هی ! شاعر که می شوی ، خيال تو يعنی حکومت دوست ... باور کنيد !
ياد آن روزها ، که من بودم و ريرا ، علف خشکی بود و تو بودی و چانه های رُس . آن طنين صدای برانگيزاننده ، که گمان می کرديم - ساده لوحانه - بايد نشئه باشد لااقل ذره ای، و گرنه بخاری از آن بر نخواهد خواست.
دست سبزه ، مغزهامان را به هم گره می زد. يادت هست ؟ نمی گفتيم و می خوانديم . حرف ها را هم فقط من و تو می فهميديم، و تو می گفتی:
"خودش است"، بعد هم دل سيری خنده از ته دل. به آن فيگورهای ناشيانه، به ريش خودمان، به آن دويی که دوستشان داشتيم. يادت می آيد؟ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری آسمان ابری بود و تو ديگر باز نگشتی.
آن روزها گمان می کرديم، شبی هفت ساله خوابيده ، بامدادان هزارساله برخاسته ايم. خوشا خامی های بيست سالگی.
حالا گاه به گاه به سراغ گنجه که می روم، می دانم ، تمام آن پروانه ها مرده اند. تو به خاکشان می سپاری و من پَرِشان می دهم ، تا مگر پرواز يادشان بيايد. می دانی که، هميشه قدری خوش خيال بوده ام.
حالا ديدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی، ديدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باداباد. ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده اند. پس با هر کسی از کسان من از اين ترانهء محرمانه سخن مگوی ، نمی خواهم آزردگان بی شام و بی چراغ ، از اندوه اوقات ما با خبر شوند. قرار ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود. قرار ما به سينه سپردن دريا و ترانهء تشنگی نبود، پس بی جهت بهانه مياور که راه دور و خانهء ما يکی مانده به آخر دنياست. ديگر آخر دنياست. علف ها اينجا همه خيسند و ما سيگار بگيرانيدن را از ياد برده ايم. چانه های گل هم که مدام ترک می خورند. می دانی ؟ هوا اينجا بسيار خشک است. بيا برويم روبروی باد شمال. آن سوی پرچين گريه ها سرپناهی خيس از مژه های ماه را بلدم که بی راههء دريا نيست. آن سوی هر چه حرف و حديث امروز است، هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقيست. می توانيم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شويم. می توانيم دمی در برابر جهان، به يک واژهء ساده قناعت کنيم. من خودم هستم، بيخود اين آينه را روبروی خاطره مگير. هم او که می تواند کنار تو باشد و باز بی آغاز بگويد و بگريد چندان بلند بلند، که باران بيايد.
می خواهم تنديس تازه ای بسازم. تنها کاش چانه های گِل اين همه ترک نمی خوردند..
ذهنم - که اين روزها کمتر در پيچ و خم اندام تنديس ها گرفتار می شود- مدام به سادگی صورتی ، صدايی ، نوشته ای لم می دهد و هر از گاهی پرسه می زند دور و بر اندام کسی که آرام گرفته است غافل از شبيخون من شايد.
حالا ، همين شوق بی قيمت و قاعده ، همين حدود رؤيا و رفتن از پی نور ما را بس، تا بر اقليم شقايق و خيال پروانه پادشاهی کنيم.
.
با تکه هايی از نامه ها ، نوشتهء سيد علی صالحی
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
ژوئن
(61)
- برای منی که ايراد نوشته هام رو فقط بعد از پابليش م...
- هی ! شاعر که می شوی ، خيال تو يعنی حکومت دوست ... ...
- باکرهء صخره ها ، اثر لئوناردو داوينچی
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- کريسمس دو هزار با دوستام تصميم گرفتيم به مناسبت ور...
- من به طرز خطرناکی عاشق خزندگان هستم. يه بار نزدي...
- يه نفس عيق بکش ... ريه هاتو پر از مه و بوی علف کن
- نگران وبلاگر هايی می شم که سياسی و تند می نويسند ،...
- الان بلافاصله بعد از اينکه لوگ آف کردم، يادم افتاد...
