
اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم
اينجا بود. با هيچ چيز ديگه ای کار نداشتم. دوستم اون موقه ها يهو سه شب نمی خوابيد يه ريز چت می کرد آخه يه عالم دوست موست خارجی مارجی پيدا کرده بود می خواست ببينه چه خبره دنيا و چه جوری می شه رفت و از اين حرفا. بهش می گفتم بابا ول معطلی چت چی چيه؟ بيا اينجا ببين چه دنياييه! اما اون از دنيای اين جاجوگرا* بی خبر بود و هيچی از هاگوارتز و هری و دوستاش نمی دونست. يه نگاه عاقل اندر خرفت به من می نداخت که يعنی عمت ول معطله با خود بی بخارت! گرچه حالا اگه بود بهش ثابت می کردم که هيچم بی بخار نيستم و يه عالمه دوست پيدا کردم.( آخه همون دوستمو می گم که با هم شونصد ساله قهريم) خلاصه دری به تخته ای خورد و اين خانم تصميم گرفت خودش هم به دنيای شگفت انگيز هاگوارتز پا بذاره و از جاجوگری سر در بياره. روزی که جلد چهارم رو تموم کرد گفت: حالا تا قسمت پنجمش بياد من به چی دلمو خوش کنم؟ چطوری صبر کنم؟؟
اين کتاب فروشی نزديک خونهء ما خسته شده بود از دستم از بس اونوقتا که هنوز اينترنت نداشتم می رفتم سراغش که جلد پنجم اومد؟ قباحت داره می دونم اما زياد خودتو ناراحت نکن. تازه اينکه چيزی نيست پيرزن پيرمرد های هفتاد سالهَ م توی کلوپ هوادارنش پيدا می شن!
اما اگه درست
فهميده باشم مثل اينکه قراره ايشالله طرفای کريسمس چشم به راهان هری پاتر رو از خشک شدگی چشم به در کتاب فروشی ها نجات بدن. آمممممممين!!
* جادوگرا. ما عادت کرده بوديم به جای دال جيم تلفظ کنيم.