امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که از در گذاشتم بيرون به نظرم اومد همه چیز يه جورديگه شده. نمی دونستم چرا ولی انگار همه يه شکل ديگه شده بودن. خودمَ م قدم بلند شده بود انگار که يه ده سانتی قد کشيده باشم زمينو دورتر می ديدم. يه خورده اونورتر از سر کوچه فهميدم همهء اينا برا اينه که عينکمو جا گذاشتم. حالا ساعت 6و پنج دقيقهَ س منم کلاسم 6 و نيم شروع می شه. اگه قرار نبود دوباره برگردم خونه يه کم که تند می رفتم و يه خورده ام از تاکسی شانس می آوردم به موقع می رسيدم. اينو داشته باشين.
حالا اينو بگم که من قهرمان بی بديل و بی رقيب گم کردن کيف پول بودم تا وقتی که اين کيف قرمز چرمی خوشگلم رو خريدم. اينو خيلی وقته دارم - يه سه چهار ماهی می شه - آخه هر جا باشه يه جيغ قرمز می زنه زود پيداش می کنم. تازه بهش زنگوله ام آويزون کردم که اگه يه وقت خواست بره دورتر بازی کنه از صدای زنگوله ها پيداش کنم. اين زنگوله ها يه خاصيت ديگه ام دارن اونم اينه که با يکيش می شه در کوچه رو باز کرد با اون يکي در آپارتمان، با اونيَم که از همه بزرگتره در اتاقمو.
خلاصه ديدم اصلاً بدون عينک کلاس مزه نمی ده چون همهء مزهَ ش به اينه که آدم وقتی می خواد با بغل دستيش حرف بزنه ببينتش. برگشتم و زنگوله (منظورم همون کليده اما نقش زنگولگی شون برای من کارآمدتره) ها رو انداختم در و باز کردم و دويدم اون يکی درم باز کردم و رفتم تو اتاقم عينکمو از رو اين ميز کامپيوتر برداشتم و با خيال راحت و به حالت يورتمه رفتم طرف خيابون. اگه يه کم می جنبيدم اقلاً اولای درس می رسيدم. اين بود که همچين از وسط دوسه تا موتوری پريدم که ياد اسپايدر من افتادن. حتماً نديده بودن فيلمشو وگرنه می يومدن ازم امضا بگيرن. خلاصه دَون دَون و پرون پرون خودمو رسوندم به تاکسی های خطی که از بس قشنگ و راحتن و راننده هاش مؤدب، هر روز يه ربع می شينم توشون بعد که ديگه حسابی ديرم می شه وخبری از مسافر پنجم نمی شه پياده می شم و با هزار تأسف از ترک جای راحتم و سفر خوبی که می شد با آقای رانندهء مهربون داشته باشم سوار يه ماشين ديگه می شم که برسم به کلاس. امروزم همين کارو کردم. يه 200 متری راه رفته بوديم که دودستی زدم رو جفت لپّام : « کيف پولمو جا گذاشتم! آقا ببخشين من پياده می شم!»
اين جمله رو انگار که نذر داشته باشم حداقل ماهی يک بار می گم تو تاکسی. بار آخر قبل از امروز راننده که انسان بسيار نيکوکاری هم بود، اصرار داشت که من خجالت نکشم و پنجاه تومن کمکشو قبول کنم. درست به اندازهء کرايه ای که قرار بود بهش بدم. آخه يه جور گدايی جديداً مد شده که همين جوريه، سوار تاکسی می شی، بعد که يه خورده دور شد ماشين می زنی تو سر خودت (يا حالا مثلاً رو دستت يا صورتت. بايد ببينی کجا بيشتر درد مياد که فريادتم جان خراش تر باشه) که آآآآآآی ديدی چی شد؟ کيفم نيست و حالا چه جوری برگردم و چيکار کنم و اين حرفا. تازه مثلاً اگه بگی شهرستانيم و اينجا ها رو نمی شناسم و حالا چه جوری برگردم و درراه مانده شدم ممکنه بتونی حسابی کاسبی کنی. اما خوب من کمکشو قبول نکردم. آخه پنجاه تومنم پوله؟ آدم نيکوکاریَم می کنه بايد يه جوری باشه که طرف دست و دلش بره ورداره. اقلاً بشه يه بستنی قيفی خريد باهاش. ولی خوب باز صد رحمت به اون، اين يکی که يه 25 تومنی َم تعارف نکرد.
