واين را از روی امتحان بدو گفتند تا ادعائی بر او پيدا کنند.
اما عيسی سر به زير افکنده به انگشت خود بر روی زمين می نوشت. سران قوم با اصرار می خواستند که او جواب بدهد.. پس عيسی سر خود را بلند کرد و به ايشان فرمود بسيار خوب. آنقدر بر او سنگ بزنيد تا بميرد. ولی سنگ اول را کسی به او بزند که خود تا بحال گناهی نکرده است.
سپس دوباره سر را پائين انداخت و به نوشتن روی زمين ادامه داد. سران قوم از پير گرفته تا جوان يک يک بيرون رفتند تا اينکه در مقابل جمعيت فقط عيسی ماند و آن زن. آنگاه عيسی بار ديگر سر را بلند کرد و به آن زن گفت آنانی که تو را گرفته بودند کجا رفتند ؟ حتی يک نفر هم نماند که تو را محکوم کند ؟
زن گفت نه آقا
عيسی فرمود : من نيز تو را محکوم نمی کنم. برو و ديگر گناه نکن.
انجيل يوحنا ، باب هشتم
نقاشی از جيووانی بلينی