یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۱

برای منی که ايراد نوشته هام رو فقط بعد از پابليش می فهمم، خيلی ناجوره که فقط تا نوشته های بيست و ششم ماه رو ببينم. اينم هنر نمايی تازهء سرويس دهندهء مبارکه. تو رو خدا زياد نخندين به سوتيام.
هی ! شاعر که می شوی ، خيال تو يعنی حکومت دوست ... باور کنيد !
ياد آن روزها ، که من بودم و ريرا ، علف خشکی بود و تو بودی و چانه های رُس . آن طنين صدای برانگيزاننده ، که گمان می کرديم - ساده لوحانه - بايد نشئه باشد لااقل ذره ای، و گرنه بخاری از آن بر نخواهد خواست.
دست سبزه ، مغزهامان را به هم گره می زد. يادت هست ؟ نمی گفتيم و می خوانديم . حرف ها را هم فقط من و تو می فهميديم، و تو می گفتی:
"خودش است"، بعد هم دل سيری خنده از ته دل. به آن فيگورهای ناشيانه، به ريش خودمان، به آن دويی که دوستشان داشتيم. يادت می آيد؟ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری آسمان ابری بود و تو ديگر باز نگشتی.
آن روزها گمان می کرديم، شبی هفت ساله خوابيده ، بامدادان هزارساله برخاسته ايم. خوشا خامی های بيست سالگی.
حالا گاه به گاه به سراغ گنجه که می روم، می دانم ، تمام آن پروانه ها مرده اند. تو به خاکشان می سپاری و من پَرِشان می دهم ، تا مگر پرواز يادشان بيايد. می دانی که، هميشه قدری خوش خيال بوده ام.
حالا ديدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی، ديدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باداباد. ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده اند. پس با هر کسی از کسان من از اين ترانهء محرمانه سخن مگوی ، نمی خواهم آزردگان بی شام و بی چراغ ، از اندوه اوقات ما با خبر شوند. قرار ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود. قرار ما به سينه سپردن دريا و ترانهء تشنگی نبود، پس بی جهت بهانه مياور که راه دور و خانهء ما يکی مانده به آخر دنياست. ديگر آخر دنياست. علف ها اينجا همه خيسند و ما سيگار بگيرانيدن را از ياد برده ايم. چانه های گل هم که مدام ترک می خورند. می دانی ؟ هوا اينجا بسيار خشک است. بيا برويم روبروی باد شمال. آن سوی پرچين گريه ها سرپناهی خيس از مژه های ماه را بلدم که بی راههء دريا نيست. آن سوی هر چه حرف و حديث امروز است، هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقيست. می توانيم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شويم. می توانيم دمی در برابر جهان، به يک واژهء ساده قناعت کنيم. من خودم هستم، بيخود اين آينه را روبروی خاطره مگير. هم او که می تواند کنار تو باشد و باز بی آغاز بگويد و بگريد چندان بلند بلند، که باران بيايد.
می خواهم تنديس تازه ای بسازم. تنها کاش چانه های گِل اين همه ترک نمی خوردند..
ذهنم - که اين روزها کمتر در پيچ و خم اندام تنديس ها گرفتار می شود- مدام به سادگی صورتی ، صدايی ، نوشته ای لم می دهد و هر از گاهی پرسه می زند دور و بر اندام کسی که آرام گرفته است غافل از شبيخون من شايد.
حالا ، همين شوق بی قيمت و قاعده ، همين حدود رؤيا و رفتن از پی نور ما را بس، تا بر اقليم شقايق و خيال پروانه پادشاهی کنيم.

.

با تکه هايی از نامه ها ، نوشتهء سيد علی صالحی


باکرهء صخره ها ، اثر لئوناردو داوينچی

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۱

زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين

يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر هفتم
نوشته ای مونيکا با چه شوقی تلاش کرد تا به ازدواج تن در دهی: «دختری که از او خواستگاری کرده بودم دو سال کوچکتر از سن ازدواج بود.اما از آنجا که او را دوست داشتم حاضر به تحمل زمان انتظار شدم.»[94] خوب بهتر بود مرقوم می فرمودی که تو اصولاً از صبر کردن خوشت می آيد.
شخصاً به شدت نا اميد شدم که حتی يکی دو جمله نمی نويسی تا نظرت را دربارهء مادرت و اينکه چگونه ادارهء امور را شخصاً به دست گرفت و در حالی که تو و آدئوتادوس بيرون بوديد مرا به سفر فرستاد، ابراز کنی. تو به خانه ای خالی برگشتی. و من - منی که تمام راه از آفريقا تا آنجا هم سفرت بودم- ناپديد شده بودم... فقط نوشته ای: « به زنی که با او زندگی می کردم اجازه ندادند در کنارم بماند. آنها او را از من دور کردند چرا که مانع ازدواج من بود. دلم که سخت به او وابسته بود پاره شد، و زخمی خونريز برداشت. او به افريقا برگشت و به تو قول داد هرگز با مرد ديگری زندگی نکند. او پسرمان را پيش من گذاشت. اما من، مردی غمزده، نتوانستم از او سر مشق بگيرم. وقتی فکر کردم هنوز دو سال بايد صبر کنم تا با دختری که خواستگاری کرده بودم ازدواج کنم، طاقت تحمل نداشتم. زيرا با وجود آن که نظر خوشی نسبت به ازدواج نداشتم، بردهء هوس هايم بودم. از اين رو، زن ديگری را برگزيدم، اما نه در مقام همسر. بدين ترتيب بيماری روحيم بهبود نيافت، در حقيقت به پشتوانهء عادت های قديمم، در حالی که در انتظار ازدواج بودم، بدتر هم شد.»[95]
تا زمانی که اعترافات را نخوانده بودم از اين زن ديگر چيزی نمی دانستم. چه اندازه بايد شرمسار شده باشی، زيرا بنا نبود من خود را به مرد ديگری بسپارم. بد نيست در اين باره بيشتر بدانيم، زيرا در اينجا به روشنی اعتراف می کنی که به دليل ازدواج کردنت نبود که من از آنجا دور شدم. آيا بهتر نبود من هم تا زمانی که بايد در انتظار به رشد رسيدن دخترک بيچاره صبر می کردی پيش تو می ماندم؟ اما تو هرگز تمايل به ازدواج نداشتی ، فقط می خواستی روح خود را از تباهی ابدی نجات دهی، اما از طرف ديگر گردشی کاملاً طبيعی به «اميال نفسانی» کردی، و البته اين قبيل چيزها پيش می آيند.
اورل بيچاره، حالا رفته رفته نياز عميق تو را به نوعی اعتراف به گناهان درک می کنم، فقط قدری از نحوهء گزينش آنها دلخور هستم.
تصور نمی کنم مونيکا به طعمهء جديد تو رو ترش کرد. او موفق شد رابطهء ساليان تو را با زنی که از صميم قلب و روح دوست داشتی محو کند. بنا بر اين تا همسر بعدی برسد حتماً برای ارضای جسمانی «اميال نفسانی» جايگزين خوبی بوده.
عاليجناب، مادر تو بانوی پر تحملی بود، و پشت سر مرده هم نبايد جز به نيکی ياد کرد. در نهايت او انتقام ظالمانهء خود را برای آنچه در آن شب کذايی که ما از افريقا بادبان برکشيديم رخ داد، گرفت. نوشته ای: « زخمی که دلم پس از بريدن رابطه ام از زنی که با او زندگی می کردم خورده بود بهبود نمی يافت. نخست سوزان و سخت و دردناک بود، سپس چرکين شد و درد آن را کمتر حس می کردم. اما وضعيت بيشتر و بيشتر نا اميد کننده می شد.»[96]
سپس ادامه می دهی: «تنها چيزی که مرا از درافتادن در گردابی عميق تر از اميال نفسانی حفظ می کرد، با وجود تمام کوششم برای ديگرگونی ديدگاههايم، همانا خوف از مرگ بود، و روز داوری تو، که هرگز قلب مرا ترک نکرد،... در باطن اگر باور نداشتم که روح انسان پس از مرگ به زندگی ادامه می دهد و جزايی برای اعمالی که نجام می دهيم وجود ندارد، حاضر بودم به اپيکور جايزه بدهم.[97] ليکن اپيکور اين را باور نداشت. می پرسيدم: اگر وجود ما تباهی ناپذير بود و قادر بود در لذت ابدی جسمانی بزيد، بی خوف از دست دادن آن، چرا نمی توانستيم هميشه شادمان باشيم؟ و چرا در جستجوی چيز ديگر بوديم؟»[98]
به راستی، چرا ما در جستجوی چيز ديگری باشيم؟ منظورم اين است که: چرا در پی چيزی بگرديم که ممکن است وجود نداشته باشد؟ کمی مرا به ياد آن يونانی می اندازی که در قماری سکهء طلا برده بود، و بعد چون در طلب بيشترش برآمد تمام سرمايه اش را از دست داد.[99]
اورل دور نمای فوق العاده ای را مجسم کن با افراد و جانوران، گياهان و کودکان، شراب و عسل. در اين دورنما هزارتوی مخوفی نيز وجود دارد. حالا ای اسقف پارسا، تويی که زمانی شريک سرخوش و محبوب زندگی من بودی، مجسم کن که در اين هزارتوی بی انتها گم شده ای. نمی توانی رشتهء آدريانه[100] را پيدا کنی، رشته ای که می تواند تو را از ميان پيچ و خم های اين هزارتو راهنمايی کند و به سلامت به بهشتی که در آن می زيستی به دربرد.
اما تمام متألهين مسيحی و افلاطونيان در اعماق اين هزارتو حکمروايی می کنند. هر مردی که بدانجا وارد می شود بر تعداد آنان افزوده می شود. زيرا هر يک از آنان به اشتباه باور دارد که هر چيزی بيرون هزارتو ساختهء شيطان است. اکنون نوبت توست که گمراه شوی، چيزی نمی گذرد که هر چه را بيرون هزار توست نخواهی. چون تو هم به گروه آن متألهين مسيحی پيوسته ای، حال تو هم به يکی از آن انسان خوارانی تبديل شده ای که در دل تاريکی آن هزارتو هستند.[101] يا شايد بايد می گفتم شکارچيان انسان؟
تو زنی را که دوست داشتی فراموش نمی کنی، اما خدا را سپاس که از او جدا شدی. چون ديگر وجود ندارد تا وسوسه ات کند. تنها در رؤياهای توست «تصوير چيزهايی که با عادات قديمی ثبت شده بودند به زندگی ادامه می دهند.»[103]
باشد که خداوند بر تو ببخشايد. چه بسا او در جايی تو را می پايد که چگونه به تمام آفرينش او توهين می کنی. بارها و بارها در اعترافات نوشته ای که در اوان زندگی جايی بودی که خداوند آنجا غايب بود. اما فرض کنيم که تازه حالا ست که در مسير اشتباه افتاده ای. اوديپ هم زمانی که از دلفی به تبس سفر کرد بر اين باور بود که در مسير درست است. آن هم اشتباه غم انگيز او بود. هر آينه به کورينت پيش پدر و مادر خوانده اش می رفت همه چيز به مراتب بهتر می شد. اورل، از آن بهتر اين بود که تو هم راه راست را به قرطاجنه می يافتی. در اينجا ما هنوز می توانيم عشق خداوند را در گلها و گياهان ، و در ونوس ببينيم.
مايلم کلماتی را از هوراس به تو خاطر نشان کنم: «هميشه به ياد داشته باش هر روز که طلوع می کند می تواند آخرين زندگی تو باشد.»[104] البته مشخص نيست که امروز آخرين روز زندگی تو باشد، اما آمديم و بود. با اين تعبير می شود فکر کرد که برای روح ما هم پس از اين حياتی نيست. خطيب کهنسال، می تواند چنين باشد، و از تو می خواهم اين امکان را در نظر بگيری. اين که اسقفِ هيپو هم ممکن است دچار اشتباه شود.
زندگی کوتاه است، بسی کوتاه. چه بسا اينجا و در حال است که ما زندگی می کنيم. فقط اينجا و در حال. اگر چنين باشد، آيا به آن روزهايی که علی رغم همه چيز هنوز می درخشند پشت نکرده ای و مسيرت را در هزارتوی تيره و تار عقايد و نظريات گم نکرده ای، جايی که ديگر دستم به تو نمی رسد تا ترا راهنمايی کنم؟
اورل، ما تا ابد زندگی نمی کنيم. اين بدان معنی نيست که نبايد از روزهايی که در اختيارمان هست استفاده کنيم.
اما دربارهء روحت - که از هر چيز آن را بيشتر دوست داری - در اواخر کتاب ششم نوشته ای : « به هر طرف چرخيد، به پشت، به پهلو، به روی شکم، همه جا سخت بود. آرامش تنها در کنار تو وجود دارد.»[105]
بار ديگر به ياد تمام روزها و شبهايی که با هم در قرطاجنه گذرانديم می افتم. ما در کنار هم آرامش عميقی داشتيم. همان زمان بود که گفتی « مايلم هر جا تو باشی ، من هم باشم.» اما به اين وعده وفا نکردی. همچون يک سارق خود را از من جدا کردی و در پيچ و خم الهيات مسيحی در انداختی بی آنکه بند راهنمای مرا در دست داشته باشی. [106]
کتاب هفتم را با اين کلمات آغاز می کنی: «اکنون دوران جوانی گناه آلوده و بدکاره ام به پايان رسيده بود، و به سالهای مردی رسيده بودم.اما هر چه بيشتر بر سنم افزوده می شد، از بی ثمری خود بيشتر شرمنده می شدم.»[107] عاليجناب، گناه آلوده چيست؟ بدکاره کدام است؟ يا بی ثمری؟ آيا اينها تمام چيزهايی نيستند که ما را از خداوند باريتعالی جدا می کنند؟
در ادامه می افزايی: «برايم تصور واقعيت ديگری جز آنچه را با چشمان خود می ديديم، متصور نبود.»[108] حال مجسم کن واقعيت ديگری وجود ندارد.در آن صورت در جهت روشنايی نچرخيده ای، از آن دور شده ای.
آخر مگر برگ ها را بر درختان نمی بينی اورل ؟[109] آيا هنوز می توانی ببينی که دنيايی در اطرافت وجود دارد؟ اگر آنچه را با چشمانت می بينی به تو لذتی نمی دهد، می توانی خود را نابينا کنی. هر چند به زعم من اين خود کفر است.
قدری جلوتر می نويسی که تدريجاً به روشنی و وضوح دانستی «آنچه تباهی پذير است از هر آنچه تباهی ناپذير است پست تر است.»[110] اعتراف می کنم که اين حرفی معقول، متين، و قابل پذيرش است. هرچند پرسشی که پيش می آيد اين است: با در نظر گرفتن همهء جوانب، آيا چيزی به عنوان تباهی ناپذير وجود دارد که روح ما به آن متوسل بشود. و اگر وجود نداشته باشد به عقيدهء من جستجو برای تباهی ناپذيرها بی معنی تر از گشتن به دنبال تباهی پذيرهاست. خب، حدس می زنم که چشمان تو هنوز از کاسه بيرون آورده نشده و در همين روال اسقفِ هيپو هنوز در راه ملکوت اعلا خود را اخته نکرده است. مرا ببهش اورل، ولی اين جز شور و شوق شاعرانه چيز ديگری نيست ؟
و باز در همين مقال آنچه را با چشم جان ديده ای و عشقت را برای آنچه کالبدی ندارد مرقوم می کنی. پشتم لرزيد اورل. کسی را مجسم کن که تنها به دليل اين که آواز زيباتری را با گوش جان شنيده می تواند آواز پرندگان را خاموش کند. يا فرد ديگری را در نظر بگير که قادر است تمام گل ها و درختان را بخشکاند چرا که شميم مطبوع تری از عطر طبيعت را با مشام جان بوئيده. و باز کسی را تصور کن که قدرت دارد هر خانه و هر اثر هنری را در سراسر جهان منهدم کند چون تمام عشقش را در چيزهای غير جسمانی سرمايه گذاری کرده است.
برای من پرندگان خاموش شده اند. گلها به رنگارنگی پيش نبودند، کسی موی مرا نبوييد. و هيچ کس مرا در آغوش نگرفت. به اين ترتيب، از هر چه بگذريم من نيز در سرنوشت ديدو سهيم شدم. اما هرگز نگين کنده کاريت را که در مشت دارم از دست نمی نهم.


.


