تازه کلاس انگلستونيمون تعطيل شده.. اِم.. بفرمايين..پنجاه تومن می شه ديگه نه؟
- اَ اَ اَ اَ خانوم زود باش يه ساعت و نيم که نمتونم سر تخ طاووس وايسم که ! اِهه!
- ( خررررررپفففففف)
- خانووووووم!!!
- Yes؟!؟
- چی؟( نگاه با تعجب) مگه اينجا نمی خواسسين پياده شين؟!
- اِم..بله مرسی.. هه هه ببخشين.. تازه کلاس انگلستونيمون تعطيل شده.. اِم.. بفرمايين..پنجاه تومن می شه ديگه نه؟
- اَ اَ اَ اَ خانوم زود باش يه ساعت و نيم که نمتونم سر تخ طاووس وايسم که ! اِهه!
زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا باهام بياد دفتر اون وکيل که خودش معرفی کرده بود اما گوشی رو تلقی گذاشت و دوباره که زنگ زدم مامانش گفت رفته خونهء عمهَ ش و تا فردا شب نمی ياد زنگ بزن به موبايلش ولی موبايلش نيم ساعت اشغال بود و دوباره که زنگ زدم خونشون گوشی رو قطع کرد و دفهء بعدم مامانش باز گفت خونهء عمه ست و تلفن عمه قطع شده حرف بزنم. آخه همين الان يه ماشين از تو کوچه مون دزديدن.. بگيرش !!بگـــيرش!! ! بگـــــــــــــــــــيرش!!!!! فرياد آخريش از همه مأيوس تر بود و کش دارتر. دزده رفته بود.. اون برای گرفتن دزدش چند ثانيه بيشتر وقت نداشت اما من بيشتر از اون وقت دارم. تازه اين همهَ م که دارم چيز ياد می گيرم. مثلاً امشب فهميدم ممکنه مردم يه روزايی رو يه مودايی باشن و يه قول هايی بدن اما فرداش ببينن از عهدهَ ش بر نمی يان. بعضی ها ممکنه از روش نسرين خانوم برای به هم زدن قرار استفاده کنن پس تو هيچ وقت از علت اصلی خبردار نمی شی. خوب حقّم دارن نخوان به خاطر يه لحظه احساساتی شدن تو دردسر بيفتن اما فکر می کنم درستش اينه که آدم يه جوری سعی کنه حداقل علامت سؤال نشه اگه نمی تونه کمکی بکنه.
سهشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۱
دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۱
انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ها و قنديل هارو که پاک کنی و آب کنی، تازه می بينی از روی مژه های خودتم يه سفيدی سرد آب می شه و می چکه روی انگشتات و يخ اونارم آب می کنه و يواش يواش گرم می شی. حالا ده تا انگشت دستتو بذار کنار ده تا انگشت پاهات تا با هم گپ بزنن و اونام يواش يواش بخندن و گرم بشن. تو ديگه نمی تونی فقط يه تيکه يخ باشی. آب شدی. يه خورده که تمرين کنی، باد می شی می ری و سرما رو عين يه قصهء بی مزه فراموش می کنی.
پس انگشتاتو دور اتاق بگردون و برفک های رو ميز و پاک کن. تخم سرما رو از گوشهء ديوارها بردار بريز روی شمع های روشن تا پودر بشن و خاکستر بشن و سرماشون در نياد. بهش نشون بده که اين اتاق رو برا اين سبزش نکردی که اون با سفيدی بی نمکش بياد و از قيافه بندازتش. بهار کن بهار شو تا زمستون از ريخت خودش خجالت بکشه.
ديگه نبينم اتاقتو کثيف نگه داری !
پس انگشتاتو دور اتاق بگردون و برفک های رو ميز و پاک کن. تخم سرما رو از گوشهء ديوارها بردار بريز روی شمع های روشن تا پودر بشن و خاکستر بشن و سرماشون در نياد. بهش نشون بده که اين اتاق رو برا اين سبزش نکردی که اون با سفيدی بی نمکش بياد و از قيافه بندازتش. بهار کن بهار شو تا زمستون از ريخت خودش خجالت بکشه.
