جمعه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۱

دفتر دوم

همانطور که اشاره کردم ، توانستم اعترافات تو را در قرطاجنه از کشيش به امانت بگيرم... اميدوارم حوصلهء آن را داشته باشی که نظريات مرا با ذهنی روشن بخوانی. يا اگر دلت بخواهد اعترافات مرا ؟
چون اين نامه برای چيزی ورای تهنيت شخصی به تو است ، اين هم زمان نامه ايست به اسقفِ هيپورگيوس. از وقتی ما دو نفر دستهايمان را به دور هم حلقه می کرديم سالها گذشته و اتفاقات بسياری رخ داده است. از اين رو در عين حال می تواند نامه ای خطاب به تمام کليسای مسيحی باشد ، چرا که تو امروز در موقعيت پر نفوذی قرار داری... از خدا می خواهم مردان کليسا هم تاب تحمل شنيدن صدای يک زن را بياورند.
کتاب نخست با پيشگفتار نويد بخشی آغاز می شود ، آنجا که تو علم و عظمت خداوند را ستايش می کنی. نوشته ای : « همه چيز از توست ، از طريق توست و در وجود توست.»[22]...اما از همين ابتدا زير لحن ملال آور و کسالت باری که همچون نخی سرخرنگ در تمام کتاب کشيده می شود آشکار است. « هيچکس در مقابل تو از گناه بری نيست ، حتی نوزادی که فقط يک روز در جهان زيسته است...ممکن است دست و پای بی ارادهء نوزاد بی گناه باشد ، اما روح او نيست.» به راستی چرا نه ؟... می نويسی که خداوند « بدن انسان را از موهبت حس ها و عضوها برخوردار کرده است ، آنها را به زيباترين شکل درآروده ، و در آنها تمام غرائزی را نهاده که حيات را سرپا نگه می دارد و از آن دفاع می کند.»[23] اما اين مقوله را چيزی زيبا و خوب تلقی نمی کنی ،ار همان ابتدا دربارهء تولدت ابراز نگرانی می کنی که در عين ظلم بوده و اين که مادرت نطفه ات را در گناه بسته است. يا با عشق اسقف معظم ، نطفهء فرزند با عشق بسته می شود ، خداوند متعال که جهان را به اين زيبائی و خرد آفريد ، اجازه نداد به خودی خود رشد کند.
تو حتی در اينکه مونيکا تو را در نوزادی غسل تعميد نداد معنی عميق تری می بينی : « زيرا لکه های گناهی که پس از غسل تعميد بر تن آدم می نشيند ، به احتمال قوی با خود معصيت بزرگتر و خطرناکتری کی آورد.»[24] گناه ، معصيت اورل ؟ چرا ؟
چون خداوند ما را زن و مرد آفريد ، زنان و مردانی با نيازها و احساساتی که بروز می کنند ؟ و يا اگر بخواهی ، با غرائز ، يا اميال نفسانی. اورل ، من که می توانم اين را به تو بگويم ، تويی که زمانی همبستر سرخوش من بودی...در سراسر کتابت مدام بدين روال دربارهء «اميال نفسانی» و«هوسهای گناه آلوده» می نويسی. آيا هرگز تصور کرده ای که اين تو هستی که موهبت های الهی را زشت می بينی ؟ به گمانم که انزجار تو از عالم حواس بيشتر متأثر از آثار مانويان[25] و افلاطونيان است تا ازخود شخص عيسی ناصری.
در کتاب دهم ، انزجارت نه تنها از عالم حواس و لاجرم آفرينش الهی تأکيد دارد ، بلکه از خود حسها نيز منزجری...: « وسوسهء حس بويايی اصلاً مرا خوش نمی آيد. وقتی حس اش نمی کنم ، در جستجويش نيستم ؛ چنانچه وجود داشته باشد آن را طرد نمی کنم ، اما می توانم تا ابد بدون آن سر کنم.»[26] گويا حتی شرمت می آيد خوراک بخوری چون ممکن است خوشت بيايد.اما حالا خداوند به تو آموخته که « غذا را همانگونه مصرف کنم که انسان دارو را به کار می برد.» مبارکت باشد.[27] .... اما به قول سيسرون « هيچ کلام مهملی نيست که فيلسوفی آن را بيان نکرده باشد.»[30] اين جمله به راحتی به طلبه های کليسا هم قابل اطلاق است.
در کتاب دوم دربارهء سالهای نوجوانيت در تاگاتسه نوشته ای ، زمانی که « روحت به نيازهای جسمانی آلوده بود.»[31]...همچنين می افزايی از اين که به اندازه ای که رفقايت اداعا می کردند تجربه نداشتی ، شرمسار بودی. نوشته ای آنها با سربلندی از « صفات ناپسند» شان تعريف می کردند ، سپس خود تو هم چنين کردی. آری اين کارها کودکانه است... اما شرم آور؟ شايد شرم آورترين چيزها اين است که اسقف هيپورگيوس همچنان ذهن مشغول اين افکار کودکانه است...سؤالی که مطرح می شود اين است : آيا شايسته است که با پرهيزگاری «صفتهای ناپسند» را سرکوب کنيم ؟ اگر از من بپرسی خلاف آن را توصيه می کنم...هوراس می نويسد اگر طبيعت را با شن کش هم برانيد باز بر می گردد.[37] مگر آنکه با آن برخورد قاطع و عاجل بکنيد. بفرمائيد نوشته ای « بهتر بود در جوانی در راه ملکوت اعلی خودم را اخته می کردم».[38]... اورل بيچاره. چقدر از مرد بودن شرمنده ای ، تويی که اسب کوچک من بودی. با وجود اين حالا - و اين ساليان سال پس از آن است کف نفس و پرهيزگاری را به عنوان عروس خود انتخاب کرده ای - دل خود را پيش خداوند خالی می کنی و می گوئی دلت برای زنی درکنارت تنگ شده است. اسقف ، در کتاب دهم نوشته ای : « اما در خاطره ام ، هنوز از چيزهايی که تا اين اندازه درباره شان صحبت کردم ، از عادتهای گذشته ، تصويرهايی ثبت شده بر جای مانده است. آنها خود را بر من تحميل می کنند ، گرچه در بيداری وضوح چندانی ندارند ، اما در خواب مرا وسوسه می کنند ، نه تنها برای لذت بردن ، بلکه برای پذيرفتن و عمل کردن.»[39]
از فحوای اين سخنان چنين برداشت می کنم که هنوز خودت را اخته نکرده ای. چه بسا گاهی دلت هوای مرا می کند ؟ چه بسا خاطره های من و برخی «عادت» های گذشته است که در رؤيا سراغ تو می آيد ؟زيرا اورل تو قطعاً «آن» کار را انجام نداده ای ؟...آيا بهتر نبود خود را نابينا می کردی ؟ چنان که اوديپ کرد.[40] چرا نمی توانستی زبان خود را ببری ؟...به هر حال اين تو هستی که مدام دربارهء « اميال نفسانی» می نويسی حال آنکه آنچه در سر داری در واقع لذت های عشق است. شايد هم باورت شده که چشمها و گوشهای تو بيشتر از جنسيتت از آفرينش الهی بر خوردار است ؟ راستی فکر می کنی بعضی از اعضای بدن انسان از بعضی ديگر کمتر شامل مواهب الهی هستند ؟

