شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۱

زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين

يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر هفتم
نوشته ای مونيکا با چه شوقی تلاش کرد تا به ازدواج تن در دهی: «دختری که از او خواستگاری کرده بودم دو سال کوچکتر از سن ازدواج بود.اما از آنجا که او را دوست داشتم حاضر به تحمل زمان انتظار شدم.»[94] خوب بهتر بود مرقوم می فرمودی که تو اصولاً از صبر کردن خوشت می آيد.
شخصاً به شدت نا اميد شدم که حتی يکی دو جمله نمی نويسی تا نظرت را دربارهء مادرت و اينکه چگونه ادارهء امور را شخصاً به دست گرفت و در حالی که تو و آدئوتادوس بيرون بوديد مرا به سفر فرستاد، ابراز کنی. تو به خانه ای خالی برگشتی. و من - منی که تمام راه از آفريقا تا آنجا هم سفرت بودم- ناپديد شده بودم... فقط نوشته ای: « به زنی که با او زندگی می کردم اجازه ندادند در کنارم بماند. آنها او را از من دور کردند چرا که مانع ازدواج من بود. دلم که سخت به او وابسته بود پاره شد، و زخمی خونريز برداشت. او به افريقا برگشت و به تو قول داد هرگز با مرد ديگری زندگی نکند. او پسرمان را پيش من گذاشت. اما من، مردی غمزده، نتوانستم از او سر مشق بگيرم. وقتی فکر کردم هنوز دو سال بايد صبر کنم تا با دختری که خواستگاری کرده بودم ازدواج کنم، طاقت تحمل نداشتم. زيرا با وجود آن که نظر خوشی نسبت به ازدواج نداشتم، بردهء هوس هايم بودم. از اين رو، زن ديگری را برگزيدم، اما نه در مقام همسر. بدين ترتيب بيماری روحيم بهبود نيافت، در حقيقت به پشتوانهء عادت های قديمم، در حالی که در انتظار ازدواج بودم، بدتر هم شد.»[95]
تا زمانی که اعترافات را نخوانده بودم از اين زن ديگر چيزی نمی دانستم. چه اندازه بايد شرمسار شده باشی، زيرا بنا نبود من خود را به مرد ديگری بسپارم. بد نيست در اين باره بيشتر بدانيم، زيرا در اينجا به روشنی اعتراف می کنی که به دليل ازدواج کردنت نبود که من از آنجا دور شدم. آيا بهتر نبود من هم تا زمانی که بايد در انتظار به رشد رسيدن دخترک بيچاره صبر می کردی پيش تو می ماندم؟ اما تو هرگز تمايل به ازدواج نداشتی ، فقط می خواستی روح خود را از تباهی ابدی نجات دهی، اما از طرف ديگر گردشی کاملاً طبيعی به «اميال نفسانی» کردی، و البته اين قبيل چيزها پيش می آيند.
اورل بيچاره، حالا رفته رفته نياز عميق تو را به نوعی اعتراف به گناهان درک می کنم، فقط قدری از نحوهء گزينش آنها دلخور هستم.
تصور نمی کنم مونيکا به طعمهء جديد تو رو ترش کرد. او موفق شد رابطهء ساليان تو را با زنی که از صميم قلب و روح دوست داشتی محو کند. بنا بر اين تا همسر بعدی برسد حتماً برای ارضای جسمانی «اميال نفسانی» جايگزين خوبی بوده.
