جمعه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۱

واااااااای خدا ! مرسی ! چه هديهء بو داری ! صبر کن برات يه کم کيک بکشم. قهوه م می خوری ؟
خب اينم از هديه تولد بنده... ديگه شرمنده، جين جينه و يه دست اسلحه! که البته قابليم نداره!

از فردا من ديگه 26 سالمه ، همين طوری تا يه سال ديگه هی 26 سالمه.

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۱

يه عالم عکس که همين اوليش خدا بود ،

يه آدم با جنبه ، ( برين ببينين چی جواب داده به من ! ها ها ها ) ( توی نظر خواهی مطلب آخر دنبالش بگردين )

يه رابينسون خوش سليقه که به اون عکسا لينک داده .
از بحث های خاله زنکیِ پای قهوه :

ديروز رفته بودم يه جا کار داشتم. برگشتنی ، نزديکای خونه يه زنی رو ديدم که کنار پياده رو نشسته بود يه سری ظرف چينی هم گذاشته بود جلوش می فروخت. يه دختر کوچولو هم کنارش بود داشت با کارتون خالی ظرف بازی می کرد.
سرويس چينی که گذاشته بود بفروشه نصفه نيمه بود ، از اين گل سرخی قديمی ها. فقط بشقاب های تخت ، پيشدستی و کاسه هاش مونده بود. بشقاب ها 3000 تومن ، کاسه ها 1500 تومن ، پيشدستی ها 500 تومن. کاسه هامون کم شده بود واسه همين رفتم ازش کاسه هاشو بخرم.
حالا از اين طرف ، من يه سری جاسوئيچی و کرم يخچالی ( موجودات عجق وجقی که علاقهء خاصی دارن بچسبن به يخچال ) درست کردم. که تا حالا نتونستم جائی برای فروششون پيدا کنم. ( جهت اطلاع علاقه مندان عرض می کنم که تعداد محدودی بارباپاپا ، بارباماما ، انواع خرچنگ ، عروس خانم دريايی ، مادرشوهر دريايی ، پشه مريخی و عنکبوت ماداگاسکاری موجود است. بدو بدو که تموم شد ! د بدو بدو که آتيش زدم تموم شد ! )
خلاصه ، به خانومه گفتم که من از اين چيزا درست می کنم ، اگه بتونه اينجا برام بفروشتشون ، با هم می تونيم شريک بشيم.اونم گفت باشه و شماره تلفونشو داد که بهش خبر بدم.
حالا نمی دونم معامله مون بشه يا نه ، اما يه چيز ديگه - غير از تبليغات واسه جک و جونورهام - که می خواستم بگم ، اين بود که اين خانومه ذهنم رو مثل رژيم اشغال گر قدس از عصر ديروز تا حالا اشغال کرده.
يه عالم دختر می شناسم ، - خيلی هاشون هم کلاسی های دبيرستانم بودن - که فقط با پسرحاجی ها و بازاری ها دوست می شن ، چند ماهی می تيغن پسره رو، بعد هم ولش می کنن. اون وقت ماحصل تيغش ( ! ) رو ورمی دارن ، می رن لوازم آرايش می خرن، با
tighable بعدی دوست می شن و تا با اون به هم بزنن ، لوازم آرايش تموم شده و سلسله مراتب همين طوری ادامه پيدا می کنه.
برگرديم سر خانم چينی فروش. زن واقعاً زيبائی بود - يه ذره هم آرايش نداشت ، اما کاملاً زيبا بود- يه چيزی تو مايه های ناتالی ايمبروگليا. کسی تا مشکل حاد مالی نداشته باشه ، نمی آد کنار خيابون بشينه سرويس کهنهء چينی بفروشه.
يه کم مقايسه کنيم :
هر دوی اين کارها پوست کلفت می خواد. مثلاً شما دوستان عزيز مذکرالجنس ، آيا حاضريد با يک زن به خاطر پولش دوست بشيد ؟ حاضريد برای چند نفر در آن واحد ادای رومئو رو در بياريد ؟ اگر بگين آره ، شما دارای پوست کلفتی هستيد. آدم حساسی نيستيد. ( منظورم از حساس زود رنج نيست )
واقعاً چی باعث می شه انقدر رويهء آدم ها متفاوت باشه ؟ حجب وحيا ؟ فکر نکنم. مثلاً همين خانم چينی فروش ، زياد هم زن کم روئی نبود - بابا کنار پياده رو دست فروشی کردن به اين آسونيا نيست ! رو می خواد ، جسارت می خواد ! اگه راست می گين يه دفعه امتحان کنين - خلاصه ، در حاليکه سعی می کنم داوری نکنم ، دارم هی اين دو روش رو با هم مقايسه می کنم.

ديشب خواب ديدم يه بشقاب غذا کشيدم با سالاد کاهو. نشستم کنار تنگ ماهی قرمزی که تو خواب داشتم ، بخورم. بعد ماهی رو از تنگ در آوردم گذاشتم کنار بشقاب که يه کم کاهو بخوره ،که ديدم ددم وای داره خفه می شه. سريع ورش داشتم انداختمش تو تنگ.
تو رو خدا می بينين من چه خوابای عجق وجقی می بينم ؟ فکر کنم ته نا خودآگاهم نشتی پيدا کرده.

چهارشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۱

بدترين منظره ای که می شه از صندلی عقب تاکسی ديد:
يه گردن پر از مو که روش يه سر پر از شوره باشه که دوتا گوش بَلبَلی بهش چسبيده باشه.

سه‌شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۱

کسی می دونه مسابقات جهانی پرش گيجگاه کی شروع می شه ؟
اگه الان هستش بگين برم برای مملکت افتخار کسب کنم.
جای همهء دوستان خالی ،امشب بنده به اتفاق يک سوسک پر طلائی ( نه چندان طلائی ) پا بلوری ( نه چندان بلوری ) ، کلی نمايش داديم و باعث شادی مردم خوبمون شديم.
جريان از اين قرار بود که بنده رفته بودم خريد. از مغازهء اول خريدم رو کردم و رفتم که از مغازهء کناريش يه چيز ديگه بخرم. يه دفعه آقا سوسکه که نشسته بود لب چارچوب در مغازه ، انگار منو شناخت ، خواست بياد پائين يه سلامی بکنه. اما من که حسابی تو خواب و خيالای خودم بودم ، يه خورده جا خوردم. اما برای اينکه مردم رو بخندونم ، وانمود کردم که من خيلی از سوسک می ترسم ، جيغ بنفشی کشيدم و هم زمان کيسه ای که خريدهام توش بود رو سه بار دور سرم چرخوندم که بيشتر مردم رو بخندونم.
مردم هم همکاری کردن انصافاً و تا وقتی من اونجا بودم می خنديدند.
جداً خوش گذشت. اين جريان من رو به اين فکر انداخت که يه گروه نمايش طنز راه بندازم. مامانم هم بايد باشه. اونم کلی استعداد نهفته درزمينهء نمايش طنز با سوسک دست آموز داره.

دوشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۱

شايد بد نباشه يه توضيحی بدم راجع به تابلوی سمت چپ که امروز جين جين الملوک گذاشته گوشهء ديوار. طرح اوليهء اين تابلو چاپ شيشه است که روی آن با رنگ روغن کار کردم. آذز ماه سال 78 کشيدمش. اسمش ماه ماهی است.

اين از خود تابلو. اما بگم از بخت و اقبال ماهی خانم توی تابلو، که هديه دادمش به يک دوست . خانم لاتاری برنده شدند و گرين کارت گرفتند ، اين تابلو رو هم با خودشون بردند. حالا ماه ماهی خانم سن فرانسيسکو زندگی می کنن و ما هنوز اندر خم رسالت سوار می شيم می ريم سيد خندان. ای ی ی ی ی ی روزگار !!!

کلود مونه

اگر با ديپلم تجربی یخواهيد کنکور هنر بدهيد ، شايد مشکلی که من داشتم رو حس کنيد. کمبود وقت و نداشتن پيش زمينهء ذهنی از درسهای تخصصی، باعث شده بود من درک درستی از آنچه می خواندم - دربارهء سبکهای مختلف نقاشی - نداشته باشم. برای مثال همچين تعريف سر و ته زده ای از کلود مونهء امپرسيونيست :
«امپرسيونيستها مشتاق لحظه های کوتاه و زود گذر بودند. کلود مونه ( 1840 - 1926 ) چندين تابلو از کليسای روئن کشيد که هر يک از آنها کليسا را در مواقع خاصی از روز نشان می داد. موضوع کار او چيزهای قديمی و باستانی، با دوام و محترم کليسا نيست، بلکه تغييرات نوری و آتمسفری لحظات گذرا است. »
آنچه که با اين تعريف استنباط می شه کرد ، شايد يک مطالعهء سخت کوشانه رياضت مانند باشد ، مخصوصاً اگر بدانيد که آن چندين تابلو که مونه از کليسای روئن کشيد 28 عدد بوده.
اما اين طور نيست.






