پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۱

زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين


يوستين گوردر
گلی امامی

دفتر ششم

و بعد سرانجام ، اسقف آمبرسيوس را در ميلان ملاقات کردی. نوشته ای که به تصور تو: « در چشم جهانيان او مرد خوشبختی بود، زيرا مردان قدرتمند زيادی برای او احترام وافر قائل بودند.»[79]
تنها عزب بودن او تو را نگران می کرد. آه روح تو چه رنجهايی را بايد تحمل می کرد چون بيشتر وبيشتر معتقد شده بودی که برای رستگاری روحت بايد عشق خود را نفی کنی.
اواخر بهار مونيکا از راه رسيد، نوشته ای ، او تو را در زمين و دريا دنبال کرده بود. خودش را رو به تو و پشت به من جا داد...او به دو هدف آمده بود ، نخست آنکه تو را غسل تعميد دهد ، ديگر آنکه همسری از خانواده ای محترم برايت اختيار کند. به نظرم قصد دوم از اهميت بيشتری برخوردار بود. خود تو دربارهء همه چيز دچار شک و ترديد شده بودی ، اما تصميم گرفتی «بنا به پيشنهاد اوليائم در حال حاضر ، به جماعت کليسای کاتوليک بپيوندم، تا آن که نوری فرا راهم قرار بگيرد و به برکت آن و با اعتماد به نفس بتوانم راهم را بيابم.» [80]
در کتاب ششم اعلام می داری : « آه ای خردمندان، شمائی که مردان بزرگی هستيد، آيا امکان ندارد ما يقينی بيابيم تا زندگی خود را بر پی آن بنا کنيم؟»[81]
مرا ببخش که بخش نسبتاً مفصلی از کتاب تو را رو نويس می کنم، اما علتش اين است که در چند مورد پراکندهء اين عبارات نشان می دهی با چه تلاشی خواسته ای حواست را به هم آوری: «اگر فرا رسيدن مرگ با گسستن مرگ و هشياری به زجرهايی که روح ما متحمل می شود پايان دهد، چه خواهد شد؟ حقيقتاً که موضوع مناسبی برای بحث است. اما نمی تواند چنين باشد. و بسی به دور از واقعيت است. بی دليل نيست که ايمان مسيحی ، اين چنين گسترش يافته و در سراسر جهان مورد اقبال عموم است.هر آينه مرگِ مجسم به معنی پايان يافتن زندگی روح بود، امکان نداشت خداوند چنين کارهای بزرگ و قابل ملاحظه ای برای ما انجام دهد. چرا هنوز گاه ترديد می کنيم که از اميدهای فانی دل برکنيم و خود را سراسر وقف جستجوی خداوند و خوشبختی ازلی در زندگانی بکنيم؟ اما درنگ کنيد. از هرچه بگذريم در همين جهان نيز هنوز خوشی هايی وجود دارد ، که هر يک جذابيتهای خاص خود را دارد، که موهبت کمی نيست.ما نبايد برای سرکوب تمايلاتمان به آن جهت شتاب کنيم. زيرا بازگشت به اين لذت ها، بعدها به گونه ای ناممکن می نمايد. آيا اين دستاورد اندکی است به مقامی بالا برسيم؟ چه چيزی را بيش از اين می توانيم توقع داشته باشيم؟ من دوستان متنفذ بسيار دارم. اگر نخواهم توقعم را بيش از حد بالا ببرم ، دست کم می توانم حکومتی محلی را درخواست کنم. سپس می توانم همسری با مال فراوان اختيار کنم، تا نخواهد بار مالی سنگينتری را بر دوش من بگذارد. مسير درستی برای رسيدن به هدف است. مردان بزرگ بسياری که می توانند سرمشق هم باشند، با وجود داشتن همسر زندگی خود را وقف مطالعهء دانش و خرد کرده اند. اينها گفتگوهايی بود که با خود داشتم، و با تغيير مسير باد ، قلبم به اين سو و آن سو کشيده می شد.در عين حال زمان می گذشت، و رفتن به سوی باريتعالی را به تأخيرمی انداختم. زندگی در تو را از امروز به روز بعد موکول می کردم، اما تأثير روزانهء مرگ را بر خودم به تأخير نمی انداختم.»[82]
منظور زندگی است، اگر چه واقعاً اينجا تو زندگی را مرگ می نامی... سپس ادامه می دهی :«من خوشی های حقيقی زندگی را دوست می داشتم، ولی از جستجو در پی آنها هراس داشتم. و همزمان وقتی آن را می جستم، از آن می گريختم. آخر می دانستم اگر بدون وجود زنی دامه می دادم، بس ناخوشنود می بودم.»[83]
اورل اين من بودم که نمی توانستی بی آن سر کنی، و ما دو نفر چه بسيار دربارهء اين موضوع بحث کرده بوديم. آيا نمی توانستی به آن اشاره کنی ؟ آه ، چه می شود کرد، آدم بايد در نام بردن از افراد جانب احتياط را رعايت کند.[84]
