پنجشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۱

پر از عشقم؛
الان است که سرريز شوم و همهء اتاق را بردارم... الان است که از خودم سر بروم. قل قل کنان بر کف جاری شوم.
هی! ای هر چه گنجشک و سنجاقک و وبلاگ و نظرخواهيست! چه قدر خوب که هستيد.
هرچه قناريست که از شير آبی، سروته آب می نوشد. و تو که عکسش را می فرستی برايم.
چه قدر خوب که هستيد و هستيم که بخوانيم و ببينيم و بدانيم! تا بگيريم دست يکديگر را از ميان ميله های "دوستی مرد و زن ممنوع!". جاری کنيم طپش های بی پروايمان را تا عمق اين دلمردگی. و آبی کنيم آسمان خانه هامان را تا مهمانی خداحافظی ابرهای خاکستری. بروند هر وقت باران داشتند بيايند و سيرابمان کنند. بس است تشنگی. بس است هرچه بوی نا گرفتيم از تاريکی و نموری.
لبريزم از "دوستتان دارم" و پر از "خانه هاتان چه قدر خانهء خود من است".

دوستتان دارم! خانه هاتان چه قدر خانهء خود من است!

بايگانی وبلاگ