[94]: اعترافات، جلد ششم، ص13. سن رايج برای ازدواج بين 12 تا 13 بود. از اين رو می توانيم گمان کنيم دخترک 11 سال بيشتر نداشته ، آن طور که فلوريا نوشته است.
[95]:اعترافات ، جلد ششم، ص15
[96]: پيشين
[97]: اپيکور Epicur ) 341 ) تا 270 پيش از ميلاد. فيلسوف يونانی و ساکن آتن. اپيکور با اتم باوری دوموکريتوس ( Democritus ) هم عقيده بود و باور داشت که فلسفهء مادی می تواند وحشت انسان را از مرگ و جزای خدايان از بين ببرد. او گفته است: « مرگ ارتباتی به ما ندارد. زيرا تا زمانی که زنده هستيم مرگ اينجا نيست. و زمانی که مرگ فرا برسد، ديگر زنده نيستيم. او فلسفهء رهايی بخش خود را با آنچه «چهار داروی درمانگر» می ناميد جمع بندی کرده بود: « از خدايان نبايد ترسيد. نبايد نگران مرگ بود. نيکی آسان به دست می آيد. تحمل فجايع آسان است».
[98]:اعترافات ، ج ششم، ص16
[99]:من نتوانستم يونانی ای که فلوريا در اينجا به او اشاره می کند کشف کنم.
[100]: وقتی تسئوس (Thseus) قصد کرد وارد هزارتوی واقع در جزيرهء کرت ( Crete ) بشود و مينوتور هيولا را که هر نه سال يکبار از آتن درخواست هفت پسر و هفت دختر جوان می کرد بکشد آريادنه ( Ariadne ) گلولهء نخی به او داد. با کمک رشتهء آن نخ تسئوس موفق شد راه خود را از دورن هزارتو بيابد.
[101]: ن.ک. به پانوشت پيشين
[102]: PIcator hominum از ترجمهء لاتين انجيل که به احتمال زياد فلوريا از آن استفاده کرده. انجيل مرقس، باب اول، آيهء 17: عيسی آنها را ( ماهی گيران را ) گفت که به عقب من آئيد که من شما را مردم گير خواهم گردانيد.
ن.ک. به انجيل متی، باب چهارم، آيهء 19.
[103]:اعترافات، ج دهم، ص 30. من حدس می زنم که تشبيه فلوريا در اينجا تلاشی بوده برای جمع بندی آگاهانه ای در تقابل با تشبيه غار افلاطون، که احتمالاً آن را می شناخته.
[104]: Omnem crede diem tibi dilaxisse supermum
[105]: اعترافات ، ج ششم ، ص 16، « با تو » يعنی با خداوند.
[106]: ن.ک. به پانوشت 100.
[107]:اعترافات ، ج هفتم، ص 1.
[108]: پيشين
[109]:Frondem in silvis non cernis ? که ترجمهء آزادی از آن می شود:از کثرت درخت جنگل را نمی بينی؟
[110]: اعترافات، جلد هفتم ؛ ص1.

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۱

کريسمس دو هزار با دوستام تصميم گرفتيم به مناسبت ورود به هزارهء سوم، حتماً جشن بگيريم و حتماً کاج هم داشته باشيم.
برای اينکه سال نو رو با يک کار ارزشمند که در خور هزارهء سوم باشه شروع کنيم، تصميم گرفتيم درخت کاج جشن متعلق به وسط بلوار قيطريه باشه.
من و يکی ديگه از دوستانم آژانس گرفتيم و به قصد « تهيه»ء درخت عازم شديم. ساعت 8 صبح بود نمی دونم چرا باغبون های پارک قيطريه انقدر می خوابن. هيچ کی نبود اونجا مواظب اون درختا باشه. اونم درست روز قبل از کريسمس!
خلاصه، با بيلچه ای که همرامون آورده بوديم، شروع کرديم دور درختو کندن. يه خورده که کنديم راننده آژانس از ماشين پياده شد گفت چيکار دارين می کنين بابا ؟ الان ميان ميگيرن می برنمون! بهش گفتيم شما برو بشين تو ماشين کسی به شما کار نداره. اما بعد از چند دقيقه دوباره از ماشين پياده شد بيلچه رو از ما گرفت گفت برين کنار بابا اينطوری نمی شه.
خلاصه با هر جونکندی بود و با آخرين سرعت ممکن درختو از ريشه درآورديم و رفتيم خونهء اون دوستم که همه قرار بود شب بيان. درختو توی يه سطل بزرگ کاشتيم اما چند روز بعد از کارمون پشيمون شديم چون درخت بيچاره خشک شد.
مهمونی اون شب يکی از به ياد موندنی ترين خاطرات منه. مخصوصاً که از صبحش با خنده شروع شد.


من به طرز خطرناکی عاشق خزندگان هستم. يه بار نزديک بود چشم چپم رو سر همين عشق ناهمگون از دست بدم. سر يه قورباغه. يادتون باشه دست قورباغه ايتونو به چشمتون نزنين.


يه نفس عيق بکش ... ريه هاتو پر از مه و بوی علف کن

چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۱

نگران وبلاگر هايی می شم که سياسی و تند می نويسند ، وقتی چند روز نمی نويسند. فضولک الان چند روزه که نمی نويسه. توی وبلاگ عمومی هم نمی نويسه. فضولک جان شرمنده که بهت لينک نمی دم. آخه خوابم مياد به شدت می خوام زود برم.

خلاصه ، ای همهء دوستان وبلاگ نويس که تند و سياسی می نويسيد و در داخله تشريف داريد ، لطفاً اين دوست دل شوره خيزتون رو بی خبر نگذاريد.
ممنون. قربون همتون.
يک پيام شخصی : گل کو جان ، نمی شه از وبلاگت ايميل زد. نمی دونم چرا. شايدم من بلد نيستم. تو هم ببخش که به علت خواب زدگی لينک نمی دم.
الان بلافاصله بعد از اينکه لوگ آف کردم، يادم افتاد ننوشتم اين شعر مال کيه. مال همون مجموعه شعره که من عاشقشم: پيتزی کاتوی هدا حدادی.
شعر دُم ها

آقايان ! آقايان
باز هم که يادتان رفت موقع تقسيم سهم،
مرا صدا بزنيد
امروز آمده ام که بروم
اما خنده ام ميگيرد
اما روسری ام ليز می خورد
انگشتانم يخ می زند
که بر زخم صورتت راه برود
ناخن هايم تير می کشند
اما بی رحمانه ... می توانم همه چيز را رها کنم
تا بيافتد روی شست پايت
تا بشکند مثل کلام عفونيم ...
مثل سرفه های ترسناکم
آقايان ! من مريض هستم
من بايد بستری شوم ... پس می روم ...
وقتی بروم، سهم مرا بدهيد به آن آقای خوش رنگ
تا بچپاند توی ياوه های دلش
تا پنهان کند همه چيز را لابه لای ادب
تا حصار بکشد حتی ذهنش را
از ترس ملخ ها و سوسک ها
تف به رويت
من از همين حصار به پرواز در می آيم
من می روم که بستری شوم
اما خنده ام می گيرد
من می روم که سيبی
روی مانيتور اتاقم به يادگار بگذارم
آقايان، سهم مرا فوت کنيد از پنجره برای مورچه های حياط
سهم مرا، سنجاق کنيد به باد
سهم مرا، تخمه کنيد، برای گام های بی خيال و صندلی های سينما
سهم مرا آتش کنيد برای کنت های لايت
مورهای بلند
آقايان محترم، آقايان
امروز آمده ام
زباله هايم را ببرم، از چشم هايتان
پاک کنم از ساعت پنج
نگاه خسته ام را
نگاه فراری ام را
پاک کنم از فنجان های چای
جای سرخ روژهايم را
و از تمام کاغذ ها
تمام امضا هايم را
بال هايم را پس بدهيد
بال هايم را لطفاً پس بدهيد
آقايان
آقايان مبتلای اضطراب سفيد
با دست های لرزان و راهروهايی که به هم می لولند
شعله هايی که گر نمی گيرند
و ساعتی که از دوازده به بعد، ديگر راه نمی رود
خطوط آميخته با درها و درهای آميخته با دو چشم محدب و
دو چشم غوطه ور
در بافت های متلاشی
در نسج های ويران
در مکانيزم تق تق وار سلام ها و وداع ها
من در اضطراب سفيد حل می شوم
و پناه می برم به خروجی های سفيد
و تو، تارهای حنجره ات را
روی تکمه های تايپ
به حروف بی صدا چسب زده ای و هی تايپ می کنی
سفيدی را
و من نمی روم
که چسب ها ور بيايند
حرف ها بولد شوند
يا فونت ها اَش
نمی روم که
بردارها منحنی شوند
و انحناها به سمت ترانهء شاد کودکستان همسايه
که ديگر عصبانی ام می کرد
از زور شادابی
که ملودی ها کَرَم می کرد
و معده ام را می فشرد
که دنيای آنسوی ديوار
آن سوی ديوار
رنگ های آن طرف چنار
مرا می ترساند از زيادی نزديکی !
و کلاغ ها که عاشقشان بودم
به خاطر تيرگی، به خاطر لودگی
و آن چرخ و فلک نزار بی کار
که نه چرخ داشت و نه راهی به فلک
عين خودم بود
بله عاشقش بودم
آقايان
نمازهای قضايم را که تباه بود، اگر در شوره زارتان می خواندم
و دروغ های نا گفته ام را
که حلال بود اگر
در گوشتان می تپاندم
و لبخندهای کثيفم را
بر استفراغ ادعاهايتان
آه، نفرين بر من
حالا بايد اين کفاره ها را چگونه به کف بگيرم
چگونه از دشنام های پياپی
که شتک می زنند بر جيب هايتان
فرار کنم
انگشتهايتان بر شاهرگم می لغزد
انگشتهايتان چرخدنده می شود
و آن آقايی که مهربان تر بود
شايد جای ديگری پيدايش کنم
شايد مثل من جسور نيست
والا با هم از آن نرده ها سر می خورديم
و آن کسی که سعی داشت
به من بفهماند که خيلی از من قوی تر است
آری
در ميدان رهايش می کنم
بی هماورد
تا با سوسک ها بجنگد و سوسه ها
تا خونش سرانجام تباه شود در رکود
تا گلويش پاره شود از هوار ترانه ای که نمی داند
سهم مرا بدهيد به راه خروج
سهم مرا رنگ کنيد، بر تن برهنهء لولی
و يا چای کنيد، در سماور مرگ
سهم مرا که به مورچه ها داديد، مورچه ها را سهام کنيد،
در بورس اوراق بی بها ، يک سوم کنيد از خمس معاملات
کيک کنيد برای تولد حباب ها، برای ارزيابی نرده ها و
زنجيرها
سهم مرا سوراخ کنيد با پانچ تقويم حقوقی
اسکن کنيد در گراپ رده بندی و غربيل دانه درشت
سهم مرا
سفره کنيد
و يآ سجاده ای
برای به آب دادن
سهم مرا
سخاوت کنيد
برای يک بار
بی ترس سوتی زدن
در امتداد چهارخانه هايی
که حتی مطمئن نيستيد
به هفت می رسند يا هشت !
آقايان
ديگر چيزی برای گفتن ندارم
حرف هايم را خلط کرده ام و با سرفه بيرون داده ام
حالا خودم هستم و يک گلوی دردناک
حالا اين فضاهای موهوم را که مال شماست
به خودتان می سپارم
اين چراغ های اعتراف را
اين کمد های پنهان کاری را
و اين دوربين های چشم چران را
من شما و تزهای مشکوکتان را به خدا می سپارم
ک حتماً راه های زيادی را فراموش می کنم
من اوقات جهنده ام را تا نزده در کيف می گذارم و فرار می کنم
من زن ترسناک ميان راه را از ياد می برم
چای های خوش طعم صبح را و نهارهای پر مجادله را
من آقايان خوب را با آقايان بد يک جا تبديل به يک تف سر پايين می کنم
و به جوی می افکنم
من دلم را توی کوچه پهن می کنم
که تنگ نشود
برای آيينهء دستشوئی تان
يا برای پيچک پشت بامتان
آقايان با سواد
من به سراغ آدم هايی می روم که الفبا نمی دانند
من به اتاق هايی می روم که می شود
درونشان رقصيد
و يا چيزی را شکست
به اتاق هايی که بشود
درش کمی آلوچه خورد
و به ديگران هم تعارف کرد
سراغ آدم هايی که بتوانند بگريند
بتوانند شعر بخوانند
گاهی دروغ بگويند
گاهی ضعيف باشند
گاهی فقير و گاهی مريض
آدم هايی که بتوانند سربه سر هم بگذارند
عاشق هم شوند
به هم خيانت کنند
به يکديگر فحش بدهند
بتوانند ديوانگی کنند
من از سلامت مزاج و از عقل می گريزم، پناه به ديوانگان می برم
پناه بر ديوانگان !
آقايان !
من از رج زدن زوايای بی انحنا می روم
می روم سراغ علامت های سؤال، سر کج ها و خط خطی ها
می روم که خنده ام نگيرد
آقايان مؤدب، آقايان کت پوش، آقايان نزاکت
بيهوده خيال نکنيد عراضی وجودم را شناخته ايد
من خودم را به مريضی می زنم
و شما می گذاريد که رها شوم
می گذاريد که پرهايم به نرمی فرود بيايند
نوشته هايم از راه پله ها بلغزند
و افرادتان را در کافه ای ملاقات کنم
من از روح های فشرده که در راه روها
سر می خورند،
ورق هايم را می پراکنند و در گوشم فرار را نجوا می کنند،
نمی ترسم
حالا بياييد و باور نکنيد بيماريم را
باور نکنيد که می توانم
بيايم که بروم
فقط اشتباه از شماست
من که راه کوه ها را از کوره راه ها خوب می شناسم
حواستان باشد، که در بزرگی تان گم نشويد
حواستان باشد می توانيد گاهی لم بدهيد و به سهم من فکر کنيد
در بزرگی لانهء مورچه ها
و يا به مژه های خودتان که در نظرم بزرگ بودند
بزرگ تر از خودتان
آقايان
می توانيد يک روز
برويد تجريش
توی بازار راه برويد و بستنی بخوريد
چون من از طعم اوپليس لذت می برم و
برای تمام تغارهای شکسته
دعا می خوانم

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۱

امروز همين طور که داشتم تو خيابون راه می رفتم، با خودم فکرمی کردم چه خوبه عينکی شدم، ديگه هيچکی اذيتم نمی کنه. کسی چُرتِ قدم روی يه بچه مثبت عينکیو که آرايشم نکرده که پاره نمی کنه.
که يه انسان وظيفه شناس به زيبائی هر چه تمامتر خلاف استدلال ساده لوحانه مو ثابت کرد.
به زودی می خوام از اين محلهء گند خودمو خلاص کنم.

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۱

يک خبر ( ؟ ) خيلی بامزه از کيهان
برای کسانی که از پرخاشگری خودشون رنج می برند :

يک تمرين ساده برای کسانی که دوست دارند واکنش های خودشون رو کنترل کنند، اينه که سعی کنند موقع جابه جا کردن اشياء يا کار کردن با اونها، سر و صداشون رو در نيارن. اين تمرين باعث می شه شخص کمتر عصبانی بشه و در صورت بروز خشم اونو کنترل کنه.
تو هم شعر شدی و رفتی

چرا دروغ؟
دوست دارم بمانی
و می دانی که هرگز اين را گدايی نمی کنم
می دانی که به تمام زبان های مرده و زندهء جهان
تو را دشنام می دهم
و اگر لازم شود
تا صبح زوزه می کشم

اگر بمانی که ... بهتر است
می توانم کبودی هايت را سير ببينم
و از پشت سر نگاهت کنم
که چند دانه از مژه هايت

به سادگی فرو می افتند.

.

از مجموعه شعر پيتزی کاتو
هدا حدادی



....................


اين از اون تکون های بيست سال يکباره . بايد تکون بخورم تا همه چي رو سرم خراب نشده.

مکتوب* می گه :
عاقل کسی است که در صورت اجبار موقعيتی را ترک کند.

......................

... هيچ وقت دلم انقدر هوای امنيت آبی رنگت رو نکرده بود. فانوس من، آشيانهء تنهايی و آرامشم...


.

*: مکتوب ص 88
پائولو کوئيلو

یکشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۱

جيغ و داد ... می فهمی که ؟

...
با ديدن اين عکس ها ( از طريق ویلاگ گپی با خودم )اين فکر آزارم می ده : کمک ها رو بهشون می رسونن؟





هيچ وقت يادم نمی ره ، اون موقع که زلزلهء رودبار اومد شنديدم مواد غذايی که برای زلزله زده های رودبار فرستاده می شد، تا چند ماه بعد خريد و فروش می شد.




اما بعد يه فکر آزاردهنده تر : اين همه سيلی که اين چند وقت مازندران و گيلان اومد، به خاطر قطع شدن درخت ها بود و تخريب جنگل ها.