حالا می رسيم به اوج داستان يعنی اونجا که بعد از يه کم پياده روی کله ام بادخورده و يادم رفته که يادم رفته بوده کيفمو با خودم بيارم و رفتم تو يه مغازهء پلاستيک فروشی يه چيزی که لازم داشتمو بخرم. خدا رحم کرد اون چيزو نداشت وگرنه مجبور می شدم کمک مغازه دار نيکوکار رو هم رد کنم و دلشو بشکونم. تصورشو بکنين ....
تورو خدا يکی منو از دست خودم نجات بده!
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
سپتامبر
(61)
- ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشک...
- چه خوبه دوستی داشته باشی که يه عالم بيشتر از تو ت...
- می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمال...
- از خواص ايمان محکم و از جلوه های اعتقاد خالصانه ي...
- این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظ...
- خوشگل شدم؟ LinktoComments('<$BlogItemNumber$>'...
- صندوق السلطنه : ... و از اونجايي كه يكي از اصول جذ...
- من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که ت...
- وبلاگ عمومی حسابی امشب شادم کرد: شيطان برگشته !
- توصيه می شود عجيباً غريباً!
- از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببين...
- ای بابا! درست شد يا نه؟؟ LinktoComments('MANUAL') ...
- همسايه ها دارن ياری می کنن تا من نظر داری کنم!
- برای تو که وداع گفتی تا هميشه با تنهايی حالا ...
- دوست نداشتم فعلاً در مورد کوه شوخی کنم. بعدا دوبا...
- ديوانه تر : ● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه ...
- دو کار از ونسان ونگوگ: حرکت آسمان با آبی و سکو...
- اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم اينجا بود. ...
- از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی م...
- فکرشو بکن که اگه زمستون نبود، منِ اژدهای آتيش به ح...
- تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راس...
- چشمامو می بندم و به آواز قطره های آب گوش می کنم.....
- يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آب...
- بیعنوان
- YEahnagEyaniGHararBoodeBASHeHalakhodetoonberidGOos...
- جينگيل و مينگيل و حبهء فينگيل
- گاهی زبونم لال احساس می کنم روم به ديوار با دماغ ر...
- با تو مهتاب شبی داشتم تو درياچه شنا می کردم همه ت...
- آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ت...
- امروز من و وبلاگم، دارای يک عدد وجه تشابه شديم: شش...
- خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان...
- محور مختصات و نقطهء صفر احساسات من يه سری تئوری ب...
- !WOW ?!Pesar mage hamin dirooz panjshanbe nabood
- پر از عشقم؛ الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را ب...
- به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم...
- راستی، اون قسمت از خبر گذاری وبلاگ عمومی که ديشب گ...
- آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلب...
- اگه آرزو کنم اين اتاق خوابم باشه اينم می...
- امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که ا...
- می آيد فصلی که می رود ..... می رود..وصلی می آورد.
- ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون ...
- اين ديگه چيه ؟ می خواد تبليغ کنه يعنی ؟ ام.. چه می...
- وقتی اژدها به سونا می رود پيش خودم گفتم: اگر مي...
- اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی ر...
- يادشان گرامی و روحشان قرين آرامش باد
- - چاردست ؟ - جان چاردست - مي گم اين لنز قرمز چقد ...
- بهشت، پشت آن ديوار است.. آنجا ک انگشتانم از بی ...
- - خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟ - ...
- وقتی حکايت می کند، احساس می کنم با کامپيوترم خيلی ...
- فعلاً بدون شرح
- زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا...
- خوب.. انصافاً پيشرفتم در امور تمپلت قابل تحسينه، ...
- نوچ! خيلی شلوغ پلوغ شد... اين بلاگر و وردارم؟
- هه هه تمپلت بازی چه کيفی می ده D:
- انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ...
- از رنگارنگ : ... در يکی از سايت های اينترنت، نابود...
- خوب.. حالا يه از بالای دره ام بذارم فعلاً اون گوشه...
- يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم...
- هر دم از اين باغ بری می رسد >>>>> تازه تر <<<<< ...
- خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل ...
- اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون...
-
▼
سپتامبر
(61)