پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۱

همين بيست دقيقه پيش ، کنار خيابون. می خوام با ماشين برم چهارراه بعدی. يه تاکسی مياد. توجه کنيد ، اونی که مياد تاکسی هستش. يه خط نارنجی خوشگلم داره.
- چارراه "س"
- کجا ؟
- چهارراه "س"
توقف... بنده سوار می شم... لبخند راننده.
- گفتيد کجا ؟
- گفتم چارراه بعدی.
- آهان آخه من مسافر کش نيستم. شما يه جوری گفتين دلم نيومد نگه ندارم.
- عجب! من تا حالا فکر می کردم تاکسی ها مسافر سوار می کنن چون کارشون اينه. پس از روی لطف اينکارو می کنن.
- نه خانوم ما کارمون چيز ديگس.
در حاليکه دندونام معلومه، زير لب: چی سر جاشه که تو باشی؟
چند قدم جلوتر ، تقريباً وسط راه:
- اِ چيزه ، من می خواستم همون چاررا بپيچم، تا اينجا اومدم که دلتون نشکنه. بفرمائيد.

...شما فکر می کنيد بايد بهش کرايه می دادم؟ شايد بهتر بود نصف کرايشو می دادم نه ؟ اما آخه خودش گفت مسافر کش نيست خوب!

بايگانی وبلاگ