البته سريعاً به اشتباه خودم پی می برم و سه بارمعذرت خواهی می کنم و دستم رو گاز می گيرم که يادم بمونه:
آخه آقايون وآقازاده ها چه گناهی کردن که انقد زيادن؟ اگه هر کدوم يه ويلا نداشته باشن شما جواب بد شدن روحيه شونو می دين؟

خيلی نگران زيادی گل و گلاب شدن وضعيت زنان و کودکان بودم. دوست عزيزم آسمان های تاريک خيالمو راخت کرد. آخيش! تا بنياد گرا داريم غم نداريم.
شعار هفته:
مسيحيان برادران ما هستند، به شرط آنکه بنياد گرا باشند!

شنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۱

ديروز تلويزيون از اون برنامه ها داشت که من دوس دارم...
آقايی که مهمان يک برنامه است، داره درباره مضرات برابری حقوق نسوان صحبت می کنه: اولاً که اگه هی بخواين فمنيسم ممنيسم کنين سلامتی بچه هاتون به خطر می افته.از اون مهمتر ، شوهرتون طلاقتون می ده. *( هنگام گفتن اين جملهء آخر قيافهء آقای مهمان برنامه طوريه که يعنی : خوب منم بودم طلاقتون می دادم ! ) ( لبخند مليح خانم مجری )
در ثانی ، چه عدالتی از اين بالاتر که از هر کس طبق استعداد و توانائی هاش کار خواسته بشه. بعدم شاهد آوردن اين چنينی : مثلاً شما ببينيد ، قضاوت کاريست که از گردهء خانم ها برداشته شده و همين طور رهبری جامعه... اين کارها در ذات زن نيست ، در نهاد زن نيست...

نمی دونم پس لابد ويکتوريا و اليزابت مرد بودن کلاه گيس می ذاشتن. ديگه هر کی يه ذره تاريخ خونده باشه می دونه که انگلستان هر چی شده زمان اين دو ملکه شده.

جنسيت نبايد معيار سنجش استعداد و توانائی های اشخاص قرار بگيره. اين نشون دهندهء پائين بودن سطح دانش يک جامعه است.

می گم سطح دانش و نه طرز فکر يا فرهنگ ، چون اگر کمی تحقيق در اين مورد صورت بگيره -بدون به خرج دادن تعصب- غلط بودن اين معيارخنده دار تعيين استعداد ثابت می شه.
يک مثال ديگه : آشپزی ، يک هنره. استعداد می خواد. بايد احساس به خرج بدی ، عاشق آشپزی باشی ، شيکمو باشی تا دست پختت خوب باشه. و اين نمی تونه مختص خانم ها باشه.
اما متأسفانه شغل مشترک خانم هاست.

استعداد زن و مرد نمی شناسه ، چه در آشپزی ، چه در مديريت و چه ادارهء يک کشور.







.

*:نقل به معنی
قبول. بالندگی درد بسيار دارد.* و هر چی ياد گرفتيم با درد و اشک ياد گرفتيم. اما ديگه هر چيزی حدی داره. يه نفسی هم بايد آدم بکشه.
اگه تلاش کنی که به يک رابطهء خوب برسی که خودخواهی نيست.
رابطهء خوب چيه ؟ چه مشخصاتی داره ؟ وقتی هيچ کدوم از دو طرف ناراحتی اون يکی رو نمی خواد ، و راحتی و آرامش او براش به همون اندازه مهمه که آسايش خودش، می شه گفت يک ارتباط ارزشمند ايجاد شده.
خود خواهی گاهی عين ديگر خواهيه. به نظر من هيچ اشکالی نداره که توقع داشته باشيم عزيزانمون نخوان اشکمون رو در بيارن. البته سوء تفاهم و اشتباه حسابشون جداست.
کسی که برای خودش ارزش قائل نباشه ، نمی تونه به ديگران ارزش بده.

.

* از کتاب ئی چينگ
شرقی ...
چيز لذت بخشيه : اذان ظهر به افق تهران ، وسط وقت اضافه بازی کره و اسپانيا ، جام جهانی 2002 يک چهارم نهايی.
...گ*× .#Z.!!.ث#* صX.~.ف! ک..پ*.X.!!!!

احساس قشنگيه ، وقتی بفهمی اين وسط يه ضربه م خورده بوده به تيرک دروازه...

جمعه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۱

جام داورهای ديوانه

با اينکه الکی گفتی برزيل ، ( اگه من گفته بودم برزيل می گفتی انگليس ) بنده اعلام رو کم شدگی دوبل* می کنم.
منم وسط بازی طرفدار برزيل شدم.
قربون لپ های آويزونت بره خالت الهی.


.


*: شرط بندی سر رو کم کنی

پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۱

بی معرفت ! بی عاطفه ! بی مسئوليت ! کجا رفتی آخه ؟ نمی گی حالا من چطوری پيدات کنم؟
بابا من که منظوری نداشتم ! هی غرغر کردی ، ويز ويز کردی ، منم عصبانی شدم يه پيسّی* کردم ديگه !
بی جنبه !
حالا من چطوری پيدات کنم وسط اين همه رنگ روغن، رنگ بی روغن، جاسوئيچی، کليد خونه ، در قابلمه ، حولهء حموم، فتوکپی شناسنامه، آهن ربا و يه سری چيز ميز ديگه که رنگی شده و معلوم نيست چيه؟؟ هان ؟
خرمگس کژ انديش بی مسؤليت ، برات متأسفم ! از در بالکن که اومدی تو ، گفتم به ! بالاخره يکی خارج از هنجار اجتماع سنّتی به درد نخورِ بستهء نخبه کش عمل کرد ! اما دليل نمی شه که خودتو گم کنی ! اونم تو جعبه رنگ من !

.



*: حتماً فهميدين منظورم چيه ، پس ديگه توضيح نمی دم
هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود

ممنون مجيد جان

زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين


يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر ششم

و بعد سرانجام ، اسقف آمبرسيوس را در ميلان ملاقات کردی. نوشته ای که به تصور تو: « در چشم جهانيان او مرد خوشبختی بود، زيرا مردان قدرتمند زيادی برای او احترام وافر قائل بودند.»[79]
تنها عزب بودن او تو را نگران می کرد. آه روح تو چه رنجهايی را بايد تحمل می کرد چون بيشتر وبيشتر معتقد شده بودی که برای رستگاری روحت بايد عشق خود را نفی کنی.
اواخر بهار مونيکا از راه رسيد، نوشته ای ، او تو را در زمين و دريا دنبال کرده بود. خودش را رو به تو و پشت به من جا داد...او به دو هدف آمده بود ، نخست آنکه تو را غسل تعميد دهد ، ديگر آنکه همسری از خانواده ای محترم برايت اختيار کند. به نظرم قصد دوم از اهميت بيشتری برخوردار بود. خود تو دربارهء همه چيز دچار شک و ترديد شده بودی ، اما تصميم گرفتی «بنا به پيشنهاد اوليائم در حال حاضر ، به جماعت کليسای کاتوليک بپيوندم، تا آن که نوری فرا راهم قرار بگيرد و به برکت آن و با اعتماد به نفس بتوانم راهم را بيابم.» [80]
در کتاب ششم اعلام می داری : « آه ای خردمندان، شمائی که مردان بزرگی هستيد، آيا امکان ندارد ما يقينی بيابيم تا زندگی خود را بر پی آن بنا کنيم؟»[81]
مرا ببخش که بخش نسبتاً مفصلی از کتاب تو را رو نويس می کنم، اما علتش اين است که در چند مورد پراکندهء اين عبارات نشان می دهی با چه تلاشی خواسته ای حواست را به هم آوری: «اگر فرا رسيدن مرگ با گسستن مرگ و هشياری به زجرهايی که روح ما متحمل می شود پايان دهد، چه خواهد شد؟ حقيقتاً که موضوع مناسبی برای بحث است. اما نمی تواند چنين باشد. و بسی به دور از واقعيت است. بی دليل نيست که ايمان مسيحی ، اين چنين گسترش يافته و در سراسر جهان مورد اقبال عموم است.هر آينه مرگِ مجسم به معنی پايان يافتن زندگی روح بود، امکان نداشت خداوند چنين کارهای بزرگ و قابل ملاحظه ای برای ما انجام دهد. چرا هنوز گاه ترديد می کنيم که از اميدهای فانی دل برکنيم و خود را سراسر وقف جستجوی خداوند و خوشبختی ازلی در زندگانی بکنيم؟ اما درنگ کنيد. از هرچه بگذريم در همين جهان نيز هنوز خوشی هايی وجود دارد ، که هر يک جذابيتهای خاص خود را دارد، که موهبت کمی نيست.ما نبايد برای سرکوب تمايلاتمان به آن جهت شتاب کنيم. زيرا بازگشت به اين لذت ها، بعدها به گونه ای ناممکن می نمايد. آيا اين دستاورد اندکی است به مقامی بالا برسيم؟ چه چيزی را بيش از اين می توانيم توقع داشته باشيم؟ من دوستان متنفذ بسيار دارم. اگر نخواهم توقعم را بيش از حد بالا ببرم ، دست کم می توانم حکومتی محلی را درخواست کنم. سپس می توانم همسری با مال فراوان اختيار کنم، تا نخواهد بار مالی سنگينتری را بر دوش من بگذارد. مسير درستی برای رسيدن به هدف است. مردان بزرگ بسياری که می توانند سرمشق هم باشند، با وجود داشتن همسر زندگی خود را وقف مطالعهء دانش و خرد کرده اند. اينها گفتگوهايی بود که با خود داشتم، و با تغيير مسير باد ، قلبم به اين سو و آن سو کشيده می شد.در عين حال زمان می گذشت، و رفتن به سوی باريتعالی را به تأخيرمی انداختم. زندگی در تو را از امروز به روز بعد موکول می کردم، اما تأثير روزانهء مرگ را بر خودم به تأخير نمی انداختم.»[82]
منظور زندگی است، اگر چه واقعاً اينجا تو زندگی را مرگ می نامی... سپس ادامه می دهی :«من خوشی های حقيقی زندگی را دوست می داشتم، ولی از جستجو در پی آنها هراس داشتم. و همزمان وقتی آن را می جستم، از آن می گريختم. آخر می دانستم اگر بدون وجود زنی دامه می دادم، بس ناخوشنود می بودم.»[83]
اورل اين من بودم که نمی توانستی بی آن سر کنی، و ما دو نفر چه بسيار دربارهء اين موضوع بحث کرده بوديم. آيا نمی توانستی به آن اشاره کنی ؟ آه ، چه می شود کرد، آدم بايد در نام بردن از افراد جانب احتياط را رعايت کند.[84]
در مورد اين مسائل مدام با آلی پيوس[85] به گفتگو می نشستی:«هيچ يک از ما خصوصاً به آن چيزی که ازدواج را جذاب می کرد کششی نداشت، همانا وظيفهء دشوار به وجود آوردن کاشانه ای مناسب و پرورش فرزندانی چند را. نکتهء اصلی اين بود که من عادت داشتم اميال نفسانی سيری ناپذيرم را ارضا کنم، که مرا بی محابا اسير خود کرده بود و درونم را می خليد.»[86]
آنچه در واقع درون تو را می خليد، ازدواجی بود که من به سبب فقدان مال دنيا برایش نامناسب تشخيص داده شده بودم ، و خيانت تو را به من تثبيت می کرد. آخر مگر ما روح های همزاد نبوديم اورل، و آيا چنان در جسم و روح به هم نزديک نشده بوديم که جدا کردنمان از هم نياز به جراح داشت و نه مادری که در نقش يک خواستگار ظاهر شد؟ و آيا ما آدئوتادوس را نداشتيم که درباره اش بيانديشيم، او در آن زمان دوازده ساله بود.[87]
... نوشته ای : «به من مصرانه پيشنهاد شد که ازدواج کنم. خواستگاری کردم و پذيرفته شدم. مادرم با شوقی وافر سرگرم مقدمات اين کار بود. مادرم می خواست که من نخست ازدواج کنم و سپس در آب نجات بخش غسل تعميد يابم.»[88]
مادرت آنگاه به جسجوی من برآمد. هرگز حضور ناگهانی مونيکا را در اتاقم، در حاليکه مشغول استحمام بودم، فراموش نمی کنم. تو تازه به دانشکدهء علم بيان رفته بودی و تمام روز آنجا می ماندی. به من گفته شد که زار و زندگيم را ببندم و گورم را گم کنم. همه چيز برای سفرم به آفريقا آماده شده بود، گروهی همان بعد از ظهر عازم بودند. چون تو از دختری خواستگاری کرده بودی و جواب مثبت گرفته بودی. اوليای دختر شرطی قايل شده بودند، اين که من در اسرع وقت از رندگی تو ناپديد بشوم.
من معتقدم مونيکا چون ما در آن نيمه شب کذايی او را در قرطاجنه ترک کرده بوديم، اين گونه انتقامش را گرفت. به نظر می رسيد که اکنون بايد زورآزمايی می کرديم ببينيم کدام ورزيده تر هستيم. اما به من گفت تو از او خواسته ای ترتيب دست به سر کردن مرا بدهد چون خودت شخصاً قادر به انجام اين کار نبودی. مانند آن چوپانی شخصاً قادر به ذبح برهء خودش نيست. من حرف او را باور کردم و اين غم انگيزترين خطای زندگيم بود.[89]
حتماً تو هم متوجه شده بودی که من از آنگونه زن های غم انگيز هستم - که گويی از زير قبای اورپيد سر درآورده بودم.[90]
شريک زندگی من به بهانهء عشق ملکوتی به من خيانت کرد.[91]
باور کردم که اين خواستهء پيش انديشيدهء توست که من به قرطاجنه... برگردم، تا اينکه تو را در رم ديدم و سوگند خوردی که مرا بدون اطلاع و خواسته ات روانهء سفر کرده بودند.
مونيکا همچنين در نقش دلاله اش به من يادآور شد که خواسته ای قول بدهم هرگز با مرد ديگری زندگی نکنم. من اين را به نشانهء آن گرفتم که هنوز صد در صد تصميم نگرفته ای، و چه بسا ما بار ديگر به سوی هم باز آييم. اين تا امروز برای من جزو اسرار است که چرا مونيکا از من چنين قولی گرفت، چون ترديد ندارم تنها چيزی که او می خواست اين بود که من از سر راه دور شوم. آيا به اين دليل نيز بود که رفتن را برای من قدری سهل تر کند؟ يا شايد تصور کرده بود اگر نتوانم مرد ديگری را بيابم پذيرفتن غسل تعميد برايم آسانتر خواهد بود. اما چيزی نگذشت که آن نامه را از تو دريافت کردم، و در آن مجدانه از من تقاضا کرده بودی خود را به ديگری تسليم نکنم. حتی نوشتی که گمان نمی بری از اين ازدواج چيز زيادی حاصل شود. اما از همه مهمتر، نامه ای را که از ميلان برايم نوشتی با اين جملات به پايان برده بودی: «فلوريا، فلوريا، دلم برايت تنگ است، دلم برايت تنگ است.»
آن روز آدئوتادوس را با خود به دانشکده برده بودی و به اين ترتيب حتی پيش از آنکه وسايلم را ببندم و از مَردَم و فرزندم جدا شوم، نتوانستم برای آخرين بار او را در آغوش بگيرم. وبدين سان بود که همه چيز را با خود بردم.[92]
کاری را که ديدو کرده بود نکردم، پس چه بسا آن روز کذايی زير درخت انجير بيش از حد توانم قول داده بودم. از طرف ديگر اگر آدئوتادوس را هم با خودم می بردم کاری را که مدئا کرده بود نيز نمی کردم.[93]
اما من رفتم.

.