در تابلوهای مونه ، نور و رنگ و آدمها و گياهان که انگار از يک جنس هستند ، بی تکلف و خودمانی در مهمانی شاد پرده های مونه با هم می رقصند.
نقاشی های مونه ، دنيايی سراسر خوشی ، به دور از جنگ و فقر و تيرگی را تصوير می کنند ، چنان زنده که انگار جز اين نمی توانست باشد.

مونه با بازی دادن رنگ و نور، بی قيديش در پرداختن به حدود و گوشه های اجسام در نهايت آميختن اجرام با نور و نور با رنگ در تابلوهايش ، ارواح لطيف را به رقص وا می دارد.






یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۱

چه جالب ! به محض اينکه به روی مبارک مياری که اوضاعت خرابه همه چی دوباره رو به سرازيری می ره.
اينکارها رو می کنم :
اول از همه می رم چشم پزشکی و يه عينک برای اين چشمهای بی زبون می گيرم که انقدر خسته نشم زود توی خيابون. آخه چشم آدم که ضعيف باشه همه اش خسته می شه.
اينطوری می تونم به همهء کارهام برسم که مهم ترينش کلاس زبان رفتنه.
دوميش و همين الان شروع می کنم : زبان می خونم

من زندگيم رو بايد خودم بسازم. اين معنيش اين نيست که من تنها هستم. نه خير! اتفاقاً بر عکس. دورهء روابط مسخره به سر مياد، دورهء روابط پويا شروع می شه ؛ بايد اينطور باشه ! چون من می خوام! لياقت من خيلی بيشتر از اين حرفاست. من لايق بهترين موهبت های زندگی هستم و تا به دستشون نيارم ول کن نيستم.


اين ها رو تو جمع گفتم که روم نشه بزنم زيرش.
اوضاع خوابم ناجوره. تغذيه ام اوضاعش ناجورتره. فکرم همه اش مشغوله. قيافه م همهء اينا رو نشون می ده. بدتر از همه اينکه دارم می برّم. چقدر مگه يه آدم بايد کودن باشه که پروندهای رو که خودش رفتته شکايت کرده و تشکيل داده - برای همون چک برگشتی - گم کنه ؟ من حالا چکار بايد بکنم ؟

.....................................

خواب ديدم خونهء دوستم هستم. دستگيره هاشون از کدو سبز بود و وقتی خواستم بازش کنم جدا شد از در. مادر دوستم بهم چشم غرّه رفت که يعنی چرا دستگيره رو خراب کردی.
يه دفه اونجا خونهء ما شد. همه جا پر عنکبوت بود. گونه های مختلف. بعضی هاشون قشنگ بودن. خالخالی هم توشون پيدا می شد. يکيشون افتاد رو دستم. با انزجار انداختمش اون ور.
يعنی چی ؟

شنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۱

ای پرشين وبلاگ نويس نازنين ، مقصودم چرخ گردون بود ، هيهات ( منّ ذله - ضله؟) که تا اين چرخ همی چرخد از قطار وبلاگستون پياده نخواهم شد !
آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن نويسندگان جوان دعوت دارم. از طرف ادارهء ارشاد رشت. هيچ کس اين تحقيق فسقلی ما رو تحويل نگرفته بود اين شد که کلی ذوق برمان داشت.
دو تا خاطره با خودم آوردم ،از دو هم سفر.

..............

گور بابای سينه درد
تا ابد بستنی می خورم که همه بفهمند عقدهء اديپ دارم
آن آقاهه که موبايل دارد و در دسترس نيست
يا آن آقای ديگر
که يک عالمه دماغ دارد
و می اندازد در پياده رو که همه بفهمند او اين همه دماغ دارد
پس من چرا راه نروم و بستنی نخورم ليس ليس
که همه بدانند
دختر بی ادبی هستم
آن هم چقدر
و راستی چقدر بد است
اگر دختر در خيابان چيزی بخورد
به جز زهر مار که غذايی مغذی ست ، برای رفع سوء سوأل

....................

هدا ، شاعر، هم اتاقی من ؛ غريبه ای که به من نزديکتر از خيلی آشناهاست وبرايم بسيار محترم.
هيچ تلاشی برای دوباره ديدنش نکردم.
لطف اين آشنايی به اين بود که ناشناس بماند هدا.

........................

اکنون در آستانهء استفراغ
در حالی که چند ثانيه بيشتر به ترکيدگی زگيل نمانده است
و در شرايطی که تابعيت از اصول فراشکنی پيش از وقوع
در اوج مدنيت است
به استحضار می رسانم
که از آشنايی تان بسيار خوش وقت شدم
انشاءالله که گوشت هايمان لذيذ باشد و بدون کلسترول
تا بر زمين نماند
يادتان نرود بعد از هر بار تناول تاول
دندان هايتان را مسواک بزنيد با خمير دندان ماتيس دوهزار
که حاوی « فلوريدا » است
و بالطبع ضد انگل ساکسون
باشد که قبول درگاه جنوب و شمال شود
آمين

.........................

اين ها از مجموعه شعر " پيتزی کاتو" است. گفت معنی اش چی است ، اما من يادم رفته.
آرتروز هم داشت راستی:

آنها که می روند
آنها که می آيند
همه ضربدر چيزهايی می شوند
که بشور خريد
از شهرهای سفيد بی حادثه

لعنت به اين خودکار
اگر حرفهايم سياسی باشند
سياست بوسهء افلاطون است بر شانه های بشر
حال آنکه شانه های من
تنها حامل بندهای نازکی هستند
که می شود فراموششان کرد
در گذار رعدهای نا به هنگام آرتروز

و آنها که می آيند
و آنها که می روند
تنها بر مرکب فراموشی نشسته اند
و هر جا که لازم شود
و هر جا که بخواهند
به قضای حاجت می پردازند
چه در دالان های خواب و چه بر شانه های عريض دوستی



قبل از رفتن نوشت :
برای ندای عزيز ، هم اتاقی يک شب خاطره
هدا حدادی


..................................................................................

آن يکی زنی کُرد ، دردمند آشنا ، دردش هم آشنا. رنج داشتن همسری با آن همه غرور از مرد بودن، از آن مردهايی که لحظه ای اگر زنشان آسوده باشد قصور آنهاست از اصول مردانگی انگار.
با چه خون دلی کتابش را چاپ کرده بود ، شوهرش را راضی کرده بود به اين سفر بيايد ، چقدر تاوان داد برای اين لطف های بی پايان که در حقش می کرد آقا.

چشمهای آشنايش ، گنجشک های بال و پر چيده که بال بال می زدند برای زندگی و نه آن چيزی که زنان کوير و کوهستان می کنند.
آقا، وظيفهء شوهری از ياد نمی برد لحظه ای. واکنش از اين طرف ميگرن بود. چشمها بسته و دستها بر گيجگاه فشرده ، درد بود و خشم در سکوت.
چه چيزها که نگفت و نخواهم گفت مبادا باد برساند به گوش ميگرن ساز.
آدرسش گم شد ، نفهميدم چه کارش کردم. زود آشنا هم گم شد ، ميان چين چين دامن زاگرس...برای هميشه.



جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۱

فيلم مارمولک قهوه ای جذاب و کرم از خود درخته به جشنوارهء کن راه يافت. اينم پوستر تبليغاتيش.

اين فيلم از داستانی به نام مارمولک ايکبيری و ديوار شپشو نوشته ج.ج تهيه گرديده است.

پنجشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۱

ای داد عجب بساطيه ها ! حيوونا که دارن منقرض می شن ، جنگلها دارن نابود می شن ، هر روز يک عده - از گرسنگی ، توی جنگ ، زلزله و سيل و طوفان و ...- می ميرن هر روز يه هواپيما سقوط می کنه يا دوتا قطار میخورن به هم ، می ری تو خيابون می بينی 80 سال به بالا و 8 سال به پايين دارن گدايی می کنن. به اينا گرفتاری های خودت رو هم اضافه کن. می يای دلت رو خوش کنی که يه جا رو کشف کردی که می تونی با چهارتا آدم فهميده اونجا تبادل نظر کنی و حرفاتو بزنی و حرفهاشون و گوش کنی ، می بينی اونجا هم همون خشونت هست !
چی شده ؟ چرا يه دفه دنيا اينجوری شده ؟نگه دار آقا جون اصلاً می خوام پياده شم !
تو را از ياد نبرده ام. اعتبار تو را پيش حافظه ام از دست داده ام.














