چهارشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۱

شعر دُم ها

آقايان ! آقايان
باز هم که يادتان رفت موقع تقسيم سهم،
مرا صدا بزنيد
امروز آمده ام که بروم
اما خنده ام ميگيرد
اما روسری ام ليز می خورد
انگشتانم يخ می زند
که بر زخم صورتت راه برود
ناخن هايم تير می کشند
اما بی رحمانه ... می توانم همه چيز را رها کنم
تا بيافتد روی شست پايت
تا بشکند مثل کلام عفونيم ...
مثل سرفه های ترسناکم
آقايان ! من مريض هستم
من بايد بستری شوم ... پس می روم ...
وقتی بروم، سهم مرا بدهيد به آن آقای خوش رنگ
تا بچپاند توی ياوه های دلش
تا پنهان کند همه چيز را لابه لای ادب
تا حصار بکشد حتی ذهنش را
از ترس ملخ ها و سوسک ها
تف به رويت
من از همين حصار به پرواز در می آيم
من می روم که بستری شوم
اما خنده ام می گيرد
من می روم که سيبی
روی مانيتور اتاقم به يادگار بگذارم
آقايان، سهم مرا فوت کنيد از پنجره برای مورچه های حياط
سهم مرا، سنجاق کنيد به باد
سهم مرا، تخمه کنيد، برای گام های بی خيال و صندلی های سينما
سهم مرا آتش کنيد برای کنت های لايت
مورهای بلند
آقايان محترم، آقايان
امروز آمده ام
زباله هايم را ببرم، از چشم هايتان
پاک کنم از ساعت پنج
نگاه خسته ام را
نگاه فراری ام را
پاک کنم از فنجان های چای
جای سرخ روژهايم را
و از تمام کاغذ ها
تمام امضا هايم را
بال هايم را پس بدهيد
بال هايم را لطفاً پس بدهيد
آقايان
آقايان مبتلای اضطراب سفيد
با دست های لرزان و راهروهايی که به هم می لولند
شعله هايی که گر نمی گيرند
و ساعتی که از دوازده به بعد، ديگر راه نمی رود
خطوط آميخته با درها و درهای آميخته با دو چشم محدب و
دو چشم غوطه ور
در بافت های متلاشی
در نسج های ويران
در مکانيزم تق تق وار سلام ها و وداع ها
من در اضطراب سفيد حل می شوم
و پناه می برم به خروجی های سفيد
و تو، تارهای حنجره ات را
روی تکمه های تايپ
به حروف بی صدا چسب زده ای و هی تايپ می کنی
سفيدی را
و من نمی روم
که چسب ها ور بيايند
حرف ها بولد شوند
يا فونت ها اَش
نمی روم که
بردارها منحنی شوند
و انحناها به سمت ترانهء شاد کودکستان همسايه
که ديگر عصبانی ام می کرد
از زور شادابی
که ملودی ها کَرَم می کرد
و معده ام را می فشرد
که دنيای آنسوی ديوار
آن سوی ديوار
رنگ های آن طرف چنار
مرا می ترساند از زيادی نزديکی !
و کلاغ ها که عاشقشان بودم
به خاطر تيرگی، به خاطر لودگی
و آن چرخ و فلک نزار بی کار
که نه چرخ داشت و نه راهی به فلک
عين خودم بود
بله عاشقش بودم
آقايان
نمازهای قضايم را که تباه بود، اگر در شوره زارتان می خواندم
و دروغ های نا گفته ام را
که حلال بود اگر
در گوشتان می تپاندم
و لبخندهای کثيفم را
بر استفراغ ادعاهايتان
آه، نفرين بر من
حالا بايد اين کفاره ها را چگونه به کف بگيرم
چگونه از دشنام های پياپی
که شتک می زنند بر جيب هايتان
فرار کنم
انگشتهايتان بر شاهرگم می لغزد
انگشتهايتان چرخدنده می شود
و آن آقايی که مهربان تر بود
شايد جای ديگری پيدايش کنم
شايد مثل من جسور نيست
والا با هم از آن نرده ها سر می خورديم
و آن کسی که سعی داشت
به من بفهماند که خيلی از من قوی تر است
آری
در ميدان رهايش می کنم
بی هماورد
تا با سوسک ها بجنگد و سوسه ها