[79]: اعترافات، ج ششم، ص3.
[80]:اعترافات ، ج پنجم، ص 14
[81]: اعترافات، ج ششم، ص11. ن.ک پانوشت 72
[82]: اعترافات ج ششم ص11
[83]: پيشين
[84]:Nomita sunt odisa به معنی اسمها نکوهيده اند. احتمالاً از خطابهء سيسرون به روسکيوس ( Roscius ) برگرفته شده.
[85]: دوست و بعدها شاگرد آگوستين، که اهل زادگاه او تاگاسته بود...( اعترافات ج ششم ، ص 7- 10)
[86]:اعترافات ج ششم ، ص 12
[87]: احتمالاً آگوستين پس از جدائی از شريک زندگی اش رنج روحی بسيار متحمل شده است، هر چند در اعترافات به اين موضوع نمی پردازد. در آنجا حتی کوچکترين اشاره ای به جراحاتی که بر فلوريا وارد کرده نمی کند. اما در متن کتابش De bono coniugaly ( در باب فوائد ازدواج 401) که قائدتاً بايد زمانی پس از دريافت نامهء فلوريا نگاشته شده باشد، تذکر می دهد مردی که معشوق با وفايی را به قصد ازدواج با زنی ترک کند مجرم به خيانت است.اين نظريه مورد پذيرش تمام مسيحيان نبود. تا اواسط قرون ميانه عموماً اينکه مردی پيش از ازدواج هم بالينی داشته باشد پذيرفته بود. به عنوان مثال اسقف لئون رومی ، که در ميانهء قرن پنجم می زيست، گفته است که مرد مسيحی می تواند پيش از ازدواج همبالينش را ترک کند. اين مقوله را به عنوان طلاق يا چند همسری تلقی نمی کردند بر عکس آن را نوعی پيشبرد اخلاقی می دانستند. آگوستين اما اين نظريه را رد کرده بود... به نظر من قابل توجه است که بپرسيم اگر آگوستين نامهء فلوريا را دريافت نکرده بود - بلافاصله بعد از نوشتن اعترافات- آيا به اين اعتقاد می رسيد که از مقام ازدواج يا حقوق هم بالين دفاع کند. از اين رو چه بسا حق با فلوريا باشد که گفته است نامهء او به اورل در حقيقت نامه بود به تمام کليسای مسيحی. تا همين اواخر، در سال 1930 پاپ از متن آگوستين « در باب فوائد ازدواج » نقل قول آورده است، بی آنکه آگاه باشد که کتاب به گونه ای تحت تأثير نامهء فلوريا بوده. اگر چه من به دلايل شخصی معتقدم که هم او هم پاپ های پيش از او از متن « کودکس فلوريا » مطلع بوده اند.
[88]:اعترافات ، ج ششم ، ص 13
[89]: Peccatum خطا، تقصير. ن.ک به واژهء يونانی hamarita ، معادلی برای خطايی که سرانجام منجر به سقوط قهرمان تراژدی می شود. اين گونه خطا معمولاً با حسن نيت کامل صورت می گيرد ، و دقيقاً همين است که تراژدی است.
[90]:يونانی ها واژهء himation را به کار می بردند و نه toga ، که نام لاتينی لباس ملی رومی ها بود. با وجود اين فلوريا از کلمهء توگا استفاده می کند.
[91]: Sic , Aureli ! Sic !
[92]: بايد اشاره ای تلويحی باشد به کلام سيسرون Omina mea mecum porto که خود آن را به فيلسوف يونانی بياس (Bias) نسبت می دهد که مجبور شد دست خالی از دشمنانش بگريزد. اما در حقيقت او هر آنچه بيشترين ارزش را داشت با خود برد همانا خرد و تجربه اش را.
[93]: اشاره ايست به تراژدی مدئا اثر اورپيدس ( Euripides ) در اين تراژدی مدئا به دليل آن که همسرش ياسون (Jason) او را فريب داد فرزندش را کشت. که به اين ترتيب نفرت مدئا از همسرش قوی تر از عشقش به فرزندانی بود که از او داشت. در مقام مقايسه عشق بنيان برندازِ مدئا و ديدو هيچ شباهتی به هم ندارند.

چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۱

من چهار پنج ماه تو همچين شرايطی ، البته منحای رطوبتش زندگی کردم. اتاقم روی پشتبوم بود ، جای خرپشته. کولر هم نداشتم. يه کولر قراضه از اينا که بايد هر چند ساعت يکبار توش آب بريزی بودش که از کولر بودن فقط سر صداشو بلد بود، ديگه آخرای تابستونم بايد آب می ريختی ، بعد زانو می زدی و خواهش می کردی که از آبی که ريختی توش استفاده کنه.
خيلی کيف داد.
اون اتاق مثل فانوس دريايی بود. سرتاسر دوتا ديوار روبروی هم پايين و بالای تختم ، پنجره داشت. صبحانه رو روی پشت بوم می خوردم و شبها دو تا پنجرهء وسيعش رو باز می کردم که نسيم گرم يواش يواش لطف کنه خنک بشه و خنکم کنه. روی هر کدوم از شيشه ها نقاشی چسبونده بودم ، نقاشی هايی که مثل نقش گبه بود. نوری رو که به اتاقم تابيده می شد ، رنگ مايه آبی اين نقاشی- پرده ها رنگ آميزی می کرد. همه چيز سايه ای از آبی داشت اونجا. موقع اسباب کشی کندمشون با خودم آوردم.

دوستم می گه تمايلی که ناخودآگاه داشتی به مجارات خودت، باعث شده اون گرما رو چهار پنج ماه تحمل کنی. اما من کلی دقت می کنم که يه وقت خودم رو سرکوب نکنم. يعنی مثلاً اگه احساس گناه داشته باشم ، نديده نمی گيرمش که بعد خودش رو از اين راه ها بخواد نشون بده. اگه هم اشتباهی کنم ، سعی می کنم خودم رو ببخشم. تحمل خودخوری ندارم اصلاً. فکر می کنم از بس عاشق تجربه های جديدم اون سختی رو دوست داشتم. کلی هم لاغر شدم تازه. آخه هی گرمم می شد آب می خوردم، اشتهام کم شده بود خيلی..

اين احساس که توانايی تطابق با محيط و سازگاری با شرايط نا مطلوب رو دارم به دست می يارم، به اضافهء اينکه تنهايی و سکوتم دو برابر شده بود - چون کسی زياد اونجا دوام نمی آورد- اين دوره رو برام به ياد موندنی کرده.
فرقی نمی کنه چقدر متمدن تر از حالا بشم ، چقدر دادگاه ها عادلانه تر قضاوت کنن يا بدونم علت کودک آزاری جنسی کسی بيماری روانی بوده . اگه روزی با کسی روبرو بشم که بدونم به يک دختر- يا پسر- خردسال نگاه جنسی داره و باعث آزار او می شه ، با دندونام می کشمش.

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۱

خيلی ناراحت شدم ايتاليا اينجوری باخت. چی ؟ نه خير ! من اصلاً از مرد مو مشکی خوشم نمی ياد. به ايتاليايی ها هم از وقتی رفتم تو چت روم ها حساسيت پيدا کردم بس که خالی بندن.
اما اين بيچاره ها امروز بی خودی يکيشون اخراج شد.
خدا به داد داور برسه.
به نظر من هم* انگليس امسال غوليه واسه خودش.
من فکر می کنم قهرمان اين جام انگليسه.

* گفتم هم ، چون نظر سردبير خودم هم همينه

شنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۱

بالاخره جايی برای آرامش ما باقيست ... نيست ؟
يه بار شد چپ دست ها رو آدم حساب کنين ؟

بابا آخه يعنی يه دونه صندلی که زيردستيش طرف چپ باشه تو کلاس نبايد باشه ؟ انعطاف پذيری ستون فقرات هم حدی داره به خدا !
بقيش اينجاست. ممنون از گل کو خانم.
بوی خاک می ده ...



... بوی خاک می ده

جمعه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۱

چند روزه که همش تو فکر اين حرف کوندرا هستم: وقتی نويسندهء درون هر کس بيدار بشه... فکر می کنم توی بار هستی اينو خوندم.
نويسندهء درون ... بلاگ...همه... برم ببينم چی گفته بود دقيقاً.

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۱

تا حالا هزار بار اين بلا سرم اومده : آرنجم به شدت خورده به دستگيره.
ديروز دوباره اينطوری شد. امروز به خاطر همين نتونستم دمبل بزنم.
قد من 164cmهستش.*
نمی دونم من غير استانداردم يا اين دستگيره ها. چرا دقيقاً مماس با آرنج من کار می ذارن روی در؟
يه دربدوشامبر داشتم که خيلی باهاش راحت بودم. آستينش گشاد بود و تقريباً تا آرنج. سر همين قدِ غير استاندارد من آستينش پاره پوره شد.
خلاصه ، ميانگيناً ماهی يکبار اين اتفاق می افته.

* والا راستش درست نمی دونم 164cm هستم دقيقاً يا نه. يک متر دارم ، 152 سانت. از اونجائی که تموم می شد دوباره متر و گذاشتم 12 سانت ديگه ام بودش. می شه 164 ديگه نه ؟ حالا از کجا معلوم ماژيکو صاف گذاشته باشم رو سرم و علامت زده باشم؟
همين بيست دقيقه پيش ، کنار خيابون. می خوام با ماشين برم چهارراه بعدی. يه تاکسی مياد. توجه کنيد ، اونی که مياد تاکسی هستش. يه خط نارنجی خوشگلم داره.
- چارراه "س"
- کجا ؟
- چهارراه "س"
توقف... بنده سوار می شم... لبخند راننده.
- گفتيد کجا ؟
- گفتم چارراه بعدی.
- آهان آخه من مسافر کش نيستم. شما يه جوری گفتين دلم نيومد نگه ندارم.
- عجب! من تا حالا فکر می کردم تاکسی ها مسافر سوار می کنن چون کارشون اينه. پس از روی لطف اينکارو می کنن.
- نه خانوم ما کارمون چيز ديگس.
در حاليکه دندونام معلومه، زير لب: چی سر جاشه که تو باشی؟
چند قدم جلوتر ، تقريباً وسط راه:
- اِ چيزه ، من می خواستم همون چاررا بپيچم، تا اينجا اومدم که دلتون نشکنه. بفرمائيد.

...شما فکر می کنيد بايد بهش کرايه می دادم؟ شايد بهتر بود نصف کرايشو می دادم نه ؟ اما آخه خودش گفت مسافر کش نيست خوب!
يه وبلاگ توپ پيدا کردم. خوب شد به باکره نظر داد که پيداش کنم.
زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين

يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر پنجم

در کتاب پنجم دربارهء سفر از قرطاجنه به رم نوشته ای. «مادرم از رفتنم بسيار افسرده شد و مرا تا ساحل دريا دنبال کرد. سخت کوشيد تا مرا از رفتن باز دارد، تقاضايش اين بود که يا همراه او به زادگاهم برگردم يا او را همراه خود ببرم.»[68]
اورل، يادت می آيد چه حقه ای به او زديم؟ او را به کليسای سيپريان بردی تا شب را در آنجا بگذراند، آنگاه در دل تيره شب لنگر برداشتيم، من و تو و آدئوداتوس کوچولو، در اين زمان او يازده سال داشت.به ياد می آورم که سر به سرم گذاشتی و گفتی که ملکهء قرطاجنه با آينياس به رم می رود. و زمانی که از قرطاجنه دور شديم به راستی احساس يک ديدوی رهايی يافته را داشتم. به ياد آن پرسش عجيبی که نزديک به ده سال پيش از من کردی افتادم: آيا تا به حال به رم رفته ای؟
چقدر مطمئن بودم کاری که انجام می دهيم درست است. اگر قرار بود با هم آينده ای داشته باشيم می بايست به گونه ای خود را از مونيکا می گسستيم. آنگاه تب کردی، اما من تيمارت کردم و برايت دعا کردم. به ياد می آورم تا چه حد از مرگ وحشت داشتی. پی در پی می پرسيدی:«آيا کارم تمام است؟ آيا از دست رفته ام؟» هنوز برای رستگاری روح خود راهی نيافته بودی. نوشته ای: «تب بالا رفت و من با مرگ و از هلاکت فاصله ای نداشتم. واقعاً اگر همان زمان جان به جان آفرين تسليم می کردم کجا می رفتم؟ آری به قعر دوزخ و عذابی که اعمالم بر حسب فرمان بر حق تو مستحق آن بود.»[69]
پناه بر خداوند می برم اورل. آخر اينها چيست جز تحريف و افسانه پردازی؟ تويی که چنان به جد داستان های ايزدان افسانه ای را به سخره می گرفتی، همچنان به خداوند خشمگينی. باور داری که اعمال بنده هايش را تا به ابد جزا می دهد و به عذاب عليم گرفتار می کند؟ جای بسی خوشوقتی است وقتی در آن اتاقک در رم بيمار افتاده بودی به او باور نداشتی. فقط بی نهايت خوف داشتی مبادا روحت به عذاب ابدی دچار شود.[70] و اين من بودم که بايد وحشت تو را تسکين می دادم و با جمله هايی از رواقيون [71] آرامت می کردم.
ما همچنين از از نصرانی ها و اميد مسيحيت صحبت کرديم. ليکن هيچيک از ما حتی به باور اين آموزش های سوختن در آتش و عذاب اليم ابدی هم نزديک نشديم.
ما فرهيخته تر از آن بوديم.
آيا اين روزها استاد سلطنتی علم بيان چنين عمل می کند؟ باور دارد که تا چند سال ديگر اسقفِ هيپورگيوس در فردوس پرسعادت خدايش مقامی امن می يابد، در حاليکه فلوريا آميلا چون هنوز رضايت نداده تا غسل تعميد بيابد برای هميشه در آتش می سوزد و به عذاب عليم گرفتار می شود؟
خير عاليجناب. شما بايد به سرعت اين روش آموزش را توجيه بفرمائيد. در غير اين صورت من حتی اندکی هم نگران تعميد بيشتر مردم و رشد کليسای جهانی نيستم.
ما هر دو به خوبی از فساد سياسی که جامعهء ما اخيراً گرفتارش شده آگاهيم. پس لابد نبايد شگفت زده شويم که عادت ها و باورها نيز دچار فساد مشابهی شوند.
به زودی بهبود يافتی... بعد برای گردشی با هم به شهر رفتيم ، من و تو.
پس از آن چند ماهی به تدريس علم بيان پرداختی، و هم زمان با شرکت در بحث و گفتگو با آن فيلسوف هايی که به اعضای آکادمی افلاطون معروف بودند ، تغذيه روحی می کردی.[72]
من هميشه اجازه داشتم تو را راهنمايی کنم، به خصوص زمانی که قصد ملاقات با افرد جديد را داشتی. فخر می فروختی، مغرور همچون يک فاتح ، که مرا در کنار خود داشتی ، نه به آن علت که مرا انتخاب کرده بودی ، بلکه بيشتر به سبب آنکه من تو را برگزيده بودم.
پس از اين زمان بود که به مقام مدرس سلطنتی فن معانی و بيان در ميلان منسوب شدی. سفر به آنجا تجربهء بی نظيری بود، و چه بسا بتوانيم آن را غنی ترين ساعاتی که با هم گذرانديم بدانيم. آيا آن روز دل انگيز پائيز را به ياد داری که با هم برای گردش به خيابان کاسيا رفتيم - تو، من و آدئوتادوس ، و گروهی از دوستانمان، اورل، و آن گروهی که پيشتر نمی شناختيمشان. جمع انبوهی بوديم.
آنگاه به شهر قديمی فلورنتيا[73] که پادگانی نظامی داشت و در ساحل رودخانهء آرنو بود رسيديم. به ياد می آوری چگونه ايستاديم و به کوههای برف پوشيده ای که از لابلای درختان پيدا بود اشره کرديم؟ اورل، تو فقط ديدگاه ها را به ياد می آوری ، نمی توانی دست کم برخی از تجربه های واقعی را هم به ياد آوری ؟ چند لحظه بعد از رودخانه عبور کرديم، هنوز روی پل بوديم که از پشت به سوی من آمدی. با چند نفر از مردها گرم بحث و گفتگو بودی که ناگهان به کنار من رسيدی. دستت را روی شانه ام حس کردم، سپس به نرمی مرا به سوی خود کشيدی و در گوشم زمزمه کردی : «فلوريا ، زندگی بس کوتاه است.»
بعد مچم را در چنگ گرفتی و آن را به شدت فشردی - گويی در آن لحظه مصمم بودی که هرگز اين لحظه را از ياد نبری. همانجا بود که پرسيدی می توانی موهای مرا ببويی. که بوييدی. لحظه ای که موهای بلندم را گشودی تا عطر آن را ببويی ، نفست را روی گردنم حس کردم. انگار می خواستی تمام وجود مرا به درون خود استشمام کنی ، گويی که جای من درون وجود تو بود. چنين بود که می خواستی به من حالی کنی برای هميشه از آن تو خواهم بود چون روحهايمان در هم آميخته بود. اين پيش از آن بود که مونيکا به ميلان بيايد، پيش از آن برنامه های خسته کنندهء ازدواج و پيش از آنکه متألهين مسيحی را ملاقات کنی.
اسقف گرامی ، پس نيا بگو که آنچه بر روی رودخانهء آرنو رخ داد نتيجهء «اميال نفسانی» يا تسليم نفس شدن بود. آن روز افراد بسياری به ما می نگريستند، و احتمالاً همين ويژگی خاص است که سبب شده من آن را چنين واضح به ياد آورم. آنجا روی پل، ناگهان کاری کردی که می دانستی برای من ارزش زيادی دارد. به گمان من ، اين حرکت ، بيان عميق پذيرش اين واقعيت بود که من زن زندگی تو هستم ، هرچند بنا بر قانون همسر تو نبودم. در عين حال معتقدم که می توانست بيان گونه ای رهايی باشد ، زيرا سرانجام ما موفق شده بوديم به راحتی در سرزمينی حرکت کنيم که بسيار دور از مونيکا بود. آيا هر يک از ما به نحوی يگ فراری نبوديم؟
سالهای بسيار از زمانی که ما دو نفر باهم در ايناليا زندگی می کرديم گذشته و حوادث زيادی در اين فاصله رخ داده است. اما آيا اين واقعيت که نيوشيدن شميم موی من در لحظه ای که با هم عازم گردشی در ييلاق بوديم به من و تو لذت می داد ، سبب می شود که خداوند تو را آری تو را مورد غضب قرار دهد؟ آيا برای جبران گناهانی از اين دست بود که اجازه داد تنها فرزندش به صليب ميخ کوب شود؟ من و تو هم در آن سفر فرزندی داشتيم ، که دور و بر پدر و مادرش جست و خيز می کرد. اما مصلوب شدن به خاطر عشق؟
به خاطر رستگاری روح خود توست که آرزو می کنم ای کاش خداوند تو هم قابليت طنزی را که پيش از ملاقات با متألهين داشتی کسب کرده باشد. در اين صورت طنز او هم بايد از طنز تو تلخ تر باشد، وگرنه ممکن است تصور کند که روح تو پس از آن گردش روی رودخانهء آرنو با من، چنان فاسد شده که قابل رستگاری نيست. عاليجناب، بنا بر قاعده هر جا عقل و خرد بيشتر باشد، عشق محل کمتری از اعراب دارد.[74]
در سوی ديگر رودخانه از کنار تعدادی دستفروش گذشتيم، من کنار يکی از آنها ايستادم تا به نگين کنده کاری شدهء زيبائی بنگرم[75] تو آن را برايم خريدی، و اکنون، در اين لحظه با آن در دستم نشسته ام. به سختی آن را در مشت می فشارم.باشد که خداوند مرا برای در دست نگهداشتن چيزی «جسمانی» ببخشايد. چه کنم ، اين تنها چيزی است که دارم. هنوز نوری را با چشم جان نديده ام، در همين مقال، نه چيزی ماوراء طبيعت ديده ام و نه صداهايی شنيده ام ، از اين رو من هنوز زن ساده ای هستم.
برای تو جز موفقيت در رستگاری روحت آرزوی ديگری ندارم.[76]
اما زندگی بسيار کوتاه است و من بسيار کم می دانم.
آمديم و بهشتی بالای سر ما نبود اورل، بيا فرض کنيم اين زندگی تنها چيزی است که برايش آفريده شده ايم. در آن صورت ای کاش روح های ما تا ابد بر بالای رودخانهء در پرواز بماند.
آخر مگر در فلورنتيا نبود که فلوريا شکوفا شد[77] و آيا در شعاع غروب آفتاب بر فراز کوه آرنو نبود که پيشانی اورل با نور طلائی درخشيد.[78]