وای خدا ! ها ها ها ! بيدار شو ! اومدم templateو دست کاری کنم زدم کنتورو کور کردم. اگه بلد بودم آخر اين جمله اون صورتک که دندوناش معلومه رو می ذاشتم.
شايد لازم با شه نکته ای رو توضيح بدم : چند وقت پيش از جين جين خواستم زحمت بکشه و وبلاگ هايی که دوست دارم اول از همه بخونم برام لينکشونو بذاره گوشهء از بالای ديوار. اما حالا - به محض اينکه بيدار بشه ازش خواهش می کنم پاکشون کنه. يک دليلش اينه که همهء وبلاگ ها رو دوست دارم و از اون روزی که اين لينک ها رو گذاشتم تقريباً بی استفاده موندن و باز رفتم سراغ ليست آقا حدر همه رو از بالا تا پايين نگاه کردم.
محصل بودم. قرار بود از طرف مدرسه به ديدن يک ساختمان 10000 طبقه برويم. خواهرم بعد از يک قهر طولانی برگشته بود. حالت نگاهش گويای منت کشی بود و لبخندش به معنی می دونم که می بخشی. می خواستم مادرم رو با خودم به گردش مدرسه مان ببرم ، اما آخرين لحظه پشيمان شدم.
توی راه ساختمان را - در ذهنم - می ديدم؛ رفيع ، عريض ، با شکوه. همه چيز نارنجی بود. آسمان هم.

بيدار شدم. ساعت نه و نيم صبح بود.
ما دو روح گمشده ايم که سالهاست در تنگ ماهی شنا می کنيم
[هر دو] بر اين زمين پير قدم می گذاريم
نسيبمان چه بوده ؟
همان ترس های قديمی

کاش اينجا بودی ...

چهارشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۱


The buttle of tailburg . Eugene Delacriox

کار ديگری از دلاکروا. برای من نشانه ای از يک آتشفشان عظيم درونی است ، که به محض دست زدن به گل رس چنان فعّال می شود که خودم وحشت می کنم.
اما با رنگ و قلمو بر عکس ، يک موسقی شادابی بخش و سبک از درون و اطرافم حس می کنم.
اين تابلو برای من خيلی آشنا است. بارها درون خودم آن را ديدم.


اين هم تصوير خود نقاش
مسأله:

هر سه ماه يک بار از ساعت 12 تا 12.30 نيمه شب ، از طبقهء بالای يک آپارتمان مسکونی ،صدای تق و توق با فرکانس 60 در دقيقه به گوش می رسد و همزمان جريان < همرفت متناوبی> کل مجتمع را به ارتعاش در می آورد.
در طبقهء بالا يک خانوادهء 6 نفری ساکن هستند متشکل از 2 عدد والدين و 4 عدد بچه.
در صورتی که صدا و جريان همرفت متناوب هفته ای يکبار شنيده و احساس شود ، تعيين کنيد تعداد افراد خانواده را.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۱

توجه ! توجه ! خيلی شانسی فهميدم که کسانی که بلاگشون Not find page شده ، يک بارpost & publish
کنن درست می شه. اين هم از فوايد لاگيدن آخر شب. ممنون از سياوش خان.
« عاشق پر شور عاطفه... عاطفهء بيکران و ژرف ، با پشتوانهء اردهء نيرومند- او چنين انسانی بود.»
بودلر
توصيفی از اوژن دلاکروا. هنرمند يکّه تاز مکتب رومانتيسيسم در زمان خود. اسلوب دلاکروا - شتابزده ، فی البداهه ، و غريزی به جای سنجيده ، تدريجی و سرد - الگوی کامل نقاشی رومانتيک است. تصور را در نخستين لحظات شکل گيری اش به روی تابلو می آورد و در جريان اجرا تکميل می کند.
دلاکروا وقتی انديشهء کاری را داشت ، ديوانه وار کار می کرد و نقاشی سراسر تابلو را در يک وهله تا پايان ادامه می داد. شتاب درنگ ناپذير او با شتاب درنگ ناپذير قدرت تخيل و انتخاب موضوعاتش مطابقت دارد.



دلاکروا در تابلوی آزادی در پيشاپيش مردم که در سال 1830 نقاشی کرد ، کوششی برای شبيه سازی رئاليستی از حادثهء خاصی به عمل نمی آورد. بلکه تمثيلی از خود انقلاب به نمايش می گذارد.
آزادی در هيئات زنی نيم برهنه و تنومند ، که زيبايی چهره اش حکايت از والائی مقامش دارد ، مردم را به سوی سنگربندی ها يا دسته های انقلابی رايج در خيابانهای پاريس آن زمان فرا می خواند.
او پرچم سه رنگ را که پرچم خاص حکومت جمهوری است همراه يک تفنگ و سر نيزه با خود حمل می کند و کلاه آزادی را نيز بر سر گذاشته است. مسير حرکت او از روی مردگان و ميرندگان دو طرف - مردم و سربازان پادشاه - می گذرد. دلاوران پاريسی در اطرافش به صف آمده اند ، يک پسر ولگرد تپانچه هايش را به رخ می کشد ، پرولتاريای پر زور قمه اش را کشيده ، روشن فکرِ فوکولی کلاه شاپو بر سر گذاشته و تفنگ اره شده اش را به دست گرفته است. برج های کليسای نوتردام از پس دود و غوغای مردم به نشانهء شاهدی بر سنت ديرينهء پاريسيان در ستايش از آزادی در قرن های سپری شده ، سر بلند کرده اند.
تابلوی آزادی در پيشاپيش مردم سند اتحاد انقلاب و رومانتيسيم است و گوياتر از تمام تابلوهای متعلق به اوايل سدهء نوزدهم فضای سياسی اروپای غربی را القا می کند.
در پايان مديحه ای به زبان رومانتيسيم ازسيلوستر دوست نقاش:
«بدين ترتيب فردينان ويکتور اوژن دلاکروا ، آن نقاش والاتبار ، با نيم خنده ای بر لب ، روز 13 اوت چشم از جهان فروبست. او آفتابی در سر و طوفانهايی در قلب خويش داشت ؛ مدت چهل سال رديف شستيهای عواطف آدميان را به حرکت در آورد، قلم موی پر ابهت ، مخوف يا مهربانش از چهرهء قديسان به جنگاوران ، از جنگاوران به دلدادگان ، از دلدادگان به ببرها ، و از ببرها به گلها در در سير و سياحت بود».


از : هنر در گذر زمان
هلن گاردنر
زندگی
گل
رنگ
عيد
عاطفه
جشن عاطفه
ها
ها
جشن عاطفه ها
رنگ
رنگ جشن
جشن رنگ
رنگ جشن عاطفه
آبرو
کفش
کفش عيد
کفش پاره عيد
بچه ها
بچه های من
بچه های قشنگ من
کفش
کفش پاره
آبرو
مرگ
مرگ آبرو
مرگ آب
مرگ توی آب
به خاطر آبرو
بچه ها
جشن برای بچه ها
جشن توی آب برای بچه ها
موزه
مهمان
آبرو
مرگ
کفش
جشن
کفش
جشن کفش
جشن رنگ کفش

بچه های من
بچه های قشنگ من
...
خشم
فرياد
خشم

تباه
تباه
تباه

آرام
حالا
آرام
مرگ
رنگ
زنگ
زنگ مرگ
زنگ مرگ رنگ
دنگ
دنگ
دنگ
مرگ بر آبرو
مرگ بر دروغ
مرگ بر درياچه
مرگ بر کفش پاره
مرگ بر جشن عاطفه ها



ای کاپيتان ! يه وقت فکر نکنی فقط خودت فوبيا داريا !
مام داريم :
سوسکو تو دهنو فوبيا : می ترسم وقتی خوابم... وای ! نمی گم !

قوزکو محکمو فوبيا : می ترسم يه وقت دوتا قوزک پام محکم بخورن به هم

فکرمو بخوننو فوبيا : می ترسم کسی که باهاش دارم حرف می زنم فکرمو بخونه

بيدار باشم دزد بيادو فوبيا : می ترسم خوب نتونم خودم رو بزنم به خواب و آقا دزده محوَم کنه از صحنهء گيتی

همه بفهمنو فوبيا : می ترسم همه بفهمن...دِ ! اگه بگم که همه می فهمن !

دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۱

دلم می خواست کف های روی ميلک شيک رو سر بکشم ، جلوی تو روم نشد. اون موقع که داشتيم بحث های جدی می کرديم من داشتم به اين فکر می کردم که قاشق تو رو قرض بگيرم و اون کف های صورتی رو تا ته بخورم.
حالا کف نخورده و آبرو رفته - با اون صدای قشنگی که سه بار با نی برات در آوردم - اينجا دارم خودم رو لو می دم که چی؟

- ای بابا آبرو رو ول کن قافيه رو بچسب !
کشف هفته : سپيده خيلی سپيده
يه مدت تفريح مورد علاقمون با سه تا از دوست های شرّم شده بود سوزوندن دماغ برادران پاسگاه های ميان راه. نزديک ايست بازرسی ( بايد بگم ايستگاه ؟ همه می گن ايست بازرسی ) اونچه از دستمون بر می اومد می کرديم تا نشون بديم بسيار آدم های غرب زده و خيلی چيز های ديگه ( !! ) ای هستيم. برادران اول گيج می شدن و چند ثانيه همون جا وايميستادند. اما يک دفعه به خود می اومدن سوت زنان ايست می دادند. هه ! با لبخند دلنشينی ، خرامان به سوی طعمه هايی که عين خنگ ها با پای خودشون اومده بودند به مسلخ.... بيا بيا .. يه قدم ديگه مونده ...کارت ماشين ؟ چه نسبتی داريم ؟ ..هاها بيا ! آفرين يه کم ديگه مونده تا واسه يک ماه از اين پاسگاه به اون پاسگاه از اين دادگاه به اون دادگاه سوت شيم... تو فکر زير ميزی هايی هستی که الان التماس می کنيم بگير؟ تو فکر گشتن ماشينی ؟ گرفتن ما چه آسونه هميشه نه ؟
نه !
به سرعت از جاده کنده می شيم ، تخته گاز ، د برو که رفتی! هاهاها ! يک حالی می داد !
با اون پيکان قراضه شون هلک و هلک می اومدند دنبالمون و خدا می دونه اگه دستشون می رسيد بهمون چه پوستی از کله هامون می کندن. اصلاً همينش حال می داد ديگه. بعد از چند دقيقه وايميستاديم و پياده می شديم. کم کم چراغ ماشينشون از دور پيدا می شد. يه کم ديگه صبر می کرديم که اگر تا اون موقع نديدنمون ببينن و بعد دوباره فرار...
ولی يک بار خيلی نزديک شده بودن بهمون. خيلی هيجان انگيز بود. در واقع اون دفعه يه کم زيادی هيجان انگيز بود.
خدائيش اين همه آوانس کی می ده اين دوره زمونه به کسی ؟ ما اين همه فرصت داديم بهشون می خواستن ارشادمون کنن کوتاهی از خودشونه.
چند روز پيش شنيدم ديگه هيچ ماشينی رو توی جاده ها تعقيب نمی کنن.
خوب ، معلومه ديگه ! می ترسن دوباره...
خلاصه هر شمالی، اسکی، چيزی رفتين يادتون نره ما چهارتا رو دعا کنين.

شنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۱

~~ *}{ii !! ~}{~\\|~//~ *}{* !i ~* \\~|! ~
اين بلاگ رو مديون اين دوستان هستم:

محمدِ "اين يک بلاگ نيست" که تا صبح بيدار موند تا ساختنش رو يادم بده. در حاليکه مسافر بود همون روز.
تازه خودش سه سوت می تونست درستش کنه.

جين جين ، که هر چی زلم زيمبو الان اينجا می بينيد کار خودشه. تازه کلی چيز ميزهای ديگه ام يادم داده.

اژدهای شکلاتی ، که لينک دادن رو يادم داد.

افشين و آسمانهای تاريک که اولين ايميل هارو رو برام فرستادند و کلی تشويقم کردند.
خورشيد جان يادداشت امروز افشين رو حتماً بخون.

و پدرام که متأسفانه يادم نمی ياد چه چيزی رو يادم داد ولی هميشه زودتر از همه آمادهء کمک بوده. نمی دونم چرا چند وقته پيداش نيست. اميدوارم به زودی باز هم بنويسه.

مهدی ياوه گوی عاشق ، که اونم همش با تعريف هاش تشويقم می کنه و خبرهای بلاگم رو در وبلاگ عمومی می نويسه.

کسی رو از قلم ننداختم که ايشالا؟

از همه تون بی نهايت ممنونم.

شش ماهگی وبلاگ های فارسی مبارک

جين جين : شيش ماهگی خودت مبارک!

راست می گه خورشيد. برگرد ديگه ! انقد ناراحتم ! حالا نگو خودخواهم که می گم چون من دلم می خواد برگرد.
نمی دونم چه طوری ، ولی بايد راهی باشه برای "نوشتن" و "آزار نديدن".
بذار انديشه های محدود تناقض نهفته توی ذهنت رو درک نکن ! مگه نه اينکه همه مون همين مشکل رو داريم؟
بذار اون هايی که يک عمر بخشی از وخود خودشون رو سرکوب کردن درکت نکنن !
من و خيلی های ديگه دوستت داريم. به خاطر دوست های خودخواهت برگرد.
آيدين عزيز منظورم اين بود : تنها آدم های صادق شايستگی ( لياقت ) دوستی با آدم های روراست رو دارند ، اگر صادقانه دوستی می کنی ، بگذار آدمی که با دروغ سعی می کنه رفيقی رو به "تملک" خودش در بياره کار خودشو بکنه و اون دوستی هم که تحت تأثير دروغ او - و نه صداقت تو - قرار ميگيره بره پی کارش و ازش به راحتی بگذر. منظور من از لياقت کمال نبود. در واقع منظورم يه جور هماهنگی خاص بود .

تجربهء شحصی خودم نشون داده که بهتره آزادانه دوست داشته باشم و ديگران رو آزاد بذارم که دوستم داشته باشند ( يا نداشته باشند) . هر کس هم روراست نبود بدون اينکه اذيت بشم رها کنم و اجازه بدم بره ( ذهناً به اون شکل از رابطه که مطلوب منه اما در ذهن دوستم شکل نگرفته نچسبم ).
اگر برای دوستی و دوست ارزش قائلی ، بگذار اون کسی که قدر دوستی رو می دونه و متقابلاً برای تو ارزش قائله بمونه و بقيه رو "راحت" فراموش کن.

جمعه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۱

تا حالا پنير کپک زده تون رو با اين توجيه که ملت شهيد پرور اروپا يه نوع پنير دارن که ميذارن کپک بزنه بعد می خورنش نوش جان کردين؟

من الان دارم اين تجربهء جديد رو کسب می کنم.



خيلی هپليم نه؟ هی هی هی
اصلاً پاکش کردم. چه فايده که حال شما گرفته بشه ؟
فقط يه چيزی بگم : کاش يه نهادی چيزی توی ايران ( هم ) بود که اينجور پدر/ مادر ها رو مؤاخذه می کرد.
اين چيزی نيست جز ترور !
... و طفلکی آن کس

که با کله

افتاد

قلمبه

از بالای ديوار

در عشق

دهانش سرويس !

از دوازده تا الان - دو ونيم -

رفت که بخوابد

اما هی قلت زد

و با خودش حرف زد

وای به حالش

قورباغه ناهارش

تا او باشد که ديگر

از ديوار مردم بالا نرود

و اين درس عبرتی باشد

واسه هر کی الان داره

بلاگی رو می خونه

که دهان صاحبش سرويس

از رو اين شعر ده بار بنويس

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۱

برتنی جان ! در راستای اين که سوز صدات منو کشته،عکستو می ذارم اينجا که عمق نگات بقيه رو بکشه.
ايشالا که بری سر درس و مشقت و دست از کشتن بيش از حدّ خلايق برداری.

دعای شب ( که هر گونه تقليد از لامپ خان در اين زمينه تکذيب می شود) :

اللهمّ کم کنَّ شرّ اليو و الاوری وان لايک يو مِن کانالون الديجيتال والغير ديجيتال. آممممممممين.
راستی ، ديدم همه دارن نتيجهء تست خود-روان-گردان پاک شناسی رو که چلومبه خان گذاشته بود توی بلاگش اعلام می کنن ، گفتم منم بگم که من از همه تون باحال ترم و 53
شدم. يعنی اينم من :

Others see you as an exciting, highly volatile, rather
impulsive personality, a natural leader, who's quick
to make decisions, though not always the right ones.
They see you as bold and adventuresome, someone who
will try anything once; someone who takes chances and
enjoys an adventure. They enjoy being in your company
because of the
excitement you radiate

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۱

ببينم اين "هک" بازی جديده ؟ يا بيماری جديد؟ کاش آدم يه کم به کارهاش فکر کنه آخه ! مگر اينکه بخواد نتيجهء عکس بگيره.

