شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۱

خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان زده يا دلسوزی زده و غيره می شم، محور مختصات رو مجسم می کنم و عقربه (حالا نگين محور مختصات که عقربه نداره خوب از ساعتم قرض می کنم يه دقه!) رو ميارم روی صفر و همون موقع احساس آرامش می کنم. يا مثلاً اگه مچ خودمو موقع قضاوت کسی بگيرم، با يه "به من مربوط نيست" عقربه رو دوباره می کشونم طرف صفر. بعدش واقعاً احساس رهايی می کنم.
بازم بقيه اش باشه بعداً . يعنی فردا.

راستی فردا روز خيلی مُهُمّيه . البته برای من و اين وبلاگ جيزقيلی فقط.

بايگانی وبلاگ