.



[68]:اعترافات، ج پنجم، ص7.
[69]:اعترافات ، پنجم، ص9.
[70]: در اينجا نبايد لعنت ابدی روح را با مفهوم مسيحی داوری الهی اشتباه کرد. در سراسر جهان باستان نظريه ای در ميان جنبش های فلسفی رايج بود که برخی از روح ها به لعنت ابدی دچار می شوند، حال آنکه بعضی ديگر لياقت زندگی ابدی را ميابند.
[71]:رواقيون بر تعادل معنويت و سازگاری آن با زکاوت نظام دهندهء جهان تأکيد داشتند. آنان معتقد بودند که تمام فرايندهای طبيعی - به عنوان مثال بيماری و مرگ - قوانين شکست ناپذير طبيعت را دنبال می کنند. از اين رو انسان بايد بياموزد خود را به سرنوشت خويش تسليم کند.
[72]:يعنی شک آوران. شکاکيون. خود آگوستين آنها را با اين کلمات تشريح می کند: « آنها معتقدند که بايد در مورد همه چيز شک کرد، و اعلام کردند که انسان قادر نيست هيچ گونه حقيقتی را دريابد.»
[73]:فلورانس
[74]:احتمالاً نقل به معنی است از اين مثل معروف Ubi mems plurmia, ibi minima fortuna ( هر جا خرد بيشتر باشد، مکنت کمتر است.)
[75]:سنگی قيمتی ، صدفی يا چيزی مشابه که روی آن کنده کاری می کردند. هنری که به خصوص در اين عصر بسيار رايج بوده است.
[76]:Nil nisi bene در اينجا فلوريا با ضرب المثل De mortuis nil nisi bene بازی می کند. ( از مرده بخاری برنمی خيزد.) اگر چنين باشد مفهوم جمله را می توان به کنايه ای ترجمه کرد بدين معنی که روح اورل ديگر زنده نيست.
[77]:In Florentia Floria floruit
[78]:Auro «مثل طلا». مفهوم برخی از بازی های با کلمات در ترجمه از دست رفته است.

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۱

گل کو آخر اين مطلب می گه :

مردم مي خواهند آزاد و راحت باشند. كسي كاري به كارشان نداشته باشد. مي خواهند از تمام امكاناتي كه جوانان كشورهاي ديگر دارند بهره مند باشند. مي خواهند آزادانه به همه دنيا مسافرت كنند. بگردندو ببينند و بشناسند. . تنبل نيستندو حاضرند كار كنند . وقت صرف كنند و بدانند كه تلاششان راه به جايي خواهد برد. مي خواهند با آنها هم مثل آدم رفتا ر بشود. مي خواهند از يك حداقل بهره مند باشند به فكر پيري و باز نشستگي نباشند. از مريضي و دندان درد و بچه دار شدن و ازدواج كردن نترسند ..ميخواهند همه سير باشند كه يك لقمه غذا از گلويشان برود پايين بدون آنكه فكر بچه هايي باشند كه به شيشه چسبيده اند و آب دهانشان را قورت مي دهند.
..
اينها خواب و رويا و غير ممكن نيست.
نگاهي به كشورهاي دمكرات بكنيد و ببينيد مردم چطور زندگي مي كنند.

گل کوی عزيز، برايت احترام زيادی قائلم.
مامانم امروز خونهء خاله اش مهمونی دعوته. الان داره حاضر می شه. انقد خوش تيپ شده ! نازی.
تا همين چند سال پيش چه حرسی می داد منو سر اون تيپ جواد ! حالا هر سال داره خوش تيپ تر می شه. افکارش هم هی جالب تر می شه. قبلاً مشروب نمی خورد، حالا اگه باشه چيزی ازش باقی نمی ذاره.

واسهء خودش جوونياش تيکه ای بوده. فقط به طرز غريبی بد سليقه بوده.
افشاگری جانانه . وقتی آدمی که بد و بی راه به کسی نمی گه اينطوری حرف بزنه يعنی چی؟ يعنی قضيه کاملاً جدّيه.
آخ گفتی ! بابا جدّا ماست مالی ديگه بسه. اقلاً مردونه بگيد آره همينی که هست ، قبولشم دارم. تازه به نظر منم حق با شماست.شمائی که طرز فکرتون اينطوريه ..می دونيد چرا ؟ چون ما هيچی نيستيم جزاونی که فکر می کنيم.
پس "به موجب برتری هايی که -در عقل و اون يکيش يادم رفته - مردان نسبت به زنان دارند" و چون زندگی هر کی همون جوريه که داره می بينه ، بايدم حقوق زنان< مشابه> باشه با حقوق مردان و نه مساوی.
اين قسمت حقوق خانوادهء کتاب دينی سال چهارم رو با چه حرصی می خوندم. با خودم می گفتم جهنم ، تو که فردا اينو امتحان می دی و می ری پی کارت ، ولش کن درستو بخون.
اگه زنی خودش رو از مردها - يا از مرد خودش- کمتر ببينه ، توانائی هاش کمتر می شه ، ارزشش پيش بقيه کمتر می شه و خلاصه همون طوری باهاش رفتار می شه که خودش قبول داره.
همين زن ها - با اين طرز تفکر - هستن که کتک می خورن از شوهرشون.

دوشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۱

فضولک به قدری عصبانی شده که چهار بار اين مطلب رو پابليش کرده.
وقتی که بخواهی ، لايقِ داشتن هستی.

اما فرياد از اين بيست و شش ماهگی...
توی اون سه ترمی که من دانشگاه رفتم ، انقدر اين آقای آوينی رو به رخمون کشيدن که به اسمش آلرژی پيدا کرده بوديم.
اما برای معالجهء اين آلرژی ، هر وقت بساط درينک داشتيم ، روضهء آوينی هم بر گذار می شد.
اگه دوباره دوستام رو يه روز ديدم روضه ای که می خونديم رو - اگه يادشون مونده باشه - می پرسم و براتون تعريف می کنم. البته يه تيکه هايش يادمه ، اما خيلی کمه و مربوط به قسمت های سانسوريشه.

یکشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۱

دفتر چهارم

چندی بعد با پسر کوچکمان به تاگاسته زادگاه تو سفر کرديم. همانجا که به آموزش علم بيان پرداختی. در اواخر کتاب سوم نوشته ای : « دست بر قضا در اينجا من بخشهايی را حذف می کنم ، زيرا شتاب دارم که هر چه زودتر به نکاتی که برای اعتراف به تو مهم تر است برسم. در عين حال چيزهای زيادی را فراموش کرده ام.»[54]
اما حتماً فراموش نکرده ای برای مونيکا چقدر دشوار بود که تو به همراه آدئوتادوس کوچولو و من در خانهء او زندگی کنيم. همان زمان بود که من احساس کردم رابطهء تو و مونيکا را بندهايی ورای وابستگی های مادر وپسر به هم پيوند می دهد.می دانی من در مورد رؤياهای مونيکا برداشتهای خودم را داشتم. خواب ديده بود که :« روی شاخهء درختی ايستاده است و مرد جوانی به سوی او می آيد...مونيکا غرق اندوه در آنجا ايستاده است. مرد جوان از او می پرسد که چرا اندوهگين است و هر روز اشک می ريزد. مرد چنين کرد، به گونه ای که در رؤياها اتفاق می افتد ، قصد پرسش نداشت بلکه می خواست چيزی را نشان بدهد.مونيکا پاسخ می دهد که چون پسرش گم شده اندوهگين است. بعد مرد جوان از او خواست نگران نباشد و به دور و برش بنگرد، آنگاه متوجه خواهد شد هر جا او هست پسرش نيز هست. سپس مونيکا به بالا نگريست و ديد که من نيز در بالای آن شاخه ايستاده ام.»
اورل تو اين رؤيا را چنان بازگو می کنی که گوئی قضيه در ذهن خود تو وضوح بيشتری دارد :« هرجا که تو هستی، او نيز هست.»[57] پس تو و مونيکا ، مادر و پسر بر روی يک شاخهء درخت. شايد در اصل اينجا تلويحاً شاره ای به مذهب وجود دارد...بدون ترديد او زن قدرتمندی بود، با جاه طلبی های بسيار برای خودش و پسرش.
...در کتاب نهم از سوگواريت زمانی که مونيکا در اوستيا مرد نوشته ای : « تو گويی تمام زندگيم شرحه شرحه شد. چون زندگی من و او به يک ذات يگانه تبديل شده بود.»[58]
اورل واقعاً که. از خودت شرمت نمی آيد ؟ اوديپ و يوستاکا را به کلی از ياد برده ای ؟[59]
خوب او خود را کور کرد، و تو هم آرزو داشتی می توانستی خود را اخته کنی، چه بسا هر دو به يک نتيجه می رسند. جنون آنی شاعرانه.[60] اورل ! گهگاه بد نيست که آدم واقعيت زندگی را با اندکی طنز بيان کند.[61]
با وجود اين در آن زمان -چنين به نظر می آمد- خلائی در زندگی خود احساس کردی و به دنبای من فرستادی. زمان زيادی نينجاميد که خداوند را جايگزين مادر خود کنی...يک مادر جديد. بارها و بارها از خود پرسيده ام ...آيا به دليل اين نبود که چون مرا دوست داشتی مونيکا از ابتدا از زندگی در يک خانه و غذا خوردن سر يک سفره با تو اکراه داشت؟.... نيز به همين خاطر نبود که سراسيمه به ميلان رفت تا تو را زن بدهد؟ و آيا دقيقاً به همين سبب نبود که وقتی از اين ازدواج برنامه ريزی شده نتيجه ای حاصل نشد سرانجام پرهيزگاری را برگزيدی؟
پس از عبور از رودخانهء آرنو با دستی مهربان بر شانه ام مرا از رفتن باز داشتی و خواهش کردی اجاره دهم موهايم را ببوئی. گفتی «زندگی بس کوتاه است.»[62] اورل چرا اين حرف را زدی ؟ و چرا خواستی موی مرا ببوئی؟ می خواستی چه عهدی ببندی؟
تا آغاز کتاب چهارم به من اشاره ای نمی کنی. نوشته ای : در آن سالها زنی داشتم که با من زندگی می کرد، اما نه بنا بر آنچه به آن ازدواج قانونی می گويند. او طعمهء احساسات نا متعادل و لجام گسيختهء من شد. اما فقط هم او بود ، و همچون يک همسر قانونی به او وفادار ماندم.»[63]
وقتی اين بخش را دربارهء احساسات نامتعادل و لجام گسيختهء تو خواندم، بی اختيار قاه قاه خنديدم، چون احساسات تو به زعم من هم متعادل بود و هم رام، اين را صميمانه می گويم.به علاوه متداوم هم بود ، هر چند گاه درخشش اش از مواقع ديگر کمتر می شد. از آن گذشته ، من قطعاً «طعمه» نبودم.
همانگونه که تو خود اشاره کرده ای ، ما همچون يک زوج قانونی زندگی می کرديم. با يک تفاوت اساسی و آن اين بود که ما بدون دخالت پدر و مادرمان با هم پيوند بستيم. اگر مرا دوست نمی داشتی بدون ترديد حتماً زنان ديگری را برمی گزيدی ، يا به مکان های آنچنانی سر می زدی...اما تنها چيزی که بين ما حائل بود مونيکا بود ، و پس از آن وجدان نا آرامی که مدام به تو هی می زد که پيوند عشق ما را چنان محکم بسته ای که ممکن است مانعی در راه رستگاری روحت باشد.سپس از کلاوديوس[64] نوشته ای که از تب مرد...من اين زمان را خوب به ياد می آورم ، چون برای هيچ يک از ما آسان نبود. با وجود اين در تمام اين مدت ما همديگر را داشتيم ، و اکنون که دوست تو از بين رفته بود من تنها مايهء تسلی ات بودم. و بر اين باورم که از همان زمان بود که به جستجوی حقيقت پرداختی. حقيقتی که بتواند روحت را از چيزهای فانی نجات بدهد. به تو گفتم : نزديک من بمان. زندگی بس کوتاه است و و اطمينانی نيست که برای روح های شکنندهء ما ابديتی وجود داشته باشد. اورل ، تو هرگز به چنين چيزی باور نياوردی. ذهنت را می کاويدی تا بتوانی برای روحت ابديتی بيابی. رستگاری روحت از دوزخ ، از نجات روح من برايت اهميت بيشتری داشت.
بدين ترتيب تاگاسته را ترک کرديم و به قرطاجنه بازگشتيم. من از شادی در پوست خودم نمی گنجيدم ، زيرا همخانه بودن با مونيکا برای ما زندگی مناسبی نبود.
نوشته ای: «روزها آمدند و سپری شدند ، و هر روزی که می گذشت اميد تازه و عقايد جديدتری به من می داد.» اما تخمی کاشته شده بود و شوق و حرارتی جديد بر تو عالب شده بود.
عجيب است که دربارهء آدئوتادوس چيز بيشتری نمی نويسی. هرچند آنجا که به «همان لذات پيشين» اشاره می کنی ، چه بسا اشاره ای به او داری.

.

[54]:اعترافات، ج سوم، ص12
[57]: ن.ک. به پانوشت 53. اين بيان آگوستين «هر جا که تو بودی ، من نيز بودم» برای بسياری از افراد هم عصر او به معنی رابطهء مرد و زن در پيوند زناشوئی بود.
[58]:اعترافات ، ج نهم ، ص12.
[59]:ن.ک. به پانوشت 40.اديپ ناآگاه از کردهء خود ، با مادر خويش ازدواج می کند و از او صاحب چهار فرزند می شود.
[60]:Furor poeticus به معنی جنون شاعرانه
[61]:Ridendo dicere verum بر گرفته از هجونامه های هوراس.
[62]:Vita brevis
[63]:اين نقل قول بدين سان در اعترافات، ج چهارم، ص2 ادامه می يابد: «در همبالينی با او توانستم شخصاً تفاوت موجود ميان ازدواجی که به منظور پيدا کردن فرزند بنياد گرفته را تجربه کنم و فرق آن را با رابطهء عاشقانه ای که منحصراً برای اغنای ميل نفسانی به وجود آمده دريابم، که لاجرم فرزندانی که به اينترتيب به وجود می آيند ناخواسته اند، هر چند فرد ملزم است وقتی به دنيا آمدند آنها را دوست بدارد.» ظاهراً فلوريا چنان نسبت به اين بند احساس بی تفاوتی کرده که حتی زحمت اشاره به آن را نيز به خود نداده است. نأکيد او بر تجربهء خلاف آن است، اين که آن دو همچون زن و شوهر با هم می زيستند.
[64]:Cludius آگوستين نام اين دوست را نمی گويد.