وگرنه ، راههای خيلی قشنگ تری هست برای دفاع از يک عقيده. مثلاً بچهء جنوب شهر ، چفدر قشنگ از عقيده اش دفاع کرده :ببينيد و اگه نمی تونيد مثل اين آقا مهندس با سوات جواب يکی که باهاش مخالفيد رو بديد... گرچه ، اينا همه حرفه. افتادن بر سر زبانها ! مسئله اين است !
آزاده خانم راهنمائی شما هم خيلی در تصميم گيری کمکم کرد. هر چی خواستم بهت ايميل بزنم که تشکر کنم نشد. اميد وارم بلاگم رو بخونی که اينو ببينی.


از بين خواننده های ايرانی قبل از انقلاب ، از سوسن فقط خوشم مياد. غير از اينکه صداش رو دوست دارم ، فکرمی کنم بايد آدم خونگرم و جالبی باشه.
از طريق وبلاگ گپی با خودم يه سری عکس ديدم که زبونم و بند آورده و حالم اصلاً خوب نيست الان. جنين آدم رو بعضی ها دوست دارن بخورن؟ خوب بخورن. من در راستای رسيدن به اين بينش که هر انسانی آزاده هر چی دوست داره بخوره... ای وای دارم غش می کنم. تا غش نکردم بگم که زهرهء عزيز از رهنمائيت - که خيلی به دردم خورد - خيلی ممنونم.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۱

لطفاً اگر کسی اطلاعاتی در مورد مسائل حقوقی داره به من خبر بده. سؤال دارم. مرسی



Bertrand Eberhard

دوشنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۱




عکس از برتراند ابرهارد
من = جسم من + عواطف و احساسات من + افکار و اطلاعات من + آگاهی از وجود داشتنم

من = کسی که به ناخن هاش لاک می زنه بعد از ته کوتاهشون می کنه و از کارش لذت می بره

من = کسی که اگه بخواهيد پياده بريد شمال پائه

من = کسی که می شه خوب باهاش گپ زد مخصوصاً اگه قهوه خور باشيد.

من = کسی که الان نمی دونه چه خاکی به سرش بريزه

من اميدواره ، می ترسه ، می ترسه ، اميرواره

به اين من طفلکی بگيد چه خاکی تو سرش بريزه

یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۱

نقد و بررسی داستان "مارمولک ايکبيری و ديوار شپشو"
«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت اول اينجاست.

قسمت آخر (ششم)

شپشو مکثي کرد، در حالي که چشمهاي خيسش تو تاريکي شب ميدرخشيدن، آهي کشيد و گفت: «حالا من موندم و يه باغ خشک ولي پر از خاطره... باغي که باهاش بزرگ شدم... باغي که هر شب کابوس بيابون شدنش منو از خواب ميپرونه... باغ سرسبزي که با بيرحمي ازم گرفتن... آدمايي که دوستشون داشتم، بهشون اعتماد داشتم و محبت ميکردم، اينجوري جوابمو دادن!... اصلا نميفهمم!... با اين حال و با وجود توفان سهمگين نميدوني چقدر سعي مي کردم دريام توفاني نشه... دريايي که خونه هزاران ماهي کوچولوي خوشگله... ميدونم خب، بازم زير اون ظلم گاهي وقتها از دستم در ميرفت و دريام توفاني ميشد و داد و فرياد راه ميانداخت ولي... ولي بازم هميشه با تمام وجود سعي ميکردم تلاطم دريا رو تو عمقش پنهون کنم تا کسي بويي نبره... آخه حيف اين دريا نيست که با توفاني شدنش ساحل زيباش رو خراب کنم... حالام همش همين توفان نهفته تو دل درياست که بيقرارم ميکنه... با اين وجود، الان اين دريا تنها چيزيه که برام مونده و بهش اميد دارم. سعي هم ميکنم هميشه آروم نگهش دارم... ميدوني آخه!؟ اگه اين دريا انقدر آروم نبود شايد... شايد تو هيچوقت مجذوبش نميشدي... شايد هرگز با من حرف نميزدي و من از تنهايي در نميومدم... ميدوني چيه؟... يه روزي... يه روزي بالاخره منم ميخوام بزنم به آب آروم همين دريا... ميخوام آزادانه شنا کنم تااااااااا اون سر دنيا... جايي که ديگه هيچ ديواري رو به جرم محبت کردن خرابش نکن... اِ... ايکبيري!؟... ايکبيري فسقلي!؟... دِ کجا رفت اين بچه!؟... »

... مارمولک کوچولو داشت تو ساحل واسه خودش يه قلعه شني مي ساخت، يک قلعه شني خوشگل که کلي صدف و سنگهاي قيمتي توش قايم کرده بود... ديوار که اصلا انتظار ديدن اين صحنه رو نداشت، خنده اش گرفت. پس آروم برگشت و گفت «تو ديرت نشه کوچولو!؟» ايکبيري مثل اينکه تازه متوجه ديوار شده باشه، برگشت گفت «اِ... تو حرفهات تموم شد!؟... ببين خوشگل شده!؟» اما يکدفعه بدون اينکه منتظر جوابي باشه مثل فنر از جاش پريد و در حالي که در جا ميزد و دستش به شورتش بود تندي گفت «اي واي!... داره ميريزه!!... زودباش... زود باش بگو توالت کجاست!؟... بدو!...» شپشو که جا خورده بود، هول هولکي جواب داد «اِم... چي بگم؟... والا... يعني واقعا داره ميريزه!؟... دِ، آخه چرا زودتر نگفتي بچه!؟... اي بابا!... حالا چميدونم... ميگم... ميگم اصلا... اصلا بيا پاي خودم جيش کن! من قول ميدم چشمهامو ببندم!... بدو بدو تا نريخته!»

... پس از مدتي جريان گرماي لذتبخشي آروم آروم سراسر وجود خسته ديوار رو مست مي کرد!... چشمهاي درخشان شپشو ديگر بسته بود... اما رد پاهاي شني کوچولوي بالاي ديوار مانند ستاره هاي پرنور آسمون مي درخشيدن... و صد البته به علت فسفر موجود در قطره شاش هاي ريخته شده در راه، نه چيز ديگر!

جين جين
ارديبهشت ۱۳۸۱ - May 2002


حالا بنده اين کلاه رو ميگردونم، ديگه هر کس هر چي وسعش رسيد... فقط باز تو رو خدا توش جيش نکنين!

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۱

واقعاً برای همه تون متأسفم ! می دونم که حاضريد ده سال از عمرتون رو بديد و الان جای من باشيد.
اما امکان نداره ! کی حاضره اين همه صداهای فشنگ دل انگيز رو از دست بده؟ اون طنين بلندگوشون منو کشته ! چلپ چلپ چلپ چ...
چه حزنی توی اون صدای نکره خوابيده ! آدم دلش کباب کوبيده می شه ! آخی !
«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت اول اينجاست.

