«قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!»
قسمت اول اينجاست.
قسمت آخر (ششم)
شپشو مکثي کرد، در حالي که چشمهاي خيسش تو تاريکي شب ميدرخشيدن، آهي کشيد و گفت: «حالا من موندم و يه باغ خشک ولي پر از خاطره... باغي که باهاش بزرگ شدم... باغي که هر شب کابوس بيابون شدنش منو از خواب ميپرونه... باغ سرسبزي که با بيرحمي ازم گرفتن... آدمايي که دوستشون داشتم، بهشون اعتماد داشتم و محبت ميکردم، اينجوري جوابمو دادن!... اصلا نميفهمم!... با اين حال و با وجود توفان سهمگين نميدوني چقدر سعي مي کردم دريام توفاني نشه... دريايي که خونه هزاران ماهي کوچولوي خوشگله... ميدونم خب، بازم زير اون ظلم گاهي وقتها از دستم در ميرفت و دريام توفاني ميشد و داد و فرياد راه ميانداخت ولي... ولي بازم هميشه با تمام وجود سعي ميکردم تلاطم دريا رو تو عمقش پنهون کنم تا کسي بويي نبره... آخه حيف اين دريا نيست که با توفاني شدنش ساحل زيباش رو خراب کنم... حالام همش همين توفان نهفته تو دل درياست که بيقرارم ميکنه... با اين وجود، الان اين دريا تنها چيزيه که برام مونده و بهش اميد دارم. سعي هم ميکنم هميشه آروم نگهش دارم... ميدوني آخه!؟ اگه اين دريا انقدر آروم نبود شايد... شايد تو هيچوقت مجذوبش نميشدي... شايد هرگز با من حرف نميزدي و من از تنهايي در نميومدم... ميدوني چيه؟... يه روزي... يه روزي بالاخره منم ميخوام بزنم به آب آروم همين دريا... ميخوام آزادانه شنا کنم تااااااااا اون سر دنيا... جايي که ديگه هيچ ديواري رو به جرم محبت کردن خرابش نکن... اِ... ايکبيري!؟... ايکبيري فسقلي!؟... دِ کجا رفت اين بچه!؟... »
... مارمولک کوچولو داشت تو ساحل واسه خودش يه قلعه شني مي ساخت، يک قلعه شني خوشگل که کلي صدف و سنگهاي قيمتي توش قايم کرده بود... ديوار که اصلا انتظار ديدن اين صحنه رو نداشت، خنده اش گرفت. پس آروم برگشت و گفت «تو ديرت نشه کوچولو!؟» ايکبيري مثل اينکه تازه متوجه ديوار شده باشه، برگشت گفت «اِ... تو حرفهات تموم شد!؟... ببين خوشگل شده!؟» اما يکدفعه بدون اينکه منتظر جوابي باشه مثل فنر از جاش پريد و در حالي که در جا ميزد و دستش به شورتش بود تندي گفت «اي واي!... داره ميريزه!!... زودباش... زود باش بگو توالت کجاست!؟... بدو!...» شپشو که جا خورده بود، هول هولکي جواب داد «اِم... چي بگم؟... والا... يعني واقعا داره ميريزه!؟... دِ، آخه چرا زودتر نگفتي بچه!؟... اي بابا!... حالا چميدونم... ميگم... ميگم اصلا... اصلا بيا پاي خودم جيش کن! من قول ميدم چشمهامو ببندم!... بدو بدو تا نريخته!»
... پس از مدتي جريان گرماي لذتبخشي آروم آروم سراسر وجود خسته ديوار رو مست مي کرد!... چشمهاي درخشان شپشو ديگر بسته بود... اما رد پاهاي شني کوچولوي بالاي ديوار مانند ستاره هاي پرنور آسمون مي درخشيدن... و صد البته به علت فسفر موجود در قطره شاش هاي ريخته شده در راه، نه چيز ديگر!
جين جين
ارديبهشت ۱۳۸۱ - May 2002
حالا بنده اين کلاه رو ميگردونم، ديگه هر کس هر چي وسعش رسيد... فقط باز تو رو خدا توش جيش نکنين!
بايگانی وبلاگ
-
▼
2002
(457)
-
▼
مهٔ
(74)
- واااااااای خدا ! مرسی ! چه هديهء بو داری ! صبر کن...
- خب اينم از هديه تولد بنده... ديگه شرمنده، جين جينه...
- از فردا من ديگه 26 سالمه ، همين طوری تا يه سال ديگ...
- يه عالم عکس که همين اوليش خدا بود ، يه آدم با جنب...
- از بحث های خاله زنکیِ پای قهوه : ديروز رفته بودم ...
- ديشب خواب ديدم يه بشقاب غذا کشيدم با سالاد کاهو. ن...
- بدترين منظره ای که می شه از صندلی عقب تاکسی ديد: ...
- کسی می دونه مسابقات جهانی پرش گيجگاه کی شروع می شه...
- جای همهء دوستان خالی ،امشب بنده به اتفاق يک سوسک پ...
- شايد بد نباشه يه توضيحی بدم راجع به تابلوی سمت چپ ...
