ديوار نو
خانومها، آقايان... ما رفتيم رو اين ديوار
به قول مشهدی ها "ديوار نوئی" اگه خواستين بيارين، به جاش آدرس ديوار و عوض کنين... قربون دست پنجولتون.
شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۶
سهشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶
يارُم ميايه اينديا
ما از اين چيز ميزای شيک و پيک اينجا نداريم اما خوب همونی که قاصدک جان گفتن.
***
اين هنديا انقدر به فکر مردم سراسر دنيا هستن.. انقدر مهربونن.. انقدر همه چی.. که بيشتر از يک ماه ويزا نمی دن يه وقت پول زياد خرج نکنی ورشکست بشی. خيلی ماهن. کاش يه کم بد بودن سه ماه حداقل ويزا می دادن.
موندم دسامبر تا می رو چه کنم.
***
ديشب چشمام که داشت گرم می شد يه شعر اومد تو ذهنم. پانشدم بنويسمش حالا ببينم چيزی يادم مونده ازش يا نه...
آلبالو و لواشک ارزانی تان
من کشک هايم را با خود می برم
و زرشک را
که هزار خاصيت دارد
خوابم را نبينيد
کودکيم را به ياد نياوريد
من همان گوسفند سياهم که بودم
هنوز هم پشم های سياهم فرفری است
صدايم همانطور جيغ جيغو
به ديدارتان نخواهم آمد
عيد يا عزا
هميشه غصه ام را می خوريد
که حرام شدم
نمی دانيد
نمی فهميد
من زندگی را انتخاب کرده بودم
گوشتهايم را بدهيد
استخوانم را دور هم انداختيد مهم نيست
می دانيد که
"پی دادن غريبان" می روم
ما از اين چيز ميزای شيک و پيک اينجا نداريم اما خوب همونی که قاصدک جان گفتن.
***
اين هنديا انقدر به فکر مردم سراسر دنيا هستن.. انقدر مهربونن.. انقدر همه چی.. که بيشتر از يک ماه ويزا نمی دن يه وقت پول زياد خرج نکنی ورشکست بشی. خيلی ماهن. کاش يه کم بد بودن سه ماه حداقل ويزا می دادن.
موندم دسامبر تا می رو چه کنم.
***
ديشب چشمام که داشت گرم می شد يه شعر اومد تو ذهنم. پانشدم بنويسمش حالا ببينم چيزی يادم مونده ازش يا نه...
آلبالو و لواشک ارزانی تان
من کشک هايم را با خود می برم
و زرشک را
که هزار خاصيت دارد
خوابم را نبينيد
کودکيم را به ياد نياوريد
من همان گوسفند سياهم که بودم
هنوز هم پشم های سياهم فرفری است
صدايم همانطور جيغ جيغو
به ديدارتان نخواهم آمد
عيد يا عزا
هميشه غصه ام را می خوريد
که حرام شدم
نمی دانيد
نمی فهميد
من زندگی را انتخاب کرده بودم
گوشتهايم را بدهيد
استخوانم را دور هم انداختيد مهم نيست
می دانيد که
"پی دادن غريبان" می روم
یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶
به نام خدا من "شين" سی ساله باکره از تهران
اولين حرفی که بهم بعد از سلام و معرفی زد اين بود که از ايرانی های اينجا متنفره چون پشت سر آدم حرف در ميارن و دوميش اين که باکره است.
اونشب که جلوی رستوران ايرانی ها جلوی اون پسرها که داشتن متلک بهم می گفتن با موتور خوردم زمين و آش و لاش شدم، قبل از اينکه آقايون بهم برسن برای کمک، با اينکه درد شديدی داشتم در رفته بودم... می گفتم از اينکه جلوی اينا اونطوری با موتور افتادم ناراحتم می گفت "فکر می کردم مثل منی و حرف مردم برات مهم نيست."
آرنجم خونين و مالين بود و زانو و پای چپم داشت از درد می کشتم وگرنه شايد بهش می گفتم... نمی دونم چی بهش می گفتم بهتر بود؟ مثلاً اينکه... راست می گی حرف مردم برات مهم نيست وگرنه نمی گفتی هنوز باکره ای، چون ممکنه از نظر بعضيا مسخره باشه.. هوم؟
اولين حرفی که بهم بعد از سلام و معرفی زد اين بود که از ايرانی های اينجا متنفره چون پشت سر آدم حرف در ميارن و دوميش اين که باکره است.
اونشب که جلوی رستوران ايرانی ها جلوی اون پسرها که داشتن متلک بهم می گفتن با موتور خوردم زمين و آش و لاش شدم، قبل از اينکه آقايون بهم برسن برای کمک، با اينکه درد شديدی داشتم در رفته بودم... می گفتم از اينکه جلوی اينا اونطوری با موتور افتادم ناراحتم می گفت "فکر می کردم مثل منی و حرف مردم برات مهم نيست."
آرنجم خونين و مالين بود و زانو و پای چپم داشت از درد می کشتم وگرنه شايد بهش می گفتم... نمی دونم چی بهش می گفتم بهتر بود؟ مثلاً اينکه... راست می گی حرف مردم برات مهم نيست وگرنه نمی گفتی هنوز باکره ای، چون ممکنه از نظر بعضيا مسخره باشه.. هوم؟
اعتياد
می گه: دور چشماشو ديدی؟ تعجبيم نداره.. همون وقتی که با "خ" دوست شد فهميدم چی داره می شه..
می گم: اوهوم.. اصلاً از ديدنش تو اين وضع خوشحال نيستم.
می گه: من دلم اصلاً براش نمی سوزه. خودش اين بلا رو سر خودش آورد.
می گم: آره.. ولی..چطور بگم... فکر کن داری يه خونه رو تماشا می کنی که داره می ره زير آب. تو داری از دور تماشا می کنی. می دونی که کاری ازت ساخته نيست. اما زمانی هم اونجا رو دوست داشتی و ازش خاطره داری.
می گه: آره.. اما نيست که آدم جالبی نيست، من نمی تونم زياد متاسف باشم. کسی که زندگی برادر خودشو بخواد به باد بده..
می گم: دلم برای مامانش می سوزه. می دونه؟
می گه: نمی دونم.. تشخيص اش زياد سخت نيست.
می گم: اوهوم...
می گه: دور چشماشو ديدی؟ تعجبيم نداره.. همون وقتی که با "خ" دوست شد فهميدم چی داره می شه..
می گم: اوهوم.. اصلاً از ديدنش تو اين وضع خوشحال نيستم.
می گه: من دلم اصلاً براش نمی سوزه. خودش اين بلا رو سر خودش آورد.
می گم: آره.. ولی..چطور بگم... فکر کن داری يه خونه رو تماشا می کنی که داره می ره زير آب. تو داری از دور تماشا می کنی. می دونی که کاری ازت ساخته نيست. اما زمانی هم اونجا رو دوست داشتی و ازش خاطره داری.
می گه: آره.. اما نيست که آدم جالبی نيست، من نمی تونم زياد متاسف باشم. کسی که زندگی برادر خودشو بخواد به باد بده..
می گم: دلم برای مامانش می سوزه. می دونه؟
می گه: نمی دونم.. تشخيص اش زياد سخت نيست.
می گم: اوهوم...
شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶
درس خوندن و زندگی هر جايی سختی ها و مشکلات مخصوص به خودشو داره.
برای من که اومدم هند درس بخونم، يک مشکل جدی اين بود که چون قاطی ايرانی ها نشدم و نمی شم و نخواهم شد -حالا توضيح می دم خدمتتون که چرا- خيلی راه و چاه های به درد بخور رو ياد نگرفتم و اين خيلی به ضررم شد.
مثلاً تيوشن شيمی گيرم نمی اومد و نمی دونستم از کجا بايد بگيرم و آخرشم چون کلاس های شيمی توی کالج ما همه اش کنسل می شد، شيمی رو افتادم و بعد هم با بدبختی پاس کردم. اينم بگم اون شيمی که ايران درس می دن خيلی خلاصه شده است پيش اين که اينجا تدريس می شه. حداقل دبيرستان که اينطوره. برای همين کسی که ايران دبيرستان رفته باشه بعد بياد اينجا دانشگاه احساس گاگول بودن می کنه.
چقدر يکی از استادهای شيمی رو التماس کردم بياد يادم بده. يک ماه اومد و ديگه نيومد. کاش می گفت که نمياد. هی می گفت ميام و سرکارم می ذاشت. الان فکرش داره اذيتم می کنه. چشمهاش با اون نگاه مخصوص بعضی هندی ها.. بعضی هاشون نگاه ملايم و خوبی دارن اما تو نگاه بعضی هاشون يه زهر و کينهء خاصی هست.. نمی دونم به کی و به چی اما هست.
