زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين
يوستين گوردر
گلی امامی
دفتر پنجم
در کتاب پنجم دربارهء سفر از قرطاجنه به رم نوشته ای. «مادرم از رفتنم بسيار افسرده شد و مرا تا ساحل دريا دنبال کرد. سخت کوشيد تا مرا از رفتن باز دارد، تقاضايش اين بود که يا همراه او به زادگاهم برگردم يا او را همراه خود ببرم.»[68]
اورل، يادت می آيد چه حقه ای به او زديم؟ او را به کليسای سيپريان بردی تا شب را در آنجا بگذراند، آنگاه در دل تيره شب لنگر برداشتيم، من و تو و آدئوداتوس کوچولو، در اين زمان او يازده سال داشت.به ياد می آورم که سر به سرم گذاشتی و گفتی که ملکهء قرطاجنه با آينياس به رم می رود. و زمانی که از قرطاجنه دور شديم به راستی احساس يک ديدوی رهايی يافته را داشتم. به ياد آن پرسش عجيبی که نزديک به ده سال پيش از من کردی افتادم: آيا تا به حال به رم رفته ای؟
چقدر مطمئن بودم کاری که انجام می دهيم درست است. اگر قرار بود با هم آينده ای داشته باشيم می بايست به گونه ای خود را از مونيکا می گسستيم. آنگاه تب کردی، اما من تيمارت کردم و برايت دعا کردم. به ياد می آورم تا چه حد از مرگ وحشت داشتی. پی در پی می پرسيدی:«آيا کارم تمام است؟ آيا از دست رفته ام؟» هنوز برای رستگاری روح خود راهی نيافته بودی. نوشته ای: «تب بالا رفت و من با مرگ و از هلاکت فاصله ای نداشتم. واقعاً اگر همان زمان جان به جان آفرين تسليم می کردم کجا می رفتم؟ آری به قعر دوزخ و عذابی که اعمالم بر حسب فرمان بر حق تو مستحق آن بود.»[69]
پناه بر خداوند می برم اورل. آخر اينها چيست جز تحريف و افسانه پردازی؟ تويی که چنان به جد داستان های ايزدان افسانه ای را به سخره می گرفتی، همچنان به خداوند خشمگينی. باور داری که اعمال بنده هايش را تا به ابد جزا می دهد و به عذاب عليم گرفتار می کند؟ جای بسی خوشوقتی است وقتی در آن اتاقک در رم بيمار افتاده بودی به او باور نداشتی. فقط بی نهايت خوف داشتی مبادا روحت به عذاب ابدی دچار شود.[70] و اين من بودم که بايد وحشت تو را تسکين می دادم و با جمله هايی از رواقيون [71] آرامت می کردم.
ما همچنين از از نصرانی ها و اميد مسيحيت صحبت کرديم. ليکن هيچيک از ما حتی به باور اين آموزش های سوختن در آتش و عذاب اليم ابدی هم نزديک نشديم.
ما فرهيخته تر از آن بوديم.
آيا اين روزها استاد سلطنتی علم بيان چنين عمل می کند؟ باور دارد که تا چند سال ديگر اسقفِ هيپورگيوس در فردوس پرسعادت خدايش مقامی امن می يابد، در حاليکه فلوريا آميلا چون هنوز رضايت نداده تا غسل تعميد بيابد برای هميشه در آتش می سوزد و به عذاب عليم گرفتار می شود؟
خير عاليجناب. شما بايد به سرعت اين روش آموزش را توجيه بفرمائيد. در غير اين صورت من حتی اندکی هم نگران تعميد بيشتر مردم و رشد کليسای جهانی نيستم.
ما هر دو به خوبی از فساد سياسی که جامعهء ما اخيراً گرفتارش شده آگاهيم. پس لابد نبايد شگفت زده شويم که عادت ها و باورها نيز دچار فساد مشابهی شوند.
به زودی بهبود يافتی... بعد برای گردشی با هم به شهر رفتيم ، من و تو.
پس از آن چند ماهی به تدريس علم بيان پرداختی، و هم زمان با شرکت در بحث و گفتگو با آن فيلسوف هايی که به اعضای آکادمی افلاطون معروف بودند ، تغذيه روحی می کردی.[72]
من هميشه اجازه داشتم تو را راهنمايی کنم، به خصوص زمانی که قصد ملاقات با افرد جديد را داشتی. فخر می فروختی، مغرور همچون يک فاتح ، که مرا در کنار خود داشتی ، نه به آن علت که مرا انتخاب کرده بودی ، بلکه بيشتر به سبب آنکه من تو را برگزيده بودم.