در مورد اين مسائل مدام با آلی پيوس[85] به گفتگو می نشستی:«هيچ يک از ما خصوصاً به آن چيزی که ازدواج را جذاب می کرد کششی نداشت، همانا وظيفهء دشوار به وجود آوردن کاشانه ای مناسب و پرورش فرزندانی چند را. نکتهء اصلی اين بود که من عادت داشتم اميال نفسانی سيری ناپذيرم را ارضا کنم، که مرا بی محابا اسير خود کرده بود و درونم را می خليد.»[86]
آنچه در واقع درون تو را می خليد، ازدواجی بود که من به سبب فقدان مال دنيا برایش نامناسب تشخيص داده شده بودم ، و خيانت تو را به من تثبيت می کرد. آخر مگر ما روح های همزاد نبوديم اورل، و آيا چنان در جسم و روح به هم نزديک نشده بوديم که جدا کردنمان از هم نياز به جراح داشت و نه مادری که در نقش يک خواستگار ظاهر شد؟ و آيا ما آدئوتادوس را نداشتيم که درباره اش بيانديشيم، او در آن زمان دوازده ساله بود.[87]
... نوشته ای : «به من مصرانه پيشنهاد شد که ازدواج کنم. خواستگاری کردم و پذيرفته شدم. مادرم با شوقی وافر سرگرم مقدمات اين کار بود. مادرم می خواست که من نخست ازدواج کنم و سپس در آب نجات بخش غسل تعميد يابم.»[88]
مادرت آنگاه به جسجوی من برآمد. هرگز حضور ناگهانی مونيکا را در اتاقم، در حاليکه مشغول استحمام بودم، فراموش نمی کنم. تو تازه به دانشکدهء علم بيان رفته بودی و تمام روز آنجا می ماندی. به من گفته شد که زار و زندگيم را ببندم و گورم را گم کنم. همه چيز برای سفرم به آفريقا آماده شده بود، گروهی همان بعد از ظهر عازم بودند. چون تو از دختری خواستگاری کرده بودی و جواب مثبت گرفته بودی. اوليای دختر شرطی قايل شده بودند، اين که من در اسرع وقت از رندگی تو ناپديد بشوم.
من معتقدم مونيکا چون ما در آن نيمه شب کذايی او را در قرطاجنه ترک کرده بوديم، اين گونه انتقامش را گرفت. به نظر می رسيد که اکنون بايد زورآزمايی می کرديم ببينيم کدام ورزيده تر هستيم. اما به من گفت تو از او خواسته ای ترتيب دست به سر کردن مرا بدهد چون خودت شخصاً قادر به انجام اين کار نبودی. مانند آن چوپانی شخصاً قادر به ذبح برهء خودش نيست. من حرف او را باور کردم و اين غم انگيزترين خطای زندگيم بود.[89]
حتماً تو هم متوجه شده بودی که من از آنگونه زن های غم انگيز هستم - که گويی از زير قبای اورپيد سر درآورده بودم.[90]
شريک زندگی من به بهانهء عشق ملکوتی به من خيانت کرد.[91]
باور کردم که اين خواستهء پيش انديشيدهء توست که من به قرطاجنه... برگردم، تا اينکه تو را در رم ديدم و سوگند خوردی که مرا بدون اطلاع و خواسته ات روانهء سفر کرده بودند.
مونيکا همچنين در نقش دلاله اش به من يادآور شد که خواسته ای قول بدهم هرگز با مرد ديگری زندگی نکنم. من اين را به نشانهء آن گرفتم که هنوز صد در صد تصميم نگرفته ای، و چه بسا ما بار ديگر به سوی هم باز آييم. اين تا امروز برای من جزو اسرار است که چرا مونيکا از من چنين قولی گرفت، چون ترديد ندارم تنها چيزی که او می خواست اين بود که من از سر راه دور شوم. آيا به اين دليل نيز بود که رفتن را برای من قدری سهل تر کند؟ يا شايد تصور کرده بود اگر نتوانم مرد ديگری را بيابم پذيرفتن غسل تعميد برايم آسانتر خواهد بود. اما چيزی نگذشت که آن نامه را از تو دريافت کردم، و در آن مجدانه از من تقاضا کرده بودی خود را به ديگری تسليم نکنم. حتی نوشتی که گمان نمی بری از اين ازدواج چيز زيادی حاصل شود. اما از همه مهمتر، نامه ای را که از ميلان برايم نوشتی با اين جملات به پايان برده بودی: «فلوريا، فلوريا، دلم برايت تنگ است، دلم برايت تنگ است.»
آن روز آدئوتادوس را با خود به دانشکده برده بودی و به اين ترتيب حتی پيش از آنکه وسايلم را ببندم و از مَردَم و فرزندم جدا شوم، نتوانستم برای آخرين بار او را در آغوش بگيرم. وبدين سان بود که همه چيز را با خود بردم.[92]
کاری را که ديدو کرده بود نکردم، پس چه بسا آن روز کذايی زير درخت انجير بيش از حد توانم قول داده بودم. از طرف ديگر اگر آدئوتادوس را هم با خودم می بردم کاری را که مدئا کرده بود نيز نمی کردم.[93]
اما من رفتم.