عاليجناب، مادر تو بانوی پر تحملی بود، و پشت سر مرده هم نبايد جز به نيکی ياد کرد. در نهايت او انتقام ظالمانهء خود را برای آنچه در آن شب کذايی که ما از افريقا بادبان برکشيديم رخ داد، گرفت. نوشته ای: « زخمی که دلم پس از بريدن رابطه ام از زنی که با او زندگی می کردم خورده بود بهبود نمی يافت. نخست سوزان و سخت و دردناک بود، سپس چرکين شد و درد آن را کمتر حس می کردم. اما وضعيت بيشتر و بيشتر نا اميد کننده می شد.»[96]
سپس ادامه می دهی: «تنها چيزی که مرا از درافتادن در گردابی عميق تر از اميال نفسانی حفظ می کرد، با وجود تمام کوششم برای ديگرگونی ديدگاههايم، همانا خوف از مرگ بود، و روز داوری تو، که هرگز قلب مرا ترک نکرد،... در باطن اگر باور نداشتم که روح انسان پس از مرگ به زندگی ادامه می دهد و جزايی برای اعمالی که نجام می دهيم وجود ندارد، حاضر بودم به اپيکور جايزه بدهم.[97] ليکن اپيکور اين را باور نداشت. می پرسيدم: اگر وجود ما تباهی ناپذير بود و قادر بود در لذت ابدی جسمانی بزيد، بی خوف از دست دادن آن، چرا نمی توانستيم هميشه شادمان باشيم؟ و چرا در جستجوی چيز ديگر بوديم؟»[98]
به راستی، چرا ما در جستجوی چيز ديگری باشيم؟ منظورم اين است که: چرا در پی چيزی بگرديم که ممکن است وجود نداشته باشد؟ کمی مرا به ياد آن يونانی می اندازی که در قماری سکهء طلا برده بود، و بعد چون در طلب بيشترش برآمد تمام سرمايه اش را از دست داد.[99]
اورل دور نمای فوق العاده ای را مجسم کن با افراد و جانوران، گياهان و کودکان، شراب و عسل. در اين دورنما هزارتوی مخوفی نيز وجود دارد. حالا ای اسقف پارسا، تويی که زمانی شريک سرخوش و محبوب زندگی من بودی، مجسم کن که در اين هزارتوی بی انتها گم شده ای. نمی توانی رشتهء آدريانه[100] را پيدا کنی، رشته ای که می تواند تو را از ميان پيچ و خم های اين هزارتو راهنمايی کند و به سلامت به بهشتی که در آن می زيستی به دربرد.
اما تمام متألهين مسيحی و افلاطونيان در اعماق اين هزارتو حکمروايی می کنند. هر مردی که بدانجا وارد می شود بر تعداد آنان افزوده می شود. زيرا هر يک از آنان به اشتباه باور دارد که هر چيزی بيرون هزارتو ساختهء شيطان است. اکنون نوبت توست که گمراه شوی، چيزی نمی گذرد که هر چه را بيرون هزار توست نخواهی. چون تو هم به گروه آن متألهين مسيحی پيوسته ای، حال تو هم به يکی از آن انسان خوارانی تبديل شده ای که در دل تاريکی آن هزارتو هستند.[101] يا شايد بايد می گفتم شکارچيان انسان؟
تو زنی را که دوست داشتی فراموش نمی کنی، اما خدا را سپاس که از او جدا شدی. چون ديگر وجود ندارد تا وسوسه ات کند. تنها در رؤياهای توست «تصوير چيزهايی که با عادات قديمی ثبت شده بودند به زندگی ادامه می دهند.»[103]
باشد که خداوند بر تو ببخشايد. چه بسا او در جايی تو را می پايد که چگونه به تمام آفرينش او توهين می کنی. بارها و بارها در اعترافات نوشته ای که در اوان زندگی جايی بودی که خداوند آنجا غايب بود. اما فرض کنيم که تازه حالا ست که در مسير اشتباه افتاده ای. اوديپ هم زمانی که از دلفی به تبس سفر کرد بر اين باور بود که در مسير درست است. آن هم اشتباه غم انگيز او بود. هر آينه به کورينت پيش پدر و مادر خوانده اش می رفت همه چيز به مراتب بهتر می شد. اورل، از آن بهتر اين بود که تو هم راه راست را به قرطاجنه می يافتی. در اينجا ما هنوز می توانيم عشق خداوند را در گلها و گياهان ، و در ونوس ببينيم.