ايرانی های اينجا از يه کالج ديگه تيوشن می گيرن. من نمی دونستم. الانم که ديگه خودم راه افتادم گرچه... ترجيح می دم که کاش اصلاً اين درس رو بر نمی داشتم.
برای من که اومدم هند درس بخونم، يک مشکل جدی اين بود که چون قاطی ايرانی ها نشدم و نمی شم و نخواهم شد -حالا توضيح می دم خدمتتون که چرا- خيلی راه و چاه های به درد بخور رو ياد نگرفتم و اين خيلی به ضررم شد.
مثلاً تيوشن شيمی گيرم نمی اومد و نمی دونستم از کجا بايد بگيرم و آخرشم چون کلاس های شيمی توی کالج ما همه اش کنسل می شد، شيمی رو افتادم و بعد هم با بدبختی پاس کردم. اينم بگم اون شيمی که ايران درس می دن خيلی خلاصه شده است پيش اين که اينجا تدريس می شه. حداقل دبيرستان که اينطوره. برای همين کسی که ايران دبيرستان رفته باشه بعد بياد اينجا دانشگاه احساس گاگول بودن می کنه.
چقدر يکی از استادهای شيمی رو التماس کردم بياد يادم بده. يک ماه اومد و ديگه نيومد. کاش می گفت که نمياد. هی می گفت ميام و سرکارم می ذاشت. الان فکرش داره اذيتم می کنه. چشمهاش با اون نگاه مخصوص بعضی هندی ها.. بعضی هاشون نگاه ملايم و خوبی دارن اما تو نگاه بعضی هاشون يه زهر و کينهء خاصی هست.. نمی دونم به کی و به چی اما هست.
ايرانی های اينجا از يه کالج ديگه تيوشن می گيرن. من نمی دونستم. الانم که ديگه خودم راه افتادم گرچه... ترجيح می دم که کاش اصلاً اين درس رو بر نمی داشتم.
مجبور شدم تغذيه سالم و ورزش رو به کل کنار بگذارم تا بتونم درس بخونم. ديگه نمی تونستم اونطوری ادامه بدم. اما از اين وضع هم دارم به تنگ ميام. دلم برای زندگی سالم تنگ شده.
دلم می خواد ساعت ها بدوم و ورزش کنم.. دلم می خواد يوگا کار کنم. اما نمی شه. وقت ندارم. تا آخرين قطرهء انرژيمو بايد صرف درس خوندن بکنم.
دلم می خواد غذاهای فيبردار و سالم بخورم، سبزيجات و سالاد و نون قهوه ای. اما به جاش بايد چيزای پر کالری بخورم وگرنه مخم کار نمی کنه. هر روز پلو گاهی روزی دوبار، هر روز شکلات و کيک.. خودم گاهی وحشت می کنم.
تو آينه سعی می کنم نگاه نکنم.
دلم می خواد فرار کنم.
دلم می خواد ساعت ها بدوم و ورزش کنم.. دلم می خواد يوگا کار کنم. اما نمی شه. وقت ندارم. تا آخرين قطرهء انرژيمو بايد صرف درس خوندن بکنم.
دلم می خواد غذاهای فيبردار و سالم بخورم، سبزيجات و سالاد و نون قهوه ای. اما به جاش بايد چيزای پر کالری بخورم وگرنه مخم کار نمی کنه. هر روز پلو گاهی روزی دوبار، هر روز شکلات و کيک.. خودم گاهی وحشت می کنم.
تو آينه سعی می کنم نگاه نکنم.
دلم می خواد فرار کنم.
پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶
شازده کرمو
به خوانندگان محترمی که سريعاً دچار حالات اشمئزاز و ساير حالات ناراحت گرديده از غذا خوردن می افتند توصيه نمی شود که اين مطلب را بخوانند.. به خوانندگان محترمی که ديشب اومدن اينو خوندن حالت اشمئزاز بهشون دست داد و از غذا خوردن افتادن: ببخشين دير گفتيم.
خانوم "همساده" يه گربهء ديگه به دوتا گربه اش اضافه کرده. گفت برم خونه اش ببينمش. اول می خواست اسمشو بذاره "اخترخانوم جون" بعد فهميديم پسره، قرار شد بذاره "شازده اسدلله ميرزا".
به "همساده" می گم اين گربه مريضه. می گه نه، افسرده است.
امروز ولی خود خانوم همساده زنگ زد گفت دارم شازده رو می برم بيمارستان. مريضه. خيلی جلوی خودمو گرفتم نگم "ديدی گفتم؟"
ولی گفتم.
خانوم همساده الان زنگ زد، شازده رو از بيمارستان آورده بود؛ می گفت شازده "کرم داره" بعدم گفت "نزديک بود بچه کرمو بندازم بهت."
آخه من اولش که ديدمش گفتم اينو من می برم بزرگ می کنم، هم تو سه تا گربه زياده برات هم من هيچی گربه کمه برام. بعدش دو سه تا چنگول که فرو کرد تو پر و پاچه م پشيمون شدم. اما مثکه خانوم همساده هنوز کانسپت پشيمونی و اينا رو نگرفتن. خلاصه، حالا موندم فکری، آخه اون موقه که رفته بودم اسم گذارون، شازده يه ده دقيقه ای رو دوشم بود که اون دوتا ورپريده ( شمس الملوک و قمرالملوک ملقب به آناستازيا و گرزيلا ) بهش پيف نکنن. همچين بگی نگی رومون به همين ديوار که روشيم منفذ ماتحتشونم نزديک دهن ما بود آخه نيست که داشت می افتاد، خودشو جمع کرده بود طفلی دمشم داده بود بالا.
حالا نمی دونم الان من همه اش گرسنه ام می شه، يعنی مال چيه؟
بعد از پست:
- هنوز از اون جين داری؟
-آره، چطور؟
-کرم و می کشه، نه؟
-آره، شنيده م انگل منگل و دفع می کنه..فلفلم بخور
-اوهوم... تو ام بخور پس.
-حالا من شايد کرممو نگه دارم که لاغر شم.
-آره به ذهن خودمم رسيده بود اما بعد از اينکه جينه رو خوردم.. پاشم برم در کون شازده رو دوتا ماچ بکنم...
بقالی محل ما مجهز به سيستم "دليوری" است. مواقعی مثل الان که موقع امتحانه خيلی چيز به درد بخور و خوبيه. گاهی پيش مياد که من دوبار در روز زنگ بزنم و سفارش جنس بدم.
امروز صبح يه سری چيز ميز می خواستم.. آهان راستی بقالی های اينجا پياز و سيب زمينی و ليمو ترش هم می فروشن. بهش می گم يک کيلو سيب زمينی بفرست بالا. می گه پياز؟ می گم نه بابا، سيب زمينی! حالا اگه می گفت گوجه، می گفتم چون توميتو يخورده شبيه پوتيتو هست لابد اشتباه می کنه، اما چرا اونيون می شنويد پوتيتو رو، خدا عالمه.
آخر سر بعد از اينکه چهار پنج دفعه پرسيد و مطمئن شد، "پوتيتو" ها رو فرستاد.
عصرديدم نون يادم رفته و کره هم برای پوره سيب زمينی ام ندارم. دوباره زنگ زدم و چندتا چيز به اضافه اين دوتا سفارش دادم.
بعد از چند دقيقه در زدن، نون و چندتا چيز ديگه رو آورده بود، اما به جای کره، يک کيلو سيب زمينی داد دستم.
سيب زمينی صبح فکر کنم انقدر تو مخش فرو رقته بود که رسيده بود به ناخودآگاه.
امروز صبح يه سری چيز ميز می خواستم.. آهان راستی بقالی های اينجا پياز و سيب زمينی و ليمو ترش هم می فروشن. بهش می گم يک کيلو سيب زمينی بفرست بالا. می گه پياز؟ می گم نه بابا، سيب زمينی! حالا اگه می گفت گوجه، می گفتم چون توميتو يخورده شبيه پوتيتو هست لابد اشتباه می کنه، اما چرا اونيون می شنويد پوتيتو رو، خدا عالمه.
آخر سر بعد از اينکه چهار پنج دفعه پرسيد و مطمئن شد، "پوتيتو" ها رو فرستاد.
عصرديدم نون يادم رفته و کره هم برای پوره سيب زمينی ام ندارم. دوباره زنگ زدم و چندتا چيز به اضافه اين دوتا سفارش دادم.
بعد از چند دقيقه در زدن، نون و چندتا چيز ديگه رو آورده بود، اما به جای کره، يک کيلو سيب زمينی داد دستم.
سيب زمينی صبح فکر کنم انقدر تو مخش فرو رقته بود که رسيده بود به ناخودآگاه.
چهارشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۶
گوآ که بوديم اتفاقی افتاد که باعث شد حسابی ياد دانشجوها و بلاگرهايی که آمريکا هستند بکنم. لب ساحل واسه خودمون لم داده بوديم داشتيم لذت می برديم از آفتاب و تماشای امواج و فکر کنم داشتيم يه چيزی هم می خورديم. يه دفعه دوستم گفت اين تخت بغل دستيمون يه زن و شوهرن مرده خيلی بد نگاه می کنه ما رو. يه وری نگاه کردم ديدم راست می گه. زن و مرد شروع کردن به حرف زدن و از لهجه شون معلوم شد آمريکايی هستن.
نمی دونم چطور فهميده بودن ما ايرانی هستيم اما اينم نمی تونم بفهمم که چرا بايد اين قضيه اين آدمها رو اذيت کرده باشه.
نگاه های مرده داشت سوراخمون می کرد. يه چيزی بين نفرت و تحقير و خاک توسری.
همون موقع بود که بوش رفته بود برزيل و مردم برزيل هم حسابی حالشو گرفته بودن.
من شروع کردم بلند بلند از منفور شدن روز به روز آمريکايی ها توی دنيا حرف زدن و اينکه ديگه برزيل هم بوش رو خيط کرد و اينا.
قشنگ دم آقاهه چيده شد.
اما چيزی که حالا اذيتم می کرد فکر آدمهايی بود که می شناختم و وبلاگشون رو گاهی می خونم، کسايی که الان بين همچين مردمی زندگی می کنن.
آفرين که دارين آدمهايی مثل اين آقا رو هر روز تحمل می کنين.
نمی دونم چطور فهميده بودن ما ايرانی هستيم اما اينم نمی تونم بفهمم که چرا بايد اين قضيه اين آدمها رو اذيت کرده باشه.
نگاه های مرده داشت سوراخمون می کرد. يه چيزی بين نفرت و تحقير و خاک توسری.
همون موقع بود که بوش رفته بود برزيل و مردم برزيل هم حسابی حالشو گرفته بودن.
من شروع کردم بلند بلند از منفور شدن روز به روز آمريکايی ها توی دنيا حرف زدن و اينکه ديگه برزيل هم بوش رو خيط کرد و اينا.
قشنگ دم آقاهه چيده شد.
اما چيزی که حالا اذيتم می کرد فکر آدمهايی بود که می شناختم و وبلاگشون رو گاهی می خونم، کسايی که الان بين همچين مردمی زندگی می کنن.
آفرين که دارين آدمهايی مثل اين آقا رو هر روز تحمل می کنين.
دوشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۶
داشتم به کامنت يک نفر که برای اندر حکايـت تشت طلای کتی گذاشته بود فکر می کردم، در مورد شخصی که تو وبلاگش گفته بوده فقط با شراب و شمع و اين چيز ميزای هاليوودی عشق بازی می کنه. داشتم فکر می کردم فرض کن انقدر خود داستان برات بی مزه باشه که بدون اينا اصلاً بی خيال بشی... شرمنده ما يکم بالای هيجده سال صوبت موبت نموديم امشب.
***
فرض کنين يه آدمی که به شما اصرار می کنه ناهار مهمونش کنين، برای اينکه نشون بدين کارش زشته به اضافه اينکه تمايلی به ناهار خوردن با اون ندارين، دست کنين صد روپيه بهش بدين بگين خودت برو بخور. اونم صد روپيه رو بذاره جيبش و تشکر کنه و بره ناهارشو بخوره.
بعد فرض کنين که همچين آدمی واقعاً وجود داره.
***
دوری از دلدار دهن آدم را سرويس می کند بدجور ای پسر!...نه ، دوری از دلدار کند دهان سرويس، بدجور ای پسر..نه، دلبر دلدار دور دهان سرويس..نه...
***
فرض کنين يه آدمی که به شما اصرار می کنه ناهار مهمونش کنين، برای اينکه نشون بدين کارش زشته به اضافه اينکه تمايلی به ناهار خوردن با اون ندارين، دست کنين صد روپيه بهش بدين بگين خودت برو بخور. اونم صد روپيه رو بذاره جيبش و تشکر کنه و بره ناهارشو بخوره.
بعد فرض کنين که همچين آدمی واقعاً وجود داره.
***
دوری از دلدار دهن آدم را سرويس می کند بدجور ای پسر!...نه ، دوری از دلدار کند دهان سرويس، بدجور ای پسر..نه، دلبر دلدار دور دهان سرويس..نه...
شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶
چهارشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۶
کاش وکيل بودم، يا گردن کلفتی داشتم و يا با آدمهای زيادی متحد بودم تا بتوانم بگويم: علت مرگ زهرا بايد روشن شود و عاملين قتل -بله قتل- او محاکمه و مجازات شوند.
کاش می توانستم اعلام کنم که تا زمانی که عاملين قتل زهرا به مجازات خود نرسند دست از پی گيری بر نمی دارم..
به مردمی فکر می کنم که بعضی هاشون مثلاً دوست و آشنای خودم هستن.. اونهايی که از مرگ زهرا خبردار نمی شن و اونهايی که اگر بشنون حداکثر چند لحظه نگاهت می کنن و نچ نچ... بعد فکر می کنم، خودم چه کار می کردم اگر ايران بودم؟ حاضر بودم پی دستگير شدن رو به تنم بمالم؟
سوخته ام. بد جوری...
در همين رابطه:
خيلی عصبانی و بيچاره م...
یکشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۶
جو گرفتگی...
خوب من از اول قرار گذاشتم که اينجا تا حد ممکن رودربايستی رو بگذارم کنار، برای همين می خوام اعتراف کنم که خيلی احمق بودم که به فيلم 300 اعتراض کردم، اونم نديده.
هر کسی بهم می رسيد چه همينجا توی هند چه تو وبلاگها می گفت به ما توهين شده منم بايد همينطوری قبول می کردم؟ چرا چون خشايارشا رو شکل گی ها کشيده؟ يا چرا خشايارشا رو شکل سياها کشيده؟
خجالت می کشم.. از خودم خجالت می کشم..
فرانک ميلر رو با سين سيتی اش بهتر شناختم، کميک استريپ های 300 رو هم ديدم... و به خودم قول دادم، از اين به بعد تا مطمئن نشدم که صدايی صدای من نيست، باهاش همصدا نشوم.
خوب من از اول قرار گذاشتم که اينجا تا حد ممکن رودربايستی رو بگذارم کنار، برای همين می خوام اعتراف کنم که خيلی احمق بودم که به فيلم 300 اعتراض کردم، اونم نديده.
هر کسی بهم می رسيد چه همينجا توی هند چه تو وبلاگها می گفت به ما توهين شده منم بايد همينطوری قبول می کردم؟ چرا چون خشايارشا رو شکل گی ها کشيده؟ يا چرا خشايارشا رو شکل سياها کشيده؟
خجالت می کشم.. از خودم خجالت می کشم..
فرانک ميلر رو با سين سيتی اش بهتر شناختم، کميک استريپ های 300 رو هم ديدم... و به خودم قول دادم، از اين به بعد تا مطمئن نشدم که صدايی صدای من نيست، باهاش همصدا نشوم.
بخشيدن برای من مفهومش اينه که بگذارم آدمی که در گذشته بهم بدی کرده از اکنونم برای هميشه بره و ديگه آزارم نده.
اما بخشيدن ناظمی که به خاطر يه ذره اين طرف صف وايسادن وحشيانه ترين رفتار رو باهام کرد سر صبح، آسون نيست... کاش بتونم ولش کنم بره.
از ناظم ها و معلم های دبستان بخصوص يک ناظم خشن که هر کاری می کردم باهام خوب باشه فايده نداشت، و معلم احمق و انقلابی پرورشی -که با اين اوضاع اسف بار الان اميدوارم خورده باشه تو پوزش- که می خواست تشويقمون کنه راجع به خمينی حرف های بودار بزنيم که بعد دودمانمونو بسوزونه هم هيچ دل خوشی ندارم..
کاش بتونم بگذارم باهمون گذشته ای که برای هميشه رفته، برن... با خودم می گم، شايد هيچ وقت کسی دوستشون نداشته، شايد هرگز لذت هم آغوشی با عشق رو نچشيدن.. وگرنه نمی تونستن انقدر خشن باشن.. شايد بچگی بدی داشتن.
ياد معلم دينی مهربون دوم دبيرستان می افتم که مچ منو موقع مسخره بازی دم پنجره با اون پسره گرفت و به ناظم نگفت.. اگه می گفت اعدام انقلابی می شدم. قبلا به خاطر لاک ناخن و مقنعهء کوتاه که "حال مديرمون رو به می زد" اخطار گرفته بودم.
کاش بتونم همه رو ببخشم.
اما بخشيدن ناظمی که به خاطر يه ذره اين طرف صف وايسادن وحشيانه ترين رفتار رو باهام کرد سر صبح، آسون نيست... کاش بتونم ولش کنم بره.
