ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشکی دارم. دوستم مريم با جيزقيل بادوميش که اسمش رادمهره - اِ راستی چند روز ديگه يک ساله می شه - اومده بود خونه مون. موقع رفتن من که شد اونم آژانس گرفت و منو تا يه مسيری رسوند. ازش خداحفظی کردم و رفتم سوار يکی از ماشين های خطی آرژانتين شدم. نزديکای مقصد می خواستم پول تاکسی رو بدم که ديدم به به. اين دفه کيفم سُر و مر و گنده سر جاشه، اما دريغ از يه پاپاسی که توش باشه! پاک پاک! اينهو نامهء اعمال يه مؤمن متعهد!
با چه اعتماد به نفسی هم نشسته بودم جلو و می خواستم دو نفر حساب کنم هاها! خلاصه با کلی شرمندگی و گردن کج - نزديک بود گريه ام بکنم آخه به راننده خطی که جای دو نفر رو تو ماشينش اشغال کردی بخوای بگی پول نداری بهش بدی می دونی يعنی چی ؟- گفتم آقا من کيف پولمو جا گذاشتم! راننده با يه لبخند و لهجهء ارمنی غليظ جواب داد: اشکالی نداره خانم. از اين اتفاقا پيش مياد....
اما من بهش گفتم که اگه قبول کنه، من می تونم چند دقيقه به دکترم اطلاع بدم که يک روز ديگه ميام و با خودش برگردم خونه و کرايه رو به اضافهء مسير اونجا تا خونه حساب کنم. قبول کرد.
حالا می موند به دکتری که برای اولين بار می خواستم برم پيشش و يک ربع َم دير کرده بودم، بگم که يک وقت ديگه برام بذاره.....
آهان راستی حالا چرا تو کيفم پول نبود ؟ روز قبلش رفته بودم خريد - می خواستم چند تا بليز پاييزه بخرم - برای اينکه همهء پولمو خرج نکنم، نصفيشو از کيفم در آوردم و بقيه شم همه ش خرج شده بود.. خلاصه، توی راه برگشتن همش خودم رو سرزنش می کردم که هم اينهمه وقتمو هدر دادم، هم اينکه حالا معلوم نيست چقدر بايد به راننده پول بدم تا راضی بشه. از اون طرفم درگير بودم با اين فکر که چرا به خاطر کاری که شده دارم خودمو بی خودی سرزنش می کنم. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که خونسرد باشم.
راننده بنزينش داشت تموم می شد و قرار شد که بنزين بزنه. به پمپ بنزين که رسيديم يه خانم چادری تقريباً مسن، داشت به ماشين جلويی ما که يه جيپ آبی رنگ بود کبريت می فروخت. يعنی می خواست که بفروشه اما انگار راننده نمی خواست بخره. اونم با حالت مأيوسی آخر ول کرد و اومد طرف ما. راننده با همون لهجهء غليظ پرسيد : - چند هست کبريتا ؟
- دويست.
- يه کبريت دويست ؟ چسب زخما چنده؟
- اونم دويست.
- يه چسب دويست تومن؟
- خودم صد تومن می خرم به خدا آقا!
فکر نمی کردم ازش بخره. اما خريد! بعد که زن دور شد برگشت عقب به من گفت: خوبه حالا گدائی نمی کرد! کاسبی می کرد. (لبخند زد) ارزش داره!
- بله درسته
- خانم من مسيحيم. ببينين ما چون از جون و دل پشتمون به مسيح گرمه، همه جای دنيا قدرت داريم. همين ارمنستان خودمون، چقدر از آذربايجان جمعيتش کمتره، اما قدرتمندتره! چون ما اگه جنگی بشه، با جون و دل می ريم دفاع می کنيم. با جون و دل کار می کنيم برای مملکت. اما اينجا چی؟.... همش مردمو می چاپن، همش دروغ، چه پولا که از اين ملت نبردن و مردم همين طور وايسادن نگاه کردن ....
خلاصه تا نزديکای خونه حرف زد و منم گوش دادم. بعضی وقت هام جواب دادم. سعی کردم از ديد اون ببينم.. از نگاه خودم هم اگه می خواستم ببينم، باهاش موافق بودم، اما می خواستم مدل نگاه اونو بفهمم.. بازی جالبيه. تا حالا امتحانش کردين؟
-... خانم من از ايران متنفرم! اگرم موندم واسه اينه که يه کم کارام مشخص بشه و زود برم.. خونوادهَ م همه آمريکان.. به جز برادرم که آلمانه. من هفت سال َ م ارمنستان زندگی کردم. يه چند سالیَ م آلمان.... البته اينجا مردم خوبی داره، خون گرمن.. اما خوب.. اينا نمی ذارن زندگی کنه آدم....
