یکشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۱

دفتر چهارم

چندی بعد با پسر کوچکمان به تاگاسته زادگاه تو سفر کرديم. همانجا که به آموزش علم بيان پرداختی. در اواخر کتاب سوم نوشته ای : « دست بر قضا در اينجا من بخشهايی را حذف می کنم ، زيرا شتاب دارم که هر چه زودتر به نکاتی که برای اعتراف به تو مهم تر است برسم. در عين حال چيزهای زيادی را فراموش کرده ام.»[54]
اما حتماً فراموش نکرده ای برای مونيکا چقدر دشوار بود که تو به همراه آدئوتادوس کوچولو و من در خانهء او زندگی کنيم. همان زمان بود که من احساس کردم رابطهء تو و مونيکا را بندهايی ورای وابستگی های مادر وپسر به هم پيوند می دهد.می دانی من در مورد رؤياهای مونيکا برداشتهای خودم را داشتم. خواب ديده بود که :« روی شاخهء درختی ايستاده است و مرد جوانی به سوی او می آيد...مونيکا غرق اندوه در آنجا ايستاده است. مرد جوان از او می پرسد که چرا اندوهگين است و هر روز اشک می ريزد. مرد چنين کرد، به گونه ای که در رؤياها اتفاق می افتد ، قصد پرسش نداشت بلکه می خواست چيزی را نشان بدهد.مونيکا پاسخ می دهد که چون پسرش گم شده اندوهگين است. بعد مرد جوان از او خواست نگران نباشد و به دور و برش بنگرد، آنگاه متوجه خواهد شد هر جا او هست پسرش نيز هست. سپس مونيکا به بالا نگريست و ديد که من نيز در بالای آن شاخه ايستاده ام.»
اورل تو اين رؤيا را چنان بازگو می کنی که گوئی قضيه در ذهن خود تو وضوح بيشتری دارد :« هرجا که تو هستی، او نيز هست.»[57] پس تو و مونيکا ، مادر و پسر بر روی يک شاخهء درخت. شايد در اصل اينجا تلويحاً شاره ای به مذهب وجود دارد...بدون ترديد او زن قدرتمندی بود، با جاه طلبی های بسيار برای خودش و پسرش.
...در کتاب نهم از سوگواريت زمانی که مونيکا در اوستيا مرد نوشته ای : « تو گويی تمام زندگيم شرحه شرحه شد. چون زندگی من و او به يک ذات يگانه تبديل شده بود.»[58]
اورل واقعاً که. از خودت شرمت نمی آيد ؟ اوديپ و يوستاکا را به کلی از ياد برده ای ؟[59]
خوب او خود را کور کرد، و تو هم آرزو داشتی می توانستی خود را اخته کنی، چه بسا هر دو به يک نتيجه می رسند. جنون آنی شاعرانه.[60] اورل ! گهگاه بد نيست که آدم واقعيت زندگی را با اندکی طنز بيان کند.[61]
با وجود اين در آن زمان -چنين به نظر می آمد- خلائی در زندگی خود احساس کردی و به دنبای من فرستادی. زمان زيادی نينجاميد که خداوند را جايگزين مادر خود کنی...يک مادر جديد. بارها و بارها از خود پرسيده ام ...آيا به دليل اين نبود که چون مرا دوست داشتی مونيکا از ابتدا از زندگی در يک خانه و غذا خوردن سر يک سفره با تو اکراه داشت؟.... نيز به همين خاطر نبود که سراسيمه به ميلان رفت تا تو را زن بدهد؟ و آيا دقيقاً به همين سبب نبود که وقتی از اين ازدواج برنامه ريزی شده نتيجه ای حاصل نشد سرانجام پرهيزگاری را برگزيدی؟
پس از عبور از رودخانهء آرنو با دستی مهربان بر شانه ام مرا از رفتن باز داشتی و خواهش کردی اجاره دهم موهايم را ببوئی. گفتی «زندگی بس کوتاه است.»[62] اورل چرا اين حرف را زدی ؟ و چرا خواستی موی مرا ببوئی؟ می خواستی چه عهدی ببندی؟
تا آغاز کتاب چهارم به من اشاره ای نمی کنی. نوشته ای : در آن سالها زنی داشتم که با من زندگی می کرد، اما نه بنا بر آنچه به آن ازدواج قانونی می گويند. او طعمهء احساسات نا متعادل و لجام گسيختهء من شد. اما فقط هم او بود ، و همچون يک همسر قانونی به او وفادار ماندم.»[63]
وقتی اين بخش را دربارهء احساسات نامتعادل و لجام گسيختهء تو خواندم، بی اختيار قاه قاه خنديدم، چون احساسات تو به زعم من هم متعادل بود و هم رام، اين را صميمانه می گويم.به علاوه متداوم هم بود ، هر چند گاه درخشش اش از مواقع ديگر کمتر می شد. از آن گذشته ، من قطعاً «طعمه» نبودم.
همانگونه که تو خود اشاره کرده ای ، ما همچون يک زوج قانونی زندگی می کرديم. با يک تفاوت اساسی و آن اين بود که ما بدون دخالت پدر و مادرمان با هم پيوند بستيم. اگر مرا دوست نمی داشتی بدون ترديد حتماً زنان ديگری را برمی گزيدی ، يا به مکان های آنچنانی سر می زدی...اما تنها چيزی که بين ما حائل بود مونيکا بود ، و پس از آن وجدان نا آرامی که مدام به تو هی می زد که پيوند عشق ما را چنان محکم بسته ای که ممکن است مانعی در راه رستگاری روحت باشد.سپس از کلاوديوس[64] نوشته ای که از تب مرد...من اين زمان را خوب به ياد می آورم ، چون برای هيچ يک از ما آسان نبود. با وجود اين در تمام اين مدت ما همديگر را داشتيم ، و اکنون که دوست تو از بين رفته بود من تنها مايهء تسلی ات بودم. و بر اين باورم که از همان زمان بود که به جستجوی حقيقت پرداختی. حقيقتی که بتواند روحت را از چيزهای فانی نجات بدهد. به تو گفتم : نزديک من بمان. زندگی بس کوتاه است و و اطمينانی نيست که برای روح های شکنندهء ما ابديتی وجود داشته باشد. اورل ، تو هرگز به چنين چيزی باور نياوردی. ذهنت را می کاويدی تا بتوانی برای روحت ابديتی بيابی. رستگاری روحت از دوزخ ، از نجات روح من برايت اهميت بيشتری داشت.
بدين ترتيب تاگاسته را ترک کرديم و به قرطاجنه بازگشتيم. من از شادی در پوست خودم نمی گنجيدم ، زيرا همخانه بودن با مونيکا برای ما زندگی مناسبی نبود.
نوشته ای: «روزها آمدند و سپری شدند ، و هر روزی که می گذشت اميد تازه و عقايد جديدتری به من می داد.» اما تخمی کاشته شده بود و شوق و حرارتی جديد بر تو عالب شده بود.
عجيب است که دربارهء آدئوتادوس چيز بيشتری نمی نويسی. هرچند آنجا که به «همان لذات پيشين» اشاره می کنی ، چه بسا اشاره ای به او داری.

