یکشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۱

«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»

قسمت اول اينجاست.

قسمت آخر (ششم)

شپشو مکثي کرد، در حالي که چشمهاي خيسش تو تاريکي شب ميدرخشيدن، آهي کشيد و گفت: «حالا من موندم و يه باغ خشک ولي پر از خاطره... باغي که باهاش بزرگ شدم... باغي که هر شب کابوس بيابون شدنش منو از خواب ميپرونه... باغ سرسبزي که با بيرحمي ازم گرفتن... آدمايي که دوستشون داشتم، بهشون اعتماد داشتم و محبت ميکردم، اينجوري جوابمو دادن!... اصلا نميفهمم!... با اين حال و با وجود توفان سهمگين نميدوني چقدر سعي مي کردم دريام توفاني نشه... دريايي که خونه هزاران ماهي کوچولوي خوشگله... ميدونم خب، بازم زير اون ظلم گاهي وقتها از دستم در ميرفت و دريام توفاني ميشد و داد و فرياد راه ميانداخت ولي... ولي بازم هميشه با تمام وجود سعي ميکردم تلاطم دريا رو تو عمقش پنهون کنم تا کسي بويي نبره... آخه حيف اين دريا نيست که با توفاني شدنش ساحل زيباش رو خراب کنم... حالام همش همين توفان نهفته تو دل درياست که بيقرارم ميکنه... با اين وجود، الان اين دريا تنها چيزيه که برام مونده و بهش اميد دارم. سعي هم ميکنم هميشه آروم نگهش دارم... ميدوني آخه!؟ اگه اين دريا انقدر آروم نبود شايد... شايد تو هيچوقت مجذوبش نميشدي... شايد هرگز با من حرف نميزدي و من از تنهايي در نميومدم... ميدوني چيه؟... يه روزي... يه روزي بالاخره منم ميخوام بزنم به آب آروم همين دريا... ميخوام آزادانه شنا کنم تااااااااا اون سر دنيا... جايي که ديگه هيچ ديواري رو به جرم محبت کردن خرابش نکن... اِ... ايکبيري!؟... ايکبيري فسقلي!؟... دِ کجا رفت اين بچه!؟... »

... مارمولک کوچولو داشت تو ساحل واسه خودش يه قلعه شني مي ساخت، يک قلعه شني خوشگل که کلي صدف و سنگهاي قيمتي توش قايم کرده بود... ديوار که اصلا انتظار ديدن اين صحنه رو نداشت، خنده اش گرفت. پس آروم برگشت و گفت «تو ديرت نشه کوچولو!؟» ايکبيري مثل اينکه تازه متوجه ديوار شده باشه، برگشت گفت «اِ... تو حرفهات تموم شد!؟... ببين خوشگل شده!؟» اما يکدفعه بدون اينکه منتظر جوابي باشه مثل فنر از جاش پريد و در حالي که در جا ميزد و دستش به شورتش بود تندي گفت «اي واي!... داره ميريزه!!... زودباش... زود باش بگو توالت کجاست!؟... بدو!...» شپشو که جا خورده بود، هول هولکي جواب داد «اِم... چي بگم؟... والا... يعني واقعا داره ميريزه!؟... دِ، آخه چرا زودتر نگفتي بچه!؟... اي بابا!... حالا چميدونم... ميگم... ميگم اصلا... اصلا بيا پاي خودم جيش کن! من قول ميدم چشمهامو ببندم!... بدو بدو تا نريخته!»

... پس از مدتي جريان گرماي لذتبخشي آروم آروم سراسر وجود خسته ديوار رو مست مي کرد!... چشمهاي درخشان شپشو ديگر بسته بود... اما رد پاهاي شني کوچولوي بالاي ديوار مانند ستاره هاي پرنور آسمون مي درخشيدن... و صد البته به علت فسفر موجود در قطره شاش هاي ريخته شده در راه، نه چيز ديگر!

جين جين
ارديبهشت ۱۳۸۱ - May 2002


حالا بنده اين کلاه رو ميگردونم، ديگه هر کس هر چي وسعش رسيد... فقط باز تو رو خدا توش جيش نکنين!

بايگانی وبلاگ