به خونه که رسيديم، گفتم چند لحظه صبر کنه تا برم پول بيارم.
- چقدر می شه؟
- هزار و هفصد.. قابليم نداره
جلوی خودمو گرفتم که نگم " چی؟ همش هزارو هفصد تومن؟"
خيلی کمتر از اونی بود که انتظار داشتم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
سپتامبر
(61)
- ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشک...
- چه خوبه دوستی داشته باشی که يه عالم بيشتر از تو ت...
- می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمال...
- از خواص ايمان محکم و از جلوه های اعتقاد خالصانه ي...
- این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظ...
- خوشگل شدم؟ LinktoComments('<$BlogItemNumber$>'...
- صندوق السلطنه : ... و از اونجايي كه يكي از اصول جذ...
- من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که ت...
- وبلاگ عمومی حسابی امشب شادم کرد: شيطان برگشته !
- توصيه می شود عجيباً غريباً!
- از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببين...
- ای بابا! درست شد يا نه؟؟ LinktoComments('MANUAL') ...
- همسايه ها دارن ياری می کنن تا من نظر داری کنم!
- برای تو که وداع گفتی تا هميشه با تنهايی حالا ...
- دوست نداشتم فعلاً در مورد کوه شوخی کنم. بعدا دوبا...
- ديوانه تر : ● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه ...
- دو کار از ونسان ونگوگ: حرکت آسمان با آبی و سکو...
- اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم اينجا بود. ...
- از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی م...
- فکرشو بکن که اگه زمستون نبود، منِ اژدهای آتيش به ح...
- تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راس...
- چشمامو می بندم و به آواز قطره های آب گوش می کنم.....
- يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آب...
- بیعنوان
- YEahnagEyaniGHararBoodeBASHeHalakhodetoonberidGOos...
- جينگيل و مينگيل و حبهء فينگيل
- گاهی زبونم لال احساس می کنم روم به ديوار با دماغ ر...
- با تو مهتاب شبی داشتم تو درياچه شنا می کردم همه ت...
- آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ت...
- امروز من و وبلاگم، دارای يک عدد وجه تشابه شديم: شش...
- خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان...
- محور مختصات و نقطهء صفر احساسات من يه سری تئوری ب...
- !WOW ?!Pesar mage hamin dirooz panjshanbe nabood
- پر از عشقم؛ الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را ب...
- به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم...
- راستی، اون قسمت از خبر گذاری وبلاگ عمومی که ديشب گ...
- آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلب...
- اگه آرزو کنم اين اتاق خوابم باشه اينم می...
- امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که ا...
- می آيد فصلی که می رود ..... می رود..وصلی می آورد.
- ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون ...
- اين ديگه چيه ؟ می خواد تبليغ کنه يعنی ؟ ام.. چه می...
- وقتی اژدها به سونا می رود پيش خودم گفتم: اگر مي...
- اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی ر...
- يادشان گرامی و روحشان قرين آرامش باد
- - چاردست ؟ - جان چاردست - مي گم اين لنز قرمز چقد ...
- بهشت، پشت آن ديوار است.. آنجا ک انگشتانم از بی ...
- - خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟ - ...
- وقتی حکايت می کند، احساس می کنم با کامپيوترم خيلی ...
- فعلاً بدون شرح
- زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا...
- خوب.. انصافاً پيشرفتم در امور تمپلت قابل تحسينه، ...
- نوچ! خيلی شلوغ پلوغ شد... اين بلاگر و وردارم؟
- هه هه تمپلت بازی چه کيفی می ده D:
- انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ...
- از رنگارنگ : ... در يکی از سايت های اينترنت، نابود...
- خوب.. حالا يه از بالای دره ام بذارم فعلاً اون گوشه...
- يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم...
- هر دم از اين باغ بری می رسد >>>>> تازه تر <<<<< ...
- خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل ...
- اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون...
-
▼
سپتامبر
(61)