دوشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۱

امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که از در گذاشتم بيرون به نظرم اومد همه چیز يه جورديگه شده. نمی دونستم چرا ولی انگار همه يه شکل ديگه شده بودن. خودمَ م قدم بلند شده بود انگار که يه ده سانتی قد کشيده باشم زمينو دورتر می ديدم. يه خورده اونورتر از سر کوچه فهميدم همهء اينا برا اينه که عينکمو جا گذاشتم. حالا ساعت 6و پنج دقيقهَ س منم کلاسم 6 و نيم شروع می شه. اگه قرار نبود دوباره برگردم خونه يه کم که تند می رفتم و يه خورده ام از تاکسی شانس می آوردم به موقع می رسيدم. اينو داشته باشين.
حالا اينو بگم که من قهرمان بی بديل و بی رقيب گم کردن کيف پول بودم تا وقتی که اين کيف قرمز چرمی خوشگلم رو خريدم. اينو خيلی وقته دارم - يه سه چهار ماهی می شه - آخه هر جا باشه يه جيغ قرمز می زنه زود پيداش می کنم. تازه بهش زنگوله ام آويزون کردم که اگه يه وقت خواست بره دورتر بازی کنه از صدای زنگوله ها پيداش کنم. اين زنگوله ها يه خاصيت ديگه ام دارن اونم اينه که با يکيش می شه در کوچه رو باز کرد با اون يکي در آپارتمان، با اونيَم که از همه بزرگتره در اتاقمو.
خلاصه ديدم اصلاً بدون عينک کلاس مزه نمی ده چون همهء مزهَ ش به اينه که آدم وقتی می خواد با بغل دستيش حرف بزنه ببينتش. برگشتم و زنگوله (منظورم همون کليده اما نقش زنگولگی شون برای من کارآمدتره) ها رو انداختم در و باز کردم و دويدم اون يکی درم باز کردم و رفتم تو اتاقم عينکمو از رو اين ميز کامپيوتر برداشتم و با خيال راحت و به حالت يورتمه رفتم طرف خيابون. اگه يه کم می جنبيدم اقلاً اولای درس می رسيدم. اين بود که همچين از وسط دوسه تا موتوری پريدم که ياد اسپايدر من افتادن. حتماً نديده بودن فيلمشو وگرنه می يومدن ازم امضا بگيرن. خلاصه دَون دَون و پرون پرون خودمو رسوندم به تاکسی های خطی که از بس قشنگ و راحتن و راننده هاش مؤدب، هر روز يه ربع می شينم توشون بعد که ديگه حسابی ديرم می شه وخبری از مسافر پنجم نمی شه پياده می شم و با هزار تأسف از ترک جای راحتم و سفر خوبی که می شد با آقای رانندهء مهربون داشته باشم سوار يه ماشين ديگه می شم که برسم به کلاس. امروزم همين کارو کردم. يه 200 متری راه رفته بوديم که دودستی زدم رو جفت لپّام : « کيف پولمو جا گذاشتم! آقا ببخشين من پياده می شم!»
اين جمله رو انگار که نذر داشته باشم حداقل ماهی يک بار می گم تو تاکسی. بار آخر قبل از امروز راننده که انسان بسيار نيکوکاری هم بود، اصرار داشت که من خجالت نکشم و پنجاه تومن کمکشو قبول کنم. درست به اندازهء کرايه ای که قرار بود بهش بدم. آخه يه جور گدايی جديداً مد شده که همين جوريه، سوار تاکسی می شی، بعد که يه خورده دور شد ماشين می زنی تو سر خودت (يا حالا مثلاً رو دستت يا صورتت. بايد ببينی کجا بيشتر درد مياد که فريادتم جان خراش تر باشه) که آآآآآآی ديدی چی شد؟ کيفم نيست و حالا چه جوری برگردم و چيکار کنم و اين حرفا. تازه مثلاً اگه بگی شهرستانيم و اينجا ها رو نمی شناسم و حالا چه جوری برگردم و درراه مانده شدم ممکنه بتونی حسابی کاسبی کنی. اما خوب من کمکشو قبول نکردم. آخه پنجاه تومنم پوله؟ آدم نيکوکاریَم می کنه بايد يه جوری باشه که طرف دست و دلش بره ورداره. اقلاً بشه يه بستنی قيفی خريد باهاش. ولی خوب باز صد رحمت به اون، اين يکی که يه 25 تومنی َم تعارف نکرد.
حالا می رسيم به اوج داستان يعنی اونجا که بعد از يه کم پياده روی کله ام بادخورده و يادم رفته که يادم رفته بوده کيفمو با خودم بيارم و رفتم تو يه مغازهء پلاستيک فروشی يه چيزی که لازم داشتمو بخرم. خدا رحم کرد اون چيزو نداشت وگرنه مجبور می شدم کمک مغازه دار نيکوکار رو هم رد کنم و دلشو بشکونم. تصورشو بکنين ....

تورو خدا يکی منو از دست خودم نجات بده!

بايگانی وبلاگ