«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»
قسمت قبلي همين پايينه.
قسمت چهارم
«آره ايکبيري جونم!... اين باغ خشکي که الان ميبيني قبلا يه باغ سرسبز پر از ميوه بود. دور و برش اينجوري ولنگ و واز نبود که! قشنگ ديوار کشيده شده بود. يه صاحاب باغ مهربونم بود که کلي به گياهاي باغ ميرسيد. گلها و درختها رو هرس ميکرد و آب ميداد؛ اونام در عوض گل و ميوه ميدادن دستش. ما ديوارها هم بي هيچ چشمداشتي ظهرهاي گرم تابستون براش سايه مي ساختيم و از باغش در مقابل دزدا مراقبت ميکرديم ... من از وقتي يادم مياد ديوار کوچيکه باغ بودم... تنها ديوار کاهگلي و ساده باغ، يه ديوار بامزهء کوچولو... به الانم نگاه نکن! با وجود سادگي، ناز و دوست داشتني بودم... ميدوني!؟ من از اول يه جورايي با بقيه ديوارها فرق داشتم، چون برعکس اونا هيچوقت دوست نداشتم آجري بشم. آخه اونجوري تمام اين جک وجونورايي که تو من لونه گذاشتن آواره ميشدن.... هه هه!... بعد همه ديوارها بهم ميگفتن تو ديوونه اي!... تو آبروي هر چي ديواره بردي!... براي همينم معمولا بهم اعتنا نميکردن و من تنها بودم... با اين حال... با اين حال من همه ديوارها، درختها و موجودات باغ رو دوست داشتم و هميشه يه جورايي دلم قرص بود که حتما اونام همينقد دوستم دارن... آره، داشتم ميگفتم عزيز جون، اون موقعها اين دوتا درختهاي خشکي که ميبيني کنارم هستن، شاخه هاي سبز پر از توت داشتن که هميشه برام تابستونها يه سايبان کوچولو درست مي کردن که آفتاب اذيتم نکنه. منم در عوض واسه پيرمردها و پيرزنهاي کوتوله و بچه هاي ريزه ميزهء تو کوچه ميشدم سر پناه و سايه بون. تازه شم! چون من قدم کوتاه بود، بچه هاي کوچولو راحت ازم بالا ميرفتن تا دستشون به شاخه هاي پر توت درختها برسه و من چه کيفي که نميکردم!... چه دوراني بود! من باد رو هم خيلي دوست داشتم، چون اون نازم ميکرد، چون شاخه هاي درختهاي توت رو ميتکوند تا توتهاي نرم و شيرينشون بريزه رو سرم... آخ! چه لذت بخش بود وقتي پرنده ها ميومدن روم ميشستن تا توتهاي خشک شده رو بخورن. چند تا گنجشک کوچولو و دوست داشتني هم تو خود باغ لونه داشتن که من عاشقون بودم، اوج معصوميت و زيبايي... نميدوني... نميدوني چه لذتي داشت وقتي ميومدم رو سرم مي شستن تا خستگيشون در بره. منم هميشه با توت خشکهام ازشون پذيرايي ميکردم، اونهام با چشمهاي سياه و معصومشون هميشه ازم تشکر ميکردن و من از عشق سيراب ميشدم! ميدوني هنوزم رد پاي نوچشون روي خاک نشستهء بالاي سرم پاک نشده! واي که اگه يه روز نميومدن چقدر واسشون دلواپس ميشدم و دلم هزار جا ميرفت... آخي!...»
در همين صفحه ادامه دارد...
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
مهٔ
(74)
- واااااااای خدا ! مرسی ! چه هديهء بو داری ! صبر کن...
- خب اينم از هديه تولد بنده... ديگه شرمنده، جين جينه...
- از فردا من ديگه 26 سالمه ، همين طوری تا يه سال ديگ...
- يه عالم عکس که همين اوليش خدا بود ، يه آدم با جنب...
- از بحث های خاله زنکیِ پای قهوه : ديروز رفته بودم ...
- ديشب خواب ديدم يه بشقاب غذا کشيدم با سالاد کاهو. ن...
- بدترين منظره ای که می شه از صندلی عقب تاکسی ديد: ...
- کسی می دونه مسابقات جهانی پرش گيجگاه کی شروع می شه...
- جای همهء دوستان خالی ،امشب بنده به اتفاق يک سوسک پ...
- شايد بد نباشه يه توضيحی بدم راجع به تابلوی سمت چپ ...
- کلود مونه اگر با ديپلم تجربی یخواهيد کنکور هنر ب...
- چه جالب ! به محض اينکه به روی مبارک مياری که اوضاع...
- اوضاع خوابم ناجوره. تغذيه ام اوضاعش ناجورتره. فکرم...
