دوشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۱

انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ها و قنديل هارو که پاک کنی و آب کنی، تازه می بينی از روی مژه های خودتم يه سفيدی سرد آب می شه و می چکه روی انگشتات و يخ اونارم آب می کنه و يواش يواش گرم می شی. حالا ده تا انگشت دستتو بذار کنار ده تا انگشت پاهات تا با هم گپ بزنن و اونام يواش يواش بخندن و گرم بشن. تو ديگه نمی تونی فقط يه تيکه يخ باشی. آب شدی. يه خورده که تمرين کنی، باد می شی می ری و سرما رو عين يه قصهء بی مزه فراموش می کنی.
پس انگشتاتو دور اتاق بگردون و برفک های رو ميز و پاک کن. تخم سرما رو از گوشهء ديوارها بردار بريز روی شمع های روشن تا پودر بشن و خاکستر بشن و سرماشون در نياد. بهش نشون بده که اين اتاق رو برا اين سبزش نکردی که اون با سفيدی بی نمکش بياد و از قيافه بندازتش. بهار کن بهار شو تا زمستون از ريخت خودش خجالت بکشه.
ديگه نبينم اتاقتو کثيف نگه داری !

بايگانی وبلاگ