به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم وقتی ناگهان تلويزون ترکيه شروع کرد به پخش صحنه های برخورد هواپيما با ساختمان. می شد تشخيص داد که هواپيما جنگی نيست و احتمال بروز اشتباه هم نمی رفت. ترکی هم که نمی فهميدم. بی بی سی ورلد رو گرفتم. بازهم چيز زيادی نفهميدم. برای اينکه بفهمم چه اتفاقی افتاده بايد تا شروع اخبار ساعت نه ايران دو ساعتی صبر می کردم....
باور کردنی نبود. از تصور آدمهايی که از توی ساختمون ها با وحشت و ناباوری زل زدند به هواپيمايی که هر لحظه به شيشه ها نزديک و نزديکتر می شه به خودم می لرزيدم. آدمهايی که لحظه ای بعد جسد ها شون با همون نگاه بهت زده به جای نا معلومی خيره مونده.... بين کشته شده ها شايد کم نبودند کسانی که فقط چند دقيقه اونجا توی ساختمون ها کار داشتند.
آرزوی آرامش می کنم و به ياد آوردن شادی های کودکانه، برای بچه هايی که اونروز صبح با پدر يا مادرشون صبحانه خوردند و ازش برای هميشه خداحافظی کردند، و عشق و شادمانی دوباره برای عشاقی که باور نمی کردند امروز براشون روز خداحافظی ابدی خواهد بود. تو فکر می کنی تا الان باورکرده باشند؟
فکر می کنی بين اون همه آدم که مثل آش شل قلم کار با آجر و سنگ و شيشه هم خوردند و ريز ريز شدند، چند نفر از مسلمون ها متنفر بودند؟ کسانی که بايد به غم از دست دادنشون عادت کنند چی؟
راستی، به نظر تو چند نفر پيدا می شن که فکر کنن انتقام جهنم سازی و آتش افروزی تروريستهای متعصب رو از بچه های افغانی بايد کشيد؟ فکر می کنی سهم بنيادگرايانی که از راه خون به وادی حقيقت در باورهاشون می رسند در آينده خون آلود بچه های عراقی چقدره؟ سهم اونهايی که پنجهء خونين به فلک زده ترين نقطهء آسيا و ذخايرش انداخته اند چقدره؟ به نظرت نمی ياد که در نهايت هردو به يک نقطه می رسند؟ هر دو به يک زمين، به يک کودک، يک مادر، يک خون.... و يک حقيقت.
فکر می کنی اگر هزار سال ديگه برای زندگی صبر می کردم، می تونستم روی دنيايی خالی از تعصب پا بگذارم؟ دنيايی که بهای بهشتش خون انسان نباشه؟ فکر می کنی چند هزار سال ديگه بايد برای تولدم صبر می کردم تا توی دنيای خالی از جنگ پا بگذارم؟
اصلاً فکر می کنی بايد صبر می کردم؟ فکر می کنی بايد صبر کنم؟ خونسرديمو حفظ کنم؟... فکر می کنی اگه اينکارو نکنم کار ديگه ای ازم بر مياد؟
به ياد آوردن و غم خوردن....يا اگر بخواهی فقط به ياد آوردن. آرامشم رو حفظ می کنم و به ياد می آورم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
سپتامبر
(61)
- ديروز به طرز معجزه آسايی يادم بود که وقت دندونپزشک...
- چه خوبه دوستی داشته باشی که يه عالم بيشتر از تو ت...
- می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمال...
- از خواص ايمان محکم و از جلوه های اعتقاد خالصانه ي...
- این نفر جدید هم خیلی خوب آمد بالا، من که اصلا انتظ...
- خوشگل شدم؟ LinktoComments('<$BlogItemNumber$>'...
- صندوق السلطنه : ... و از اونجايي كه يكي از اصول جذ...
- من درست نفهميدم اين چی می گه فقط اينو فهميدم که ت...
- وبلاگ عمومی حسابی امشب شادم کرد: شيطان برگشته !
- توصيه می شود عجيباً غريباً!
- از پنجرهء اميد يه نگاه انداختم ميدون تره بار ببين...
