جمعه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۱

محور مختصات و نقطهء صفر احساسات

من يه سری تئوری برای خودم دارم که خيلی جاها کمکم می کنن. می تونم بگم بدون اينا خيلی چيزا رو نمی تونستم برای خودم حل کنم و خيلی مشکل پيدا می کردم. راستش اول اين مشکلات رو پيدا کردم بعد برای حلشون از اين دستورالعمل ها استفاده کردم. يه سری رو از اين و اون گرفتم و يه چيزايی َم خودم فهميدم، بعد سر هم بنديشون کردم و به يه نتيجه هايی رسيدم. يکيش کنار اومدن با احساس سوراخ کنندهء ترحم و دلسوزی به حال خود يا ديگران. شايد عادت داشته باشيم به اينجور حرف زدن: «منکه به کسی بدی نکرده بودم! چرا بايد اين بلا سرم بياد؟» «طفلکی محمود ديدی چه جوری همه کاراش به هم ريخت ؟ جوون به خوبی! ليسانسه! (!!)» « بيچاره فرزانه! يک عمر زحمت بکش، خون دل بخور، آخر سرم اينطوری مزدتو بذارن کف دستت!»
گاهی اين داستان ها واقعاً تأسف بار و غم انگيزن. اما کدوم مشکلی با وای وای و های های کردن درست شده تاحالا؟ وقتی می گيم "بی چاره" فلانی (يا من) داريم از کسی حرف می زنيم که راه حلی برای مشکلش وجود نداره و اون فلانی فلک زده (که می تونه خودمون باشه) رو محکوم می کنيم به سوختن و ساختن و تا ابد توی اون وضعيت موندن. "طفلکی" يعنی آدم صغير بی دست و پايی که احتياج به سرپرست داره چون يا توانايی اداره کردن خودش رو نداره يا نمی تونه از حقش دفاع کنه. کسی که چون مظلوم واقع شده بايد مورد محبت و توجه قرار بگيره. حداقل گاهی اين معنی رو می ده. حالا چی شده که من باز رفتم از بالا منبر ذرت* پرت می کنم؟ می خوام بگم چه طوری شد که ديروز بعد از اين جريان که تعريف می کنم الان، تونستم اون چيزی که قبلاً گفتم می خوام تمرين کنم رو تا حدودی انجام بدم.
گفته بودم که می خوام تمرين کنم که زياد بار احساسی به خودم نگيرم. اگه احساسات رو به صورت محور مختصات نشون بديم، صفر نقطه ايه که از هر بار منفی و مثبتی آزاده. اونچه که بهش می گم "بار" انرژی آزاردهنده ايه که تعادل فکری رو به هم می زنه و جهت کارهارو تغيير می ده. هيجان و دلهره، غم و اندوه و دلسوزی، داوری و قضاوت کردن ديگران از "بار"ها به حساب ميان. وقتی روی نقطهء صفر هستيم، بالاترين کارايی مغزی رو داريم و درست ترين تصميم ها رو می گيريم.
خسته شدم بقيه شو بعداً می نويسم.

* قابل توجه جين جين : اينجا يه مثال وجود داره برای اينکه نشون بديم نوشتن املای درست کلمات چقدر می تونه اهميت داشته باشه. اگه من ذُرت رو با ز می نوشتم، می شد زِرت و نه تنها شخصيت خودم زير سؤال می رفت، به منبر که مکان ارشاد مردم و محل مقدسيه توهين می شد. تازه، اينجوری حداقل مردمو کشونديم تا اينجا يه بلال می ديم دستشون گاز بزنن تا آخرشو بخونن خوابشون نبره. ثوابم داره.

بايگانی وبلاگ