از ناظم ها و معلم های دبستان بخصوص يک ناظم خشن که هر کاری می کردم باهام خوب باشه فايده نداشت، و معلم احمق و انقلابی پرورشی -که با اين اوضاع اسف بار الان اميدوارم خورده باشه تو پوزش- که می خواست تشويقمون کنه راجع به خمينی حرف های بودار بزنيم که بعد دودمانمونو بسوزونه هم هيچ دل خوشی ندارم..
کاش بتونم بگذارم باهمون گذشته ای که برای هميشه رفته، برن... با خودم می گم، شايد هيچ وقت کسی دوستشون نداشته، شايد هرگز لذت هم آغوشی با عشق رو نچشيدن.. وگرنه نمی تونستن انقدر خشن باشن.. شايد بچگی بدی داشتن.
ياد معلم دينی مهربون دوم دبيرستان می افتم که مچ منو موقع مسخره بازی دم پنجره با اون پسره گرفت و به ناظم نگفت.. اگه می گفت اعدام انقلابی می شدم. قبلا به خاطر لاک ناخن و مقنعهء کوتاه که "حال مديرمون رو به می زد" اخطار گرفته بودم.
کاش بتونم همه رو ببخشم.
شنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۶
يه چيزی پيدا کردم نيشم تا بناگوش بازه.
دههء شصت، تلويزيون خيلی افسردگی زا بود. يعنی مثل الان که فشارخونو می بره بالا و يک دفه می کشه نبود، ذره ذره می کشتت. همه اش سينه زنی و اخبار جنگ. بهترين برنامه اش قرائتی و برنامه کودک بود. دههء شصتی ها شايد درست يادشون نباشه اما برای ما دهه پنجاهی ها، آخرای دهه شصت و واويل هفتاد که ديگه داشتيم بزرگ می شديم و برنامه کودک نمی خواستيم زندگی داشت سخت می شد.. ماهواره ام که هنوز نيومده بود.
حتی طنزها هم سنگين و محتاط بودن و بدتر آدمو می گريوندن.
بعد اين ساعت خوشی ها اومدن.. سال هفتادودو بود فکر کنم. خيلی دوست داشتم اين برنامه رو. نمی تونستم تا شب صبر کنم که شروع بشه.
يوسف صيادی هم شکل دوست پسرم بود واسه همين ديگه خيلی اين برنامه رو دوست داشتم.. آره خوب يه کم بد سليقه بودم، اما خوب پيش اومد ديگه...
اينم آقاجوات محبوب همگان.
دههء شصت، تلويزيون خيلی افسردگی زا بود. يعنی مثل الان که فشارخونو می بره بالا و يک دفه می کشه نبود، ذره ذره می کشتت. همه اش سينه زنی و اخبار جنگ. بهترين برنامه اش قرائتی و برنامه کودک بود. دههء شصتی ها شايد درست يادشون نباشه اما برای ما دهه پنجاهی ها، آخرای دهه شصت و واويل هفتاد که ديگه داشتيم بزرگ می شديم و برنامه کودک نمی خواستيم زندگی داشت سخت می شد.. ماهواره ام که هنوز نيومده بود.
حتی طنزها هم سنگين و محتاط بودن و بدتر آدمو می گريوندن.
بعد اين ساعت خوشی ها اومدن.. سال هفتادودو بود فکر کنم. خيلی دوست داشتم اين برنامه رو. نمی تونستم تا شب صبر کنم که شروع بشه.
يوسف صيادی هم شکل دوست پسرم بود واسه همين ديگه خيلی اين برنامه رو دوست داشتم.. آره خوب يه کم بد سليقه بودم، اما خوب پيش اومد ديگه...
اينم آقاجوات محبوب همگان.
منکه پينگ نکرده بيدم!!! چرا پينگ شده بيدم؟
خب حالا که پينگم اجباری شد تو اين مملکت، بنده همينجا اعلام می کنم که بنده تا اطلاع ثانوی از اين وبلاگ فقط استفادهء تخليه ای خواهم کرد. پنج دقيقه ام بيشتر رو هر پست وقت نمی ذارم. اگر از مسائل غير مهم و روز مره و اينا خوشتون نمی ياد اينجا رو نخونين.. يعنی منظورم همون ده بيست نفريه که هنوز به ديوار من سر می زنن.
روز تعطيل و غير تعطيل همگی خوش.
خب حالا که پينگم اجباری شد تو اين مملکت، بنده همينجا اعلام می کنم که بنده تا اطلاع ثانوی از اين وبلاگ فقط استفادهء تخليه ای خواهم کرد. پنج دقيقه ام بيشتر رو هر پست وقت نمی ذارم. اگر از مسائل غير مهم و روز مره و اينا خوشتون نمی ياد اينجا رو نخونين.. يعنی منظورم همون ده بيست نفريه که هنوز به ديوار من سر می زنن.
روز تعطيل و غير تعطيل همگی خوش.
تنهايی ناآرومم می کنه. اينو چندماه پيش کشف کردم، چطورش بماند.. يعنی يکی که پيشم باشه خوابم عميق و خوب و به موقع است. حالا تنهايی به کنار امتحان هم که داشته باشم واويلا..دزد هم بياد ديگه نگو...
الان در حال سعی برای به خواب رفتن، صدای مشکوک بلندی مثل کشيده شدن ميز روی زمين شنيدم.. می دونستم اگه کسی تو بالکن باشه سکته می کنم. می دونستم گلناز هنوز نبايد خواب باشه.. زنگ زدم بهش. شانس آوردم بيدار بود و می تونست بياد، اومد و چک کرد، کسی نبود.. گلنازک شجاعک مرسی.
الان در حال سعی برای به خواب رفتن، صدای مشکوک بلندی مثل کشيده شدن ميز روی زمين شنيدم.. می دونستم اگه کسی تو بالکن باشه سکته می کنم. می دونستم گلناز هنوز نبايد خواب باشه.. زنگ زدم بهش. شانس آوردم بيدار بود و می تونست بياد، اومد و چک کرد، کسی نبود.. گلنازک شجاعک مرسی.
پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۶
الان می خواستم سيگار روشن کنم کبريت نداشتم، ياد اون روز افتادم که تو بازداشتگاه وزرا رو کول هم سوار شديم که سيگار و با لامپ روشن کنيم...
شب افتتاحيهء نمايشگاه نقاشی من و يکی ديگه از بچه ها بود، بعد تصميم گرفتيم بريم خونهء يکی مون که نزديک آتليه بود. آقا شاخرام (مامانش اينطور صداش می کرد، يعنی قصد بدی نداشت ها، امکانات نبود)... پياده شد سيگار بخره يه از خدا بيش از حد باخبر به گيسهای بلندش گير داد... بعد يادم نيست ما آی کيومون زد بالا رفتيم طرفش، يا اون اومد طرف ما. خلاصه طرف فهميد که جنايت مربوطه به گيس بلندی آقا شاخرام ختم نمی شه و ما يه عده نامحرم معلوم نيست داريم چه غلطی می کنيم تو ماشين و چه نسبتهای ناروايی که با هم نداريم..
حالا فرض کن تو بازداشتگاهی، يه سيگارو با دوز و کلک و شناس تو جيبت قايم کردی، آممممممااااااا ه هيچ کاری ازت ساخته نيست. هيچ وقت يادم نمی ره. .
شب افتتاحيهء نمايشگاه نقاشی من و يکی ديگه از بچه ها بود، بعد تصميم گرفتيم بريم خونهء يکی مون که نزديک آتليه بود. آقا شاخرام (مامانش اينطور صداش می کرد، يعنی قصد بدی نداشت ها، امکانات نبود)... پياده شد سيگار بخره يه از خدا بيش از حد باخبر به گيسهای بلندش گير داد... بعد يادم نيست ما آی کيومون زد بالا رفتيم طرفش، يا اون اومد طرف ما. خلاصه طرف فهميد که جنايت مربوطه به گيس بلندی آقا شاخرام ختم نمی شه و ما يه عده نامحرم معلوم نيست داريم چه غلطی می کنيم تو ماشين و چه نسبتهای ناروايی که با هم نداريم..
حالا فرض کن تو بازداشتگاهی، يه سيگارو با دوز و کلک و شناس تو جيبت قايم کردی، آممممممااااااا ه هيچ کاری ازت ساخته نيست. هيچ وقت يادم نمی ره. .
سهشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۶
دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶
یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۶
آدمهايی رو می شناسم که به درخت باغچه شون ميخ فرو کردن و بهش طناب رخت بستن. آدمهايی که منِ بلک شيپ مضحکه شون می شم وقتی از گريهء اون درخت حرف می زنم.
اين عکس و ديدم يادشون افتادم.
انسان اين موجود زباله ساز و توليد کننده انواع بوهای نامطبوع..
برم بگيرم بخوابم ديگه...
اين عکس و ديدم يادشون افتادم.
انسان اين موجود زباله ساز و توليد کننده انواع بوهای نامطبوع..
برم بگيرم بخوابم ديگه...