- ای بابا! درست شد يا نه؟؟ LinktoComments('MANUAL') ...
- همسايه ها دارن ياری می کنن تا من نظر داری کنم!
- برای تو که وداع گفتی تا هميشه با تنهايی حالا ...
- دوست نداشتم فعلاً در مورد کوه شوخی کنم. بعدا دوبا...
- ديوانه تر : ● خيلی خوشحال بودم ، بی دليل ! بعد يه ...
- دو کار از ونسان ونگوگ: حرکت آسمان با آبی و سکو...
- اولا که اومده بودم توی اينترنت پاتوقم اينجا بود. ...
- از جلوه های قدرت خدا اينکه يه دفه چشم باز می کنی م...
- فکرشو بکن که اگه زمستون نبود، منِ اژدهای آتيش به ح...
- تيوا يک ساعت قبل از سفر چه حرف قشنگی زد و چقدر راس...
- چشمامو می بندم و به آواز قطره های آب گوش می کنم.....
- يکی از چيزايی که توی کلهء من نمی ره اينه که رنگ آب...
- بیعنوان
- YEahnagEyaniGHararBoodeBASHeHalakhodetoonberidGOos...
- جينگيل و مينگيل و حبهء فينگيل
- گاهی زبونم لال احساس می کنم روم به ديوار با دماغ ر...
- با تو مهتاب شبی داشتم تو درياچه شنا می کردم همه ت...
- آره داشتم می گفتم که يکی از اون "بار" های احساسی ت...
- امروز من و وبلاگم، دارای يک عدد وجه تشابه شديم: شش...
- خلاصه يه جورايی ذهنم شرطی شده و به محض اينکه هيجان...
- محور مختصات و نقطهء صفر احساسات من يه سری تئوری ب...
- !WOW ?!Pesar mage hamin dirooz panjshanbe nabood
- پر از عشقم؛ الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را ب...
- به ياد می آورم. هرگز بهت و وحشتم رو فراموش نمی کنم...
- راستی، اون قسمت از خبر گذاری وبلاگ عمومی که ديشب گ...
- آقا جون اسمشو هرچی که می خواين بذارين - سانسور طلب...
- اگه آرزو کنم اين اتاق خوابم باشه اينم می...
- امروز مثل هر روز آماده شدم که برم کلاس. پامو که ا...
- می آيد فصلی که می رود ..... می رود..وصلی می آورد.
- ياد اون وقتا به خير.. يواش يواش که خودشو از اون ...
- اين ديگه چيه ؟ می خواد تبليغ کنه يعنی ؟ ام.. چه می...
- وقتی اژدها به سونا می رود پيش خودم گفتم: اگر مي...
- اين يک حقيقته که مراقبت از ديگران و محبت افسردگی ر...
- يادشان گرامی و روحشان قرين آرامش باد
- - چاردست ؟ - جان چاردست - مي گم اين لنز قرمز چقد ...
- بهشت، پشت آن ديوار است.. آنجا ک انگشتانم از بی ...
- - خانوم شوما می خواسسين سر تخ طاووس پياده شين ؟ - ...
- وقتی حکايت می کند، احساس می کنم با کامپيوترم خيلی ...
- فعلاً بدون شرح
- زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا...
- خوب.. انصافاً پيشرفتم در امور تمپلت قابل تحسينه، ...
- نوچ! خيلی شلوغ پلوغ شد... اين بلاگر و وردارم؟
- هه هه تمپلت بازی چه کيفی می ده D:
- انگشتاتو اگه دور اتاق بگردونی و همه جا بکشی، برفک ...
- از رنگارنگ : ... در يکی از سايت های اينترنت، نابود...
- خوب.. حالا يه از بالای دره ام بذارم فعلاً اون گوشه...
- يه ايميل خيلی محبت آميز ديشب به دستم رسيد و فهميدم...
- هر دم از اين باغ بری می رسد >>>>> تازه تر <<<<< ...
- خوب.. من فقط می تونم بگم اميدوارم اگه اميد هم مثل ...
- اين لوکاس پسر کوچک برترانده. می شناسينش که؟ همون...
-
▼
سپتامبر
(61)