آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ترحم و دلسوزی برای خود يا ديگران هستش. فکر می کنم به جای اينکه با ترحم کردن توانايی کسی رو ناديده بگيريم، خيلی بهتره اگر به قدرتش اعتماد کنيم. به جای تلف کردن انرژی و شکوه و شکايت، سعی کنيم مصيبت زده رو يه جوری خوشحالش کنيم. رو اين حسابا بود که من بعد از شنيدن چيزايی که اون خانم پير - که الان می گم کيه - در مورد مردی که اذيتش کرده بود گفت، تونستم خودمو نگه دارم که مثل فشنگ از جا درنرم.
اولين بار که ديدمش داشتم می رفتم خونهء يکی از دوستام مهمونی. روی سکوی طلا فروشی نشسته بود. چيزی که باعث شد من تا آخر شب اونشب مثل منگا باشم و يک کلمه حرف نزنم، و نصف بسته وينيستون رو ظرف چهار ساعت تموم کنم، اين بود که نصف صورتش که از زير چادر معلوم بود ( چادر رو تا بالای دماغ کشيده بود پايين و سفت نگه داشته بود) شباهت غريبی به مادر بزرگ مرحومم داشت. البته روزهای آخر ديگه اين شکلی شده بود. مرگ مادر بزرگم بد جوری اذيتم کرده بود و هنوز بعد ار سه سال نتوسته بودم حضمش کنم...بگذريم. خانم پيری که می گم، خرجشو از گدايی در مياره. چند وقتيه که جاشو عوض کرده و اينطرف خيابون رو سکوی بانک می شينه. به نظرم هشتاد سالی بايد داشته باشه. محض رضای خدا يه دونه دندون توی دهنش نيست. چروک های عميق دور لبش نشون می ده مدت زيادیه که دندوناشو از دست داده. وقتی می خواستم باهاش حرف بزنم چادرشو زد بالا و چشماشو ديدم. دوتا چشم خاکستری ميون انبوهی از چين و شکنج. شاهدهای سالها رنج و سختی پيرزن که ديگه انگار رقبتی به ديدن ندارن. دوتا پسر داشته که گويا فارق التحصيل دانشگاه علم و صنعت بودن. هردو شهيد شدن. اگه ازش بپرسی پس چرا بنياد شهيد کمکت نمی کنه با هيجان می گه: من پول خون پسرام رو نمی خورم!
چند شب پيش که کلاس برمی گشتم ديدمش که مثل هر شب نشسته بود همونجا. گاهی که خسته نباشم با هم يه فالوده می خوريم و گپ می زنيم. اون شب اما تا منو ديد با صدايی که از خشم و ناراحتی می لرزيد گفت: امروز يه مردی اومده بود اينجا ( بعد روشو کرد به پفک فروش که پفک هاشو چهارتا دويست تومن می ده) آقا ديدی چقدر منو هی اذيت می کرد؟ منکه کاری به اون نداشتم!
(دوباره شروع کرد به تعريف کردن برای من) اومده بود هی دستشو می ذاشت رو کلهء من تکون می داد سرمو اينور اونور هی می گفت نازی نازی ، هی می گفت می شه من دست بزنم به ممه هات ؟ من گفتم برو گمشو! چی کار داری به من؟ دست از سرم وردار! اين آقای فالوده ای و بقيهء اين مغازه دارا که همه شون منو می شناسن اومدن گفتن برو گمشو! اين مادر دوتا شهيده! دوتا پسر فوق ليسانسشو از دست داده! اما اون پول خون پسراشو نمی گيره بخوره! چی کارش داری ؟ برو گمشو وگرنه می بريمت کلانتری!
اونم زودی رفت سوار ماشينش شد و در رفت. اينا به من گفتن اگه اين دفه اومد شماره ماشينشو ورمی داريم پدرشو درمياريم.
وقتی داشت اينا رو می گفت صورتش سرخ شده بود و تمام بدنش می لرزيد. اشک توی چشماش جمع شده بود و قلپ قلپ شربت فالوده از دست لرزونش می ريخت روی چادر. آخر سر هم چندبار پشت سر هم گفت: منکه اينجا کاری به کسی ندارم!
