جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۱

«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت قبلي همين پايينه.

قسمت چهارم

«آره ايکبيري جونم!... اين باغ خشکي که الان ميبيني قبلا يه باغ سرسبز پر از ميوه بود. دور و برش اينجوري ولنگ و واز نبود که! قشنگ ديوار کشيده شده بود. يه صاحاب باغ مهربونم بود که کلي به گياهاي باغ ميرسيد. گلها و درختها رو هرس ميکرد و آب ميداد؛ اونام در عوض گل و ميوه ميدادن دستش. ما ديوارها هم بي هيچ چشمداشتي ظهرهاي گرم تابستون براش سايه مي ساختيم و از باغش در مقابل دزدا مراقبت ميکرديم ... من از وقتي يادم مياد ديوار کوچيکه باغ بودم... تنها ديوار کاهگلي و ساده باغ، يه ديوار بامزهء کوچولو... به الانم نگاه نکن! با وجود سادگي، ناز و دوست داشتني بودم... ميدوني!؟ من از اول يه جورايي با بقيه ديوارها فرق داشتم، چون برعکس اونا هيچوقت دوست نداشتم آجري بشم. آخه اونجوري تمام اين جک وجونورايي که تو من لونه گذاشتن آواره ميشدن.... هه هه!... بعد همه ديوارها بهم ميگفتن تو ديوونه اي!... تو آبروي هر چي ديواره بردي!... براي همينم معمولا بهم اعتنا نميکردن و من تنها بودم... با اين حال... با اين حال من همه ديوارها، درختها و موجودات باغ رو دوست داشتم و هميشه يه جورايي دلم قرص بود که حتما اونام همينقد دوستم دارن... آره، داشتم ميگفتم عزيز جون، اون موقعها اين دوتا درختهاي خشکي که ميبيني کنارم هستن، شاخه هاي سبز پر از توت داشتن که هميشه برام تابستونها يه سايبان کوچولو درست مي کردن که آفتاب اذيتم نکنه. منم در عوض واسه پيرمردها و پيرزنهاي کوتوله و بچه هاي ريزه ميزهء تو کوچه ميشدم سر پناه و سايه بون. تازه شم! چون من قدم کوتاه بود، بچه هاي کوچولو راحت ازم بالا ميرفتن تا دستشون به شاخه هاي پر توت درختها برسه و من چه کيفي که نميکردم!... چه دوراني بود! من باد رو هم خيلي دوست داشتم، چون اون نازم ميکرد، چون شاخه هاي درختهاي توت رو ميتکوند تا توتهاي نرم و شيرينشون بريزه رو سرم... آخ! چه لذت بخش بود وقتي پرنده ها ميومدن روم ميشستن تا توتهاي خشک شده رو بخورن. چند تا گنجشک کوچولو و دوست داشتني هم تو خود باغ لونه داشتن که من عاشقون بودم، اوج معصوميت و زيبايي... نميدوني... نميدوني چه لذتي داشت وقتي ميومدم رو سرم مي شستن تا خستگيشون در بره. منم هميشه با توت خشکهام ازشون پذيرايي ميکردم، اونهام با چشمهاي سياه و معصومشون هميشه ازم تشکر ميکردن و من از عشق سيراب ميشدم! ميدوني هنوزم رد پاي نوچشون روي خاک نشستهء بالاي سرم پاک نشده! واي که اگه يه روز نميومدن چقدر واسشون دلواپس ميشدم و دلم هزار جا ميرفت... آخي!...»

در همين صفحه ادامه دارد...

بايگانی وبلاگ