چهارشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۱

من چهار پنج ماه تو همچين شرايطی ، البته منحای رطوبتش زندگی کردم. اتاقم روی پشتبوم بود ، جای خرپشته. کولر هم نداشتم. يه کولر قراضه از اينا که بايد هر چند ساعت يکبار توش آب بريزی بودش که از کولر بودن فقط سر صداشو بلد بود، ديگه آخرای تابستونم بايد آب می ريختی ، بعد زانو می زدی و خواهش می کردی که از آبی که ريختی توش استفاده کنه.
خيلی کيف داد.
اون اتاق مثل فانوس دريايی بود. سرتاسر دوتا ديوار روبروی هم پايين و بالای تختم ، پنجره داشت. صبحانه رو روی پشت بوم می خوردم و شبها دو تا پنجرهء وسيعش رو باز می کردم که نسيم گرم يواش يواش لطف کنه خنک بشه و خنکم کنه. روی هر کدوم از شيشه ها نقاشی چسبونده بودم ، نقاشی هايی که مثل نقش گبه بود. نوری رو که به اتاقم تابيده می شد ، رنگ مايه آبی اين نقاشی- پرده ها رنگ آميزی می کرد. همه چيز سايه ای از آبی داشت اونجا. موقع اسباب کشی کندمشون با خودم آوردم.

دوستم می گه تمايلی که ناخودآگاه داشتی به مجارات خودت، باعث شده اون گرما رو چهار پنج ماه تحمل کنی. اما من کلی دقت می کنم که يه وقت خودم رو سرکوب نکنم. يعنی مثلاً اگه احساس گناه داشته باشم ، نديده نمی گيرمش که بعد خودش رو از اين راه ها بخواد نشون بده. اگه هم اشتباهی کنم ، سعی می کنم خودم رو ببخشم. تحمل خودخوری ندارم اصلاً. فکر می کنم از بس عاشق تجربه های جديدم اون سختی رو دوست داشتم. کلی هم لاغر شدم تازه. آخه هی گرمم می شد آب می خوردم، اشتهام کم شده بود خيلی..

اين احساس که توانايی تطابق با محيط و سازگاری با شرايط نا مطلوب رو دارم به دست می يارم، به اضافهء اينکه تنهايی و سکوتم دو برابر شده بود - چون کسی زياد اونجا دوام نمی آورد- اين دوره رو برام به ياد موندنی کرده.

بايگانی وبلاگ