نشستم دارم کلدپلی جونمو گوش می دم واسه خودم، زنگ زده می گه با حسين کار دارم. می گم اينجا حسين نداريم. می ره. درو می بندم بقيهء آهنگ و گوش بدم. دوثانيه بعد دوباره زنگ می زنه. دروباز می کنم بهش نگاه می کنم. يه کاغذ نشونم می ده که به هندی روش يه چيزايی نوشته شده. می گم مگه بهت نگفتم حسين نداريم اينجا؟ می گه اما اين آدرس که اينجا نوشته شده همينه! می گم به من مربوط نيست چی اون تو نوشته! بهت گفتم حيسنی در کار نيست! درضمن من هندی نمی تونم بخونم.
عجب گيری کرديم ها!
عجب گيری کرديم ها!
سهشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۶
اعصابم خورد می شه وقتی قرار باشه با جواب ندادن و راههای غير مستفيم چيزی رو به کسی بفهمونم.
اين هنديام که جاست دونت گت ايت!
منظورم اينه که، آخه من چی دارم به تو بگم که اومدی تو ارکات ادم کردی حالا گيريم که منم بی خودی ادت کردم! چرا نمی فهمی که من نمی تونم از منتها عليه غرب هند بيام شرق، کلکته تئاتر شما رو تماشا کنم؟ من چی دارم که راجع بهش به تو ميل بزنم؟ چرا بايد شمارمو بهت بدم؟
من دوست دارم مثل يک گاو بی ادب اينها رو بگم. چرا بايد انقدر جواب ندم که طرف حاليش بشه؟
چرا خودش حاليش نمی شه؟
آخه من چرا انقدر مشنگ جذب می کنم هان؟ يکی که فيلم سيکرت رو ديده به منم بگه!
***
من مثل گاو می خورم اين روزا.
کمک
اين هنديام که جاست دونت گت ايت!
منظورم اينه که، آخه من چی دارم به تو بگم که اومدی تو ارکات ادم کردی حالا گيريم که منم بی خودی ادت کردم! چرا نمی فهمی که من نمی تونم از منتها عليه غرب هند بيام شرق، کلکته تئاتر شما رو تماشا کنم؟ من چی دارم که راجع بهش به تو ميل بزنم؟ چرا بايد شمارمو بهت بدم؟
من دوست دارم مثل يک گاو بی ادب اينها رو بگم. چرا بايد انقدر جواب ندم که طرف حاليش بشه؟
چرا خودش حاليش نمی شه؟
آخه من چرا انقدر مشنگ جذب می کنم هان؟ يکی که فيلم سيکرت رو ديده به منم بگه!
***
من مثل گاو می خورم اين روزا.
کمک
شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶
چند وقت پيش يکی از دوستای دبيرستانيم بعد از مدتها اومد دنبالم که با دوست پسرش و دوستش بريم بيرون. هر دو شون بازاری بودن.
دوست دوست پسر اين دوستم شروع کرد تعريف کردن که کسی رو می شناسه که وقتی حاضر نشده با دوست دخترش ازدواج کنه، مادر دختره جادوش می کنه و طرف "بن کل" از مردی می افته..
اين جمله از مردی افتادن به خصوص اون بن کل اولش گاهی همينجوری می ره رو نروم.
***
آقا جدی جدی جنگ شد! چه خاکی به سرمون کنيم؟
دوست دوست پسر اين دوستم شروع کرد تعريف کردن که کسی رو می شناسه که وقتی حاضر نشده با دوست دخترش ازدواج کنه، مادر دختره جادوش می کنه و طرف "بن کل" از مردی می افته..
اين جمله از مردی افتادن به خصوص اون بن کل اولش گاهی همينجوری می ره رو نروم.
***
آقا جدی جدی جنگ شد! چه خاکی به سرمون کنيم؟
جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶
روی همه چيز يه لايه خاکه و بعضی چيزها هم که يادم رفته بوده خشک و تميز کنم با قشری از کپک پوشيده شده.
می دونم هنوز داغم و حاليم نيست که چقدر دلم می خواد پيشم باشه و دلتنگ می شم و دهنم سرويس می شه و از اين حالتهای ناراحت. دلمو خوش کرده بودم به ديدن گلناز که اونم رفته مسافرت، با دوستهاش که احتمالن من نمی شناسم. هی هم می گه من تنهام! بذار بياد همچين وشگونش بگيرم...
می دونم هنوز داغم و حاليم نيست که چقدر دلم می خواد پيشم باشه و دلتنگ می شم و دهنم سرويس می شه و از اين حالتهای ناراحت. دلمو خوش کرده بودم به ديدن گلناز که اونم رفته مسافرت، با دوستهاش که احتمالن من نمی شناسم. هی هم می گه من تنهام! بذار بياد همچين وشگونش بگيرم...
شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶
اين روزهای عقيم...
مدتيه منظره می کشم. حتی تلاش هم نمی کنم برای فکری و ايده ای. خسته شده بودم از منتظر شدن برای خلاقيت خشکيده م، برای شکوفا شدنش. با خودم فکر می کنم، درجا زدن حتی اگه رو نقطه ای که بهش باور کامل داری باشه همه چيزو خراب می کنه. دايره رو دور می زنم و سعی می کنم دوباره برگردم ..
شايد يه موزيک جادويی، اتاقی نيمه تاريک پر از خاطره و بوی علف، يا ديدن آدمهای اون روزها برم گردونه جايی که بهش تعلق دارم... خدا را چه ديده ای ريرا؟
مدتيه منظره می کشم. حتی تلاش هم نمی کنم برای فکری و ايده ای. خسته شده بودم از منتظر شدن برای خلاقيت خشکيده م، برای شکوفا شدنش. با خودم فکر می کنم، درجا زدن حتی اگه رو نقطه ای که بهش باور کامل داری باشه همه چيزو خراب می کنه. دايره رو دور می زنم و سعی می کنم دوباره برگردم ..
شايد يه موزيک جادويی، اتاقی نيمه تاريک پر از خاطره و بوی علف، يا ديدن آدمهای اون روزها برم گردونه جايی که بهش تعلق دارم... خدا را چه ديده ای ريرا؟
سهشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶
هاله عزيزم، مرسی که دعوتم کردی به بازی. از ديشب تا حالا دارم بهش فکر می کنم، و می بينم نمی تونم تاثير حرفهای ديگران رو نسبت به بدنم ناديده بگيرم، بنابراين می بخشيد اگه باز مجبورم از دو عضوی که وجود خدا رو ثابت می کنه بگم! همونها که وجودشون نشون می ده آمدن نوزاد و نيازش به تغذيه توسط وجودی برتر پيش بينی شده! (منبع کتاب دينی نمی دونم سال چندم)
برای من زندگيم به چند بخش تقسيم می شه، اولين بخش يعنی ماقبل ممه، به فرمان خداوند مبارک و متعال وقتی که کلاس سوم ابتدايی بودم به پايان رسيد و عملاً و با حکم ديگران به دوران کودکی من پايان تلخی داد. ديگه هر اشتباهی می کردم اين حرفو می شنيدم: دختر خجالت بکش ديگه بايد بچه شير بدی! اما ميون اونها مادربزرگ يکی از بچه های کوچه مون که يه روز باهاش دعوام شد از همه نقش مهمتری ايفا می کنه. هنوز فريادش رو می تونم به وضوح بشنوم که می گفت: قد کوه شدن دو عضو شريفت (!) هنوز ميای تو کوچه بازی می کنی؟؟؟
خيلی تاثير گذاشت روم اين جمله! نه که ديگه نرم بازی کنم، اما خوب... سعی می کردم دو کوهان مسلم رو با يه بلوز تنگ و روش يه بلوز گشاد از ديده ها پنهان کنم. کمی هم قوزی شده بودم.
اما اظهار نظرها در اين مورد همچنان ادامه داشت.
دومين کامنت بسيار تاثير گذار در اين مورد رو مدير دبيرستانمون زحمتشو کشيد که برای اينکه مجابم کنه مقنعهء بلندتری سرم کنم بهم يادآوری کرد که اونها حالش رو به هم می زنن.
دورهء بعدی با تلاش من برای دوست داشتن خودم و بدنم شروع می شه و با کتاب شفای زندگی لوييز هی. من لوييز رو مادر روحی خودم می دونم. با اين کتاب دوباره متولد شدم. هشت بار خوندمش.
هفده سالم که بود با کسی آشنا شدم که معتقد بود من دختر خوبی نيستم وگرنه باهاش دوست نمی شدم.. حالا که فکرشو می کنم طرف زيادی نابغه بود، اون موقه هم حرفشو قبول نکردم اما تاثير هم گرفتم.