تا خونش سرانجام تباه شود در رکود
تا گلويش پاره شود از هوار ترانه ای که نمی داند
سهم مرا بدهيد به راه خروج
سهم مرا رنگ کنيد، بر تن برهنهء لولی
و يا چای کنيد، در سماور مرگ
سهم مرا که به مورچه ها داديد، مورچه ها را سهام کنيد،
در بورس اوراق بی بها ، يک سوم کنيد از خمس معاملات
کيک کنيد برای تولد حباب ها، برای ارزيابی نرده ها و
زنجيرها
سهم مرا سوراخ کنيد با پانچ تقويم حقوقی
اسکن کنيد در گراپ رده بندی و غربيل دانه درشت
سهم مرا
سفره کنيد
و يآ سجاده ای
برای به آب دادن
سهم مرا
سخاوت کنيد
برای يک بار
بی ترس سوتی زدن
در امتداد چهارخانه هايی
که حتی مطمئن نيستيد
به هفت می رسند يا هشت !
آقايان
ديگر چيزی برای گفتن ندارم
حرف هايم را خلط کرده ام و با سرفه بيرون داده ام
حالا خودم هستم و يک گلوی دردناک
حالا اين فضاهای موهوم را که مال شماست
به خودتان می سپارم
اين چراغ های اعتراف را
اين کمد های پنهان کاری را
و اين دوربين های چشم چران را
من شما و تزهای مشکوکتان را به خدا می سپارم
ک حتماً راه های زيادی را فراموش می کنم
من اوقات جهنده ام را تا نزده در کيف می گذارم و فرار می کنم
من زن ترسناک ميان راه را از ياد می برم
چای های خوش طعم صبح را و نهارهای پر مجادله را
من آقايان خوب را با آقايان بد يک جا تبديل به يک تف سر پايين می کنم
و به جوی می افکنم
من دلم را توی کوچه پهن می کنم
که تنگ نشود
برای آيينهء دستشوئی تان
يا برای پيچک پشت بامتان
آقايان با سواد
من به سراغ آدم هايی می روم که الفبا نمی دانند
من به اتاق هايی می روم که می شود
درونشان رقصيد
و يا چيزی را شکست
به اتاق هايی که بشود
درش کمی آلوچه خورد
و به ديگران هم تعارف کرد
سراغ آدم هايی که بتوانند بگريند
بتوانند شعر بخوانند
گاهی دروغ بگويند
گاهی ضعيف باشند
گاهی فقير و گاهی مريض
آدم هايی که بتوانند سربه سر هم بگذارند
عاشق هم شوند
به هم خيانت کنند
به يکديگر فحش بدهند
بتوانند ديوانگی کنند
من از سلامت مزاج و از عقل می گريزم، پناه به ديوانگان می برم
پناه بر ديوانگان !
آقايان !
من از رج زدن زوايای بی انحنا می روم
می روم سراغ علامت های سؤال، سر کج ها و خط خطی ها
می روم که خنده ام نگيرد
آقايان مؤدب، آقايان کت پوش، آقايان نزاکت
بيهوده خيال نکنيد عراضی وجودم را شناخته ايد
من خودم را به مريضی می زنم
و شما می گذاريد که رها شوم
می گذاريد که پرهايم به نرمی فرود بيايند
نوشته هايم از راه پله ها بلغزند
و افرادتان را در کافه ای ملاقات کنم
من از روح های فشرده که در راه روها
سر می خورند،
ورق هايم را می پراکنند و در گوشم فرار را نجوا می کنند،
نمی ترسم
حالا بياييد و باور نکنيد بيماريم را
باور نکنيد که می توانم
بيايم که بروم
فقط اشتباه از شماست
من که راه کوه ها را از کوره راه ها خوب می شناسم
حواستان باشد، که در بزرگی تان گم نشويد
حواستان باشد می توانيد گاهی لم بدهيد و به سهم من فکر کنيد
در بزرگی لانهء مورچه ها
و يا به مژه های خودتان که در نظرم بزرگ بودند
بزرگ تر از خودتان
آقايان
می توانيد يک روز
برويد تجريش
توی بازار راه برويد و بستنی بخوريد
چون من از طعم اوپليس لذت می برم و
برای تمام تغارهای شکسته
دعا می خوانم

بايگانی وبلاگ