چه معنی داره که 23 نفر قسمت سوم رو خوندن فقط ؟ اصلاً تا هر 60 نفرتون نخونين قسمت چهارمو نمی نويسم ! دِهَ !

شنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۱

در فقدان يا می توان پوسيد ، يا می توان به اوج زندگی دست يافت .
"فراتر از بودن ، کريستين بوبن "

...و سپس با خيال راحت پوسيد.


زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين

يوستين گوردر
ترجمهء گلی امامی

دفتر سوم
درکتاب سوم از زمانی نوشته ای که در مقام يک دانشجوی جوان به قرطاجنه آمدی: « حال و هوای شهوانی خطرناکی از تمام جهات مرا فرا گرفته بود...هنوز عاشق نشده بودم اما در اشتياق عشق می سوختم...از شدت نياز به عشق در جستجوی چيزی بر آمدم که بتونم بر آن عاشق شوم»[41]
آنگاه مرا يافتی...هر دو نوزده ساله بوديم. يادم می آيد که با دو سه دانشجو زير درخت انجيری نشسته بودم...سرم را بالا کردم و به تو نگريستم...تقريباً حس کرديم که گوئی هر دومان يک عمر با هم زيسته ايم. من در جا می دانستم که می توانم با تمام قلب و روحم به تو عشق بورزم. با وجود اين نه وحشتی داشتم و نه حتی خوابش را می ديدم که اين اتفاق همان شب رخ دهد.
...اين که من با گروهی دانشجو بودم خود به خود عجيب نبود ، اما تو با شگفتی متوجه شدی که من هم درست مثل يکی از آنها در بحث ها شرکت می کنم...با دانشجويان ابتدا در بارهء ويرژيل بحث کرديم ، و سپس در مورد عشق و زندگی به طور کلی...با اندکی شگفتی توجه کردی که چه راحت از عمل ديدو دربارهء عشق دفاع کردم.[42]...تو ناگهان از من پرسيدی که آيا تا کنون به رم رفته ام...بلافاصله گفتی که خود تو هم تا کنون به رم نرفته ای، اما قصد داری روزی بروی...چنان بود که گوئی مرا به خود ملکهء قرطاجنه تبديل کردی که آنجا نشسته ، و چون من از اين ملکهء افسانه ای با حرارت دفاع کرده بودم ، گوئی می خواستی القا کنی که اگر من از آن تو بودم ، دلت می خواست با هم به رم برويم و اگر می رفتيم هرگز نمی گذاشتی سرنوشت دردناکی را که او داشت داشته باشم. آن زمان نمی دانستم که سالها بعد ما دو نفر واقعاً با هم به رم سفر خواهيم کرد...دست آخر اين من و تو بوديم که تنها زير درخت انجير نشسته بوديم...آنگاه با من به اتاق کوچکم آمدی و شب را آنجا به سر بردی. هيجده ماه بعد خداوند پسری به ما داد و ما جدا نشدنی بوديم تا اينکه مونيکا يا پرهيزگاری ما را از هم جدا کرد و هر دوی ما را با زخمهايی خونريز بر جای گذاشت.
از همان آغاز زندگی ما دو نفر به شدت بر احساسات عميق استوار بود، زيرا هر دو ونوس را دوست داشتيم و گاه هر دو به يک اندازه مشتاق بوديم. امااکنون وقتی خاطرات تو را می خوانم، احساس اندوهی مرا فرامی گيرد چون می بينم آنچه را تو در آن «هوای نفس» می خوانی تنها چيزی بود که ما را به هم پيوند می داد.چنين به نظر می آيد که برای آنچه در جوانيت رخ داده با تعصبی بيش از حد پشيمان و نادم هستی...آيا اين به راستی ترس از خدای متعال است يا تلاش برای نجات از ترديدها و ندامتهای خودت؟ چه بسا دقيقاً دوستی عميق ماست که تو را اين چنين شرمنده کرده است.مردان زيادی هستند که از ايجاد دوستی با يک زن بيشتر ننگشان می آيد با سر سپردگيشان به داشتن رابطه ای خصوصی با او. در آن صورت هميشه می توانند به اين عذر متوسل بشوند که داشتن رابطهء خصوصی با او مانعی بوده برای برقراری يک دوستی صميمی. متأسفانه هر چه بيشتر به دانش فلسفه آراسته می شوند، اين واقعيت ملموس تر می شود ؛ من بخش اعظم اين را به مانويان و افلاطونيان منسوب می کنم. به گمانم پس از مطالعهء فايدون[43] نگاه تو به من شکل ديگری يافت، و خواندن فرفوريوس[44] هم به قضيه کمک زيادی نکرد. آه اورل اين همه مشاور و اين همه ديدگاه[45].
من اما تا زمانی که مرا با نام حوا مورد خطاب نداده بودی متوجه دردسر نشدم، و اين اتفاق تا به ميلان نرفته بوديم رخ نداد. زمانی بود که هر چه از دستت بر می آمد می کردی تا به سلک اطرافيان امبرسيوس[46] بپيوندی.
نوشته ای که در آن زمان روحت سرحال و استوار نبود.« سراسر پوشيده از آبله خود را به فلاکت سپرد، و برای فروکش خارشش به لذات جسمانی پناه برد.اما اينها نيز کاملاً بدون روح نبودند ، چون در اين صورت من بر آنها عاشق نمی شدم. حس می کردم دوست داشتن و دوست داشته شدن چه لذتی دارد، به ويژه آنگاه که می توانستم معشوق را جسماً مالک شوم. وچنين بود که چشمه های عميق دوستی را با هوسهای شهوانی گل آلوده کردم و درخشش صاف آن با وسوسه های دوزخی تيره شد.»[47]
پس پنهان نمی کنی که اکنون چه اندازه و با چه شدتی از ونوس متنفری. اورل ، هم او که پل جواهر نشان روح های تنها و وحشتزدهء ما بود...واقعاً درک نمی کنم چگونه می توانی اسرار ما را به سادگی با برچسب «هوسهای شهوانی» يا «لذتهای جسمانی» به يک سو برانی. خوب، دست کم نمی فهميدم تا آن که در کتاب دهم خواندم که اکنون نه تنها از تمام حسها که از هرآنچه ميوه و شراب به روح ما عرضه می کند هم نفرت داری... از اينجا شروع می کنی که به خداوند فخر بفروشی که متوجه شده ای چه حد از تمام آفريده های او متنفری.بعد می گوئی، به اين دليل که با چشم جانت «نوری» را ديده ای... اورل ما انسان آفريده شده ايم ، و به صورت زن و مرد هم خلق شده ايم. سيسرون در نوشته اش دربارهء سن و سال چيزی می گويد ( نقل به معنی) که خاضر نيست جوانی را با تمام نيرو و توان شير و فيل عوض کند. ما نبايد بکوشيم آن چيزی را که نيستيم زندگی کنيم. چون در آن صورت آيا خدا را به سخره نگرفته ايم؟ ما انسانيم اورل. ما نخست بايد زندگی کنيم پس آنگاه ، بله آنگاه می توانيم فلسفه بافی کنيم.[48]
آيا من جز بدن يک زن برای تو چيز ديگری نبودم ؟ خودت می دانی که اين واقعيت ندارد. چگونه می توانی ميان جسم و روح تفاوت قائل شوی ؟ آيا اين دخالت در کار آفرينش محسوب نمی شود ؟ اوه بله حتماً می شود، پلنگ بی وفای من. آنگاه که جسم من در پنجهء تو بود ، روح مرا نيز می کاويدی.
دوستی را به زيبائی هر چه تمامتر در کتاب چهارمت وصف می کنی، البته منظورت دوستی ميان مردانی است که در ذهن داری: «با هم می گفتيم و می خنديديم و همه در خدمت يکديگر بوديم. گاه کتابهای خوب می خوانديم ، گاه با هم شوخی می کرديم ، کاه درگير بحث و گفتگو می شديم. به ندرت با هم اختلاف عقيده پيدا می کرديم اما بر هم خشم نمی گرفتيم، بلکه بيشتر مانند زمانی بود که فرد با خودش اختلاف عقيده پيدا می کند...به يکديگر می آموختيم و از يکديگر ياد می گرفتيم. هر گاه کسی از ما غايب بود ، جشم انتظارش بوديم ، گاه با دلی دردمند ، و بازگشتش را با سرخوشی استقبال می کرديم. با اين رفتار و با علائمی مشابه ، عشق ميان دوستان می تواند از قلبی به قلب ديگر متقل شود. از طريق حرکات صورت ، کلام ، نگاه ، هزاران رفتار دوستانهء ديگر که مانند جرقه هايی روح ما را به آتش می کشيد و کثرت را به وحدت تبديل می کرد.»[49]
هنگامی که اين عبارات را خواندم حس کردم که بلعيده شدم. يا بهتر است بگويم همزمان بلعيده شدم و در عين حال نشخوار شدم. آيا اين کلمات به گونه ای يکسان به دوستی ما دو نفر کاربردار نبود؟
... حالا بدان می ماندکه گويی بهترين چيزهای زندگی ما را گرفته ای و با جرأت در حافظه ثبت کرده ای ، آن هم به شکل منزوی دوستی ميان مردان...در اظهار ندامت از عشق جسمانی ما هيچ کوتاهی نمی کنی ، چنين باد ، هر چند حتی از ياد می بری که من در عين حال بهترين دوست تو نيز بودم. گوئی از برقراری رابطهء دوستانه با يک زن در اعماق لجنزار فرو رفته ای. آخر من که تنها از گوشت و خون نبودم.[50] پس بزرگترين جرم[51] تو اين نبود که جسم زنی را دوست داشتی... گناه[52] نابخشودنی تو اين بود که به روح حوا نيز دل بسته بودی...بدان می ماند که گذاشته ای واقعيت همچون جانوری وحشی در ميان اعترافات تو بتازد. بگذارتا سر منزل مقصود و بر من بتازد اورل ، چون من تنها کسی هستم که واقعيت را می داند.
حتماً خدائی هست که ما را می شناسد. اگر چنين است، ترديد ندارم تمام احسانی را که در حق هم کرده ايم جائی محفوظ داشته است. . زبانم لال اگر وجود نداشته باشد، ای روح همزاد قديمی من ، در آن صورت هيچ کسی در کل جهان نيست که بهتر از من و تو همديگر را بشناسد. چه تو همانگونه جسم و روح خود را به من بخشيدی که من جسم و روحم را وقف تو کردم. هر جا تو حضور داشتی من هم بودم و هر جا من بودم می خواستی آنجا حضور داشته باشی.[53] سپس نخست مادری ميان ما پيدا شد ، و سپس مانويان و افلاطونيان ، و سر انجام تو الهيات مسيحی و پرهيزگاری را حايل ميانمان کردی. و بدين سان بود که تو مسافتی به مراتب طولانی تر از آنچه آينياس از ديدو پيموده بود، برای جدائی از من درنورديدی. باشد که خداوند الطافش را شامل خطاهايت کند.
آيا من و تو دو نيمهء جسمی نبوديم که به هم متصل شده بود ، همانگونه که پلی دو طرف رودخانه را به يک جسم واحد تبديل می کند ؟ بعد ايزدی مقتدر از ميان رودخانه برمی خيزد - يا اصلی انتزاعی از پرهيزگاری- که به نظر می رسد حکم رابط ميان يک بر رودخانه با بر ديگر را دارد. خير من به چنين خدائی باور ندارم عاليجناب. اين نکته ای است که من به تفصيل با کشيش قرطاجنه به بحث گذاشته ام. او می داند که زمانی من با مردی زندگی می کرده ام ، اما نمی داند که آن مرد تو هستی. بنابراين آيا آنگاه که او صبحی با کتاب اعترافات تو به ديدن من آمد، به صحنه ای از يک تراژدی نمی نمود؟ نکند خود تو به او سفارش کرده بودی؟
آيا به ياد می آوری چگونه غنچه ها را پيش از آنکه بشکفند نوازش می کردی ؟ ... چگونه عطر مرا به مشام جان می نيوشيدی ؟ و از وجود من تغذيه می کردی ؟ بعد ترکم کردی و مرا به بهای رستگاری روحت فروختی. شگفتا از اين بی وفائی. چه گناهی اورل عزيز. نه ،من به خدائی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم. من به خدائی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ايمان ندارم.

.


[41]:اعترافات، ج سوم ، ص1.
[42]:از کتاب «انه ايد» ويرژل. آينياس پس از به گل نشستن کشتی خود در قرطاجنه ، رابطهء عاشقانه ای با ديدو ، ملکهء قرطاجنه بر قرار می کند. اما سرنوشت چيزبسيار متفاوتی برای او رقم زده است. آينياس خود را از دام عشق ديدو رها می کند، رهسپار ايتاليا (بعدها روم] می شود و در آنجا سلطنت قدرتمندی بر قرار می کند...قلب شکستهء ديدو و اندوه ناشی از عشق ناکام سبب می شود تا او اقدام به خودکشی کند.
[43]:فايدون(Phaedo) مکالملت افلاطون که سقراط در آن بحث تباه ناپذيری روح و جاودانگی نفس را بيان می کند.
[44]: فرفوريس 232 تا 304 فيلسوف نو افلاطونی و شاگرد فلوطين.
[45]:به نقل از گفتهء هوراس:Quot capita , tot sensus
[46]:آمبرسيوس (Ambrosius((339-397) پيش از آنکه به مقام اسقفی ميلان منسوب شود مشاغل دولتی بالائی داشت.
[47]:اعترافات ، جلد سوم، ص1.
[48]:Primum esse, tum philosophari
[49]:اعترافات ج سوم ، ص1.
[50]:Scortum به معنی پوست است ، اما اين واژه در عين حال روسپی نيز معنی می دهد.
[51]:Delictum
[52]:Peccatum
[53]:در اينجا فلوريا تأويلی از قاعدهء کهن ازدواج در روم می دهد.

جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۱

دفتر دوم

همانطور که اشاره کردم ، توانستم اعترافات تو را در قرطاجنه از کشيش به امانت بگيرم... اميدوارم حوصلهء آن را داشته باشی که نظريات مرا با ذهنی روشن بخوانی. يا اگر دلت بخواهد اعترافات مرا ؟
چون اين نامه برای چيزی ورای تهنيت شخصی به تو است ، اين هم زمان نامه ايست به اسقفِ هيپورگيوس. از وقتی ما دو نفر دستهايمان را به دور هم حلقه می کرديم سالها گذشته و اتفاقات بسياری رخ داده است. از اين رو در عين حال می تواند نامه ای خطاب به تمام کليسای مسيحی باشد ، چرا که تو امروز در موقعيت پر نفوذی قرار داری... از خدا می خواهم مردان کليسا هم تاب تحمل شنيدن صدای يک زن را بياورند.
کتاب نخست با پيشگفتار نويد بخشی آغاز می شود ، آنجا که تو علم و عظمت خداوند را ستايش می کنی. نوشته ای : « همه چيز از توست ، از طريق توست و در وجود توست.»[22]...اما از همين ابتدا زير لحن ملال آور و کسالت باری که همچون نخی سرخرنگ در تمام کتاب کشيده می شود آشکار است. « هيچکس در مقابل تو از گناه بری نيست ، حتی نوزادی که فقط يک روز در جهان زيسته است...ممکن است دست و پای بی ارادهء نوزاد بی گناه باشد ، اما روح او نيست.» به راستی چرا نه ؟... می نويسی که خداوند « بدن انسان را از موهبت حس ها و عضوها برخوردار کرده است ، آنها را به زيباترين شکل درآروده ، و در آنها تمام غرائزی را نهاده که حيات را سرپا نگه می دارد و از آن دفاع می کند.»[23] اما اين مقوله را چيزی زيبا و خوب تلقی نمی کنی ،ار همان ابتدا دربارهء تولدت ابراز نگرانی می کنی که در عين ظلم بوده و اين که مادرت نطفه ات را در گناه بسته است. يا با عشق اسقف معظم ، نطفهء فرزند با عشق بسته می شود ، خداوند متعال که جهان را به اين زيبائی و خرد آفريد ، اجازه نداد به خودی خود رشد کند.
تو حتی در اينکه مونيکا تو را در نوزادی غسل تعميد نداد معنی عميق تری می بينی : « زيرا لکه های گناهی که پس از غسل تعميد بر تن آدم می نشيند ، به احتمال قوی با خود معصيت بزرگتر و خطرناکتری کی آورد.»[24] گناه ، معصيت اورل ؟ چرا ؟
چون خداوند ما را زن و مرد آفريد ، زنان و مردانی با نيازها و احساساتی که بروز می کنند ؟ و يا اگر بخواهی ، با غرائز ، يا اميال نفسانی. اورل ، من که می توانم اين را به تو بگويم ، تويی که زمانی همبستر سرخوش من بودی...در سراسر کتابت مدام بدين روال دربارهء «اميال نفسانی» و«هوسهای گناه آلوده» می نويسی. آيا هرگز تصور کرده ای که اين تو هستی که موهبت های الهی را زشت می بينی ؟ به گمانم که انزجار تو از عالم حواس بيشتر متأثر از آثار مانويان[25] و افلاطونيان است تا ازخود شخص عيسی ناصری.
در کتاب دهم ، انزجارت نه تنها از عالم حواس و لاجرم آفرينش الهی تأکيد دارد ، بلکه از خود حسها نيز منزجری...: « وسوسهء حس بويايی اصلاً مرا خوش نمی آيد. وقتی حس اش نمی کنم ، در جستجويش نيستم ؛ چنانچه وجود داشته باشد آن را طرد نمی کنم ، اما می توانم تا ابد بدون آن سر کنم.»[26] گويا حتی شرمت می آيد خوراک بخوری چون ممکن است خوشت بيايد.اما حالا خداوند به تو آموخته که « غذا را همانگونه مصرف کنم که انسان دارو را به کار می برد.» مبارکت باشد.[27] .... اما به قول سيسرون « هيچ کلام مهملی نيست که فيلسوفی آن را بيان نکرده باشد.»[30] اين جمله به راحتی به طلبه های کليسا هم قابل اطلاق است.
در کتاب دوم دربارهء سالهای نوجوانيت در تاگاتسه نوشته ای ، زمانی که « روحت به نيازهای جسمانی آلوده بود.»[31]...همچنين می افزايی از اين که به اندازه ای که رفقايت اداعا می کردند تجربه نداشتی ، شرمسار بودی. نوشته ای آنها با سربلندی از « صفات ناپسند» شان تعريف می کردند ، سپس خود تو هم چنين کردی. آری اين کارها کودکانه است... اما شرم آور؟ شايد شرم آورترين چيزها اين است که اسقف هيپورگيوس همچنان ذهن مشغول اين افکار کودکانه است...سؤالی که مطرح می شود اين است : آيا شايسته است که با پرهيزگاری «صفتهای ناپسند» را سرکوب کنيم ؟ اگر از من بپرسی خلاف آن را توصيه می کنم...هوراس می نويسد اگر طبيعت را با شن کش هم برانيد باز بر می گردد.[37] مگر آنکه با آن برخورد قاطع و عاجل بکنيد. بفرمائيد نوشته ای « بهتر بود در جوانی در راه ملکوت اعلی خودم را اخته می کردم».[38]... اورل بيچاره. چقدر از مرد بودن شرمنده ای ، تويی که اسب کوچک من بودی. با وجود اين حالا - و اين ساليان سال پس از آن است کف نفس و پرهيزگاری را به عنوان عروس خود انتخاب کرده ای - دل خود را پيش خداوند خالی می کنی و می گوئی دلت برای زنی درکنارت تنگ شده است. اسقف ، در کتاب دهم نوشته ای : « اما در خاطره ام ، هنوز از چيزهايی که تا اين اندازه درباره شان صحبت کردم ، از عادتهای گذشته ، تصويرهايی ثبت شده بر جای مانده است. آنها خود را بر من تحميل می کنند ، گرچه در بيداری وضوح چندانی ندارند ، اما در خواب مرا وسوسه می کنند ، نه تنها برای لذت بردن ، بلکه برای پذيرفتن و عمل کردن.»[39]
از فحوای اين سخنان چنين برداشت می کنم که هنوز خودت را اخته نکرده ای. چه بسا گاهی دلت هوای مرا می کند ؟ چه بسا خاطره های من و برخی «عادت» های گذشته است که در رؤيا سراغ تو می آيد ؟زيرا اورل تو قطعاً «آن» کار را انجام نداده ای ؟...آيا بهتر نبود خود را نابينا می کردی ؟ چنان که اوديپ کرد.[40] چرا نمی توانستی زبان خود را ببری ؟...به هر حال اين تو هستی که مدام دربارهء « اميال نفسانی» می نويسی حال آنکه آنچه در سر داری در واقع لذت های عشق است. شايد هم باورت شده که چشمها و گوشهای تو بيشتر از جنسيتت از آفرينش الهی بر خوردار است ؟ راستی فکر می کنی بعضی از اعضای بدن انسان از بعضی ديگر کمتر شامل مواهب الهی هستند ؟

.


[22]:اعترافات ، ج اول ، ص 2. ن.ک. به کتاب مقدس ، نامهء پولس به روميان ، باب دوم ، آيهء 36.
[23]:اعترافات ، ج اول ، ص 7.
[24]:اعترافات ، ج اول ، ص 11.
[25]:مانويّت جنبشی مذهبی بود که در زمان آگوستين نفوذ بسيار داشت. نيمی از اصول آن مذهبی و نيم ديگر فلسفی بود و در آن رستگاری بر شالودهء نظريهء دوگانگی بنا شده بود؛ طبق اين نظريه جهان به دو نيمهء خير و شر ، روشنائی و تاريکی ، و روح و ماده تقسيم می شود. از اين رو انسان قادر است به کمک روح از جهان مادی فراتر برود و بدين سان بنياد رستگاری روح را پی افکند.
[26]:اعترافات ، ج دهم ، ص 32.
[27]:Plaudite ! به معنی مبارک باشد.
[30]:Nihil tam absurdum dici potest ut non dicutor a philosopho
[31]:اعترافات ، ج دوم ، ص 1.
[37]:Naturam explleas furca , tamen usque recurret
[38]:اعترافات ، ج دوم ، ص 2. کتاب مقدس ، انجيل متی ، باب 19 ، آيهء 12. اين آيهء انجيل متی تنی چند از مؤمنان مسيحی را برانگيخت تا خود را خصی ( اخته ) کنند. از جملهء اينان اوريگنس
) Orignenes ق.م 185 تا 245 ( از آباء کليسا بود.
در ترجمهء لاتينی انجيلی که در اختيار آگوستين بود ، آيه به اين صورت ترجمه شده :
« زيرا که تنی چند هستند که از شکم مادر چنان تولد شده اند و خصی چند هستند که به دست ديگران خصی شده اند و خصی چند هستند که خود را به جهت ملکوت آسمان خصی نموده اند. پس هر کس که قابليت آن را دارد قبول نمايد.»
[39]:اعترافات ، ج دهم ، ص 30.
[40]:از تراژدی سوفولکس با عنوان «اديپ شاه». سر انجام وقتی اديپ متوجه شد که پدرش را کشته است و با مادرش ( يوستاکا ) ازدواج کرده ، با سنجاق زينتی يوستاکا هر دو چشم خود را از کاسه بيرون آورد.
جل المخلوق !

پنجشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۱

زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين


يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر اول


با سلامی از فلوريا آميلا به اورليوس آگوستين، اسقف هيپو.
به راستی عجيب است که تو را اينگونه خطاب می کنم. روزگاری ، خيلی خيلی پيش از اين، به سادگی می نوشتم «به اورل کوچولوی شوخ و شنگم» اما اکنون از زمانی که دستهايت را دورم حلقه می کردی ده سال گذشته است، و بسياری چيزها عوض شده است.
اين را می نويسم چون کشيش قرطاجنه به من اجازه داده است تا اعترافات تو را بخوانم.
او خيال می کند خواندن کتاب های تو می تواند زنی مثل مرا سر به راه کند. سالهاست که من خواهی نخواهی به جماعت کليسايی[1] اينجا پيوسته ام و شاگرد مدرسهء مسيحی شده ام. اما اورل، هرگز اجازه نخواهم داد تعميدم بدهند. اگرچه نه کليسای ناصری سر راهم ايستاده و نه چهار انجيل، اما تن به تعميد نخواهم داد.
در کتاب ششم نوشته ای: « به زنی که با او زندگی می کردم اجاره ندادند در کنارم بماند.از من جدايش کردند چرا که مانعی بر سر راه ازدواج من بود. دلم که سخت به او بسته بود پاره شد و زخمی خونريز برداشت. او به آفريقا بازگشت، و به تو[2] قول داد که هرگز با مرد ديگری زندگی نکند. او پسرمان[3] را پيش من گذاشت.»
چه خوب است که می بينم به ياد داری که هر دو نفر چقدر به هم وابسته بوديم. تو می دانی که يگانگی ما از اين هم آشيانی های مرسوم زن و مرد پيش از ازدواج مرد، معنای بيشتری داشت. ما بيش از دوازده سال با وفاداری با هم زندگی کرديم وخداوند به ما فرزندی داد. ای بسا مردمی که به ما برمی خوردند گمان می کردند که زن و شوهر شرعی هستيم. و اورل گمان می کنم اين مايهء غرور تو می شد، چرا که بيشتر مردان از زنانشان شرم دارند. آن پياده روی، روی پل رودخانهء آرنو يادت هست؟ که ناگهان دستی روی شانه ام گذاشتی و مرا ايستاندی ، و چيزی به من گفتی، يادت هست؟
بارها نوشته ای که بسياری چيزها را نگفته گذاشته ای. بسياری چيزها را فراموش کرده ای. بايد مرا ببخشی که يکی دو نکتهء مهم را به يادت می آورم.
اين درست که من قول دادم با مرد ديگری آشنا نشوم. اما اين قول را به خدا که نداده ام. مگر تو نبودی که التماس کردی به تو اين قول را بدهم؟ در اين مورد هيچ ترديد ندارم، چون اين تنها دلگرمی من بود زمانی که تنها از ميلان[4] به وطنم سفر کردم. آخر هنوز - خردکی - دلت برای من می تپيد. چه بسا مونيکا [5] نظرش را عوض می کرد، چه بسا دوباره می توانستيم دستهايمان را به دور هم حلقه کنيم. زيرا انسان از کسی که با خشم و نفرت از خودش رانده وفاداری طلب نمی کند. چند جمله پائين تر می نويسی: «زخمی که دلم پس از بريدن رابطه ام با زنی که با او زندگی می کردم خورده بود بهبوئ نمی يافت. نخست خونريز و سخت و دردناک بود، سپس چرکين شد و درد آن را کمتر حس می کردم.»[6] بله، باشد، باز به اين حساسيت و درد و چرک کردن باز خواهم گشت.
هردومان خوب می دانيم که مرا، تنها به سبب اينکه مونيکا دختر مناسبی برای تو يافته بود از تو دور نکردند. البته عذر مونيکا اين بود. او به آيندهء خانواده فکر می کرد. يا کمی هم به من حسادت می کرد، قبول نداری ؟ چه بسا به اين موضوع فکر کرده ام. هرگز آن فصل بهار را که او مثل گردباد وارد ميلان شد و خود را ميان من و تو قرار داد فراموش نمی کنم.
اما شما هر دو بوديد که مرا روانه کرديد و دليل اصلی آن برای تو ازدواج برنامه ريزی شده ات نبود، دليل ديگری هم داشت. گفتی برای اين تو را از خود جدا می کنم که بی اندازه دوستت دارم. البته، حالت طبيعی قضيه آن است که آدم در کنار يار محبوبش بماند و از او حمايت کند، اما تو درست خلاف اين را عمل کردی. دليلش اين بود که خوار شمردن عشق شورانگيز ميان مرد و زن در تو سر زده بود. فکر می کردی که من تو را به جهان حس می بندم. لاجرم آرام و قرار نداشتی تا خود را وقف رستگاری روحت کنی.
در نتيجه از آن ازدواج پيشنهادی هم چيزی حاصل نشد. نوشته ای خداوند بالاتر از همه خواهان زندگی پارسايانهء بنده است. چه سخت است باور به چنين خدايی.
اورل ، آه ای بی وفا. زمانی که مرا از خود دور کردی، گناه چه خيانت والا منشانه ای را به گردن گرفتی. دلت با من بود و چنان زخمی برداشته بود که از آن خون می چکيد. اگر گفتن اين حرف دردی را دوا کند، بايد بگويم که دل من نيز همان زخم را داشت، زيرا ما دو روح بوديم که از هم جدايمان کرده بودند، يا اگر دلت بخواهد دو تن، يا در واقع دو روح در يک بدن [؟]. زخم تو خوب نشد، سوزان بود و سخت و دردناک تا آنجا که سرانجام چرک کرد و تو درد را کمتر حس کردی. اما چرا؟ زيرا تو رستگاری روحت را بيشتر از من دوست می داشتی. چه روزگاری اسقف ارجمند، عجب رفتاری.[7]
آيا هرگز فکر نکردی چگونه کار به اينجا کشيد؟ از اعترافات تو که چنين چيزی بر نمی آيد. اما خيانتی از اين بالاتر هست که آدم معشوقه اش را به خاطر نجات روحش ترک کند؟ آيا برای زن تحمل اين آسان تر است يا اين که مردش به خاطرازدواج او را ترک کند، يا زن ديگری را بر او ترجيح دهد؟
اما زن ديگری در زندگی تو وجود نداشت. تو فقط روح خود را بيش از من دوست می داشتی. روح خودت را، اورل. اين آن چيزی بود که می خواستی نجاتش بدهی. همان روحی که زمانی در آغوش من آرامش يافته بود. تا زمانی که مرا داشتی هرگز تمايل خاصی به ازدواج نداشتی، و می گفتی اين ازدواج تنها نوعی انجام وظيفهء فرزندی است و بس. و تو هيچگاه ازدواج نکردی.همسرت اهل اين دنيا نبود.
و پسرمان نيز در ميان بود، و خداوند شاهد است که من همان اندازه مادر آدئوتادوس بودم که تو پدر واقعيش بودی. اين من بودم که او را حمل کردم. من بودم که او را از سينه ام شير دادم، چون دايهء شيرده نداشتيم. و تو می نويسی که من او را به تو واگذاشتم و رفتم. هيچ مادری اين کار را به دلخواه نمی کند و تنها پسرش را بدون تحمل دردناکترين رنجها ترک نمی کند. اما با نبودن تو در کنارم می بايست چيزی نخواهم ، چون مال و منالی نداشتم. مگر به همين دليل نبود که مونيکا می خواست تا تو با دختری از خانوادهء ثروتمند ازدواج کنی؟ تصور می کنم اين حرف از يک يونانی است که گفته است : « عدالت را جز در ميان برابران در کار نمی توان آورد.» [8]
در کتاب نهم دست به دامن خداوند شده ای که اعترافات تو را بپذيرد و از جمله هزرا چيز ديگر که نگفته گذاشته ای. يکی از اين چيزهايی که از قلم انداخته ای اين آخرين ديدار ماست، و چه بسا اين کار را به عمد کرده ای. چرا که يک کلمه هم دربارهء آنچه يک سال تمام در رم پيش از بازگشت به افريقا کرده ای، حرفی نمی زنی. برای کسی که می خواهد اينطور با جديت خاطرات بنويسد، اين کار چندان مايهء سربلندی نيست.
حالا دربارهء آنچه در رم گذشت چه فکر می کنی؟ اورل، اين چه بلايی بود که بر سرمان آمد؟ جستجوی معنوی تو به دنبال روحت شايد از آن اتاقک مفلوک در آونتين آغاز شد. مطمئنم که شنيده بودی که من به هر ترتيبی بود به سلامت به اوستيا رسيده ام. در آنجا به سرعت وسيلهء سفر يافتم و با در نظر گرفتن اوضاع، سفر به خوبی طی شد و کمترينش اين بود که من به قرطاجنه باز گشتم.اين بارنيز اين تو بودی که کار سفر را راست و ريس کردی. اين دومين بار بود که به افريقا برگردانده می شدم. درست مثل يک کالای تجارتی. از آن زمان خيلی گذشته و زخمها به هم آمده اند.
از پانزده سال پيش که از ميلان برگشته ام تا کنون ، هميشه پا در جا پای تو گذاشته ام. يا بهتر است بگويم همان مسيرهای قديمی مان در قرطاجنه را باز پيمودم.نخست هر چه در زمينهء فلسفه به چنگم می آمد می خواندم. چون بايد در می يافتم در فلسفه چه خاصيتی نهفته است که می تواند يک زوج عاشق را از هم جدا کند. اگر عاشق زن ديگری شده بودی ، چه بسا دلم می خواست ببينمش. اما رقيب من زنی ديگر نبود ، يک اصل فلسفی بود.پس برای اينکه تو را بهتر بفهمم ، می بايست يکی از همان راههائی را که تو رفته بودی، در همان مسير طی می کردم.
می بايست فلسفه می خواندم.
رقيب من تنها رقيب من تبود ، او رقيب هر زنی است ، او همانا فرشتهء مرگ عشق بود.[9] تو اسمش را پرهيزگاری می گذاری. اورل ، در کتاب هشتم نوشته ای : « آنگاه فرصت آن را يافتم تا پارسائی را در زيبائی نابش بيابم. آرام و سرخوش ، بی هيچ سبکسری در شادمانيش. با دوستخوئی دلربايش مرا فرمود که تا بی درنگ به سويش روم. آنگاه دستان پارسايانه اش را از هم گشود تا مرا در آغوش گيرد.» [10]
با چند جمله چه حرفها که نزده ای.[11]حتی تلاش هم نمی کنی پنهان کنی که چگونه به خودت اجازه داده ای اغوايت کنند. نمی توانم انکار کنم که درست هنگام خواندن اين بخش دلم از رشک به خود می پيچيد. مگر زمانی که شور جوانی در ما می خروشيد کم و بيش همين گونه خود را به من وانگذاشته بودی؟ آيا من با همان «دوستخوئی دلربا» نکوشيدم که در آغوشت بگيرم؟ احساس می کنم دلم می خواهد هم صدا با هوراس بگويم: وقتی احمق ها می خواهند خطا نکنند ، دقيقاً خلافش را می کنند.[12]
من هم مثل تو با سيسرون شروع کردم.[13] تو در کتاب سوم دربارهء او می نويسی : « آنچه در اندرزهای سيسرون به ويژه بسيار دوست می داشتم ، اين بود که مرا برآن نمی داشت تا اين يا آن جهت را در فلسفه پی گيرم ، بلکه حقيقت را دوست بدارم و بجويم و بيابم.»[14]
از زمانی که از هم جدا شديم ، من تمام وفتم را وقف حقيقت[15] کردم - همانگونه که تو کمر بستی که خود را وقف پرهيزگاری کنی. هنوز هم برای من عزيزی ، هر چند بايد بيفزايم امروز حقيقت برايم عزيزتر است.[16] اکنون در قرطاجنه مرا زنی می دانند اهل دانش که درس خصوصی می دهد. برايت جالب نيست باری، که فکر کنی اکنون اين منم که استاد فن بلاغتم؟ نکند شوخ طبعی ات را هم از دست داده ای. در اعترافات که چيزی از شوخ طبعی به چشم نمی خورد اورل. وقتی با هم بوديم اما، چنين نبود.می توانستيم از کلهء صبح تا شب، بگوييم و بخنديم. امروز چه بسا شوخ طبعی و طنز برايت از مقولهء «شهوات جسمانی» يا «تن پروری» است.
با اين همه بايد از تو به خاطر کتابهايت تشکر کنم. هيچ کتاب[17] ديگری به اين خوبی به من کمک نکرد تا بفهمم چرا اول خواستی از من جدا شوی زيرا می خواستی دندان روی جگر بگذاری تا دخترک يازده ساله ای به سن بلوغ برسد که با تو ازدواج کند. سپس تصميم گرفتی تا مادهء ايزدی را که نامش را «پرهيزگاری» گذاشته ای بپرستی. سپاسگذارم که چنين صميمانه و رک می نويسی. اين که حافظه ات گهکاه ياری نمی کند امری است جداگانه، و يکل از دلايل اينکه من دارم می نويسم نيز همين است. به گفتهء تاکيتوس غم خوردن در مصيبت شايستهء زنان است و ياد کردن از آن شايستهء مردان.[18] اما تو حتی به ياد هم نمی آوری اورل
سه نامه در برابرم دارم. يکی از آنها را بلافاصله پس از آنکه سرانجام از ازدواج کردن پشيمان شدی از ميلان برايم نوشتی و هنوز چند ماهی از زمانی نگذشته بود که من مجبور به جدايی شده بودم. سپس نامهء تو از اوستيا پس از مرگ مونيکا رسيد. چه لطفی کردی که اجازه دادی آدئوتادوس هم در کنارش پيام کوچکی به مادرش بنويسد. يکی دو سال بعد نامهء ديگری رسيد. پس از آنکه پسر بيچاره را از دست داده بودی. آيا کسی اشکت را در آن زمان ديده بود؟ گمان نمی کنم باور داشته باشی پسرک به اين دليل بيمار شد و مرد که نطفه اش در گناه بسته شده بود ، آيا غير از اين است ؟ اين را به خاطر آن چيزی می پرسم که در کتاب نهم خود نوشته ای و آنجا آدئوتادوس را ميوهء گناه خود دانسته ای. البته افزوده ای «خداوند قادر است کارهای زشت ما را به چيزهای زيبا بدل کند.»[19] نوشته ای که سهم تو از پسرک، همان گناه بود و بس.
شرمت باد اورل، تويی که خود نام آدئوتادوس را برای او برگزيدی.[20] لابد باور نداری که خداوند پسر را برد تا دست تو را در کار کشيشی و اسقفی باز بگذارد. باشد که خداوند خيال های خام تو را هم ببخشد.
اورل فرزندی مرده است. به گمان من حق آن بود که پيش من می آمدی تا قدری با هم گريه کنيم، تو و من. تو هنوز در کليسا مقامی نداشتی و هنوز پيمان نامزدی نبسته بودی و آدئوتادوس تنها فرزند ما بود. اما شايد تو از آنچه در رم گذشته بود چنان شرمسار بودی که شهامت روبرو شدن با مرا نداشتی؟ يامی ترسيدی مبادا همان اتفاق باز رخ بدهد؟
نمی دانم چرا گريه کردن برايت تا اين حد دشوار است. کتاب نهم اورل. آيا به راستی گمان می کنی که نشان دادن سوگ امری اينقدر جسمانی است؟ تو حتی به پسرت اجازه ندادی که هنگام وداع با مادربزرگ اشک بريزد. من گمان می کنم که خودداری از اشک ريختن «جسمانی» تر است. چون اگر حسابی گريه نکنيم آن غم همچون باری سنگين بر دلمان می ماند.
ياد آن پسر قرين آرامش باد.