من همينطور که دارم گوش می دم اين چيزا رو مرور می کنم: اون قابليت پشت سر گذاشتن همهء اين تجربه ها رو داشته. اگرچه خيلی سختن. بهش به چشم يه آدم قدرتمند نگاه کن. مگه هر کسی رو کانون قدرت زندگی خودش نمی دونی؟ ترحم ممنوع!
آخيش! داشتم سوراخ سوراخ می شدم!
وقتی شروع می کنه عاقبت به خوردن فالوده، ازش آروم خداحافظی می کنم و راه می افتم. تا برسم خونه محور مختصات رو با يک صفر گنده بالای سرم می چرخونم.....
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
سپتامبر
(61)
- ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشک...
- چه خوبه دوستی داشته باشی که يه عالم بيشتر از تو ت...
- می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمال...
- از خواص ايمان محکم و از جلوه های اعتقاد خالصانه ي...
- این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظ...
- خوشگل شدم؟ LinktoComments('<$BlogItemNumber$>'...
- صندوق السلطنه : ... و از اونجايي كه يكي از اصول جذ...
- من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که ت...
- وبلاگ عمومی حسابی امشب شادم کرد: شيطان برگشته !
- توصيه می شود عجيباً غريباً!
- از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببين...
- ای بابا! درست شد يا نه؟؟ LinktoComments('MANUAL') ...
- همسايه ها دارن ياری می کنن تا من نظر داری کنم!
- برای تو که وداع گفتی تا هميشه با تنهايی حالا ...
- دوست نداشتم فعلاً در مورد کوه شوخی کنم. بعدا دوبا...
- ديوانه تر : ● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه ...
- دو کار از ونسان ونگوگ: حرکت آسمان با آبی و سکو...
- اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم اينجا بود. ...
- از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی م...
- فکرشو بکن که اگه زمستون نبود، منِ اژدهای آتيش به ح...
- تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راس...
- چشمامو می بندم و به آواز قطره های آب گوش می کنم.....
- يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آب...
- بیعنوان
- YEahnagEyaniGHararBoodeBASHeHalakhodetoonberidGOos...
- جينگيل و مينگيل و حبهء فينگيل
- گاهی زبونم لال احساس می کنم روم به ديوار با دماغ ر...
- با تو مهتاب شبی داشتم تو درياچه شنا می کردم همه ت...
- آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ت...
- امروز من و وبلاگم، دارای يک عدد وجه تشابه شديم: شش...
- خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان...
- محور مختصات و نقطهء صفر احساسات من يه سری تئوری ب...
- !WOW ?!Pesar mage hamin dirooz panjshanbe nabood
- پر از عشقم؛ الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را ب...
- به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم...
- راستی، اون قسمت از خبر گذاری وبلاگ عمومی که ديشب گ...
- آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلب...
- اگه آرزو کنم اين اتاق خوابم باشه اينم می...
- امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که ا...
- می آيد فصلی که می رود ..... می رود..وصلی می آورد.
- ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون ...
- اين ديگه چيه ؟ می خواد تبليغ کنه يعنی ؟ ام.. چه می...
- وقتی اژدها به سونا می رود پيش خودم گفتم: اگر مي...
- اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی ر...
- يادشان گرامی و روحشان قرين آرامش باد
- - چاردست ؟ - جان چاردست - مي گم اين لنز قرمز چقد ...
- بهشت، پشت آن ديوار است.. آنجا ک انگشتانم از بی ...
- - خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟ - ...
- وقتی حکايت می کند، احساس می کنم با کامپيوترم خيلی ...
- فعلاً بدون شرح
- زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا...
- خوب.. انصافاً پيشرفتم در امور تمپلت قابل تحسينه، ...
- نوچ! خيلی شلوغ پلوغ شد... اين بلاگر و وردارم؟
- هه هه تمپلت بازی چه کيفی می ده D:
- انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ...
- از رنگارنگ : ... در يکی از سايت های اينترنت، نابود...
- خوب.. حالا يه از بالای دره ام بذارم فعلاً اون گوشه...
- يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم...
- هر دم از اين باغ بری می رسد >>>>> تازه تر <<<<< ...
- خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل ...
- اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون...
-
▼
سپتامبر
(61)