پس از اين زمان بود که به مقام مدرس سلطنتی فن معانی و بيان در ميلان منسوب شدی. سفر به آنجا تجربهء بی نظيری بود، و چه بسا بتوانيم آن را غنی ترين ساعاتی که با هم گذرانديم بدانيم. آيا آن روز دل انگيز پائيز را به ياد داری که با هم برای گردش به خيابان کاسيا رفتيم - تو، من و آدئوتادوس ، و گروهی از دوستانمان، اورل، و آن گروهی که پيشتر نمی شناختيمشان. جمع انبوهی بوديم.
آنگاه به شهر قديمی فلورنتيا[73] که پادگانی نظامی داشت و در ساحل رودخانهء آرنو بود رسيديم. به ياد می آوری چگونه ايستاديم و به کوههای برف پوشيده ای که از لابلای درختان پيدا بود اشره کرديم؟ اورل، تو فقط ديدگاه ها را به ياد می آوری ، نمی توانی دست کم برخی از تجربه های واقعی را هم به ياد آوری ؟ چند لحظه بعد از رودخانه عبور کرديم، هنوز روی پل بوديم که از پشت به سوی من آمدی. با چند نفر از مردها گرم بحث و گفتگو بودی که ناگهان به کنار من رسيدی. دستت را روی شانه ام حس کردم، سپس به نرمی مرا به سوی خود کشيدی و در گوشم زمزمه کردی : «فلوريا ، زندگی بس کوتاه است.»
بعد مچم را در چنگ گرفتی و آن را به شدت فشردی - گويی در آن لحظه مصمم بودی که هرگز اين لحظه را از ياد نبری. همانجا بود که پرسيدی می توانی موهای مرا ببويی. که بوييدی. لحظه ای که موهای بلندم را گشودی تا عطر آن را ببويی ، نفست را روی گردنم حس کردم. انگار می خواستی تمام وجود مرا به درون خود استشمام کنی ، گويی که جای من درون وجود تو بود. چنين بود که می خواستی به من حالی کنی برای هميشه از آن تو خواهم بود چون روحهايمان در هم آميخته بود. اين پيش از آن بود که مونيکا به ميلان بيايد، پيش از آن برنامه های خسته کنندهء ازدواج و پيش از آنکه متألهين مسيحی را ملاقات کنی.
اسقف گرامی ، پس نيا بگو که آنچه بر روی رودخانهء آرنو رخ داد نتيجهء «اميال نفسانی» يا تسليم نفس شدن بود. آن روز افراد بسياری به ما می نگريستند، و احتمالاً همين ويژگی خاص است که سبب شده من آن را چنين واضح به ياد آورم. آنجا روی پل، ناگهان کاری کردی که می دانستی برای من ارزش زيادی دارد. به گمان من ، اين حرکت ، بيان عميق پذيرش اين واقعيت بود که من زن زندگی تو هستم ، هرچند بنا بر قانون همسر تو نبودم. در عين حال معتقدم که می توانست بيان گونه ای رهايی باشد ، زيرا سرانجام ما موفق شده بوديم به راحتی در سرزمينی حرکت کنيم که بسيار دور از مونيکا بود. آيا هر يک از ما به نحوی يگ فراری نبوديم؟
سالهای بسيار از زمانی که ما دو نفر باهم در ايناليا زندگی می کرديم گذشته و حوادث زيادی در اين فاصله رخ داده است. اما آيا اين واقعيت که نيوشيدن شميم موی من در لحظه ای که با هم عازم گردشی در ييلاق بوديم به من و تو لذت می داد ، سبب می شود که خداوند تو را آری تو را مورد غضب قرار دهد؟ آيا برای جبران گناهانی از اين دست بود که اجازه داد تنها فرزندش به صليب ميخ کوب شود؟ من و تو هم در آن سفر فرزندی داشتيم ، که دور و بر پدر و مادرش جست و خيز می کرد. اما مصلوب شدن به خاطر عشق؟
به خاطر رستگاری روح خود توست که آرزو می کنم ای کاش خداوند تو هم قابليت طنزی را که پيش از ملاقات با متألهين داشتی کسب کرده باشد. در اين صورت طنز او هم بايد از طنز تو تلخ تر باشد، وگرنه ممکن است تصور کند که روح تو پس از آن گردش روی رودخانهء آرنو با من، چنان فاسد شده که قابل رستگاری نيست. عاليجناب، بنا بر قاعده هر جا عقل و خرد بيشتر باشد، عشق محل کمتری از اعراب دارد.[74]
در سوی ديگر رودخانه از کنار تعدادی دستفروش گذشتيم، من کنار يکی از آنها ايستادم تا به نگين کنده کاری شدهء زيبائی بنگرم[75] تو آن را برايم خريدی، و اکنون، در اين لحظه با آن در دستم نشسته ام. به سختی آن را در مشت می فشارم.باشد که خداوند مرا برای در دست نگهداشتن چيزی «جسمانی» ببخشايد. چه کنم ، اين تنها چيزی است که دارم. هنوز نوری را با چشم جان نديده ام، در همين مقال، نه چيزی ماوراء طبيعت ديده ام و نه صداهايی شنيده ام ، از اين رو من هنوز زن ساده ای هستم.