ديگه نبينم اتاقتو کثيف نگه داری !
از رنگارنگ :
... در يکی از سايت های اينترنت، نابود کردن مجسمه کاوه آهنگر، با نابود شدن مجسمه بودا توسط طالبان مقايسه شده بود. يادم افتاد که در جريان آن ماجرا، بعضی از رهبران حکومت ايران نيز، برای اينکه ژستی هم جلوی غربی ها بگيرند، اينکار را تقبيح کردند و حتی ظاهرا حاضر به خريد مجسمه بودا شدند. حالا گويا ورق برگشته، و بايد منتظر شد تا شايد افغانی های آزاد شده از بند طالبان، پا در ميانی کنند و کاوه آهنگر را نجات دهند. بهرحال، دشمنی با نشانه های تاريخ ايران، و مقابله با تجلی عالی ترين افکار و احساسات بشری در قالب آثار هنری و فعاليت های فرهنگی، از کارهای رايج در دو دهه گذشته بوده است. و ظاهرا، بعد از گذشت اينهمه سال، بعنوان يکی از خصوصيات وضعيت عمومی ايران در دوره جمهوری اسلامی، بافی مانده است.
... در يکی از سايت های اينترنت، نابود کردن مجسمه کاوه آهنگر، با نابود شدن مجسمه بودا توسط طالبان مقايسه شده بود. يادم افتاد که در جريان آن ماجرا، بعضی از رهبران حکومت ايران نيز، برای اينکه ژستی هم جلوی غربی ها بگيرند، اينکار را تقبيح کردند و حتی ظاهرا حاضر به خريد مجسمه بودا شدند. حالا گويا ورق برگشته، و بايد منتظر شد تا شايد افغانی های آزاد شده از بند طالبان، پا در ميانی کنند و کاوه آهنگر را نجات دهند. بهرحال، دشمنی با نشانه های تاريخ ايران، و مقابله با تجلی عالی ترين افکار و احساسات بشری در قالب آثار هنری و فعاليت های فرهنگی، از کارهای رايج در دو دهه گذشته بوده است. و ظاهرا، بعد از گذشت اينهمه سال، بعنوان يکی از خصوصيات وضعيت عمومی ايران در دوره جمهوری اسلامی، بافی مانده است.
یکشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۱
يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم که خيلی شلخته تر از اونم که فکر می کردم و يه چيز ديگه ام فهميدم اونم اين بود که يهupload کردن عکس که کاری نداره! فقط يه سؤال کرده بود که "تو می دونی من چرا انقد با همه خودمونيم؟" که اينو من نمی دونستم برای همين بهش گفتم که نمی دونم. اما امروز اومدم يه عکس به جای اون نقاشيه بذارم تا يه سايت جديد بعداً برای گذاشتن عکسها و نقاشی های خودم پيدا کنم. حالا ببينم شده يا نه.
خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل آريا روزی در وبلاگ اصلی شو تخته کرد با اسم مستعار ادامه بده.
فکر نمی کنم لزومی داشته باشه در مورد تغيير تمپلت وبلاگ اميد احساسمو بگم. اما اينکارو می کنم. منقلب کننده ست. آدمی که توی نوشته هاش هميشه ردی از خونسردی و آرامش ديده می شه (حداقل برداشت من اين بود) ببينی که برانگيخته شده يا به اين فکر می کنه که شايد به خاطر آوردن اسم خودش مجبور بشه وبلاگ رو دليت کنه. دلم گرفت.
ضمن اينکه با گل کو در اين مورد کاملاً موافقم.
فکر نمی کنم لزومی داشته باشه در مورد تغيير تمپلت وبلاگ اميد احساسمو بگم. اما اينکارو می کنم. منقلب کننده ست. آدمی که توی نوشته هاش هميشه ردی از خونسردی و آرامش ديده می شه (حداقل برداشت من اين بود) ببينی که برانگيخته شده يا به اين فکر می کنه که شايد به خاطر آوردن اسم خودش مجبور بشه وبلاگ رو دليت کنه. دلم گرفت.