.


[79]: اعترافات، ج ششم، ص3.
[80]:اعترافات ، ج پنجم، ص 14
[81]: اعترافات، ج ششم، ص11. ن.ک پانوشت 72
[82]: اعترافات ج ششم ص11
[83]: پيشين
[84]:Nomita sunt odisa به معنی اسمها نکوهيده اند. احتمالاً از خطابهء سيسرون به روسکيوس ( Roscius ) برگرفته شده.
[85]: دوست و بعدها شاگرد آگوستين، که اهل زادگاه او تاگاسته بود...( اعترافات ج ششم ، ص 7- 10)
[86]:اعترافات ج ششم ، ص 12
[87]: احتمالاً آگوستين پس از جدائی از شريک زندگی اش رنج روحی بسيار متحمل شده است، هر چند در اعترافات به اين موضوع نمی پردازد. در آنجا حتی کوچکترين اشاره ای به جراحاتی که بر فلوريا وارد کرده نمی کند. اما در متن کتابش De bono coniugaly ( در باب فوائد ازدواج 401) که قائدتاً بايد زمانی پس از دريافت نامهء فلوريا نگاشته شده باشد، تذکر می دهد مردی که معشوق با وفايی را به قصد ازدواج با زنی ترک کند مجرم به خيانت است.اين نظريه مورد پذيرش تمام مسيحيان نبود. تا اواسط قرون ميانه عموماً اينکه مردی پيش از ازدواج هم بالينی داشته باشد پذيرفته بود. به عنوان مثال اسقف لئون رومی ، که در ميانهء قرن پنجم می زيست، گفته است که مرد مسيحی می تواند پيش از ازدواج همبالينش را ترک کند. اين مقوله را به عنوان طلاق يا چند همسری تلقی نمی کردند بر عکس آن را نوعی پيشبرد اخلاقی می دانستند. آگوستين اما اين نظريه را رد کرده بود... به نظر من قابل توجه است که بپرسيم اگر آگوستين نامهء فلوريا را دريافت نکرده بود - بلافاصله بعد از نوشتن اعترافات- آيا به اين اعتقاد می رسيد که از مقام ازدواج يا حقوق هم بالين دفاع کند. از اين رو چه بسا حق با فلوريا باشد که گفته است نامهء او به اورل در حقيقت نامه بود به تمام کليسای مسيحی. تا همين اواخر، در سال 1930 پاپ از متن آگوستين « در باب فوائد ازدواج » نقل قول آورده است، بی آنکه آگاه باشد که کتاب به گونه ای تحت تأثير نامهء فلوريا بوده. اگر چه من به دلايل شخصی معتقدم که هم او هم پاپ های پيش از او از متن « کودکس فلوريا » مطلع بوده اند.
[88]:اعترافات ، ج ششم ، ص 13
[89]: Peccatum خطا، تقصير. ن.ک به واژهء يونانی hamarita ، معادلی برای خطايی که سرانجام منجر به سقوط قهرمان تراژدی می شود. اين گونه خطا معمولاً با حسن نيت کامل صورت می گيرد ، و دقيقاً همين است که تراژدی است.
[90]:يونانی ها واژهء himation را به کار می بردند و نه toga ، که نام لاتينی لباس ملی رومی ها بود. با وجود اين فلوريا از کلمهء توگا استفاده می کند.
[91]: Sic , Aureli ! Sic !
[92]: بايد اشاره ای تلويحی باشد به کلام سيسرون Omina mea mecum porto که خود آن را به فيلسوف يونانی بياس (Bias) نسبت می دهد که مجبور شد دست خالی از دشمنانش بگريزد. اما در حقيقت او هر آنچه بيشترين ارزش را داشت با خود برد همانا خرد و تجربه اش را.
[93]: اشاره ايست به تراژدی مدئا اثر اورپيدس ( Euripides ) در اين تراژدی مدئا به دليل آن که همسرش ياسون (Jason) او را فريب داد فرزندش را کشت. که به اين ترتيب نفرت مدئا از همسرش قوی تر از عشقش به فرزندانی بود که از او داشت. در مقام مقايسه عشق بنيان برندازِ مدئا و ديدو هيچ شباهتی به هم ندارند.

بايگانی وبلاگ