دوشنبه، اردیبهشت ۳۰، ۱۳۸۱

يه مدت تفريح مورد علاقمون با سه تا از دوست های شرّم شده بود سوزوندن دماغ برادران پاسگاه های ميان راه. نزديک ايست بازرسی ( بايد بگم ايستگاه ؟ همه می گن ايست بازرسی ) اونچه از دستمون بر می اومد می کرديم تا نشون بديم بسيار آدم های غرب زده و خيلی چيز های ديگه ( !! ) ای هستيم. برادران اول گيج می شدن و چند ثانيه همون جا وايميستادند. اما يک دفعه به خود می اومدن سوت زنان ايست می دادند. هه ! با لبخند دلنشينی ، خرامان به سوی طعمه هايی که عين خنگ ها با پای خودشون اومده بودند به مسلخ.... بيا بيا .. يه قدم ديگه مونده ...کارت ماشين ؟ چه نسبتی داريم ؟ ..هاها بيا ! آفرين يه کم ديگه مونده تا واسه يک ماه از اين پاسگاه به اون پاسگاه از اين دادگاه به اون دادگاه سوت شيم... تو فکر زير ميزی هايی هستی که الان التماس می کنيم بگير؟ تو فکر گشتن ماشينی ؟ گرفتن ما چه آسونه هميشه نه ؟
نه !
به سرعت از جاده کنده می شيم ، تخته گاز ، د برو که رفتی! هاهاها ! يک حالی می داد !
با اون پيکان قراضه شون هلک و هلک می اومدند دنبالمون و خدا می دونه اگه دستشون می رسيد بهمون چه پوستی از کله هامون می کندن. اصلاً همينش حال می داد ديگه. بعد از چند دقيقه وايميستاديم و پياده می شديم. کم کم چراغ ماشينشون از دور پيدا می شد. يه کم ديگه صبر می کرديم که اگر تا اون موقع نديدنمون ببينن و بعد دوباره فرار...
ولی يک بار خيلی نزديک شده بودن بهمون. خيلی هيجان انگيز بود. در واقع اون دفعه يه کم زيادی هيجان انگيز بود.
خدائيش اين همه آوانس کی می ده اين دوره زمونه به کسی ؟ ما اين همه فرصت داديم بهشون می خواستن ارشادمون کنن کوتاهی از خودشونه.
چند روز پيش شنيدم ديگه هيچ ماشينی رو توی جاده ها تعقيب نمی کنن.
خوب ، معلومه ديگه ! می ترسن دوباره...
خلاصه هر شمالی، اسکی، چيزی رفتين يادتون نره ما چهارتا رو دعا کنين.

بايگانی وبلاگ