بعديش کسی بود که متاسفانه بيشتر از هر کسی تا حالا دوستش داشتم، منظورم از اجناس ذکور هست البته. اون معتقد بود که من بايد پيش بينی می کردم که روزی اون رو می بينم و تا قبل از اون با کسی دوست نمی شدم. اين يکی خيلی روم تاثير می گذاشت: عصبانيم می کرد.
آشنا شدن با دو نفر، اولی دانشجوی گرافيک و ديگری مجسمه ساز شايد عميق ترين تاثير رو تو زندگی من داشتن. اولی باعث شد بفهمم عاشق نقاشی هستم و دومی مجسمه سازی رو تا حدودی يادم داد و زندگی م شکل ديگه ای به خودش گرفت. اين دو نفر رو هيچ وقت فراموش نمی کنم.
رفتن به دانشگاه هر چند برای مدت کمی بود، چنان مريضم کرد که تا چند سال از خونه بيرون نيومدم. نگاه های جستجوگر حراست دانشگاه که با دانشکده هنر ميونهء خوبی هم نداشتن خيلی رو نروم رفته بود. تا چند سال افسردگی اون دوران رو دنبال خودم کشيدم.
چهارنفر از دوستانم با مرگشون نقش مهمی برای من بازی کردن. به خصوص مهتاب، که يادم داد هميشه به ياد داشته باشم برای دوست خوبی بودن تا ابد وقت ندارم. و هر ديداری می تونه ديدار آخر باشه.
اين رو در مورد آدمهای پير قبلاً تجربه کرده بودم، با رفتن مادربزرگم، و پشيمونی شديدی که بعدش داشتم از اينکه نوهء چندان خوبی نبودم.. و سعی کردم روابطمو با پدر و مادرم بهتر کنم.
اومدن به هند اما من الان رو ساخت که شباهت خيلی کمی به آدم سه سال پيش داره.
تا قبل از اومدن به اينجا من حتی حوصلهء کمترين تکون خوردن برای بهتر کردن زندگيم رو نداشتم. يه علتش همون افسردگی بود که يک مقدارش هم جسمی بود. اينجا با مردمی که رفتارشون دوستانه است و سختی هايی که به عنوان يک دانشجوی خارجی کشيدم، خستگی ها، نتيجه گرفتن ها و امکان ورزش درست و حسابی.. کاملا عوضم کرد. هميشه فکر می کنم که کاش زودتر اومده بودم و خوشحالم که خيلی دير نيومدم.
برای من زندگيم به چند بخش تقسيم می شه، اولين بخش يعنی ماقبل ممه، به فرمان خداوند مبارک و متعال وقتی که کلاس سوم ابتدايی بودم به پايان رسيد و عملاً و با حکم ديگران به دوران کودکی من پايان تلخی داد. ديگه هر اشتباهی می کردم اين حرفو می شنيدم: دختر خجالت بکش ديگه بايد بچه شير بدی! اما ميون اونها مادربزرگ يکی از بچه های کوچه مون که يه روز باهاش دعوام شد از همه نقش مهمتری ايفا می کنه. هنوز فريادش رو می تونم به وضوح بشنوم که می گفت: قد کوه شدن دو عضو شريفت (!) هنوز ميای تو کوچه بازی می کنی؟؟؟
خيلی تاثير گذاشت روم اين جمله! نه که ديگه نرم بازی کنم، اما خوب... سعی می کردم دو کوهان مسلم رو با يه بلوز تنگ و روش يه بلوز گشاد از ديده ها پنهان کنم. کمی هم قوزی شده بودم.
اما اظهار نظرها در اين مورد همچنان ادامه داشت.
دومين کامنت بسيار تاثير گذار در اين مورد رو مدير دبيرستانمون زحمتشو کشيد که برای اينکه مجابم کنه مقنعهء بلندتری سرم کنم بهم يادآوری کرد که اونها حالش رو به هم می زنن.
دورهء بعدی با تلاش من برای دوست داشتن خودم و بدنم شروع می شه و با کتاب شفای زندگی لوييز هی. من لوييز رو مادر روحی خودم می دونم. با اين کتاب دوباره متولد شدم. هشت بار خوندمش.
هفده سالم که بود با کسی آشنا شدم که معتقد بود من دختر خوبی نيستم وگرنه باهاش دوست نمی شدم.. حالا که فکرشو می کنم طرف زيادی نابغه بود، اون موقه هم حرفشو قبول نکردم اما تاثير هم گرفتم.
بعديش کسی بود که متاسفانه بيشتر از هر کسی تا حالا دوستش داشتم، منظورم از اجناس ذکور هست البته. اون معتقد بود که من بايد پيش بينی می کردم که روزی اون رو می بينم و تا قبل از اون با کسی دوست نمی شدم. اين يکی خيلی روم تاثير می گذاشت: عصبانيم می کرد.
آشنا شدن با دو نفر، اولی دانشجوی گرافيک و ديگری مجسمه ساز شايد عميق ترين تاثير رو تو زندگی من داشتن. اولی باعث شد بفهمم عاشق نقاشی هستم و دومی مجسمه سازی رو تا حدودی يادم داد و زندگی م شکل ديگه ای به خودش گرفت. اين دو نفر رو هيچ وقت فراموش نمی کنم.
رفتن به دانشگاه هر چند برای مدت کمی بود، چنان مريضم کرد که تا چند سال از خونه بيرون نيومدم. نگاه های جستجوگر حراست دانشگاه که با دانشکده هنر ميونهء خوبی هم نداشتن خيلی رو نروم رفته بود. تا چند سال افسردگی اون دوران رو دنبال خودم کشيدم.
چهارنفر از دوستانم با مرگشون نقش مهمی برای من بازی کردن. به خصوص مهتاب، که يادم داد هميشه به ياد داشته باشم برای دوست خوبی بودن تا ابد وقت ندارم. و هر ديداری می تونه ديدار آخر باشه.
اين رو در مورد آدمهای پير قبلاً تجربه کرده بودم، با رفتن مادربزرگم، و پشيمونی شديدی که بعدش داشتم از اينکه نوهء چندان خوبی نبودم.. و سعی کردم روابطمو با پدر و مادرم بهتر کنم.
اومدن به هند اما من الان رو ساخت که شباهت خيلی کمی به آدم سه سال پيش داره.
تا قبل از اومدن به اينجا من حتی حوصلهء کمترين تکون خوردن برای بهتر کردن زندگيم رو نداشتم. يه علتش همون افسردگی بود که يک مقدارش هم جسمی بود. اينجا با مردمی که رفتارشون دوستانه است و سختی هايی که به عنوان يک دانشجوی خارجی کشيدم، خستگی ها، نتيجه گرفتن ها و امکان ورزش درست و حسابی.. کاملا عوضم کرد. هميشه فکر می کنم که کاش زودتر اومده بودم و خوشحالم که خيلی دير نيومدم.
جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۵
چهارشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۵
ای بابا... دلشون خوشه بعضی ها. وقتی مردم خيالشون نيست که تاسيسات اتمی شون ممکنه سرشون خراب بشه می خوای به احمد باطبی اهميت بدن؟
سهشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۵
هفتهء پيش خبردار شدم راجر واترز داره مياد بمبئی کنسرت بده. از يه طرف يه جای بی تربيتی م عروسی بود از طرف ديگه داشتم سکته می کردم که نکنه بليط گيرم نياد.
اما بالاخره بليط خريديم و با دوتا از دوستام رفتيم. البته بيشتر حکم آشنا رو دارن تا دوست اما خيلی بهمون خوش گذشت.
ما سه تا آدم گنده، هيچ کدوم همراهمون پاسپورت نبرده بوديم. منکه طبق معمول يادم رفت، اون دوتا هم (يه دختر تهرانی که اسمش رو می ذارم آنا و پسری از اهواز به اسم اسی) فکر کرده بودن لازم نيست.
نشون به اون نشون که هيچ هتلی بهمون اتاق نميداد تا حداقل کوله پشتی هامونو بذاريم و بريم.
تو يه هتل وقتی داشتيم زنگ می زديم اين ور اون ور بلکه يه آشنا که پاسپورت همراهش باشه اونطرف ها پيدا کنيم، با سه تا پسر ايرانی برخورد کرديم. اسی جريانو براشون گفت و خواهش کرد يه اتاق اضافی بگيرن که ما شب توش بمونيم و صبح بريم. اونها هم که دوتاشون اهل شيراز بودن يکی شون آبادانی قبول کردن و گذاشتن کوله هامون و بگذاريم تو اتاقشون. من که عاشق شيرازی ها و آبادانی ها بودم از قبل، به آنا گفتم بفرما. حالا اگه تهرانی بودن يه نگاه عاقل اندر سفيه تحويلمون می دادن و می گتن به ما چه. اونم موافق بود.
اونها هم که انگار برای درست کردن کليپ برای گروه موزيکشون اومده بودن هند (گروه متين، اگه بعدا کارشون در اومد حتماً ببينين) گفتن ما هم داريم ميايم بليط بخريم اگه گيرمون اومد توی کنسرت می بينمتون.
