یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۱



ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون طرف جاده نشون می داد، چه جيغ و ويقی می کرديم از خوشحالی. اون روزا که مي شد دلت رو بزنی بهش وخودتم با دلت بری. انقدر دوستش داشتم که تا جاده باهاش موازی بود کلهء منم همون وری می موند و چشم ازش بر نمی داشتم. وقتی که توی خم جاده قايم می شد، از درختای اين طرف متنفر می شدم آخه اونا هنوز سرجاشون بودن. عوضش تا می رسيديم می رفتم پيشش و انقدر با موج هاش بالا پايين می رفتم که خودمو هلاک می کردم. اگه از تاريکی نمی ترسيدم دوست داشتم تا آخر شب همونجا بمونم. اون روزا که هنوز آبی بود رو می گم، که هنوز با فاضلاب خونه ها قاطی نشده بود.اون وقتا که هنوز يه ريزهَ ش مال خودمون بود، يه ريزه از بزرگترين درياچهء جهان. خاطره آفرين کودکی های ما و ماه عسل های بزرگترهامون.

بايگانی وبلاگ