چهارشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۱

زياد نمی خوام در مورد نسرين جون که قرار بود فردا باهام بياد دفتر اون وکيل که خودش معرفی کرده بود اما گوشی رو تلقی گذاشت و دوباره که زنگ زدم مامانش گفت رفته خونهء عمهَ ش و تا فردا شب نمی ياد زنگ بزن به موبايلش ولی موبايلش نيم ساعت اشغال بود و دوباره که زنگ زدم خونشون گوشی رو قطع کرد و دفهء بعدم مامانش باز گفت خونهء عمه ست و تلفن عمه قطع شده حرف بزنم. آخه همين الان يه ماشين از تو کوچه مون دزديدن.. بگيرش !!بگـــيرش!! ! بگـــــــــــــــــــيرش!!!!! فرياد آخريش از همه مأيوس تر بود و کش دارتر. دزده رفته بود.. اون برای گرفتن دزدش چند ثانيه بيشتر وقت نداشت اما من بيشتر از اون وقت دارم. تازه اين همهَ م که دارم چيز ياد می گيرم. مثلاً امشب فهميدم ممکنه مردم يه روزايی رو يه مودايی باشن و يه قول هايی بدن اما فرداش ببينن از عهدهَ ش بر نمی يان. بعضی ها ممکنه از روش نسرين خانوم برای به هم زدن قرار استفاده کنن پس تو هيچ وقت از علت اصلی خبردار نمی شی. خوب حقّم دارن نخوان به خاطر يه لحظه احساساتی شدن تو دردسر بيفتن اما فکر می کنم درستش اينه که آدم يه جوری سعی کنه حداقل علامت سؤال نشه اگه نمی تونه کمکی بکنه.

بايگانی وبلاگ