قسمت پنجم

شپشو آهي کشيد و ادامه داد: «آره... تا اينکه يکدفعه همه چي به هم ريخت، همه چيز از اين رو به اونرو شد... يه روز از خواب بلندشديم ديديم صاحب باغ رفته... هيچوقت هم ديگه بر نگشت و ما هرگز نفهميديم چرا... چيزي که نگرانمون ميکرد اين بود که نکنه اتفاقي براش افتاده باشه... آخه مگه ميشه ول کرد باغي رو که تو اوج سرسبزي و زيباييشه، ما رو که هميشه دوسش داشتيم و بهش عشق ميورزيديم... يعني اون متوجه نبود که ما چقد دوستش داريم... نميدونم... نميدونم، هر چي بود بدبختي از همونجا شروع شد... کهنه ترين ديوار باغ زير باد و بارون فرسوده شد و فرو ريخت... ديوار بزرگ و قوي باغ هم که آدماي محله تا اون موقع از سايهء بيدريغش استفاده ميکردن به طمع دزدي از باغ، زدن خرابش کردن و هيچکس نبود جلوشون رو بگيره... و من هرگز درکشون نکردم... يعني انقد زود سايه پر محبت يه ديوار رو ميشه به فراموشي سپرد!؟... بقيه ديوارهام که همه به ديوار گندهه تکيه داشتن شروع کردن به خراب شدن... باد که تا اون موقع خيلي مهربون بود يه دفعه وقتي ديد باغ حفاظ خودش رو از دست داده توفان کرد... و من هيچوقت نفهميدم چرا، هيچوقت... برگهاي تمام درختها ريخت، خيلي از درختها زير توفان و صدمه مردم خشک شدن يا شکستن... خداي من! حتي به لونه اون گنجشکهاي خوشگل باغ هم رحم نکردن و اونا هم به ناچار از باغ رفتن... چقدر سخت بود باورکردنش... بچه هاي کوچيکي که يه زماني به کمک من و بقيه ديوارها توت ميخوردن و بازي ميکردن، حالا همه چيز يادشون رفته بود و افتاده بودن به جون ما ديوارها...توفان هم که دست به يکي کرده بود و همينطور به تدريج گياهان و ديوارهاي باقيموندهء باغ هم از بين ميرفتن، ولي... ولي من تنها کسي بودم که هيچوقت تسليم نشدم... من کاهگلي بودم، از همه کوچيکتر بودم، هيچ پشتيباني نداشتم... ولي عشق به باغ و موجوداتش به من اميد ميداد، اراده ميداد... عشق و اراده اي که هنوز تو تک تک سلولها و لونه هاي بدنم حفظ شده؛ عشق و اراده اي که با رفتن معشوق از بين نرفت و هنوزم نرفته... باور ميکني حتي بار ديوار بلند زخمي کنارم هم من به تنهايي وسط اين همه ظلم و ستم تحمل کردم... تنها و بي پناه نه تنها بايد زير فشار توفان خودم رو نگه ميداشتم بلکه بايد مواظب باغ و تنها ديوار بلند زخميشم هم ميبودم... ميدوني چيه مارمولک جونم!؟... فکر نکنم بفهمي ولي هيچ زخمي به اندازه از دست دادن معشوق کاري نيست مخصوصا وقتي اصلا دليلش رو هم درک نکني... درسته که گنجشکهاي کوچولو رفتن، ولي توفان هرگز نتونست جاي پاي کوچولوشون رو از بالاي سرم پاک کنه... »

چون داستان قراره پايين ديوار تموم شه قسمت ششم و پاياني اون رو فردا تو وبلاگ خودم مينويسم...

جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۱

بحث شيرين فيزيک

خيلی از قانون های فيزيک در بعد غير فيزيکی زندگی - معنويات، افکار و رفتار- آدم ها جريان دارند. من خودم زياد فيزيک نمی دونم ولی خيلی علاقه دارم. ( طفلک جين جين چند روز پشت هم نسبيت رو توضيح می داد تا بالاخره فهميدم. ) ( اما فکر کنم شير فهم نشدم.) ( منم که مرض پرانتز گرفتم به سلامتی )
مخصوصاً خيلی دلم می خواد سر از کار سياه چاله های بدجنس همه چيز خوار در بيارم.
( البته مثل اينکه اين بيشتر مربوط به ستاره شناسی می شه نه؟ ) يا مثلاً کوتوله های سفيد (ستاره های در حال مردن؟) يا غول های قرمز( ستاره هايی که به سرعت حجمشون زياد می شه و هم زمان حرارتشون کم تر) ( خورشيد هم چند وقت ديگه همين اتفاق براش می افته و حجمش انقدر زياد می شه که تا مشتری هم می رسه ! ) ( منبع : مجلهء دانستنی ها ) يه مدت ايزاک آسيموف کتابهايی راجع به نجوم به زبان ساده می نوشت که عکس دار بود ( من عاشق کتاب های عکس دار و کلاً عکسم. وقتی می رم خونهء دوستام برام يه فنجون قهوه ميارن با يه آلبوم ) ( اگر خواستيد آلبوم نشونم بدين نمی خواد بشينين توضيح بدين. مهم نيست اينا کيَن. مهم اينه که اين آلبومه و پر عکس.) ( ولی خوب بدم نمی ياد بدونم کدوم يکی از اون بچه دماغوهای بی دندون خودتونين )
( ای وای اين پرانتز گرائی ( به جای واژهء نا مأنوس و مستحجن پرانتز بازی) پرشيامون عجب واگير دار بود ! ) ( راستی يه ايميل بزنيد به آزاده سپهری بگيد يه کم در مورد پرانتزگرائی و پرانتز بازی و تفاوتهاشون توضيح بده.)
خلاصه. داشتم می گفتم که ايزاک آسيموف کتابهای جالبی نوشته برای نوجوان ها که
گنده بکی مثل من به اون ها علاقه داره. اما بيشترشون راجع به منظومهء شمسی هستند که خوب يه کم تکراريه. راستی ! يک شب من يه خواب خيلی باحال ديدم که عمراً هيچ کدومتون نديدين ! خواب ديدم مشتری و فک و فاميلاش ( قمر خانم اينا ) اومده بالای پنجرهء آشپزخونمون ! من عاشق مشتريم. ( يکی از آرزوهای محالم اينه که از نزديک ببينمش ) چه چيزی تو دنيا اين همه نارنجی های مختلف رو يک جا داره؟ کشته مردهء مرام توفانيش هم هستم ! فکر کنم اونم فهميد و اومد به خوابم.
( چه بچهء با معرفتيه ! ) خلاصه ژوپی خان درست اومده بود بالاسر ما. بايد بودين واون رنگ ها رو می ديدين ! آسمون نيلی مخملی ، مشتری نارنجی مخملی !
بعد عجيب ترين اتفاقی که می تونه تو يه خواب بيفته : اون قمر يخ زده ههء مشتری يادتونه؟ اون از پنجره اومد تو!!!!! به خدا خالی نمی بندم !
اما بعدش يه ضد حال بزرگ به وقوع پيوست. ديدين يه دفعه صحنهء خواب عوض می شه؟ يک ثانيه بعد از وارد شدن ماه همين اتفاق افتاد. هوا روشن شد و تو دست من به جای ماه ( آهان يادم رفت بگم اون موقع که اومد تو گرفتمش ) يه تيکه مقوای سبز بد رنگ بود !!
( اون ضرب المثل رو شنيدين که ميگن ما لب دريا هم بريم خشک می شه ؟ حالا از اين به بعد بگيد ما ماه رو هم بگيريم مقوا می شه ! )
خلاصه ، خيلی دوست دارم اين خورده اطلاعاتی که دارم ، يه کم عميق تر بشه. ( لااقل دربارهء تاريخ هنر . نقاشی بدون تاريخ هنر مثل ماشين بی کولر بی پنجره است!) اما بديش اينجاست که فقط دوست دارم.
خوب حالا که عيبم رو گفتم بذار حسنم رو هم بگم. هيچ وقت از پرسيدن خجالت نمی کشم. ( آخه مگه قراره آدم همه چيز رو بدونه که خجالت بکشه بپرسه؟ ) ( اصلاً مگه قرار بود من عيب ها و محسناتم رو بگم؟! )
خلاصه ( پونصد بار گفتم خلاصه ) تنها نشريه ای که راجع به اين چيزها می نوشت و عکس دار هم بود دانستنيها بود که اون هم ورپريد. اين آخريهام که دق مرگمون کرد از بس چاپ شد و چاپ نشد و دوباره چاپ شد و بعد هم کلاً جوازش باطل شد. ( آخه از بس مدير مسئولش عقل کل بود با جواز علمی مطلب سياسی چاپ می کرد اين اواخر) ( تازه اون شماره هاش که راجع به نجوم مقاله داشت به دست يه وروجک فسقلی دريده شد.) ای بابا ! الان جملهء اولم رو نگاه کردم شاخ درآوردم ! نگاه کنيد :
"خيلی از قانون های فيزيک در بعد غير فيزيکی زندگی - معنويات، افکار و رفتار- آدم ها جريان دارند " بعد تنها چيزی که ازش حرف نزدم همين بود !
ببينيد مثلاً همين قانون عمل و عکس العمل ( تنها چيزی که من خوب يادم مونده از قوانين نيوتن ) ( که فکر می کردم قانون اول نيوتنه اما جين جين گفت قانون سومه) ( کلينيکی چيزی واسه ترک پرانتزگرائی سراغ ندارين؟ ) که می گه هر عملی عکس العملی دارد مساوی با آن و خلاف جهت آن. و اين هم شکل معنويش : از هر دست بدی از همون دست می گيری. بعضی از آدم ها سعی می کنن درجا خوبی يا بدی آدم رو تلافی کنن. اما در غير اين صورت هم بالاخره يه جوری آدم پاداش - يا جزای - عملشو می گيره. يا مثلاً نسبيت. فيزيکيشو حالا درست يادم نيست فقط يادمه توش آسانسور داشت. اما غير فيزيکيش ( خدايا کمک کن گند نزنم مرسی ) رو شايد بشه اين طوری تعريف کرد که مثلاً اگه من و مملی توی يک آسانسور باشيم و برق بره... ای وای اين که فيزيکی شد ( چون آسانسور داره)
خوب از اول. اگه من و مملی ( مملی يک موجود فرا زمينی فرضی است ) با يه کم فاصله وايساده باشيم و يه نفر در حاليکه ساعتش رو نگاه می کنه با سرعت از بالای سرمون رد بشه ، نور و زمان و مکان خم می شن ، و چون مملی يک موجود فرازمينيه اين قضيه بعد معنوی نسبيت رو نشون می ده.
«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت قبلي همين پايينه.