مايلم کلماتی را از هوراس به تو خاطر نشان کنم: «هميشه به ياد داشته باش هر روز که طلوع می کند می تواند آخرين زندگی تو باشد.»[104] البته مشخص نيست که امروز آخرين روز زندگی تو باشد، اما آمديم و بود. با اين تعبير می شود فکر کرد که برای روح ما هم پس از اين حياتی نيست. خطيب کهنسال، می تواند چنين باشد، و از تو می خواهم اين امکان را در نظر بگيری. اين که اسقفِ هيپو هم ممکن است دچار اشتباه شود.
زندگی کوتاه است، بسی کوتاه. چه بسا اينجا و در حال است که ما زندگی می کنيم. فقط اينجا و در حال. اگر چنين باشد، آيا به آن روزهايی که علی رغم همه چيز هنوز می درخشند پشت نکرده ای و مسيرت را در هزارتوی تيره و تار عقايد و نظريات گم نکرده ای، جايی که ديگر دستم به تو نمی رسد تا ترا راهنمايی کنم؟
اورل، ما تا ابد زندگی نمی کنيم. اين بدان معنی نيست که نبايد از روزهايی که در اختيارمان هست استفاده کنيم.
اما دربارهء روحت - که از هر چيز آن را بيشتر دوست داری - در اواخر کتاب ششم نوشته ای : « به هر طرف چرخيد، به پشت، به پهلو، به روی شکم، همه جا سخت بود. آرامش تنها در کنار تو وجود دارد.»[105]
بار ديگر به ياد تمام روزها و شبهايی که با هم در قرطاجنه گذرانديم می افتم. ما در کنار هم آرامش عميقی داشتيم. همان زمان بود که گفتی « مايلم هر جا تو باشی ، من هم باشم.» اما به اين وعده وفا نکردی. همچون يک سارق خود را از من جدا کردی و در پيچ و خم الهيات مسيحی در انداختی بی آنکه بند راهنمای مرا در دست داشته باشی. [106]
کتاب هفتم را با اين کلمات آغاز می کنی: «اکنون دوران جوانی گناه آلوده و بدکاره ام به پايان رسيده بود، و به سالهای مردی رسيده بودم.اما هر چه بيشتر بر سنم افزوده می شد، از بی ثمری خود بيشتر شرمنده می شدم.»[107] عاليجناب، گناه آلوده چيست؟ بدکاره کدام است؟ يا بی ثمری؟ آيا اينها تمام چيزهايی نيستند که ما را از خداوند باريتعالی جدا می کنند؟
در ادامه می افزايی: «برايم تصور واقعيت ديگری جز آنچه را با چشمان خود می ديديم، متصور نبود.»[108] حال مجسم کن واقعيت ديگری وجود ندارد.در آن صورت در جهت روشنايی نچرخيده ای، از آن دور شده ای.
آخر مگر برگ ها را بر درختان نمی بينی اورل ؟[109] آيا هنوز می توانی ببينی که دنيايی در اطرافت وجود دارد؟ اگر آنچه را با چشمانت می بينی به تو لذتی نمی دهد، می توانی خود را نابينا کنی. هر چند به زعم من اين خود کفر است.
قدری جلوتر می نويسی که تدريجاً به روشنی و وضوح دانستی «آنچه تباهی پذير است از هر آنچه تباهی ناپذير است پست تر است.»[110] اعتراف می کنم که اين حرفی معقول، متين، و قابل پذيرش است. هرچند پرسشی که پيش می آيد اين است: با در نظر گرفتن همهء جوانب، آيا چيزی به عنوان تباهی ناپذير وجود دارد که روح ما به آن متوسل بشود. و اگر وجود نداشته باشد به عقيدهء من جستجو برای تباهی ناپذيرها بی معنی تر از گشتن به دنبال تباهی پذيرهاست. خب، حدس می زنم که چشمان تو هنوز از کاسه بيرون آورده نشده و در همين روال اسقفِ هيپو هنوز در راه ملکوت اعلا خود را اخته نکرده است. مرا ببهش اورل، ولی اين جز شور و شوق شاعرانه چيز ديگری نيست ؟
و باز در همين مقال آنچه را با چشم جان ديده ای و عشقت را برای آنچه کالبدی ندارد مرقوم می کنی. پشتم لرزيد اورل. کسی را مجسم کن که تنها به دليل اين که آواز زيباتری را با گوش جان شنيده می تواند آواز پرندگان را خاموش کند. يا فرد ديگری را در نظر بگير که قادر است تمام گل ها و درختان را بخشکاند چرا که شميم مطبوع تری از عطر طبيعت را با مشام جان بوئيده. و باز کسی را تصور کن که قدرت دارد هر خانه و هر اثر هنری را در سراسر جهان منهدم کند چون تمام عشقش را در چيزهای غير جسمانی سرمايه گذاری کرده است.