بعد از اينکه خيالمون راحت شد از بابت کوله ها، رفتيم که لب ساحل عکس بگيريم و ديدنی های شهر بمبئی رو تا اونجايی که می شد تو اون چند ساعت ببينيم...
ادامه دارد...
جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵
می گما من سر کلاس تشريح سوسک انقدر حالم بد نشد که هر دفعه که مرغ پاک می کنم می شه. فقط تيکه کردنش ها، وگرنه خود صاحب مغازه پاک می کنه.
بعدشم دم خونهء من فقط اين يه مرغ فروشی هست که اونم مرغ زنده نگه می داره بعد که می خوای بخری همونجا مرغه رو پخ پخ می کنه می ده دستت. من برای اينکه نبينم و نشنوم جون کندن مرغه رو، بهش می گم اِک چيکن ده (يه مرغ بده) و سريع می دوام می رم ميوه فروشی که يه کم اونور تره. اما گاهی تا من از موتور پياده شم و (گفتم کلاجم شکسته؟) اين کلاج ياردان قلی رو بر قرار کنم مرغه رو پخ پخ کرده و من رو دچار عذاب وجدان.
من نمی تونم گياه خوار بشم. اگه مرغ نخورم می ميرم. سالی يه بارم گوشت قرمز بايد بخورم. اما از وقتی از اين خريد می کنم نمی تونم به اون مرغايی که تو قفس منتظر مرگن فکر نکنم. حالا نه که بسته بندی شده اش کشته نشده! اما شايد اونا رو با درد کمتری کشته باشن. ولی به هر حال فرقی نمی کنه. کاش می تونستم گياه خوار بشم.
بعدشم دم خونهء من فقط اين يه مرغ فروشی هست که اونم مرغ زنده نگه می داره بعد که می خوای بخری همونجا مرغه رو پخ پخ می کنه می ده دستت. من برای اينکه نبينم و نشنوم جون کندن مرغه رو، بهش می گم اِک چيکن ده (يه مرغ بده) و سريع می دوام می رم ميوه فروشی که يه کم اونور تره. اما گاهی تا من از موتور پياده شم و (گفتم کلاجم شکسته؟) اين کلاج ياردان قلی رو بر قرار کنم مرغه رو پخ پخ کرده و من رو دچار عذاب وجدان.
من نمی تونم گياه خوار بشم. اگه مرغ نخورم می ميرم. سالی يه بارم گوشت قرمز بايد بخورم. اما از وقتی از اين خريد می کنم نمی تونم به اون مرغايی که تو قفس منتظر مرگن فکر نکنم. حالا نه که بسته بندی شده اش کشته نشده! اما شايد اونا رو با درد کمتری کشته باشن. ولی به هر حال فرقی نمی کنه. کاش می تونستم گياه خوار بشم.
چند روز پیش يه لینک دیدم به اسم "زن هخامنشی الگوی زنان جهان" يا يه همچين چيزی. خود مطلب ارزش نقد نداره، يه چيزی تو مايه های سه بار زانو می زدن جلو "آقاشون" و می پرسيدن که آقا مايلن چه کاری براشون انجام بشه امروز! هاها ويا نه سالگی بايد با کسی که براشون انتخاب شده بود ازدواج می کردن يا می رفتن زندان و مجازات زائيدن بچه مرده زندانی شدن و خوردن پيشاب گاو!!! بوده و... برده های مجسم. با خودم فکر کردم بابا ما پس چقدر الان متمدن شديم خودمو خبر نداريم.
اما هيچ دقت کردين به اين که هر کی از راه می رسه سريع يه "الگو" هم برای زنان تهيه می بينه؟ انگار به يه بچه بگی از اين ياد بگير ببين برنج اصلا از قاشقش نمی ريزه!
آيا اون روزی رو می بينيم که دنيا با نيمی از جمعيت اش -که نصف ديگه جمعيت رو به دنيا مياره- مثل "صغير" رفتار نکنه؟
اما هيچ دقت کردين به اين که هر کی از راه می رسه سريع يه "الگو" هم برای زنان تهيه می بينه؟ انگار به يه بچه بگی از اين ياد بگير ببين برنج اصلا از قاشقش نمی ريزه!
آيا اون روزی رو می بينيم که دنيا با نيمی از جمعيت اش -که نصف ديگه جمعيت رو به دنيا مياره- مثل "صغير" رفتار نکنه؟
دوشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۵
ما برای نجات پاسارگاد انقدر با هم متحد هستيم که آب گيری سد رو عقب بندازيم. برای فارس موندن خليجمون چنان با هم حرکت می کنيم که انگار خود موجهای خليجيم.
اين يعنی اگه بخوايم خود اون دشتی که پاسارگاد توشه و خود اون خليج رو هم می تونيم نجات بديم.
اين يعنی اگه بخوايم خود اون دشتی که پاسارگاد توشه و خود اون خليج رو هم می تونيم نجات بديم.
جامعه جهانی به دولت احمدی نژاد اعتماد نداره. می تونيم غنی سازی رو بعد از اينکه به يک دولت معقول تر رای داديم از سر بگيريم.
غنی سازی رو متوقف کنيد! زندگی مردمی که اسير کرديد يک عمر، بر سر قدرت طلبی خودتون قمار نکنيد!
برای نجات خواستگاه پاسارگاد و خود خليج فارس تا دير نشده متحد شويم!
غنی سازی رو متوقف کنيد! زندگی مردمی که اسير کرديد يک عمر، بر سر قدرت طلبی خودتون قمار نکنيد!
برای نجات خواستگاه پاسارگاد و خود خليج فارس تا دير نشده متحد شويم!
مردم! به خدا بمب دردش از باتوم بيشتره!
سلام به همگی بعد از تقريباً يک سال.
ببخشيد که بعد از اين همه مدت با يه مطلب نه چندان فرح بخش به ديدنتون اومدم.
چند روز پيش يک اسراييلی تو نظرخواهی وبلاگ انگليسی من مطلبی نوشته که فکر می کنم لازمه همه از اون با خبر بشن. اون در قسمتی از نوشته اش می گه:
سلام به همگی بعد از تقريباً يک سال.
ببخشيد که بعد از اين همه مدت با يه مطلب نه چندان فرح بخش به ديدنتون اومدم.
چند روز پيش يک اسراييلی تو نظرخواهی وبلاگ انگليسی من مطلبی نوشته که فکر می کنم لازمه همه از اون با خبر بشن. اون در قسمتی از نوشته اش می گه:
"اوضاع خيلی خطريه و نزديکه به نقطهء غير قابل بازگشت برسه. لحن رسانه های اسرائيلی هر روز بدتر می شه. همه جا تو دانشگاه ها، اداره ها يا تو خيابون حرف از هولوکاست و درسی که يهوديها بايد از اون بگيرند هست، و اينکه اين بار نبايد مثل گوسفند بگذارند قربانی شون کنند.
خبرهايی در مورد حمله اتمی به ايران در آوريل داره از سازمان اطلاعات ارتش به بيرون نفوذ می کنه، و شايد راهی برای متوقف کردنش نباشه.
ايرانيان در گذشته دوستان ما بودند، تا اواخر دهه هفتاد. چرا ما بايد بجنگيم؟ اون هم با چنين سلاح مرگباری...مردم اينجا از تهران-هيروشيمای بعدی حرف می زنن. اين منو خيلی می ترسونه... من مطمئنم که تقريباً همهء ايرانی ها انسانهای خوبی هستن و از ما به خاطر يهودی بودنمون متنفر نيستن و نمی خوان اسرائيل رو از روی نقشه پاک کنن. چرا مردم ايران رودرروی رهبرانشون به خصوص احمدی نژاد نمی ايستن و بهش نمی فهمونن که سياست هاش داره همه رو به خطر می اندازه؟ ... من از اين می ترسم که حمله به ايران باعث خشونت در تمام منطقه شود. عده زيادی انسانهای خوب برای هيچ خواهند مرد و زندگی نابود خواهد شد.
ما بايد راهی برای جلوگيری از اين واقعه پيدا کنيم!!!