.

[54]:اعترافات، ج سوم، ص12
[57]: ن.ک. به پانوشت 53. اين بيان آگوستين «هر جا که تو بودی ، من نيز بودم» برای بسياری از افراد هم عصر او به معنی رابطهء مرد و زن در پيوند زناشوئی بود.
[58]:اعترافات ، ج نهم ، ص12.
[59]:ن.ک. به پانوشت 40.اديپ ناآگاه از کردهء خود ، با مادر خويش ازدواج می کند و از او صاحب چهار فرزند می شود.
[60]:Furor poeticus به معنی جنون شاعرانه
[61]:Ridendo dicere verum بر گرفته از هجونامه های هوراس.
[62]:Vita brevis
[63]:اين نقل قول بدين سان در اعترافات، ج چهارم، ص2 ادامه می يابد: «در همبالينی با او توانستم شخصاً تفاوت موجود ميان ازدواجی که به منظور پيدا کردن فرزند بنياد گرفته را تجربه کنم و فرق آن را با رابطهء عاشقانه ای که منحصراً برای اغنای ميل نفسانی به وجود آمده دريابم، که لاجرم فرزندانی که به اينترتيب به وجود می آيند ناخواسته اند، هر چند فرد ملزم است وقتی به دنيا آمدند آنها را دوست بدارد.» ظاهراً فلوريا چنان نسبت به اين بند احساس بی تفاوتی کرده که حتی زحمت اشاره به آن را نيز به خود نداده است. نأکيد او بر تجربهء خلاف آن است، اين که آن دو همچون زن و شوهر با هم می زيستند.
[64]:Cludius آگوستين نام اين دوست را نمی گويد.



بايگانی وبلاگ