[1]:catechumen به معنی مستمع آزاد. فلوريا واژهء لاتينی auditor را به کار می برد.
[2]: منظور خداوند است. کتاب اعترافات را آگوستين به صورت اعترافات به خداوند نوشته است.
[3]:اعترافات جلد چهارم، ص 15.
[4]:فلوريا نام لاتينی Mediolanum را به کار می برد.
[5]:مادر آگوستين
[6] : اعترافات جلد چهارم، ص 5.
[7]: O tempora, O mores ! سيسرون در خطابه هايش بارها اين اصطلاح را به کار می برد. شايد اشاره های مکرر فلوريا به نويسنده ها و فيلسوفان رومی نشانه ای باشد در تأکيد اين که اکنون او زن دانش آموخته ای است.
[8] : من نتوانستم کشف کنم فلوريا ( نويسندهء نامه به آگوستين ) به کدام نويسندهء يونانی اشاره می کند.
[9]: Obitus veris ، به معنی نابودی عشق است.
[10]:اعترافات ، جلد هشتم ، ص11.
[11]:Multa paucis
[12]:ِDum vitant in contraria currunt
[13]:سيسرون ( از 106 تا 43 پيش از ميلاد ) دولتمرد ، خطيب و فيلسوف که سهم فراوانی در گسترش فلسفهء يونانی در روم داشته است. شاخصترين ويژگی او رادر مقام يک فيلسوف می توان التقاتی بودن او خواند، يعنی کسی که می کوشد بهترينهای نظام های فلسفی را بگيرد ، در هم ادغام کند واز آن فلسفهء واحدی بسازد.
[14]:اعترافات ، جلد سوم ، ص4.
[15]:فلوريا با اصطلاحی که از هجونامه های يوناليوس گرفته بازی می کند:Vitam impendere vero
[16]:بازی است لفظی با گفته ای که بنا به روايات کهن از ارسطو نقل شده : Amicus Plato , sed magis amica veritas ( افلاطون برای من عزيز است اما حقيقت برايم عزيزتر است).
[17]:به نظر من در اينجا فلوريا اشاره به آثار نويسندگان ديگر دارد.
[18]: Feminis lugere honestum est, viris meminisse
[19]:اعترافات ، ج نهم، ص6.
[20]:به معنی خداداد.

چهارشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۱

آقايون خيلی ببخشيد يه سؤال داشتم از حضورتون. می شه بپرسم چرا بی خيال اون صلابت پرپشت پشت لبتون نمی شين ؟ می شه بدونم چرا اون خرمن ابروهاتون رو- با کم کردنش - مرتب نمی کنين ؟ چطوری اون همه مو رو روی تنتون تحمل می کنين ؟ تو رو خدا بحث جنسيت رو پيش نکشين که خودم حسابی روش تعصب دارم. اما کی گفته شلوار پوشيدن آدم رو پسر می کنه ؟ کی گفته مردونگی به پشمالو بودنه ؟ کی گفته مرد گوشواره نبايد بندازه ؟ همه می دونن اون جسد خوش تيپی که توی چالهء نمک کشف شد مردی بود که در دورهء هخامنشيان زندگی می کرد. انقد هم مردای اون زمان مرد بودن که کشورمون 5-6 برابر الان وسعت و قدرت داشت .
کی اين چيزا رو به خوردمون داده ؟



از : توماس جاينسبروگ ( ؟ )
بله دوست عزيز بهره کشی ، به هر قيمت ، کار اين کرگدن های پير شاخ شکسته است ، همين جونورهای عجيب غريب که با هم اتحاديه درست می کنن، شريکی استثمار می کنن ، يه دفعه تشخيص می دن اينجا حقوق بشر رعايت می شه . معلوم نيست چی عايدشون می شه که ارزش اين همه دروغ رو داره. يعنی می شه آدم از اين همه فاجعه و جنايت با خبر باشه و بتونه به خاطر منفعت خودش اون رو انکار کنه ؟ بگذريم که حالا اگر غير از اين هم تشخيص می دادن فرقی نمی کرد و گلی به سرمون نمی زدن- هر چند اين گل رو خودمونم به سر خودمون نمی زنيم ، حداقل با رأی ندادن. فقط آماده ايم يه ذره يکی بهمون بخنده. حاضر می شيم 8 سال منتظر بشينيم که اين اوضاع اسفبار رو اصلاح کنه -. شايدم اونا بهتر می فهمن و ما تشخيص نمی ديم. لابد همين تشخيص های دقيق و ظريفه که باعث شده آقايون به اين نتيجه برسن که متعلق به نژاد برتر هستن!
اما عيسی به کوه زيتون رفت. و باز به هيکل آمد و چون جميع قوم نزد او آمدند نشسته ايشان را تعليم می داد. که ناگاه کاتبان و فريسيان زنی را که در زنا گرفته شده بود پيش او آوردند و او را در ميان بر پا داشته بدو گفتند ای استاد اين زن در عين عمل زنا گرفته شد. و موسی در تورات به ما حکم کرده است که چنين زنان سنگسار شوند اما تو چه می گوئی ؟
واين را از روی امتحان بدو گفتند تا ادعائی بر او پيدا کنند.
اما عيسی سر به زير افکنده به انگشت خود بر روی زمين می نوشت. سران قوم با اصرار می خواستند که او جواب بدهد.. پس عيسی سر خود را بلند کرد و به ايشان فرمود بسيار خوب. آنقدر بر او سنگ بزنيد تا بميرد. ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا بحال گناهی نکرده است.
سپس دوباره سر را پائين انداخت و به نوشتن روی زمين ادامه داد. سران قوم از پير گرفته تا جوان يک يک بيرون رفتند تا اينکه در مقابل جمعيت فقط عيسی ماند و آن زن. آنگاه عيسی بار ديگر سر را بلند کرد و به آن زن گفت آنانی که تو را گرفته بودند کجا رفتند ؟ حتی يک نفر هم نماند که تو را محکوم کند ؟
زن گفت نه آقا
عيسی فرمود : من نيز تو را محکوم نمی کنم. برو و ديگر گناه نکن.

انجيل يوحنا ، باب هشتم



نقاشی از جيووانی بلينی

سه‌شنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۱

امروز رفتم يه سر اينجا ، ديدم تحت پيگرد قانونيم ،واسه همون کادوی تولد خوش بو. ديدم حالا تا بيام ثابت کنم اينو ما خريديمش و دزدی نبوده ، کار از کار می گذره. اومدم فرار کنم ، سر از اينجا در آوردم : اوا خدا مرگم بده ! اين که مردونه اس !
اما ديدم آقايون انقد سرگرم کار خودشونن که منو اصلاً نديدن ، اين بود که گفتم
يه تست روان/توالت خود کم جيش بينی شناسی از خودم بگيرم.
اينم جوابش :

1: You must be a girl

2: you need to brush up on your toilet training

3 :you are a dab hand in this business

4:you pay toilets a little too much attention

یکشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۱

چهار کلمه حرف حساب از دو آدم شديداً حسابی !
دردمندانه موافقم.
بيايد به همه چی بخنديم ، چون کارمون بد جوری از گريه گذشته... بد جوری


~ ~
@ @
; _ ;
شب چره

امشب نه آتشی ست که در آن خيره شوم
نه دانه های شور بادام
در پياله های چهارشنبه شب
امشب تو را نذر دارم
تو را ادا می کنم
دهانم را بر حنجره ات می گذارم
و اگر جرأت کنی چيزی بگوئی
همه را به دهان می گيرم و قورت می دهم


'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''

پيتزی کاتو

تا صبح... صدبار... به دستشوئی می روم
مسموم... مغموم
سوسک...می ترسم... چراغ... روشن... شوک !
آينه... خودم... داغون... دل درد... باز هم
صابون... سوسک... می پرد... جيغ
دمپائی... له... چندش... فرار


دل درد... دل درد... تهوع...
مسموم...از...شير...شايد
کته...ماست... بی فايده...کابوس...عرق...
نگاه... در اغما... در اعماق... تو می آيی ... انگار


روی کابوسم... سوت می زنی... رد می شوی...
فيد می شوی... در پرسپکتيو فردا... می چرخم


تو هستی...خوابی...
گردنت را...
گلويت را...
می بوسم
پهلو...
به پهلو می شوم...
با اينکه آتش... می گيرم


سراغ يخچال نمی روم
نه... نمی روم


کلاف... سوت را... می پيچم


پرت می کنم... از گوشهايم... بيرون...


فحش... آتش
...فکر می کنم تو، زيبائی !
پس با تو می جنگم
تا بدانی...
مفت... نمی ارزی
اگر من نخواهم
وای...
دوباره...
دوباره...
دستشوئی.


''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''

ستون های جوندگی

ممکن است بدانی کدام چهارراه را می شود دزدکی رد کرد
اما مگر حواست نبود
که ديوانه ای
تمام چهارراه های ذهنت را
بی علامت سبزی گذشته است
ممکن است ادعا کنی که کيف کرده ای
از تهاجم سؤال های بی جواب
اما خودت خوب می دانی که سؤال
آن سوتر، کنار ستون های مشکوک مقدمه
ترديد می جود
و می پايد ، سبزی های صلح آميز نگاهت را


'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''



هدا حدادی

شنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۱

چقدر خوبه آدم روز تولدش مهارت های جديد کسب کنه. حتی اگه به نظر کار مهمی نياد. مثلاً جمع کردن دوتا لگن آب رادياتور از کف اتاق ها با خاکنداز.

سال ديگه می خوام جمع کردن هوا با قابلمه رو تمرين کنم...
از ظهر هی می ديدم رادياتور صدا می کنه. الان بعد از نوشتن شعرهای پائين سرمو برگردوندم ديدم خونه رو آب برده منو وبلاگ.
stay

به انگليسی فحش می دهم که بد نباشد
اين ملت که حاليشان نيست
فکر می کنند می گويم thank you
تف که ندارم بيندازم
اما هستهء آلوچه را، چرا
لخ و لخ هم که بلدم راه بروم
و بلدم خيلی خوب ، توی راه کسی را به خاطر نياورم
پس ديگر چه نيازی به فرار است ؟
خدا همه جا روزی مان را می دهد

'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''



جن ها و مارمولک باد گير

تو را به هيأت مارمولکی که در حصار بادگير
گير کرده بود
به ياد می آورم
دعا خوانديم که پرت نشوی
چقدر بزرگ شده ای
حالا تا سواد ده پيرزن را می غلتانی
حالا مثل همه صدای کليد و کلاه می دهی
يقه ام را رها کن
واژگانم را تنها بگذار
بگذار سوت زنان از تو رد شوم
و نگو هيس دختر که سوت نمی زند
بادگيرها به جن مبتلا شده اند
و جن ها به سرفه
دور باد آوای هو...و...و
دور باد آوای اُم...م...م
پياله بردار و با من بيا به سر چشمهء دربند رود
بزرگ هم که باشی
از آب عبورت می دهم



'''''''''''''''''''''''



از مجموعه شعر پيتزی کاتو
هدا حدادی

بايگانی وبلاگ