برای تو جز موفقيت در رستگاری روحت آرزوی ديگری ندارم.[76]
اما زندگی بسيار کوتاه است و من بسيار کم می دانم.
آمديم و بهشتی بالای سر ما نبود اورل، بيا فرض کنيم اين زندگی تنها چيزی است که برايش آفريده شده ايم. در آن صورت ای کاش روح های ما تا ابد بر بالای رودخانهء در پرواز بماند.
آخر مگر در فلورنتيا نبود که فلوريا شکوفا شد[77] و آيا در شعاع غروب آفتاب بر فراز کوه آرنو نبود که پيشانی اورل با نور طلائی درخشيد.[78]
.
[68]:اعترافات، ج پنجم، ص7.
[69]:اعترافات ، پنجم، ص9.
[70]: در اينجا نبايد لعنت ابدی روح را با مفهوم مسيحی داوری الهی اشتباه کرد. در سراسر جهان باستان نظريه ای در ميان جنبش های فلسفی رايج بود که برخی از روح ها به لعنت ابدی دچار می شوند، حال آنکه بعضی ديگر لياقت زندگی ابدی را ميابند.
[71]:رواقيون بر تعادل معنويت و سازگاری آن با زکاوت نظام دهندهء جهان تأکيد داشتند. آنان معتقد بودند که تمام فرايندهای طبيعی - به عنوان مثال بيماری و مرگ - قوانين شکست ناپذير طبيعت را دنبال می کنند. از اين رو انسان بايد بياموزد خود را به سرنوشت خويش تسليم کند.
[72]:يعنی شک آوران. شکاکيون. خود آگوستين آنها را با اين کلمات تشريح می کند: « آنها معتقدند که بايد در مورد همه چيز شک کرد، و اعلام کردند که انسان قادر نيست هيچ گونه حقيقتی را دريابد.»
[73]:فلورانس
[74]:احتمالاً نقل به معنی است از اين مثل معروف Ubi mems plurmia, ibi minima fortuna ( هر جا خرد بيشتر باشد، مکنت کمتر است.)
[75]:سنگی قيمتی ، صدفی يا چيزی مشابه که روی آن کنده کاری می کردند. هنری که به خصوص در اين عصر بسيار رايج بوده است.
[76]:Nil nisi bene در اينجا فلوريا با ضرب المثل De mortuis nil nisi bene بازی می کند. ( از مرده بخاری برنمی خيزد.) اگر چنين باشد مفهوم جمله را می توان به کنايه ای ترجمه کرد بدين معنی که روح اورل ديگر زنده نيست.
[77]:In Florentia Floria floruit
[78]:Auro «مثل طلا». مفهوم برخی از بازی های با کلمات در ترجمه از دست رفته است.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
ژوئن
(61)
- برای منی که ايراد نوشته هام رو فقط بعد از پابليش م...
- هی ! شاعر که می شوی ، خيال تو يعنی حکومت دوست ... ...
- باکرهء صخره ها ، اثر لئوناردو داوينچی
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- کريسمس دو هزار با دوستام تصميم گرفتيم به مناسبت ور...
- من به طرز خطرناکی عاشق خزندگان هستم. يه بار نزدي...
