یکشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۱

چه جالب ! به محض اينکه به روی مبارک مياری که اوضاعت خرابه همه چی دوباره رو به سرازيری می ره.
اينکارها رو می کنم :
اول از همه می رم چشم پزشکی و يه عينک برای اين چشمهای بی زبون می گيرم که انقدر خسته نشم زود توی خيابون. آخه چشم آدم که ضعيف باشه همه اش خسته می شه.
اينطوری می تونم به همهء کارهام برسم که مهم ترينش کلاس زبان رفتنه.
دوميش و همين الان شروع می کنم : زبان می خونم

من زندگيم رو بايد خودم بسازم. اين معنيش اين نيست که من تنها هستم. نه خير! اتفاقاً بر عکس. دورهء روابط مسخره به سر مياد، دورهء روابط پويا شروع می شه ؛ بايد اينطور باشه ! چون من می خوام! لياقت من خيلی بيشتر از اين حرفاست. من لايق بهترين موهبت های زندگی هستم و تا به دستشون نيارم ول کن نيستم.


اين ها رو تو جمع گفتم که روم نشه بزنم زيرش.

بايگانی وبلاگ