دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۱

ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشکی دارم. دوستم مريم با جيزقيل بادوميش که اسمش رادمهره - اِ راستی چند روز ديگه يک ساله می شه - اومده بود خونه مون. موقع رفتن من که شد اونم آژانس گرفت و منو تا يه مسيری رسوند. ازش خداحفظی کردم و رفتم سوار يکی از ماشين های خطی آرژانتين شدم. نزديکای مقصد می خواستم پول تاکسی رو بدم که ديدم به به. اين دفه کيفم سُر و مر و گنده سر جاشه، اما دريغ از يه پاپاسی که توش باشه! پاک پاک! اينهو نامهء اعمال يه مؤمن متعهد!
با چه اعتماد به نفسی هم نشسته بودم جلو و می خواستم دو نفر حساب کنم هاها! خلاصه با کلی شرمندگی و گردن کج - نزديک بود گريه ام بکنم آخه به راننده خطی که جای دو نفر رو تو ماشينش اشغال کردی بخوای بگی پول نداری بهش بدی می دونی يعنی چی ؟- گفتم آقا من کيف پولمو جا گذاشتم! راننده با يه لبخند و لهجهء ارمنی غليظ جواب داد: اشکالی نداره خانم. از اين اتفاقا پيش مياد....
اما من بهش گفتم که اگه قبول کنه، من می تونم چند دقيقه به دکترم اطلاع بدم که يک روز ديگه ميام و با خودش برگردم خونه و کرايه رو به اضافهء مسير اونجا تا خونه حساب کنم. قبول کرد.
حالا می موند به دکتری که برای اولين بار می خواستم برم پيشش و يک ربع َم دير کرده بودم، بگم که يک وقت ديگه برام بذاره.....
آهان راستی حالا چرا تو کيفم پول نبود ؟ روز قبلش رفته بودم خريد - می خواستم چند تا بليز پاييزه بخرم - برای اينکه همهء پولمو خرج نکنم، نصفيشو از کيفم در آوردم و بقيه شم همه ش خرج شده بود.. خلاصه، توی راه برگشتن همش خودم رو سرزنش می کردم که هم اينهمه وقتمو هدر دادم، هم اينکه حالا معلوم نيست چقدر بايد به راننده پول بدم تا راضی بشه. از اون طرفم درگير بودم با اين فکر که چرا به خاطر کاری که شده دارم خودمو بی خودی سرزنش می کنم. آخر سر به اين نتيجه رسيدم که خونسرد باشم.
راننده بنزينش داشت تموم می شد و قرار شد که بنزين بزنه. به پمپ بنزين که رسيديم يه خانم چادری تقريباً مسن، داشت به ماشين جلويی ما که يه جيپ آبی رنگ بود کبريت می فروخت. يعنی می خواست که بفروشه اما انگار راننده نمی خواست بخره. اونم با حالت مأيوسی آخر ول کرد و اومد طرف ما. راننده با همون لهجهء غليظ پرسيد : - چند هست کبريتا ؟
- دويست.
- يه کبريت دويست ؟ چسب زخما چنده؟
- اونم دويست.
- يه چسب دويست تومن؟
- خودم صد تومن می خرم به خدا آقا!
فکر نمی کردم ازش بخره. اما خريد! بعد که زن دور شد برگشت عقب به من گفت: خوبه حالا گدائی نمی کرد! کاسبی می کرد. (لبخند زد) ارزش داره!
- بله درسته
- خانم من مسيحيم. ببينين ما چون از جون و دل پشتمون به مسيح گرمه، همه جای دنيا قدرت داريم. همين ارمنستان خودمون، چقدر از آذربايجان جمعيتش کمتره، اما قدرتمندتره! چون ما اگه جنگی بشه، با جون و دل می ريم دفاع می کنيم. با جون و دل کار می کنيم برای مملکت. اما اينجا چی؟.... همش مردمو می چاپن، همش دروغ، چه پولا که از اين ملت نبردن و مردم همين طور وايسادن نگاه کردن ....
خلاصه تا نزديکای خونه حرف زد و منم گوش دادم. بعضی وقت هام جواب دادم. سعی کردم از ديد اون ببينم.. از نگاه خودم هم اگه می خواستم ببينم، باهاش موافق بودم، اما می خواستم مدل نگاه اونو بفهمم.. بازی جالبيه. تا حالا امتحانش کردين؟
-... خانم من از ايران متنفرم! اگرم موندم واسه اينه که يه کم کارام مشخص بشه و زود برم.. خونوادهَ م همه آمريکان.. به جز برادرم که آلمانه. من هفت سال َ م ارمنستان زندگی کردم. يه چند سالیَ م آلمان.... البته اينجا مردم خوبی داره، خون گرمن.. اما خوب.. اينا نمی ذارن زندگی کنه آدم....
به خونه که رسيديم، گفتم چند لحظه صبر کنه تا برم پول بيارم.
- چقدر می شه؟
- هزار و هفصد.. قابليم نداره
جلوی خودمو گرفتم که نگم " چی؟ همش هزارو هفصد تومن؟"
خيلی کمتر از اونی بود که انتظار داشتم.



بايگانی وبلاگ