یکشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۱

هی ! شاعر که می شوی ، خيال تو يعنی حکومت دوست ... باور کنيد !
ياد آن روزها ، که من بودم و ريرا ، علف خشکی بود و تو بودی و چانه های رُس . آن طنين صدای برانگيزاننده ، که گمان می کرديم - ساده لوحانه - بايد نشئه باشد لااقل ذره ای، و گرنه بخاری از آن بر نخواهد خواست.
دست سبزه ، مغزهامان را به هم گره می زد. يادت هست ؟ نمی گفتيم و می خوانديم . حرف ها را هم فقط من و تو می فهميديم، و تو می گفتی:
"خودش است"، بعد هم دل سيری خنده از ته دل. به آن فيگورهای ناشيانه، به ريش خودمان، به آن دويی که دوستشان داشتيم. يادت می آيد؟ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری آسمان ابری بود و تو ديگر باز نگشتی.
آن روزها گمان می کرديم، شبی هفت ساله خوابيده ، بامدادان هزارساله برخاسته ايم. خوشا خامی های بيست سالگی.
حالا گاه به گاه به سراغ گنجه که می روم، می دانم ، تمام آن پروانه ها مرده اند. تو به خاکشان می سپاری و من پَرِشان می دهم ، تا مگر پرواز يادشان بيايد. می دانی که، هميشه قدری خوش خيال بوده ام.
حالا ديدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی، ديدار ما اصلاً به همان حوالی هر چه باداباد. ديدار ما و ديدار ديگرانی که ما را نديده اند. پس با هر کسی از کسان من از اين ترانهء محرمانه سخن مگوی ، نمی خواهم آزردگان بی شام و بی چراغ ، از اندوه اوقات ما با خبر شوند. قرار ما از همان ابتدای علاقه پيدا بود. قرار ما به سينه سپردن دريا و ترانهء تشنگی نبود، پس بی جهت بهانه مياور که راه دور و خانهء ما يکی مانده به آخر دنياست. ديگر آخر دنياست. علف ها اينجا همه خيسند و ما سيگار بگيرانيدن را از ياد برده ايم. چانه های گل هم که مدام ترک می خورند. می دانی ؟ هوا اينجا بسيار خشک است. بيا برويم روبروی باد شمال. آن سوی پرچين گريه ها سرپناهی خيس از مژه های ماه را بلدم که بی راههء دريا نيست. آن سوی هر چه حرف و حديث امروز است، هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقيست. می توانيم بدون تکلم خاطره ای حتی ، کامل شويم. می توانيم دمی در برابر جهان، به يک واژهء ساده قناعت کنيم. من خودم هستم، بيخود اين آينه را روبروی خاطره مگير. هم او که می تواند کنار تو باشد و باز بی آغاز بگويد و بگريد چندان بلند بلند، که باران بيايد.
می خواهم تنديس تازه ای بسازم. تنها کاش چانه های گِل اين همه ترک نمی خوردند..
ذهنم - که اين روزها کمتر در پيچ و خم اندام تنديس ها گرفتار می شود- مدام به سادگی صورتی ، صدايی ، نوشته ای لم می دهد و هر از گاهی پرسه می زند دور و بر اندام کسی که آرام گرفته است غافل از شبيخون من شايد.
حالا ، همين شوق بی قيمت و قاعده ، همين حدود رؤيا و رفتن از پی نور ما را بس، تا بر اقليم شقايق و خيال پروانه پادشاهی کنيم.

.

با تکه هايی از نامه ها ، نوشتهء سيد علی صالحی

بايگانی وبلاگ