- ای پرشين وبلاگ نويس نازنين ، مقصودم چرخ گردون بود ...
- آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن...
- فيلم مارمولک قهوه ای جذاب و کرم از خود درخته به جش...
- ای داد عجب بساطيه ها ! حيوونا که دارن منقرض می شن ...
- تو را از ياد نبرده ام. اعتبار تو را پيش حافظه ام ...
- وای خدا ! ها ها ها ! بيدار شو ! اومدم templateو دس...
- شايد لازم با شه نکته ای رو توضيح بدم : چند وقت پيش...
- محصل بودم. قرار بود از طرف مدرسه به ديدن يک ساختما...
- ما دو روح گمشده ايم که سالهاست در تنگ ماهی شنا می ...
- The buttle of tailburg . Eugene Delacriox کار ...
- مسأله: هر سه ماه يک بار از ساعت 12 تا 12.30 نيمه...
- توجه ! توجه ! خيلی شانسی فهميدم که کسانی که بلاگش...
- « عاشق پر شور عاطفه... عاطفهء بيکران و ژرف ، با پش...
- زندگی گل رنگ عيد عاطفه جشن عاطفه ها ها جشن عاطفه ...
- ای کاپيتان ! يه وقت فکر نکنی فقط خودت فوبيا داريا ...
- دلم می خواست کف های روی ميلک شيک رو سر بکشم ، جلوی...
- کشف هفته : سپيده خيلی سپيده
- يه مدت تفريح مورد علاقمون با سه تا از دوست های شرّ...
- ~~ *}{ii !! ~}{~\\|~//~ *}{* !i ~* \\~|! ~
- اين بلاگ رو مديون اين دوستان هستم: محمدِ "اين يک...
- راست می گه خورشيد. برگرد ديگه ! انقد ناراحتم ! حا...
- آيدين عزيز منظورم اين بود : تنها آدم های صادق شاي...
- تا حالا پنير کپک زده تون رو با اين توجيه که ملت شه...
- اصلاً پاکش کردم. چه فايده که حال شما گرفته بشه ؟ ...
- اين چيزی نيست جز ترور !
- ... و طفلکی آن کس که با کله افتاد قلمبه از ب...
- برتنی جان ! در راستای اين که سوز صدات منو کشته،عکس...
- راستی ، ديدم همه دارن نتيجهء تست خود-روان-گردان پا...
- ببينم اين "هک" بازی جديده ؟ يا بيماری جديد؟ کاش آ...
- آزاده خانم راهنمائی شما هم خيلی در تصميم گيری کمکم...
- از بين خواننده های ايرانی قبل از انقلاب ...
- از طريق وبلاگ گپی با خودم يه سری عکس ديدم که زبونم...
- لطفاً اگر کسی اطلاعاتی در مورد مسائل حقوقی داره به...
- Bertrand Eberhard
- عکس از برتراند ابرهارد
- من = جسم من + عواطف و احساسات من + افکار و اطلاعات...
- نقد و بررسی داستان "مارمولک ايکبيری و ديوار شپشو"
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- واقعاً برای همه تون متأسفم ! می دونم که حاضريد ده ...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- بحث شيرين فيزيک خيلی از قانون های فيزيک در بعد غي...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت قبلي همي...
- احساس گناه می کنم. کم نوشتم از دختران نوجوان شهرم،...
- تا حالا با بچه محل لائيک سکولارتون که بلاگره و دوت...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت هاي قبل ...
- فکر کنم افشين با دوست سوئيسيش فرار کرده باشه. د ! ...
- اين روزها دلم خنک تر است از اون روزهايی که وبلاگ ن...
- سوّمين چيز درست حسابی رو ميذارم به عهدهء جين جين( ...
- اينم دوّميش
- اولين چيز درست حسابی اينکه دلتون بسوزه ! شما که شا...
- اَه اَه چند روزه خيلی چرت و پرت نوشتم . الان ميرم ...
- بیعنوان
- الان فهميدم که يکی از دوستانم يک هفته پيش در مهمون...
- يه خبر خوش ! بالاخره يکی پيدا شد مردونه بگه من ميخ...
- فقط می تونم بگم خيلی متأسفم. خشمگينم تا کی به طرق...
- معمار در باغچه قير می ريزد فريادش را می شنوی ؟ دار...
- زندگی من با لئونارد کوهن
- امروز - دقيق تر بگم همين الان - مودم محترمهء مکرمه...
- ورزشی برای افراد بالای 18سال!
- سؤال : چرا امشب اينجوری شد؟ جواب : 1:چون جامعه بد ...
- راهپيمائی کفار در بلاد افرنجيه.
-
▼
مهٔ
(74)