پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۱

بی معرفت ! بی عاطفه ! بی مسئوليت ! کجا رفتی آخه ؟ نمی گی حالا من چطوری پيدات کنم؟
بابا من که منظوری نداشتم ! هی غرغر کردی ، ويز ويز کردی ، منم عصبانی شدم يه پيسّی* کردم ديگه !
بی جنبه !
حالا من چطوری پيدات کنم وسط اين همه رنگ روغن، رنگ بی روغن، جاسوئيچی، کليد خونه ، در قابلمه ، حولهء حموم، فتوکپی شناسنامه، آهن ربا و يه سری چيز ميز ديگه که رنگی شده و معلوم نيست چيه؟؟ هان ؟
خرمگس کژ انديش بی مسؤليت ، برات متأسفم ! از در بالکن که اومدی تو ، گفتم به ! بالاخره يکی خارج از هنجار اجتماع سنّتی به درد نخورِ بستهء نخبه کش عمل کرد ! اما دليل نمی شه که خودتو گم کنی ! اونم تو جعبه رنگ من !

.



*: حتماً فهميدين منظورم چيه ، پس ديگه توضيح نمی دم

بايگانی وبلاگ