- يه نفس عيق بکش ... ريه هاتو پر از مه و بوی علف کن
- نگران وبلاگر هايی می شم که سياسی و تند می نويسند ،...
- الان بلافاصله بعد از اينکه لوگ آف کردم، يادم افتاد...
- شعر دُم ها آقايان ! آقايان باز هم که يادتان رفت...
- امروز همين طور که داشتم تو خيابون راه می رفتم، با...
- يک خبر ( ؟ ) خيلی بامزه از کيهان
- برای کسانی که از پرخاشگری خودشون رنج می برند : ي...
- تو هم شعر شدی و رفتی چرا دروغ؟ دوست دارم بمانی ...
- جيغ و داد ... می فهمی که ؟ ...
- با ديدن اين عکس ها ( از طريق ویلاگ گپی با خودم )ا...
- خيلی نگران زيادی گل و گلاب شدن وضعيت زنان و کودکان...
- ديروز تلويزيون از اون برنامه ها داشت که من دوس دا...
- قبول. بالندگی درد بسيار دارد.* و هر چی ياد گرفتيم ...
- شرقی ...
- چيز لذت بخشيه : اذان ظهر به افق تهران ، وسط وقت ا...
- جام داورهای ديوانه با اينکه الکی گفتی برزيل ، ( ا...
- بی معرفت ! بی عاطفه ! بی مسئوليت ! کجا رفتی آخه ؟ ...
- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوس...
- من چهار پنج ماه تو همچين شرايطی ، البته منحای رطوب...
- فرقی نمی کنه چقدر متمدن تر از حالا بشم ، چقدر دادگ...
- خيلی ناراحت شدم ايتاليا اينجوری باخت. چی ؟ نه خير ...
- بالاخره جايی برای آرامش ما باقيست ... نيست ؟
- يه بار شد چپ دست ها رو آدم حساب کنين ؟ بابا آخه ...
- بقيش اينجاست. ممنون از گل کو خانم.
- بوی خاک می ده ... ... بوی خاک می ده
- چند روزه که همش تو فکر اين حرف کوندرا هستم: وقتی ن...
- تا حالا هزار بار اين بلا سرم اومده : آرنجم به شدت ...
- همين بيست دقيقه پيش ، کنار خيابون. می خوام با ماشي...
- يه وبلاگ توپ پيدا کردم. خوب شد به باکره نظر داد که...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- گل کو آخر اين مطلب می گه : مردم مي خواهند آزاد و ...
- مامانم امروز خونهء خاله اش مهمونی دعوته. الان داره...
- افشاگری جانانه . وقتی آدمی که بد و بی راه به کسی ن...
- آخ گفتی ! بابا جدّا ماست مالی ديگه بسه. اقلاً مردو...
- فضولک به قدری عصبانی شده که چهار بار اين مطلب رو پ...
- وقتی که بخواهی ، لايقِ داشتن هستی. اما فرياد از ا...
- توی اون سه ترمی که من دانشگاه رفتم ، انقدر اين آقا...
- دفتر چهارم چندی بعد با پسر کوچکمان به تاگاسته زاد...
- چه معنی داره که 23 نفر قسمت سوم رو خوندن فقط ؟ اص...
- در فقدان يا می توان پوسيد ، يا می توان به اوج زندگ...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- دفتر دوم همانطور که اشاره کردم ، توانستم اعترافات...
- جل المخلوق !
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين ...
- آقايون خيلی ببخشيد يه سؤال داشتم از حضورتون. می شه...
- بله دوست عزيز بهره کشی ، به هر قيمت ، کار اين کرگد...
- اما عيسی به کوه زيتون رفت. و باز به هيکل آمد و چون...
- امروز رفتم يه سر اينجا ، ديدم تحت پيگرد قانونيم ،...
- چهار کلمه حرف حساب از دو آدم شديداً حسابی !
- دردمندانه موافقم. بيايد به همه چی بخنديم ، چون کار...
- شب چره امشب نه آتشی ست که در آن خيره شوم نه دانه...
- چقدر خوبه آدم روز تولدش مهارت های جديد کسب کنه. حت...
- از ظهر هی می ديدم رادياتور صدا می کنه. الان بعد از...
- stay به انگليسی فحش می دهم که بد نباشد اين ملت که...
-
▼
ژوئن
(61)