زندگی کوتاه است
نامه ای به قديس آگوستين
يوستين گوردر
ترجمهء گلی امامی
دفتر سوم
درکتاب سوم از زمانی نوشته ای که در مقام يک دانشجوی جوان به قرطاجنه آمدی: « حال و هوای شهوانی خطرناکی از تمام جهات مرا فرا گرفته بود...هنوز عاشق نشده بودم اما در اشتياق عشق می سوختم...از شدت نياز به عشق در جستجوی چيزی بر آمدم که بتونم بر آن عاشق شوم»[41]
آنگاه مرا يافتی...هر دو نوزده ساله بوديم. يادم می آيد که با دو سه دانشجو زير درخت انجيری نشسته بودم...سرم را بالا کردم و به تو نگريستم...تقريباً حس کرديم که گوئی هر دومان يک عمر با هم زيسته ايم. من در جا می دانستم که می توانم با تمام قلب و روحم به تو عشق بورزم. با وجود اين نه وحشتی داشتم و نه حتی خوابش را می ديدم که اين اتفاق همان شب رخ دهد.
...اين که من با گروهی دانشجو بودم خود به خود عجيب نبود ، اما تو با شگفتی متوجه شدی که من هم درست مثل يکی از آنها در بحث ها شرکت می کنم...با دانشجويان ابتدا در بارهء ويرژيل بحث کرديم ، و سپس در مورد عشق و زندگی به طور کلی...با اندکی شگفتی توجه کردی که چه راحت از عمل ديدو دربارهء عشق دفاع کردم.[42]...تو ناگهان از من پرسيدی که آيا تا کنون به رم رفته ام...بلافاصله گفتی که خود تو هم تا کنون به رم نرفته ای، اما قصد داری روزی بروی...چنان بود که گوئی مرا به خود ملکهء قرطاجنه تبديل کردی که آنجا نشسته ، و چون من از اين ملکهء افسانه ای با حرارت دفاع کرده بودم ، گوئی می خواستی القا کنی که اگر من از آن تو بودم ، دلت می خواست با هم به رم برويم و اگر می رفتيم هرگز نمی گذاشتی سرنوشت دردناکی را که او داشت داشته باشم. آن زمان نمی دانستم که سالها بعد ما دو نفر واقعاً با هم به رم سفر خواهيم کرد...دست آخر اين من و تو بوديم که تنها زير درخت انجير نشسته بوديم...آنگاه با من به اتاق کوچکم آمدی و شب را آنجا به سر بردی. هيجده ماه بعد خداوند پسری به ما داد و ما جدا نشدنی بوديم تا اينکه مونيکا يا پرهيزگاری ما را از هم جدا کرد و هر دوی ما را با زخمهايی خونريز بر جای گذاشت.
از همان آغاز زندگی ما دو نفر به شدت بر احساسات عميق استوار بود، زيرا هر دو ونوس را دوست داشتيم و گاه هر دو به يک اندازه مشتاق بوديم. امااکنون وقتی خاطرات تو را می خوانم، احساس اندوهی مرا فرامی گيرد چون می بينم آنچه را تو در آن «هوای نفس» می خوانی تنها چيزی بود که ما را به هم پيوند می داد.چنين به نظر می آيد که برای آنچه در جوانيت رخ داده با تعصبی بيش از حد پشيمان و نادم هستی...آيا اين به راستی ترس از خدای متعال است يا تلاش برای نجات از ترديدها و ندامتهای خودت؟ چه بسا دقيقاً دوستی عميق ماست که تو را اين چنين شرمنده کرده است.مردان زيادی هستند که از ايجاد دوستی با يک زن بيشتر ننگشان می آيد با سر سپردگيشان به داشتن رابطه ای خصوصی با او. در آن صورت هميشه می توانند به اين عذر متوسل بشوند که داشتن رابطهء خصوصی با او مانعی بوده برای برقراری يک دوستی صميمی. متأسفانه هر چه بيشتر به دانش فلسفه آراسته می شوند، اين واقعيت ملموس تر می شود ؛ من بخش اعظم اين را به مانويان و افلاطونيان منسوب می کنم. به گمانم پس از مطالعهء فايدون[43] نگاه تو به من شکل ديگری يافت، و خواندن فرفوريوس[44] هم به قضيه کمک زيادی نکرد. آه اورل اين همه مشاور و اين همه ديدگاه[45].
من اما تا زمانی که مرا با نام حوا مورد خطاب نداده بودی متوجه دردسر نشدم، و اين اتفاق تا به ميلان نرفته بوديم رخ نداد. زمانی بود که هر چه از دستت بر می آمد می کردی تا به سلک اطرافيان امبرسيوس[46] بپيوندی.