قسمت چهارم

«آره ايکبيري جونم!... اين باغ خشکي که الان ميبيني قبلا يه باغ سرسبز پر از ميوه بود. دور و برش اينجوري ولنگ و واز نبود که! قشنگ ديوار کشيده شده بود. يه صاحاب باغ مهربونم بود که کلي به گياهاي باغ ميرسيد. گلها و درختها رو هرس ميکرد و آب ميداد؛ اونام در عوض گل و ميوه ميدادن دستش. ما ديوارها هم بي هيچ چشمداشتي ظهرهاي گرم تابستون براش سايه مي ساختيم و از باغش در مقابل دزدا مراقبت ميکرديم ... من از وقتي يادم مياد ديوار کوچيکه باغ بودم... تنها ديوار کاهگلي و ساده باغ، يه ديوار بامزهء کوچولو... به الانم نگاه نکن! با وجود سادگي، ناز و دوست داشتني بودم... ميدوني!؟ من از اول يه جورايي با بقيه ديوارها فرق داشتم، چون برعکس اونا هيچوقت دوست نداشتم آجري بشم. آخه اونجوري تمام اين جک وجونورايي که تو من لونه گذاشتن آواره ميشدن.... هه هه!... بعد همه ديوارها بهم ميگفتن تو ديوونه اي!... تو آبروي هر چي ديواره بردي!... براي همينم معمولا بهم اعتنا نميکردن و من تنها بودم... با اين حال... با اين حال من همه ديوارها، درختها و موجودات باغ رو دوست داشتم و هميشه يه جورايي دلم قرص بود که حتما اونام همينقد دوستم دارن... آره، داشتم ميگفتم عزيز جون، اون موقعها اين دوتا درختهاي خشکي که ميبيني کنارم هستن، شاخه هاي سبز پر از توت داشتن که هميشه برام تابستونها يه سايبان کوچولو درست مي کردن که آفتاب اذيتم نکنه. منم در عوض واسه پيرمردها و پيرزنهاي کوتوله و بچه هاي ريزه ميزهء تو کوچه ميشدم سر پناه و سايه بون. تازه شم! چون من قدم کوتاه بود، بچه هاي کوچولو راحت ازم بالا ميرفتن تا دستشون به شاخه هاي پر توت درختها برسه و من چه کيفي که نميکردم!... چه دوراني بود! من باد رو هم خيلي دوست داشتم، چون اون نازم ميکرد، چون شاخه هاي درختهاي توت رو ميتکوند تا توتهاي نرم و شيرينشون بريزه رو سرم... آخ! چه لذت بخش بود وقتي پرنده ها ميومدن روم ميشستن تا توتهاي خشک شده رو بخورن. چند تا گنجشک کوچولو و دوست داشتني هم تو خود باغ لونه داشتن که من عاشقون بودم، اوج معصوميت و زيبايي... نميدوني... نميدوني چه لذتي داشت وقتي ميومدم رو سرم مي شستن تا خستگيشون در بره. منم هميشه با توت خشکهام ازشون پذيرايي ميکردم، اونهام با چشمهاي سياه و معصومشون هميشه ازم تشکر ميکردن و من از عشق سيراب ميشدم! ميدوني هنوزم رد پاي نوچشون روي خاک نشستهء بالاي سرم پاک نشده! واي که اگه يه روز نميومدن چقدر واسشون دلواپس ميشدم و دلم هزار جا ميرفت... آخي!...»

در همين صفحه ادامه دارد...

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۱

احساس گناه می کنم. کم نوشتم از دختران نوجوان شهرم، از بچه های معصومی که تا همين چند روز پيش پا بر زمين داشتند و امروز سر بر آسمان دارند.
می آيم بنويسم، مغزم قفل می کند و دستم خشک می شود و فکرم عقيم می ماند.
از آن عزيز که کليه هايش را از دست داد،
که دارد بهترين سالهای عمرش را از کف می دهد پشت درهائی که ناروا بسته اند به رويش،
که ديگر آن آدم قبلی نخواهد شد.
من نمی توانم از اين ها بنويسم.
من هرگز وحشت زنی را که با سنگ آنقدر به سرش می کوبند تا مغزش بيايد توی دهنش درک نمی کنم.
چه بگويم ؟
دخترکان معصوم زادگاه ويرانه ام هرگز به خانه باز نخواهند گشت.
مادرانشان تا آخر عمر از سوختن باز نمی ايستند و پدرانشان هم.
درک اين ها از شعور من خارج است. من نمی توانم از اين چيزها بنويسم.


هه! من که هيچی ! بی بی سی فارسی هم از نوشتن آن خبر پشيمون شده! هر چی گشتم پيداش نکردم ! رو رو برم ! آدم کم مياره به خدا !
تا حالا با بچه محل لائيک سکولارتون که بلاگره و دوتا بلاگ داره که يکيش بلاگ نيست لب جوب نشستين بستنی قيفی بخورين ؟ نه ؟ منم همينطور.
«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت هاي قبل را در اينجا بخوانيد: ۱ و ۲

قسمت سوم

... بالاي ديوار يه دريا بود! يه درياي قشنگ و آبي، پاک و آروم و پهناور. يه دريا پر از ماهي هاي رنگ و وارنگ و کوچولو. از اون ماهيهاي طلايي ناز که هر شب از بالاي ديوار ميرفتن مهموني درختهاي خشک شده اما مهربون باغ. دريايي به مراتب زيباتر از اون درياهايي که تو روياهاش ديده بود. تازه درياي بالاي ديوار يه چيز ديگم داشت که درياهاي روياهاي ايکبيري نداشتن. اونم يه ساحل شني قشنگ بود که کلي بچه هاي کوچولو و قد و نيم قد داشتن توش بازي ميکردن. ساحلي پر از صدف و گوش ماهي هاي قشنگ، پر از سنگهاي رنگ و وارنگ ريز و گرد صيقلي که تو نور ميدرخشيدن... واي! جون ميداد واسه اينکه خودتو بسپري به آغوش آب!... جون ميداد واسه شن بازي تو ساحل!... واسه اينکه جيبهات رو پر کني از صدف!... واسه اينکه با سنگهاي خوشگل و رنگ و وارنگ واسه خودت يه گنج درست کني پر از مرواريد! گنجي که درياي بخشنده بهت هديه داده و فقط خودت ارزشش رو ميفهمي...

مارمولک کوچولو محو دريا شده بود که يه دفعه ديوار با صداي خسته اي مثل مادربزرگهاي پير اونو به خودش آورد: «سلام کوچولوي بامزه!» مارمولک زشته که تا به حال هيچکس اينجوري صداش نکرده بود، جا خورد. يه کم خودش رو جمع و جور کرد و وقتي مطمئن شد کسي ديگه اون دور و ور نيست، با ترديد جواب داد «عليک سلام... اِ... ميگم... ميگم دمت گرم! خوش به حالت! تو چه درياي خوشگل و توپي اين بالا داري!» ديوار يه آهي کشيد و گفت «اولا چشمات قشنگ ميبينه فدات شم! بعدشم... آخي!... دست رو دلم نذار!... اين چيزي که تو ميبيني فقط سطح آروم درياست. تو که نميدوني چه توفاني زيرش خوابيده... » مارمولک زشته که اتفاقا خيلي فضول هم بود، از ديوار شپشو خواست که داستانشو از اول براش تعريف کنه...

در همين صفحه ادامه دارد...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۱

فکر کنم افشين با دوست سوئيسيش فرار کرده باشه.
د ! يعنی چی ؟ چرا می گم فرار؟ مگه اينجا نعوذ به لله زندانه؟ نه خير ! خيلی هم مملکت آباد آزاد اسلامیِ گل و بلبلِ پيشیِ امن با صفای پر بچه مسلمون حجاب مصونيت استِ وفاق ملیِ مذهبِ مامانی حقوق بشر رعايت می شه !
اين روزها دلم خنک تر است از اون روزهايی که وبلاگ نمی خوندم.
سبک ترم از اون روزها که فقط برای خودم می نوشتم. اميدوارترم از اون وقتها که اين همه دگر انديش رو نمی شناختم. خيلی چيزها ياد گرفتم که اون موقع نمی دونستم.
ديگه چيزی نمی گم. عروسک رو بخونيد در فرياد غريبه و روزهای پرتقالی.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۱

سوّمين چيز درست حسابی رو ميذارم به عهدهء جين جين( رضی الله عنهُ) اين اختر تابناک مکتب ماتحتيسم.