- شعر دُم ها آقايان ! آقايان باز هم که يادتان رفت...
- امروز همين طور که داشتم تو خيابون راه می رفتم، با...
- يک خبر ( ؟ ) خيلی بامزه از کيهان
- برای کسانی که از پرخاشگری خودشون رنج می برند : ي...
- تو هم شعر شدی و رفتی چرا دروغ؟ دوست دارم بمانی ...
- جيغ و داد ... می فهمی که ؟ ...
- با ديدن اين عکس ها ( از طريق ویلاگ گپی با خودم )ا...
- خيلی نگران زيادی گل و گلاب شدن وضعيت زنان و کودکان...
- ديروز تلويزيون از اون برنامه ها داشت که من دوس دا...
- قبول. بالندگی درد بسيار دارد.* و هر چی ياد گرفتيم ...
- شرقی ...
- چيز لذت بخشيه : اذان ظهر به افق تهران ، وسط وقت ا...
- جام داورهای ديوانه با اينکه الکی گفتی برزيل ، ( ا...
- بی معرفت ! بی عاطفه ! بی مسئوليت ! کجا رفتی آخه ؟ ...
- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوس...
- من چهار پنج ماه تو همچين شرايطی ، البته منحای رطوب...
- فرقی نمی کنه چقدر متمدن تر از حالا بشم ، چقدر دادگ...
- خيلی ناراحت شدم ايتاليا اينجوری باخت. چی ؟ نه خير ...
- بالاخره جايی برای آرامش ما باقيست ... نيست ؟
- يه بار شد چپ دست ها رو آدم حساب کنين ؟ بابا آخه ...
- بقيش اينجاست. ممنون از گل کو خانم.
- بوی خاک می ده ... ... بوی خاک می ده
- چند روزه که همش تو فکر اين حرف کوندرا هستم: وقتی ن...
- تا حالا هزار بار اين بلا سرم اومده : آرنجم به شدت ...
- همين بيست دقيقه پيش ، کنار خيابون. می خوام با ماشي...
- يه وبلاگ توپ پيدا کردم. خوب شد به باکره نظر داد که...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- گل کو آخر اين مطلب می گه : مردم مي خواهند آزاد و ...
- مامانم امروز خونهء خاله اش مهمونی دعوته. الان داره...
- افشاگری جانانه . وقتی آدمی که بد و بی راه به کسی ن...
- آخ گفتی ! بابا جدّا ماست مالی ديگه بسه. اقلاً مردو...
- فضولک به قدری عصبانی شده که چهار بار اين مطلب رو پ...
- وقتی که بخواهی ، لايقِ داشتن هستی. اما فرياد از ا...
- توی اون سه ترمی که من دانشگاه رفتم ، انقدر اين آقا...
- دفتر چهارم چندی بعد با پسر کوچکمان به تاگاسته زاد...
- چه معنی داره که 23 نفر قسمت سوم رو خوندن فقط ؟ اص...
- در فقدان يا می توان پوسيد ، يا می توان به اوج زندگ...
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين گو...
- دفتر دوم همانطور که اشاره کردم ، توانستم اعترافات...
- جل المخلوق !
- زندگی کوتاه است نامه ای به قديس آگوستين يوستين ...
- آقايون خيلی ببخشيد يه سؤال داشتم از حضورتون. می شه...
- بله دوست عزيز بهره کشی ، به هر قيمت ، کار اين کرگد...
- اما عيسی به کوه زيتون رفت. و باز به هيکل آمد و چون...
- امروز رفتم يه سر اينجا ، ديدم تحت پيگرد قانونيم ،...
- چهار کلمه حرف حساب از دو آدم شديداً حسابی !
- دردمندانه موافقم. بيايد به همه چی بخنديم ، چون کار...
- شب چره امشب نه آتشی ست که در آن خيره شوم نه دانه...
- چقدر خوبه آدم روز تولدش مهارت های جديد کسب کنه. حت...
- از ظهر هی می ديدم رادياتور صدا می کنه. الان بعد از...
- stay به انگليسی فحش می دهم که بد نباشد اين ملت که...
-
▼
ژوئن
(61)