جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۱

می دونيد چيه ؟ ما زن های ايرانی، اگه آدم های نرمالی باشيم هنر کرديم. از وقتی پا تو اين اجتماع نکبت گرفته می گذاريم به عناوين مختلف اذيت می شيم و آزار می بينيم. دائم بايد توهين ها رو نديده بگيريم و خودمون رو به اون راه بزنيم. انگار اصل زن بودن گناهِ ! نه خوب وقتی خود زن هامون هم به کتابی اعتقاد دارند که می گه بدترين عيب زن اينه که مرد رو از او گريزی نيست، همين می شه که می بينيد. از همون نوجونی باهات طوری برخورد می شه که انگار گناه کاری مگر اينکه خلافش ثابت بشه.
يه روزی از همين روزا چندتا خاطره از دوران راهنماييم می نويسم تا منظورمو بهتر بگم. با خوندن اين مطلب بانوی شرقی ياد اون روز افتادم که به خاطر ديد زدن شماره 2کردن دوستم - صرفاً برای خنده - متهم به همجنس بازی شدم. البته کسی واضح نمی گفت اينو، اما منظور ناظم رو که با چشم های از حدقه در اومده در وصف "اخلاق فاسد" من داد و بيداد می کرد و می خواست تکليفم رو روشن کنه خوب می فهميدم. اول راهنمايی. اونم من يول که درست نمی دونستم اصل قضيه چی هست!
اينم از له شدن شخصيتت وقتی از در هر اداره و سازمان کوفتی که بخوای بری تو، که اگه سر و وضعت مطابق سليقهء سليته خانومی نباشه که جلوی در خودشو ولو کرده، بايد راه تو کج کنی از همون طرف که اومدی برگردی بری پی کارت.
الان داشتم اينو می خوندم از وبلاگ ديوانه تر:
... وای ، ولی خدا رو شکر که مشکلم تو همين واحد حل شد ؛ وگرنه که ... من از واحد مرکز متنفرم ! برای گرفتن کارت کنکورم هم که گذارم به اونجا می افته ، عزا می گيرم ! تو همون دو دقيقه ، محاله حال آدمو نگيرند ! ... از هيچ کس در زندگيم بيشتر از اين خانمهای چادری دم در نشين متنفر نبوده ام ! به نظرم اين يکی از کثيف ترين شغلهای موجود در عالم بشريته ! کثيف ترين ؛ به همين غليظی که گفتم !

بايگانی وبلاگ