نوشته ای که در آن زمان روحت سرحال و استوار نبود.« سراسر پوشيده از آبله خود را به فلاکت سپرد، و برای فروکش خارشش به لذات جسمانی پناه برد.اما اينها نيز کاملاً بدون روح نبودند ، چون در اين صورت من بر آنها عاشق نمی شدم. حس می کردم دوست داشتن و دوست داشته شدن چه لذتی دارد، به ويژه آنگاه که می توانستم معشوق را جسماً مالک شوم. وچنين بود که چشمه های عميق دوستی را با هوسهای شهوانی گل آلوده کردم و درخشش صاف آن با وسوسه های دوزخی تيره شد.»[47]
پس پنهان نمی کنی که اکنون چه اندازه و با چه شدتی از ونوس متنفری. اورل ، هم او که پل جواهر نشان روح های تنها و وحشتزدهء ما بود...واقعاً درک نمی کنم چگونه می توانی اسرار ما را به سادگی با برچسب «هوسهای شهوانی» يا «لذتهای جسمانی» به يک سو برانی. خوب، دست کم نمی فهميدم تا آن که در کتاب دهم خواندم که اکنون نه تنها از تمام حسها که از هرآنچه ميوه و شراب به روح ما عرضه می کند هم نفرت داری... از اينجا شروع می کنی که به خداوند فخر بفروشی که متوجه شده ای چه حد از تمام آفريده های او متنفری.بعد می گوئی، به اين دليل که با چشم جانت «نوری» را ديده ای... اورل ما انسان آفريده شده ايم ، و به صورت زن و مرد هم خلق شده ايم. سيسرون در نوشته اش دربارهء سن و سال چيزی می گويد ( نقل به معنی) که خاضر نيست جوانی را با تمام نيرو و توان شير و فيل عوض کند. ما نبايد بکوشيم آن چيزی را که نيستيم زندگی کنيم. چون در آن صورت آيا خدا را به سخره نگرفته ايم؟ ما انسانيم اورل. ما نخست بايد زندگی کنيم پس آنگاه ، بله آنگاه می توانيم فلسفه بافی کنيم.[48]
آيا من جز بدن يک زن برای تو چيز ديگری نبودم ؟ خودت می دانی که اين واقعيت ندارد. چگونه می توانی ميان جسم و روح تفاوت قائل شوی ؟ آيا اين دخالت در کار آفرينش محسوب نمی شود ؟ اوه بله حتماً می شود، پلنگ بی وفای من. آنگاه که جسم من در پنجهء تو بود ، روح مرا نيز می کاويدی.
دوستی را به زيبائی هر چه تمامتر در کتاب چهارمت وصف می کنی، البته منظورت دوستی ميان مردانی است که در ذهن داری: «با هم می گفتيم و می خنديديم و همه در خدمت يکديگر بوديم. گاه کتابهای خوب می خوانديم ، گاه با هم شوخی می کرديم ، کاه درگير بحث و گفتگو می شديم. به ندرت با هم اختلاف عقيده پيدا می کرديم اما بر هم خشم نمی گرفتيم، بلکه بيشتر مانند زمانی بود که فرد با خودش اختلاف عقيده پيدا می کند...به يکديگر می آموختيم و از يکديگر ياد می گرفتيم. هر گاه کسی از ما غايب بود ، جشم انتظارش بوديم ، گاه با دلی دردمند ، و بازگشتش را با سرخوشی استقبال می کرديم. با اين رفتار و با علائمی مشابه ، عشق ميان دوستان می تواند از قلبی به قلب ديگر متقل شود. از طريق حرکات صورت ، کلام ، نگاه ، هزاران رفتار دوستانهء ديگر که مانند جرقه هايی روح ما را به آتش می کشيد و کثرت را به وحدت تبديل می کرد.»[49]
هنگامی که اين عبارات را خواندم حس کردم که بلعيده شدم. يا بهتر است بگويم همزمان بلعيده شدم و در عين حال نشخوار شدم. آيا اين کلمات به گونه ای يکسان به دوستی ما دو نفر کاربردار نبود؟
... حالا بدان می ماندکه گويی بهترين چيزهای زندگی ما را گرفته ای و با جرأت در حافظه ثبت کرده ای ، آن هم به شکل منزوی دوستی ميان مردان...در اظهار ندامت از عشق جسمانی ما هيچ کوتاهی نمی کنی ، چنين باد ، هر چند حتی از ياد می بری که من در عين حال بهترين دوست تو نيز بودم. گوئی از برقراری رابطهء دوستانه با يک زن در اعماق لجنزار فرو رفته ای. آخر من که تنها از گوشت و خون نبودم.[50] پس بزرگترين جرم[51] تو اين نبود که جسم زنی را دوست داشتی... گناه[52] نابخشودنی تو اين بود که به روح حوا نيز دل بسته بودی...بدان می ماند که گذاشته ای واقعيت همچون جانوری وحشی در ميان اعترافات تو بتازد. بگذارتا سر منزل مقصود و بر من بتازد اورل ، چون من تنها کسی هستم که واقعيت را می داند.