کتباً هم از ايشون دعوت به عمل آورده ايم ، ديگه حالا نمی دونم کی وقت کنه بنويسه.


اينم دوّميش
اولين چيز درست حسابی اينکه دلتون بسوزه ! شما که شام نون و ماست و نوشابه نداريييييييييين !
اَه اَه چند روزه خيلی چرت و پرت نوشتم . الان ميرم يه چيز درست حسابی پيدا می کنم.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۱

الان فهميدم که يکی از دوستانم يک هفته پيش در مهمونی يکی از دوستانش - که در ويلائی واقع در هشتگرد برگذار شده بوده - با شکايت يکی از همسايه ها و به دنبال اون گسيل شدن نيروی انتظامی به محل همراه بقيهء دوستانش دستگير شده و تا همين امروز بازداشت بوده. ضاهراً قاضی هشتگرد حالا حالا ها خيال نداره دست از سرشون بر داره.
اما چيزی که به شدت منو نگران کرده وضعيت مادر دوستمه.
مادر دوستم فوق العاده خانم فهميده و با شخصيتيه و من تا حالا نديدم بلند با کسی صحبت کنه ، اما ديروز نزديک بوده يکی از مأمورين بازداشتگاه رو خفه کنه. بعد از اينکه شنيده اون آقا ( ! ) دخترش و بقيه رو با کابل کتک زده. اون هم نه به شيوهء شيک و بهداشتیِ دق کردن باسن، بلکه توی سر و صورتشون. (توجه کنيد که دوست من قبل از صادر شدن حکم مجازات شده !) بعد از اينکه اون مأمور رو از زير دستش نجات دادن زده يه شيشهء دو متری رو با مشت آورده پائين.طوری که استخوان دستش مو برداشته.
فردا قراره به جرم ايجاد اقتشاش محاکمه بشه. بد جوری نگرانشم.
نمی دونم ديگه چی بگم.
يه خبر خوش ! بالاخره يکی پيدا شد مردونه بگه من ميخوام برينم و همين کارم کرد.
مرديم از بس گفتند می خوايم گلاب به روتون و بعدش ...
آدم بايد روراست باشه !

شنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۱

فقط می تونم بگم خيلی متأسفم.
خشمگينم
تا کی به طرق مختلف بايد تلفات بديم؟
معمار در باغچه قير می ريزد
فريادش را می شنوی ؟ دارد می سوزد
هسته های هلو و گوجه سبز
سبز نخواهند شد می دانم
خوب شد دستهايم را در باغچه نکاشتم !

سيب های سبز و ترش
پيچک های موذی
درخت گل توری
که فاطمه سلطان شلنگ را پايش باز می گذاشت
و می رفت برنجش را آب کش کند
هوض ترک خوردهء وسط باغچه
مارمولک های ترسوی نازنازی که پاتوقشان زير شکم مرغابی گچی بود
اجی مجی لا ترجی
دود شدند و به هوا رفتند

غم دور ماندن در عين نزديکی
کابوسی که هر صبح بيدار می شود
کابوس مرا می بلعد
من در شکم کابوس زندگی می کنم

دلم پاره پاره می شود
معمار روی پارهء دلم قير می ريزد
و روی آن گونی می گذارد
تا سقف طبقهء چهارم سالم بماند
در باران

خداحافظ آناهيتای قشنگ
خدای کوچک آبها
من که نيستم آن نصفهء نارنگی را به کی می دهی ؟
دستهای کوچکت را بر گونه هايم بگذار
بر چشم هايم
موهايم را نوازش کن
برای آخرين بار

خداحافظ ياسمنم
بلوغت را هرگز نخواهم ديد
شانزده سالگی زيبايت را هم
ياسمن قشنگ
دلم برايت پاره پاره است
من که نيستم نقاشی هايت را به کی نشان می دهی ؟
چشمهايت مضطرب
چشمهايت زيبا
که می دوختی بر دهانم
تا بگويم آفرين چه زيبا کشيده ای
ياسمن قشنگ
خداحافظ
هرگز به تو نخواهم گفت پدرت چه کرد
چرا غرورت را پايمال کنم
کاش کسی به من هم نمی گفت پدرم....
شايد حالا مردی داشتم که به او افتخار کنم

چشمهايم را می بندم
دهانم را باز می کنم
قهقهه می زنم
کابوس مرا تف می کند
کابوس قهقهه می زند
دهانش که باز است يک سظل قير توش خالی می کنم

می روم
خداحافظ

زندگی من با لئونارد کوهن

جمعه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۱

امروز - دقيق تر بگم همين الان - مودم محترمهء مکرمهء مقفوره بعد از کشيدن مقادير متنابهی جيغ و سر دادن مقدار معينی ناله به درجهء رفيعِ مودم ديدی نديدی نائل شد.
صبر جليل و جيبی طويل برای بازماندگان آن مکرمهء مقدسهء مشعشعه - که خودمان باشيم- از درگاه باری تعالی خواستاريم.


خدايا آخه اين عدالته؟ آخه اين درسته؟ حالا واسه اونايی که اگه وبلاگم رو هرشب نخونن خواب به چشمشون نمی ياد اومدم در اين کافی نت - که خداوند رحمت کناد هر که آن را در اين محل تعبيه نمود- نوشته های گهربار دردآلود عاشق کش خود را پابليش نمودم. تکليف آن بندگان خدا که اگه هر شب با اينجانب چت نکنند در کف خود همی غلتند چه می شود؟ ( گريه ) من نگران اين عزيزان هستم ! ( گريهء شديدتر )
از همه مهمتر، اگه من توی مجلس افطاری جين جين شرکت نکنم دلش می شکنه ! دل خودم رو نگو که شرحه شرحه می شه ! ( زجّه )

با عرض پوزش خدمت دوستان در اين لحظه به علت غش نمودگی از ادامهء مطلب معذوريم. به محض اينکه به هوش اومديم برای بر طرف نمودن شکوک و شبهات افکار عمومی- مطرح شده در وبلاگ عمومی- مبنی بر اينکه ما آقا مهدی هستيم و آقا مهدی ما هستند ، با دلايلی محکمه پسند به ضميمهء گواهی پزشک براين ادعا که آقا مهدی پسردائی دينی ما هستند پا فشاری خواهيم نمود.

---------------------------------------------------------------------------

ده دقيقه ای از بازگشتمان از کافی نت گرشته بود و با چشمان يه کاسه اشک و يه کاسه خون در غم از دست دادن مشاراليها داشتيم موزيک گوش می داده می گريستيم که ناگهان چشممان به صحنه ای غريب افتاد و برق از هفت جامان پريد.
گوشی تلفن را ديديم بر زمين غلتيده و اين همه فتنه که شرح مفصل بر آن رفت از آن بر خاسته !
غضبناک گشته گوشی را سر جايش قرار داديم و سپس خوشحال گشته خنديديم.
آخ جون مودممان سالم است و اين خودمان هستيم که نزديک است از فرط شلختگی از ميان برويم !
ورزشی برای افراد بالای 18سال!

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۱

سؤال : چرا امشب اينجوری شد؟
جواب : 1:چون جامعه بد شده است.
2: چون ساعت 9 شب بود
3: چون من خيلی عمله پسند هستم
4: چون هر کی بخواهد اتو بزند همين کار را ميکند. توضيح : وايمیستد کنار خيابان
راه حل ها :
1: به ماشين ها فحش بدهم
2 : به رانندهء ماشين ها فحش بدهم
3 : يه پلاکارد بگيرم دستم با اين مضمون:
من منتظر يک تاکسی هستم برای چهارراه بعدی. می خواهم بروم عکسم را از عکاسی بگيرم. پرايدی ها ، پژويی ها ، رنويی ها ی عزيز ، از اينکه باعث شدم نوربالا و نيش ترمزتان را حرام کنيد عذر می خواهم. اين دفه اگه عکسم انقدر دير حاضر شد نمی روم بگيرمش. چشمم کور يک روز زودتر برم عکس بندازم.

کشف امشب : به خشم هايت بخندی يه کم دلت خنک می شود.

راهپيمائی کفار در بلاد افرنجيه.

بايگانی وبلاگ