محور مختصات و نقطهء صفر احساسات
من يه سری تئوری برای خودم دارم که خيلی جاها کمکم می کنن. می تونم بگم بدون اينا خيلی چيزا رو نمی تونستم برای خودم حل کنم و خيلی مشکل پيدا می کردم. راستش اول اين مشکلات رو پيدا کردم بعد برای حلشون از اين دستورالعمل ها استفاده کردم. يه سری رو از اين و اون گرفتم و يه چيزايی َم خودم فهميدم، بعد سر هم بنديشون کردم و به يه نتيجه هايی رسيدم. يکيش کنار اومدن با احساس سوراخ کنندهء ترحم و دلسوزی به حال خود يا ديگران. شايد عادت داشته باشيم به اينجور حرف زدن: «منکه به کسی بدی نکرده بودم! چرا بايد اين بلا سرم بياد؟» «طفلکی محمود ديدی چه جوری همه کاراش به هم ريخت ؟ جوون به خوبی! ليسانسه! (!!)» « بيچاره فرزانه! يک عمر زحمت بکش، خون دل بخور، آخر سرم اينطوری مزدتو بذارن کف دستت!»
گاهی اين داستان ها واقعاً تأسف بار و غم انگيزن. اما کدوم مشکلی با وای وای و های های کردن درست شده تاحالا؟ وقتی می گيم "بی چاره" فلانی (يا من) داريم از کسی حرف می زنيم که راه حلی برای مشکلش وجود نداره و اون فلانی فلک زده (که می تونه خودمون باشه) رو محکوم می کنيم به سوختن و ساختن و تا ابد توی اون وضعيت موندن. "طفلکی" يعنی آدم صغير بی دست و پايی که احتياج به سرپرست داره چون يا توانايی اداره کردن خودش رو نداره يا نمی تونه از حقش دفاع کنه. کسی که چون مظلوم واقع شده بايد مورد محبت و توجه قرار بگيره. حداقل گاهی اين معنی رو می ده. حالا چی شده که من باز رفتم از بالا منبر ذرت* پرت می کنم؟ می خوام بگم چه طوری شد که ديروز بعد از اين جريان که تعريف می کنم الان، تونستم اون چيزی که قبلاً گفتم می خوام تمرين کنم رو تا حدودی انجام بدم.
گفته بودم که می خوام تمرين کنم که زياد بار احساسی به خودم نگيرم. اگه احساسات رو به صورت محور مختصات نشون بديم، صفر نقطه ايه که از هر بار منفی و مثبتی آزاده. اونچه که بهش می گم "بار" انرژی آزاردهنده ايه که تعادل فکری رو به هم می زنه و جهت کارهارو تغيير می ده. هيجان و دلهره، غم و اندوه و دلسوزی، داوری و قضاوت کردن ديگران از "بار"ها به حساب ميان. وقتی روی نقطهء صفر هستيم، بالاترين کارايی مغزی رو داريم و درست ترين تصميم ها رو می گيريم.
خسته شدم بقيه شو بعداً می نويسم.
* قابل توجه جين جين : اينجا يه مثال وجود داره برای اينکه نشون بديم نوشتن املای درست کلمات چقدر می تونه اهميت داشته باشه. اگه من ذُرت رو با ز می نوشتم، می شد زِرت و نه تنها شخصيت خودم زير سؤال می رفت، به منبر که مکان ارشاد مردم و محل مقدسيه توهين می شد. تازه، اينجوری حداقل مردمو کشونديم تا اينجا يه بلال می ديم دستشون گاز بزنن تا آخرشو بخونن خوابشون نبره. ثوابم داره.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
سپتامبر
(61)
- ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشک...
- چه خوبه دوستی داشته باشی که يه عالم بيشتر از تو ت...
- می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمال...
- از خواص ايمان محکم و از جلوه های اعتقاد خالصانه ي...
- این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظ...
- خوشگل شدم؟ LinktoComments('<$BlogItemNumber$>'...
- صندوق السلطنه : ... و از اونجايي كه يكي از اصول جذ...
- من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که ت...
- وبلاگ عمومی حسابی امشب شادم کرد: شيطان برگشته !
- توصيه می شود عجيباً غريباً!
- از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببين...
- ای بابا! درست شد يا نه؟؟ LinktoComments('MANUAL') ...
- همسايه ها دارن ياری می کنن تا من نظر داری کنم!
- برای تو که وداع گفتی تا هميشه با تنهايی حالا ...
- دوست نداشتم فعلاً در مورد کوه شوخی کنم. بعدا دوبا...
- ديوانه تر : ● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه ...
- دو کار از ونسان ونگوگ: حرکت آسمان با آبی و سکو...
- اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم اينجا بود. ...
- از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی م...
- فکرشو بکن که اگه زمستون نبود، منِ اژدهای آتيش به ح...
- تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راس...
- چشمامو می بندم و به آواز قطره های آب گوش می کنم.....
- يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آب...
- بیعنوان
- YEahnagEyaniGHararBoodeBASHeHalakhodetoonberidGOos...
- جينگيل و مينگيل و حبهء فينگيل
- گاهی زبونم لال احساس می کنم روم به ديوار با دماغ ر...
- با تو مهتاب شبی داشتم تو درياچه شنا می کردم همه ت...
- آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ت...
- امروز من و وبلاگم، دارای يک عدد وجه تشابه شديم: شش...
- خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان...
- محور مختصات و نقطهء صفر احساسات من يه سری تئوری ب...
- !WOW ?!Pesar mage hamin dirooz panjshanbe nabood
- پر از عشقم؛ الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را ب...
- به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم...
- راستی، اون قسمت از خبر گذاری وبلاگ عمومی که ديشب گ...
- آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلب...
- اگه آرزو کنم اين اتاق خوابم باشه اينم می...
- امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که ا...
- می آيد فصلی که می رود ..... می رود..وصلی می آورد.
- ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون ...
- اين ديگه چيه ؟ می خواد تبليغ کنه يعنی ؟ ام.. چه می...
- وقتی اژدها به سونا می رود پيش خودم گفتم: اگر مي...
- اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی ر...
- يادشان گرامی و روحشان قرين آرامش باد
- - چاردست ؟ - جان چاردست - مي گم اين لنز قرمز چقد ...
- بهشت، پشت آن ديوار است.. آنجا ک انگشتانم از بی ...
- - خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟ - ...
- وقتی حکايت می کند، احساس می کنم با کامپيوترم خيلی ...
- فعلاً بدون شرح
- زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا...
- خوب.. انصافاً پيشرفتم در امور تمپلت قابل تحسينه، ...
- نوچ! خيلی شلوغ پلوغ شد... اين بلاگر و وردارم؟
- هه هه تمپلت بازی چه کيفی می ده D:
- انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ...
- از رنگارنگ : ... در يکی از سايت های اينترنت، نابود...
- خوب.. حالا يه از بالای دره ام بذارم فعلاً اون گوشه...
- يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم...
- هر دم از اين باغ بری می رسد >>>>> تازه تر <<<<< ...
- خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل ...
- اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون...
-
▼
سپتامبر
(61)