حتماً خدائی هست که ما را می شناسد. اگر چنين است، ترديد ندارم تمام احسانی را که در حق هم کرده ايم جائی محفوظ داشته است. . زبانم لال اگر وجود نداشته باشد، ای روح همزاد قديمی من ، در آن صورت هيچ کسی در کل جهان نيست که بهتر از من و تو همديگر را بشناسد. چه تو همانگونه جسم و روح خود را به من بخشيدی که من جسم و روحم را وقف تو کردم. هر جا تو حضور داشتی من هم بودم و هر جا من بودم می خواستی آنجا حضور داشته باشی.[53] سپس نخست مادری ميان ما پيدا شد ، و سپس مانويان و افلاطونيان ، و سر انجام تو الهيات مسيحی و پرهيزگاری را حايل ميانمان کردی. و بدين سان بود که تو مسافتی به مراتب طولانی تر از آنچه آينياس از ديدو پيموده بود، برای جدائی از من درنورديدی. باشد که خداوند الطافش را شامل خطاهايت کند.
آيا من و تو دو نيمهء جسمی نبوديم که به هم متصل شده بود ، همانگونه که پلی دو طرف رودخانه را به يک جسم واحد تبديل می کند ؟ بعد ايزدی مقتدر از ميان رودخانه برمی خيزد - يا اصلی انتزاعی از پرهيزگاری- که به نظر می رسد حکم رابط ميان يک بر رودخانه با بر ديگر را دارد. خير من به چنين خدائی باور ندارم عاليجناب. اين نکته ای است که من به تفصيل با کشيش قرطاجنه به بحث گذاشته ام. او می داند که زمانی من با مردی زندگی می کرده ام ، اما نمی داند که آن مرد تو هستی. بنابراين آيا آنگاه که او صبحی با کتاب اعترافات تو به ديدن من آمد، به صحنه ای از يک تراژدی نمی نمود؟ نکند خود تو به او سفارش کرده بودی؟
آيا به ياد می آوری چگونه غنچه ها را پيش از آنکه بشکفند نوازش می کردی ؟ ... چگونه عطر مرا به مشام جان می نيوشيدی ؟ و از وجود من تغذيه می کردی ؟ بعد ترکم کردی و مرا به بهای رستگاری روحت فروختی. شگفتا از اين بی وفائی. چه گناهی اورل عزيز. نه ،من به خدائی که از آدم قربانی می خواهد باور ندارم. من به خدائی که زندگی زنی را به باد می دهد تا روح مردی را رستگار کند ايمان ندارم.
.
[41]:اعترافات، ج سوم ، ص1.
[42]:از کتاب «انه ايد» ويرژل. آينياس پس از به گل نشستن کشتی خود در قرطاجنه ، رابطهء عاشقانه ای با ديدو ، ملکهء قرطاجنه بر قرار می کند. اما سرنوشت چيزبسيار متفاوتی برای او رقم زده است. آينياس خود را از دام عشق ديدو رها می کند، رهسپار ايتاليا (بعدها روم] می شود و در آنجا سلطنت قدرتمندی بر قرار می کند...قلب شکستهء ديدو و اندوه ناشی از عشق ناکام سبب می شود تا او اقدام به خودکشی کند.
[43]:فايدون(Phaedo) مکالملت افلاطون که سقراط در آن بحث تباه ناپذيری روح و جاودانگی نفس را بيان می کند.
[44]: فرفوريس 232 تا 304 فيلسوف نو افلاطونی و شاگرد فلوطين.
[45]:به نقل از گفتهء هوراس:Quot capita , tot sensus
[46]:آمبرسيوس (Ambrosius((339-397) پيش از آنکه به مقام اسقفی ميلان منسوب شود مشاغل دولتی بالائی داشت.
[47]:اعترافات ، جلد سوم، ص1.
[48]:Primum esse, tum philosophari
[49]:اعترافات ج سوم ، ص1.
[50]:Scortum به معنی پوست است ، اما اين واژه در عين حال روسپی نيز معنی می دهد.
[51]:Delictum
[52]:Peccatum
[53]:در اينجا فلوريا تأويلی از قاعدهء کهن ازدواج در روم می دهد.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
ژوئن
(61)
- برای منی که ايراد نوشته هام رو فقط بعد از پابليش م...
