دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۱

تو هم شعر شدی و رفتی

چرا دروغ؟
دوست دارم بمانی
و می دانی که هرگز اين را گدايی نمی کنم
می دانی که به تمام زبان های مرده و زندهء جهان
تو را دشنام می دهم
و اگر لازم شود
تا صبح زوزه می کشم

اگر بمانی که ... بهتر است
می توانم کبودی هايت را سير ببينم
و از پشت سر نگاهت کنم
که چند دانه از مژه هايت

به سادگی فرو می افتند.

.

از مجموعه شعر پيتزی کاتو
هدا حدادی



....................


اين از اون تکون های بيست سال يکباره . بايد تکون بخورم تا همه چي رو سرم خراب نشده.

مکتوب* می گه :
عاقل کسی است که در صورت اجبار موقعيتی را ترک کند.

......................

... هيچ وقت دلم انقدر هوای امنيت آبی رنگت رو نکرده بود. فانوس من، آشيانهء تنهايی و آرامشم...


.

*: مکتوب ص 88
پائولو کوئيلو

بايگانی وبلاگ