شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۱

آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ترحم و دلسوزی برای خود يا ديگران هستش. فکر می کنم به جای اينکه با ترحم کردن توانايی کسی رو ناديده بگيريم، خيلی بهتره اگر به قدرتش اعتماد کنيم. به جای تلف کردن انرژی و شکوه و شکايت، سعی کنيم مصيبت زده رو يه جوری خوشحالش کنيم. رو اين حسابا بود که من بعد از شنيدن چيزايی که اون خانم پير - که الان می گم کيه - در مورد مردی که اذيتش کرده بود گفت، تونستم خودمو نگه دارم که مثل فشنگ از جا درنرم.
اولين بار که ديدمش داشتم می رفتم خونهء يکی از دوستام مهمونی. روی سکوی طلا فروشی نشسته بود. چيزی که باعث شد من تا آخر شب اونشب مثل منگا باشم و يک کلمه حرف نزنم، و نصف بسته وينيستون رو ظرف چهار ساعت تموم کنم، اين بود که نصف صورتش که از زير چادر معلوم بود ( چادر رو تا بالای دماغ کشيده بود پايين و سفت نگه داشته بود) شباهت غريبی به مادر بزرگ مرحومم داشت. البته روزهای آخر ديگه اين شکلی شده بود. مرگ مادر بزرگم بد جوری اذيتم کرده بود و هنوز بعد ار سه سال نتوسته بودم حضمش کنم...بگذريم. خانم پيری که می گم، خرجشو از گدايی در مياره. چند وقتيه که جاشو عوض کرده و اينطرف خيابون رو سکوی بانک می شينه. به نظرم هشتاد سالی بايد داشته باشه. محض رضای خدا يه دونه دندون توی دهنش نيست. چروک های عميق دور لبش نشون می ده مدت زيادیه که دندوناشو از دست داده. وقتی می خواستم باهاش حرف بزنم چادرشو زد بالا و چشماشو ديدم. دوتا چشم خاکستری ميون انبوهی از چين و شکنج. شاهدهای سالها رنج و سختی پيرزن که ديگه انگار رقبتی به ديدن ندارن. دوتا پسر داشته که گويا فارق التحصيل دانشگاه علم و صنعت بودن. هردو شهيد شدن. اگه ازش بپرسی پس چرا بنياد شهيد کمکت نمی کنه با هيجان می گه: من پول خون پسرام رو نمی خورم!
چند شب پيش که کلاس برمی گشتم ديدمش که مثل هر شب نشسته بود همونجا. گاهی که خسته نباشم با هم يه فالوده می خوريم و گپ می زنيم. اون شب اما تا منو ديد با صدايی که از خشم و ناراحتی می لرزيد گفت: امروز يه مردی اومده بود اينجا ( بعد روشو کرد به پفک فروش که پفک هاشو چهارتا دويست تومن می ده) آقا ديدی چقدر منو هی اذيت می کرد؟ منکه کاری به اون نداشتم!
(دوباره شروع کرد به تعريف کردن برای من) اومده بود هی دستشو می ذاشت رو کلهء من تکون می داد سرمو اينور اونور هی می گفت نازی نازی ، هی می گفت می شه من دست بزنم به ممه هات ؟ من گفتم برو گمشو! چی کار داری به من؟ دست از سرم وردار! اين آقای فالوده ای و بقيهء اين مغازه دارا که همه شون منو می شناسن اومدن گفتن برو گمشو! اين مادر دوتا شهيده! دوتا پسر فوق ليسانسشو از دست داده! اما اون پول خون پسراشو نمی گيره بخوره! چی کارش داری ؟ برو گمشو وگرنه می بريمت کلانتری!
اونم زودی رفت سوار ماشينش شد و در رفت. اينا به من گفتن اگه اين دفه اومد شماره ماشينشو ورمی داريم پدرشو درمياريم.
وقتی داشت اينا رو می گفت صورتش سرخ شده بود و تمام بدنش می لرزيد. اشک توی چشماش جمع شده بود و قلپ قلپ شربت فالوده از دست لرزونش می ريخت روی چادر. آخر سر هم چندبار پشت سر هم گفت: منکه اينجا کاری به کسی ندارم!

من همينطور که دارم گوش می دم اين چيزا رو مرور می کنم: اون قابليت پشت سر گذاشتن همهء اين تجربه ها رو داشته. اگرچه خيلی سختن. بهش به چشم يه آدم قدرتمند نگاه کن. مگه هر کسی رو کانون قدرت زندگی خودش نمی دونی؟ ترحم ممنوع!
آخيش! داشتم سوراخ سوراخ می شدم!
وقتی شروع می کنه عاقبت به خوردن فالوده، ازش آروم خداحافظی می کنم و راه می افتم. تا برسم خونه محور مختصات رو با يک صفر گنده بالای سرم می چرخونم.....

بايگانی وبلاگ