- هی ! شاعر که می شوی ، خيال تو يعنی حکومت دوست ... ...
- باکرهء صخره ها ، اثر لئوناردو داوينچی
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- کريسمس دو هزار با دوستام تصميم گرفتيم به مناسبت ور...
- من به طرز خطرناکی عاشق خزندگان هستم. يه بار نزدي...
- يه نفس عيق بکش ... ريه هاتو پر از مه و بوی علف کن
- نگران وبلاگر هايی می شم که سياسی و تند می نويسند ،...
- الان بلافاصله بعد از اينکه لوگ آف کردم، يادم افتاد...
- شعر دُم ها آقايان ! آقايان باز هم که يادتان رفت...
- امروز همين طور که داشتم تو خيابون راه می رفتم، با...
- يک خبر ( ؟ ) خيلی بامزه از کيهان
- برای کسانی که از پرخاشگری خودشون رنج می برند : ي...
- تو هم شعر شدی و رفتی چرا دروغ؟ دوست دارم بمانی ...
- جيغ و داد ... می فهمی که ؟ ...
- با ديدن اين عکس ها ( از طريق ویلاگ گپی با خودم )ا...
- خيلی نگران زيادی گل و گلاب شدن وضعيت زنان و کودکان...
- ديروز تلويزيون از اون برنامه ها داشت که من دوس دا...
- قبول. بالندگی درد بسيار دارد.* و هر چی ياد گرفتيم ...
- شرقی ...
- چيز لذت بخشيه : اذان ظهر به افق تهران ، وسط وقت ا...
- جام داورهای ديوانه با اينکه الکی گفتی برزيل ، ( ا...
- بی معرفت ! بی عاطفه ! بی مسئوليت ! کجا رفتی آخه ؟ ...
- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوس...
- من چهار پنج ماه تو همچين شرايطی ، البته منحای رطوب...
- فرقی نمی کنه چقدر متمدن تر از حالا بشم ، چقدر دادگ...
- خيلی ناراحت شدم ايتاليا اينجوری باخت. چی ؟ نه خير ...
- بالاخره جايی برای آرامش ما باقيست ... نيست ؟
- يه بار شد چپ دست ها رو آدم حساب کنين ؟ بابا آخه ...
- بقيش اينجاست. ممنون از گل کو خانم.
- بوی خاک می ده ... ... بوی خاک می ده
- چند روزه که همش تو فکر اين حرف کوندرا هستم: وقتی ن...
- تا حالا هزار بار اين بلا سرم اومده : آرنجم به شدت ...
- همين بيست دقيقه پيش ، کنار خيابون. می خوام با ماشي...
- يه وبلاگ توپ پيدا کردم. خوب شد به باکره نظر داد که...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- گل کو آخر اين مطلب می گه : مردم مي خواهند آزاد و ...
- مامانم امروز خونهء خاله اش مهمونی دعوته. الان داره...
- افشاگری جانانه . وقتی آدمی که بد و بی راه به کسی ن...
- آخ گفتی ! بابا جدّا ماست مالی ديگه بسه. اقلاً مردو...
- فضولک به قدری عصبانی شده که چهار بار اين مطلب رو پ...
- وقتی که بخواهی ، لايقِ داشتن هستی. اما فرياد از ا...
- توی اون سه ترمی که من دانشگاه رفتم ، انقدر اين آقا...
- دفتر چهارم چندی بعد با پسر کوچکمان به تاگاسته زاد...
- چه معنی داره که 23 نفر قسمت سوم رو خوندن فقط ؟ اص...
- در فقدان يا می توان پوسيد ، يا می توان به اوج زندگ...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- دفتر دوم همانطور که اشاره کردم ، توانستم اعترافات...
- جل المخلوق !
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين ...
- آقايون خيلی ببخشيد يه سؤال داشتم از حضورتون. می شه...
- بله دوست عزيز بهره کشی ، به هر قيمت ، کار اين کرگد...
- اما عيسی به کوه زيتون رفت. و باز به هيکل آمد و چون...
- امروز رفتم يه سر اينجا ، ديدم تحت پيگرد قانونيم ،...
- چهار کلمه حرف حساب از دو آدم شديداً حسابی !
- دردمندانه موافقم. بيايد به همه چی بخنديم ، چون کار...
- شب چره امشب نه آتشی ست که در آن خيره شوم نه دانه...
- چقدر خوبه آدم روز تولدش مهارت های جديد کسب کنه. حت...
- از ظهر هی می ديدم رادياتور صدا می کنه. الان بعد از...
- stay به انگليسی فحش می دهم که بد نباشد اين ملت که...
-
▼
ژوئن
(61)