- کلود مونه اگر با ديپلم تجربی یخواهيد کنکور هنر ب...
- چه جالب ! به محض اينکه به روی مبارک مياری که اوضاع...
- اوضاع خوابم ناجوره. تغذيه ام اوضاعش ناجورتره. فکرم...
- ای پرشين وبلاگ نويس نازنين ، مقصودم چرخ گردون بود ...
- آذرماه سال گذشته از طريق ناشرم با خبر شدم که انجمن...
- فيلم مارمولک قهوه ای جذاب و کرم از خود درخته به جش...
- ای داد عجب بساطيه ها ! حيوونا که دارن منقرض می شن ...
- تو را از ياد نبرده ام. اعتبار تو را پيش حافظه ام ...
- وای خدا ! ها ها ها ! بيدار شو ! اومدم templateو دس...
- شايد لازم با شه نکته ای رو توضيح بدم : چند وقت پيش...
- محصل بودم. قرار بود از طرف مدرسه به ديدن يک ساختما...
- ما دو روح گمشده ايم که سالهاست در تنگ ماهی شنا می ...
- The buttle of tailburg . Eugene Delacriox کار ...
- مسأله: هر سه ماه يک بار از ساعت 12 تا 12.30 نيمه...
- توجه ! توجه ! خيلی شانسی فهميدم که کسانی که بلاگش...
- « عاشق پر شور عاطفه... عاطفهء بيکران و ژرف ، با پش...
- زندگی گل رنگ عيد عاطفه جشن عاطفه ها ها جشن عاطفه ...
- ای کاپيتان ! يه وقت فکر نکنی فقط خودت فوبيا داريا ...
- دلم می خواست کف های روی ميلک شيک رو سر بکشم ، جلوی...
- کشف هفته : سپيده خيلی سپيده
- يه مدت تفريح مورد علاقمون با سه تا از دوست های شرّ...
- ~~ *}{ii !! ~}{~\\|~//~ *}{* !i ~* \\~|! ~
- اين بلاگ رو مديون اين دوستان هستم: محمدِ "اين يک...
- راست می گه خورشيد. برگرد ديگه ! انقد ناراحتم ! حا...
- آيدين عزيز منظورم اين بود : تنها آدم های صادق شاي...
- تا حالا پنير کپک زده تون رو با اين توجيه که ملت شه...
- اصلاً پاکش کردم. چه فايده که حال شما گرفته بشه ؟ ...
- اين چيزی نيست جز ترور !
- ... و طفلکی آن کس که با کله افتاد قلمبه از ب...
- برتنی جان ! در راستای اين که سوز صدات منو کشته،عکس...
- راستی ، ديدم همه دارن نتيجهء تست خود-روان-گردان پا...
- ببينم اين "هک" بازی جديده ؟ يا بيماری جديد؟ کاش آ...
- آزاده خانم راهنمائی شما هم خيلی در تصميم گيری کمکم...
- از بين خواننده های ايرانی قبل از انقلاب ...
- از طريق وبلاگ گپی با خودم يه سری عکس ديدم که زبونم...
- لطفاً اگر کسی اطلاعاتی در مورد مسائل حقوقی داره به...
- Bertrand Eberhard
- عکس از برتراند ابرهارد
- من = جسم من + عواطف و احساسات من + افکار و اطلاعات...
- نقد و بررسی داستان "مارمولک ايکبيری و ديوار شپشو"
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- واقعاً برای همه تون متأسفم ! می دونم که حاضريد ده ...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت اول اينج...
- بحث شيرين فيزيک خيلی از قانون های فيزيک در بعد غي...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت قبلي همي...
- احساس گناه می کنم. کم نوشتم از دختران نوجوان شهرم،...
- تا حالا با بچه محل لائيک سکولارتون که بلاگره و دوت...
- «قصه مارمولک ايکبيري و ديوار شپشو!» قسمت هاي قبل ...
- فکر کنم افشين با دوست سوئيسيش فرار کرده باشه. د ! ...
- اين روزها دلم خنک تر است از اون روزهايی که وبلاگ ن...
- سوّمين چيز درست حسابی رو ميذارم به عهدهء جين جين( ...
- اينم دوّميش
- اولين چيز درست حسابی اينکه دلتون بسوزه ! شما که شا...
- اَه اَه چند روزه خيلی چرت و پرت نوشتم . الان ميرم ...
- بیعنوان
- الان فهميدم که يکی از دوستانم يک هفته پيش در مهمون...
- يه خبر خوش ! بالاخره يکی پيدا شد مردونه بگه من ميخ...
- فقط می تونم بگم خيلی متأسفم. خشمگينم تا کی به طرق...
- معمار در باغچه قير می ريزد فريادش را می شنوی ؟ دار...
- زندگی من با لئونارد کوهن
- امروز - دقيق تر بگم همين الان - مودم محترمهء مکرمه...
- ورزشی برای افراد بالای 18سال!
- سؤال : چرا امشب اينجوری شد؟ جواب : 1:چون جامعه بد ...
- راهپيمائی کفار در بلاد افرنجيه.
-
▼
مهٔ
(74)