... همونطوری که شايد بدونيد، در حال حاضر اهود اولمرت نخست وزير اسرائيله. همه ديديم که او چند ماه قبل با لبنان چه کرد. فقط به خاطر دو اسرائيلی که ربوده شده بودند، او يک جنگ کامل در لبنان براه انداخت و کلی نابودی به بار آورد. عده زيادی از مردم اسرائيل معتقدند برای اينکار او توجيهی وجود نداره، و اينکه اولمرت زيادی واکنش نشون داده. و اين دقيقاً دليل نگرانی منه. اهود اولمرت کسيه که "دکمه قرمز" سلاح هسته ای اسرائيل زير انگشتشه. اگه او به خاطر دو سرباز اسرائيلی با لبنان همچين کاری کرد، فکر می کنيد در واکنش به احمدی نژاد که می خواد "اسرائيل رو از روی نقشه پاک کنه" چه خواهد کرد؟
اهود اولمرت ديوانه و خطرناک است. برای اون راحت تره که به جنگ بره تا اينکه بشينه و به عواقبش فکر کنه. و اين يکی از دلايل نگرانی منه در مورد اينکه در آوريل چه اتفاقی ممکنه بيفته.. "
دوستان، من در اين پنج سالی که وبلاگ می نويسم، هيچ وقت نه ايميل زدم که آی به من لينک بدين نه به نظرخواهی کسی رفتم برای خواننده جمع کردن. خواهش می کنم اگرمی شه صحبتهای اين شهروند اسرائيلی رو که به نظر من خيلی مهم هست توی وبلاگ هاتون انعکاس بدين. خواهش می کنم برای جلوگيری از نابودی همه مون کاری کنيد. من واقعاً می ترسم و خطر رو جدی می بينم.
بله منم می فهمم که ممکنه همه اينها شايعه سازی و بلوف باشه. اما به هر حال صحبتيه که بين مردم اسرائيل و نه فقط اونها جريان داره. من جاهای ديگه هم درباره احتمال بمباران اتمی ايران زياد شنيدم.
ما حق مسلمی که حق زندگی رو ازموت سلب کنه نمی خوايم! بابا به چه زبونی به اينها حالی کنيم؟ ما نمی خوايم تو مملکتون اورانيوم غنی بشه! نمی خوايم! مردم بلند شيد بزنيد تو دهن اين احمدی نژاد! به خدا بمب اتمی يا غير اتمی دردش از درد باتوم بيشتره!
يا حداقل به اين به اين پتيشن لينک بدين. به خاطر ايران، به خاطر خودمون و خانواده هامون. خواهش می کنم.
پ.ن: موسی قصاب رئيس جمهور ايرانی الاصل اسرائيل رو حتما می شناسيد، و احتمالا خبر داريد که به تازگی به اتهام چند تجاوز و مزاحمت جنسی از مقامش بر کنار شده. فکر کنيد اين همه وقت، از سال دوهزار او رئيس جمهور اسرائيل بوده. تازه يادشون اقتاده که از اين اخلاق های بد داره؟
بدون يک رئيس جمهور ايرانی تصميمات اينچنينی رو در مورد ايران خيلی راحت تر می شه گرفت. احتمال اش هست که اين اتهامات برای از سر راه بر داشتن او و به راحتی در مورد ايران تصميم گرفتن باشه.
بدون يک رئيس جمهور ايرانی تصميمات اينچنينی رو در مورد ايران خيلی راحت تر می شه گرفت. احتمال اش هست که اين اتهامات برای از سر راه بر داشتن او و به راحتی در مورد ايران تصميم گرفتن باشه.
وبلاگ هايی که تا حلا به اين مطلب لينک داده اند:
مرتبط:
لينک های خبری:
1-ارتش اسرائيل ايران را به حملهء برنامه ريزی شده تهديد می کند
2-هدف: ايران. آمريکا تا بهار قادر خواهد بود با ايران برخورد کند.
ساختار رزمی کنونی در خليج فارس از سوی آمريکا، امکان حملهء هوايی به ايران را برايش تا بهار فراهم می کند. با اين حال منابع آگاه معتقدند اگر حمله ای در کار باشد، احتمال دارد بهار آينده درست قبل از اينکه بوش دفترش در کاخ سفيد را ترک می کند انجام گيرد.
2-هدف: ايران. آمريکا تا بهار قادر خواهد بود با ايران برخورد کند.
ساختار رزمی کنونی در خليج فارس از سوی آمريکا، امکان حملهء هوايی به ايران را برايش تا بهار فراهم می کند. با اين حال منابع آگاه معتقدند اگر حمله ای در کار باشد، احتمال دارد بهار آينده درست قبل از اينکه بوش دفترش در کاخ سفيد را ترک می کند انجام گيرد.
اينم ترجمه شده همين خبر به فارسی: احتمال حمله آمريکا در بهار.
گاردین به نقل قول از افشین مولوی از محققین این مرکز مطالعاتی می نویسد: «این مساله که دیپلماسی شکست خورده حقیقت ندارد، چون واقعا امتحان نشده است. هر وقت ایران آماده رقص بوده آمریکا قبول نکرده و برعکس. در حال حاضر، ایران آماده است قدم در پیست رقص بگذارد ولی آمریکا جای دیگر را نگاه می کند. یک اشتباه محاسبه می تواند موجب جنگ تصادفی شود.»
گاردین به نقل قول از افشین مولوی از محققین این مرکز مطالعاتی می نویسد: «این مساله که دیپلماسی شکست خورده حقیقت ندارد، چون واقعا امتحان نشده است. هر وقت ایران آماده رقص بوده آمریکا قبول نکرده و برعکس. در حال حاضر، ایران آماده است قدم در پیست رقص بگذارد ولی آمریکا جای دیگر را نگاه می کند. یک اشتباه محاسبه می تواند موجب جنگ تصادفی شود.»
***
به علت اهميتی که اين مطلب داره، من مطالب بعد رو که پست کرده بودم دليت کردم. تصميم دارم هر لينکی که در اين مورد می بينم از سايت های خبری اينجا اضافه کنم و هر بار هم پينگ خواهم کرد. اين مسئله بسيار مهميه و نبايد به زودی فراموش بشه. من اميدوارم بقيه بلاگرها شروع کنن به گفتگو در اين مورد و هر جا پستی در مورد احتمال حملهء هوايی ببينم بهش لينک می دم.
فراموش نکنين اگر پايگاه های اتمی بمباران بشن زلزله های بدی ممکنه رخ بده.
ما بايد کاری کنيم که غنی سازی موقتاً متوقف بشه. بعد از اينکه شر احمدی نژاد کم شد به يک دولت معقول تر رای خواهيم داد و دوباره از سر می گيريمش. ما حق داريم منبع انرژی جديدی داشته باشيم، ما حق داريم پيشرفت کنيم. اما اسرائيل به شدت از ما می ترسه، می ترسه از روی نقشه واقعاً پاکش کنيم و بقيه دنيا هم به حکومت ما اعتمادی نداره و حق رو به اونها می ده. اين واقعيت امروز ما است در دنيا و بايد قدمهامون رو خيلی با احتياط برداريم چون موقعيت خيلی حساسيه.
فراموش نکنيم آدم شجاع اونی نيست که با کله می ره تو ديوار.
***
***
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2007
(39)
-
◄
اکتبر
(25)
- يارُم ميايه ايندياما از اين چيز ميزای شيک و پيک اي...
- به نام خدا من "شين" سی ساله باکره از تهراناولين حر...
- اعتيادمی گه: دور چشماشو ديدی؟ تعجبيم نداره.. همون ...
- درس خوندن و زندگی هر جايی سختی ها و مشکلات مخصوص ب...
- مجبور شدم تغذيه سالم و ورزش رو به کل کنار بگذارم ت...
- شازده کرموبه خوانندگان محترمی که سريعاً دچار حالات...
- بقالی محل ما مجهز به سيستم "دليوری" است. مواقعی مث...
- گوآ که بوديم اتفاقی افتاد که باعث شد حسابی ياد دان...
- داشتم به کامنت يک نفر که برای اندر حکايـت تشت طلای...
- ربودن منتقدين شده شيوه معمول اين روزهای "نظام" و چ...
- هميشه می گفتم مردهای ايرانی دوست های خوب و دوست پس...
- کاش وکيل بودم، يا گردن کلفتی داشتم و يا با آدمهای ...
- جو گرفتگی...خوب من از اول قرار گذاشتم که اينجا تا ...
- بخشيدن برای من مفهومش اينه که بگذارم آدمی که در گذ...
- يه چيزی پيدا کردم نيشم تا بناگوش بازه.دههء شصت، تل...
- منکه پينگ نکرده بيدم!!! چرا پينگ شده بيدم؟خب حالا ...
- تنهايی ناآرومم می کنه. اينو چندماه پيش کشف کردم، چ...
- الان می خواستم سيگار روشن کنم کبريت نداشتم، ياد او...
- خوب چيه؟ همه اشتباه می کنن... اما خدا که هست!
- ای خدااااااااااااااااا شکرت!!! نمرديم و يه دفه ام ...
- الان داشتم عکسهای يک ماه پيشو می ديدم.. آقا زندگی ...
- اصلاً من عاشق پرورش کرم خاکی و کاربردهای زهر زنبور...
- آدمهايی رو می شناسم که به درخت باغچه شون ميخ فرو ک...
- نشستم دارم کلدپلی جونمو گوش می دم واسه خودم، زنگ ز...
- اعصابم خورد می شه وقتی قرار باشه با جواب ندادن و ر...
-
◄
اکتبر
(25)