جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۱

وقتی اژدها به سونا می رود

پيش خودم گفتم: اگر مي‌دونستم كه واقعا اين آدمها چيكاره هستند، آيا بازم حاضر بودم كه با اونها توي يك جا شنا كنم. و ...
اينهايی که رها خان می گه اگر می دونستن چی فکر می کنه ... ها ها ولی چه فکر بامزه ای کردی رها در عين عميق بودنش. زن ها انقدر توی سونا حرف می زنن که آدم جز شوهر و فاميل شوهر و چيزهايی که خريدن و جاهايی که می خوان برن نمی تونه به چيز ديگه فکر کنه. تازه آدم هی تو دلش می گه خدا کنه تا آخرشو بگه بعد بره بيرون. آخه نمی دونم چرا آدم دوست نداره هيچ داستانی رو نيمه کاره بشنوه.

بايگانی وبلاگ