ضمن اينکه با گل کو در اين مورد کاملاً موافقم.
اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون دوست مشترک من و دوستم. از اينجا برداشتم.
اينم يه عکس از جوونياش. نمی دونم چرا اين آدم هر چی پيرتر می شه بيشتر به آبستره رو مياره. هر دفعه که کارهای جديدشو نشونم می ده از دفعهء قبل ساده ترن. اينجا مشخص می شه چقدر قبلاً بيشتر از حالا به ساخت و ساز اهميت می داده.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
سپتامبر
(61)
- ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشک...
- چه خوبه دوستی داشته باشی که يه عالم بيشتر از تو ت...
- می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمال...
- از خواص ايمان محکم و از جلوه های اعتقاد خالصانه ي...
- این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظ...
- خوشگل شدم؟ LinktoComments('<$BlogItemNumber$>'...
- صندوق السلطنه : ... و از اونجايي كه يكي از اصول جذ...
- من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که ت...
- وبلاگ عمومی حسابی امشب شادم کرد: شيطان برگشته !
- توصيه می شود عجيباً غريباً!
- از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببين...
- ای بابا! درست شد يا نه؟؟ LinktoComments('MANUAL') ...
- همسايه ها دارن ياری می کنن تا من نظر داری کنم!
- برای تو که وداع گفتی تا هميشه با تنهايی حالا ...
- دوست نداشتم فعلاً در مورد کوه شوخی کنم. بعدا دوبا...
- ديوانه تر : ● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه ...
- دو کار از ونسان ونگوگ: حرکت آسمان با آبی و سکو...
- اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم اينجا بود. ...
- از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی م...
- فکرشو بکن که اگه زمستون نبود، منِ اژدهای آتيش به ح...
- تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راس...
- چشمامو می بندم و به آواز قطره های آب گوش می کنم.....
- يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آب...
- بیعنوان
- YEahnagEyaniGHararBoodeBASHeHalakhodetoonberidGOos...
- جينگيل و مينگيل و حبهء فينگيل
- گاهی زبونم لال احساس می کنم روم به ديوار با دماغ ر...
- با تو مهتاب شبی داشتم تو درياچه شنا می کردم همه ت...
- آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ت...
- امروز من و وبلاگم، دارای يک عدد وجه تشابه شديم: شش...
- خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان...
- محور مختصات و نقطهء صفر احساسات من يه سری تئوری ب...
- !WOW ?!Pesar mage hamin dirooz panjshanbe nabood
- پر از عشقم؛ الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را ب...
- به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم...
- راستی، اون قسمت از خبر گذاری وبلاگ عمومی که ديشب گ...
- آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلب...
- اگه آرزو کنم اين اتاق خوابم باشه اينم می...
- امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که ا...
- می آيد فصلی که می رود ..... می رود..وصلی می آورد.
- ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون ...
- اين ديگه چيه ؟ می خواد تبليغ کنه يعنی ؟ ام.. چه می...
- وقتی اژدها به سونا می رود پيش خودم گفتم: اگر مي...
- اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی ر...
- يادشان گرامی و روحشان قرين آرامش باد
- - چاردست ؟ - جان چاردست - مي گم اين لنز قرمز چقد ...
- بهشت، پشت آن ديوار است.. آنجا ک انگشتانم از بی ...
- - خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟ - ...
- وقتی حکايت می کند، احساس می کنم با کامپيوترم خيلی ...
- فعلاً بدون شرح
- زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا...
- خوب.. انصافاً پيشرفتم در امور تمپلت قابل تحسينه، ...
- نوچ! خيلی شلوغ پلوغ شد... اين بلاگر و وردارم؟
- هه هه تمپلت بازی چه کيفی می ده D:
- انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ...
- از رنگارنگ : ... در يکی از سايت های اينترنت، نابود...
- خوب.. حالا يه از بالای دره ام بذارم فعلاً اون گوشه...
- يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم...
- هر دم از اين باغ بری می رسد >>>>> تازه تر <<<<< ...
- خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل ...
- اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون...
-
▼
سپتامبر
(61)