.


[22]:اعترافات ، ج اول ، ص 2. ن.ک. به کتاب مقدس ، نامهء پولس به روميان ، باب دوم ، آيهء 36.
[23]:اعترافات ، ج اول ، ص 7.
[24]:اعترافات ، ج اول ، ص 11.
[25]:مانويّت جنبشی مذهبی بود که در زمان آگوستين نفوذ بسيار داشت. نيمی از اصول آن مذهبی و نيم ديگر فلسفی بود و در آن رستگاری بر شالودهء نظريهء دوگانگی بنا شده بود؛ طبق اين نظريه جهان به دو نيمهء خير و شر ، روشنائی و تاريکی ، و روح و ماده تقسيم می شود. از اين رو انسان قادر است به کمک روح از جهان مادی فراتر برود و بدين سان بنياد رستگاری روح را پی افکند.
[26]:اعترافات ، ج دهم ، ص 32.
[27]:Plaudite ! به معنی مبارک باشد.
[30]:Nihil tam absurdum dici potest ut non dicutor a philosopho
[31]:اعترافات ، ج دوم ، ص 1.
[37]:Naturam explleas furca , tamen usque recurret
[38]:اعترافات ، ج دوم ، ص 2. کتاب مقدس ، انجيل متی ، باب 19 ، آيهء 12. اين آيهء انجيل متی تنی چند از مؤمنان مسيحی را برانگيخت تا خود را خصی ( اخته ) کنند. از جملهء اينان اوريگنس
) Orignenes ق.م 185 تا 245 ( از آباء کليسا بود.
در ترجمهء لاتينی انجيلی که در اختيار آگوستين بود ، آيه به اين صورت ترجمه شده :
« زيرا که تنی چند هستند که از شکم مادر چنان تولد شده اند و خصی چند هستند که به دست ديگران خصی شده اند و خصی چند هستند که خود را به جهت ملکوت آسمان خصی نموده اند. پس هر کس که قابليت آن را دارد قبول نمايد.»
[39]:اعترافات ، ج دهم ، ص 30.
[40]:از تراژدی سوفولکس با عنوان «اديپ شاه». سر انجام وقتی اديپ متوجه شد که پدرش را کشته است و با مادرش ( يوستاکا ) ازدواج کرده ، با سنجاق زينتی يوستاکا هر دو چشم خود را از کاسه بيرون آورد.

بايگانی وبلاگ