برای من پرندگان خاموش شده اند. گلها به رنگارنگی پيش نبودند، کسی موی مرا نبوييد. و هيچ کس مرا در آغوش نگرفت. به اين ترتيب، از هر چه بگذريم من نيز در سرنوشت ديدو سهيم شدم. اما هرگز نگين کنده کاريت را که در مشت دارم از دست نمی نهم.


.


[94]: اعترافات، جلد ششم، ص13. سن رايج برای ازدواج بين 12 تا 13 بود. از اين رو می توانيم گمان کنيم دخترک 11 سال بيشتر نداشته ، آن طور که فلوريا نوشته است.
[95]:اعترافات ، جلد ششم، ص15
[96]: پيشين
[97]: اپيکور Epicur ) 341 ) تا 270 پيش از ميلاد. فيلسوف يونانی و ساکن آتن. اپيکور با اتم باوری دوموکريتوس ( Democritus ) هم عقيده بود و باور داشت که فلسفهء مادی می تواند وحشت انسان را از مرگ و جزای خدايان از بين ببرد. او گفته است: « مرگ ارتباتی به ما ندارد. زيرا تا زمانی که زنده هستيم مرگ اينجا نيست. و زمانی که مرگ فرا برسد، ديگر زنده نيستيم. او فلسفهء رهايی بخش خود را با آنچه «چهار داروی درمانگر» می ناميد جمع بندی کرده بود: « از خدايان نبايد ترسيد. نبايد نگران مرگ بود. نيکی آسان به دست می آيد. تحمل فجايع آسان است».
[98]:اعترافات ، ج ششم، ص16
[99]:من نتوانستم يونانی ای که فلوريا در اينجا به او اشاره می کند کشف کنم.
[100]: وقتی تسئوس (Thseus) قصد کرد وارد هزارتوی واقع در جزيرهء کرت ( Crete ) بشود و مينوتور هيولا را که هر نه سال يکبار از آتن درخواست هفت پسر و هفت دختر جوان می کرد بکشد آريادنه ( Ariadne ) گلولهء نخی به او داد. با کمک رشتهء آن نخ تسئوس موفق شد راه خود را از دورن هزارتو بيابد.
[101]: ن.ک. به پانوشت پيشين
[102]: PIcator hominum از ترجمهء لاتين انجيل که به احتمال زياد فلوريا از آن استفاده کرده. انجيل مرقس، باب اول، آيهء 17: عيسی آنها را ( ماهی گيران را ) گفت که به عقب من آئيد که من شما را مردم گير خواهم گردانيد.
ن.ک. به انجيل متی، باب چهارم، آيهء 19.
[103]:اعترافات، ج دهم، ص 30. من حدس می زنم که تشبيه فلوريا در اينجا تلاشی بوده برای جمع بندی آگاهانه ای در تقابل با تشبيه غار افلاطون، که احتمالاً آن را می شناخته.
[104]: Omnem crede diem tibi dilaxisse supermum
[105]: اعترافات ، ج ششم ، ص 16، « با تو » يعنی با خداوند.
[106]: ن.ک. به پانوشت 100.
[107]:اعترافات ، ج هفتم، ص 1.
[108]: پيشين
[109]:Frondem in silvis non cernis ? که ترجمهء آزادی از آن می شود:از کثرت درخت جنگل را نمی بينی؟
[110]: اعترافات، جلد هفتم ؛ ص1.

بايگانی وبلاگ